یک بحث سخت ۲


خسته شده بودم ، خیلی به استراحت احتیاج داشتم ، به باز بینی گذشته ، دلم میخواست خودم قضاوت کنم و در دادگاه وجدانم مقصر رو پیدا کنم ، مهم نبود بقیه چه فکری میکنند برای همین شبها بعد از خواندن درسهایم مدتی رو به فکر کردن و نوشتن اختصاص داده بودم نمیتونستم باور کنم که واقعا این خانم علیپور همان آدمی بود که من میشناختمش هم او که بچه ها بخاطر حسن رفتارش عاشقش بودند ، باورم نمی شد، چقدر سخت بود این دو چهره رو کنار هم بگذاری ، بقیه شرایط من را نداشتند اونها به رابطه معلم و شاگردی فکر میکردند و اینکه هر چه از جانب معلم گفته شود حق است ، اما ذهن سرکش من این فرضیه رو قبول نمی کرد ، نمی تونستم بخاطر اون وجهه مقدس معلمی از خطاهای انسانیش بگذرم ، چقدر دشوار بود کنار آدمهایی باشی که چشمها شون رو رو حقایق بسته بودند و تو بخوای از حقیقت براشون بگی و تازه توقع داشته باشی قضاوت کنند ، دوباره سکوت کردم ، گاهی زمان چاره ساز می شه ، خانم علیپور اون روز بخاطر فرشته آنقدر عصبانی شده بود ، نوشته بودم که همه مسئولیتها از فرشته گرفته شد و او هم گهگاه نارضایتی خودش را بنا به دلایلی نشان می داد ، از طرف یه جایی از بچه های انجمن اسلامی دعوت به عمل آورده شده بود خوب من که بدلیل مشکلات کاری و درسی عذر خواهی کردم ، خانم علیپور هم به جای من یکی دیگر از بچه ها رو برد ، دو سه تا از اعضا هم مثل من عمل کردند ، اسمهای ما روی کارت نوشته شده بود ، خانم علیپور هم اسمها رو خط میزد و نفرات دیگری رو می نوشت ، فاطمه هم کلاسی من از ایشون خواسته بود که جای یکی از این اسمها نام فرشته رو بنویسه ، خوب این کار شد ، اما فرشته خیلی عصبانی شد و کارت رو پس فرستاد و کلی اعتراض کرد که من مسئول نیستم پس چرا باید برم بدید به خواص !!
فاطمه این قضیه رو میدونست اما چون تو این وقتها نبوغش گل میکنه ، باعث ناراحتی فرشته می شه ، قضیه رو یه جور دیگه جلوه میده که من به خانم علیپور گفتم فرشته نمی آ‌د اما ایشون اصرار کردند اسمت رو بنویسند ، و اون روز که با ما دعوا کرد روی سخنش با فرشته بود ، اما چون جلوی همه بچه ها صورت گرفت برایم قابل قبول نبود ، چون فرشته از اعضای گروه من بشمار می آمد، خوب تو اون روزا بچه ها بدون من تمرین کردند اولش اومدند اجازه گرفتند ، من هم مانع نشدم سرپرستی گروه هم تا اطلاع ثانوی بر عهده فرشته بود ، او هر چه کرد که راضیم کند فایده ای نداشت ، خانم معمولی هم نتواست کاری انجام بدهد ، آنقدر دلیل وجود داشت که بشه من رو برای مدتی به حال خودم رها کرد ، مدیر و معاونین از این قضیه آگاه شده بودند، حق رو به بچه های ما دادند خوشحال بودم که موفق شدند ، اما جز یک روز و نیم بیشتر نتونستم صبر کنم ، راستش من الفبای خواندن رو به آنها یاد داده بودم یک کار پایه ای خوب ، و حالا که موقع نتیجه گیری شده بود نمی تونستم رهایش کنم ، با اصرار معاونین مدرسه برگشتم سر کارم ، قول دادند همه امکانات رو برایم مهیا کنند ، می دونی تواشیح برای ما یک عشق بود ، ما مدح پیامبر رو میکردیم اما ساعتها روی معانی متن کار می کردیم ، خوب می فهمیدیم که چی میخونیم ، همیشه در آغاز هر تمرین به یکی از اهل بیت متوسل می شدیم آنوقت یه حس خوب تا آخر تمرین همراهمون بود ، گذر زمان رو احساس نمی کردیم ، چون از اون جمع لذت می بردیم

/ 2 نظر / 6 بازدید
نگین

سلام. خاطراتت را خواندم بامزه بود فعلا خداحافظ