از رنجی خسته ام که از ان من نیست

مات و مبهوت به صفحه مقابلم چشم دوخته بودم و نمی توانستم فکر کنم . نمی توانستم حرکت کنم. مثل ده سال پیش درست وقتی مادربزرگ تصمیم گرفت برگردد فلج شدم. به دیوار تکیه داده بودم و قدرت نداشتم حرف بزنم .اونقدر بالا آورده بودم که گلویم زخم شده بود و مزه ترش و تلخ خون و صفرا قاطی شده بود... مث امروز می لرزیدم و تپش قلب رهایم نمی کرد. حس می کردم قلبم دارد منفجر می شود.

می خواستم با تمام قدرت فرار کنم و این آخرین لحظات را نبینم ،اما نمی توانستم ... همه چیز به سرعت از مقابل چشمانم رد می شد... لباس سفیدی که دوست داشتم تنش کردند... بعد روسری که برایش خریده بودیم و در نهایت چادر مشکی براقش را سرش کرد... داشت می رفت اشکهایم بی اختیار می ریخت اما قدرت نداشتم حرفی بزنم... نمی توانستم جلویش را بگیرم می خواست به خانه اش برگردد... هیچ چیزی جز خانه و محله اش را به خاطر نداشت... حتی منو که هر شب دستانش را می گرفتم و داستان بچه هایش و روزهای خوشش را می گفتم تا به خواب برود را به یاد نمی آورد ، مثه رویایی بودم که هر شب با بستن چشمانش پاکش می کرد...

به سختی خودم را به جلوی در رساندم . دستانم سرد شده بود. حس می کردم پیش از آنکه جان بدهم دارم یخ می زنم !!!!می خواستم برای آخرین بار ببینمش ، نمی دانستم چه وقت فرصت خواهد شد که دوباره دستانش را در دستم بگیرم ... مادربزرگ رفت و دیگه هیچوقت ندیدمش... قدرت نداشتم خداحافظی کنم...فقط اشک ریختم و رفتنش را تماشا کردم ... یه جاهایی کلمات قدرتشان را از دست می دهند یا شایدم ما کلمه ای پیدا نمی کنیم که حال و اوضاعمان را شرح دهد... تا مدتها بعد از رفتن مادربزرگ درگیر کابوس بودم . هر صبح همین وضعیت با شدت بیشتر برایم تکرار می شد. چندین بار بخاطر پایین بودن فشار خون زیر سرم رفتم اما خب درمان مقطعی و بی فایده ای بود. اونقدر اوضاع غیرقابل تحمل شد که مجبور شدم از یک دکتر و روانشناس همزمان کمک بگیرم و البته خیلی موثر بود. چون تا حدی راه حل کنترل کردنش را بهم آموزش دادند...

نفسم به شماره افتاده بود، خیالات متعددی از ذهنم می گذشت، می دانستم سرانجامش چیست، می دانستم که به خودم چه قولی داده بودم، اما رویارویی نابهنگام با چنین موضوعی آسان نبود. باید اعتراف کنم انتظارش را نداشتم و حالا بی آنکه خودم بخواهم ، تمام وجودم داشت واکنش نشان می داد. یکساعتی درگیرش بودم ، دوباره همان درد قدیمی سراغم آمده بود... خسته بودم و تاب مقاومت نداشتم ... چندین بار با خودم تکرار کردم : من از عهده اش بر می آیم... اما لرزش دستام همه شهامتم را برای مدیریت کردن ماجرا ازم گرفت... می لرزیدم و اشک می ریختم اما فایده ای نداشت...

زندگی همیشه غافگیرمان می کند... سونامی اتفاقات یکی پس از دیگری می تواند قوی ترین آدمها را دچار مشکل کند...صبح بحث بی فایده و خسته کننده ای با مسئولین مدرسه داشتم و تقریبا تمام انرژی ام را گرفته بود و شب هم اینچنین غافلگیر شدم!!!!...

دیشب به لطف یک دوست و حرفهایش توانستم خودم را از اون وضعیت نجات بدهم... حرفهای دکتر روانشناس مدام در ذهنم تکرار می شد " اول نفس عمیق بکش ، اجازه بده افکار از ذهنت بگذرند و قضاوت را کنار بگذار، مثل یک ناظر فقط تماشا کن و... " ... تمام دلخوری ها و ناراحتی هایم ،بدون آنکه قضاوت کنم گذشتند... سعی کردم خودم را مشغول کنم و بعد از مدتی فکرم را جمع و جور کنم...

امروز خستگی ها هنوزم هم بود... تصمیم داشتم خانه تکانی کنم اما قدرت بدنی اجازه نداد... نیم ساعتی کار کردم و بعد دیدم واقعا نمی توانم و مجبور شدم استراحت کنم... به قول شاملو:

از رنجی خسته ام که از آن من نیست

بر خاکی نشسته ام که از آن من نیست

با نامی زیسته ام که از آن من نیست

از دردی گریسته ام که از آن من نیست

از لذتی جان گرفته ام که از آن من نیست

به مرگی جان می سپارم که از آن من نیست.

کاش این روزها بگذرد.  کاش همه این ها یک خواب بود... اما تازیانه های واقعیت توان خواب دیدن را مدتهاست که از من ربوده است... 

/ 0 نظر / 41 بازدید