من و لیلا ؛ یک اتفاق تازه ؛


آن روز هم مثل بقیه روزها من و ندا و لیلا (ج) "همکلاسی ندا "آمدیم مدرسه ، لیلا  ندا را از دبیرستان قبلی می شناخت چون او هم مثل ما مدرسه اش رو عوض کرده بود ، خلاصه آمدیم مدرسه ، در این مدرسه قاری قرآن کم نبود اول از همه رقیب من در مسابقات منطقه در آنجا بود که اتفاقا چون سال قبلش من سر مسابقات سرماخورده بودم و صدام گرفته بود ، او اول شد و من سوم ، سر صف خانم معمولی من را صدا کرد که بروم و قرآن صبحگاهی رو بخونم، اولش خیلی مضطرب بودم چون این خواندن یه جور اثبات خود بود اونم به یک ناظم سخت گیر بنام خانم قنبری ، بچه ها هم طبق معمول داشتند حرف میزدند مدرسه ساکت نبود ، دستانم از فرط اضطراب یخ زده بودند ، قرآن را محکم دستم گرفته بودم وقتی رفتم بالای سن و بچه ها رو دیدم بیشتر ترسیدم ، تو همون حالت هی به خودم میگفتم نترس تو جلوی هزار دانش آموز مدرسه قبلی میخواندی اینا که کمترن ، و با این القائات شروع کردم ، همون آیه دوست داشتنی "آمن رسول " اصلا حواسم نبود وسطهای قرآن بودم که به خودم آمدم ، دیدم مدرسه کاملا ساکت شده ، هیچ صدایی شنیده نمیشد ، تپش قلبم زیاد شد ، داشتم به وضوح می لرزیدم ، یعنی واقعیت داشت من موفق شده بودم ، فقط دلم می خواست از این جو فرار کنم ، این حالت کشنده بود ، واقعا این من بودم که آنهمه بچه را با کلام خدا اینگونه ساکت و آرام کرده ؟؟؟ تا اینکه تمام شد سرم گیج می رفت به سختی تعادلم را حفظ میکردم ، اولین نفری که جلو آمد و با لبخند تشکر کرد همان ناظم سخت گیر بود ، و بعد تحسینهای بچه ها بود ، انگار قدم اول را خوب برداشته بودم ....

/ 2 نظر / 6 بازدید
سکرتر

دو روز نبودم دو قسمت رو از ماجرا گذشت. آفلاين می خونم. موفق باشيد.

جیـــــــــمز

از پنجره ... غروب را به دیوار كودكی‌ام تماشا می‌كنم. ... بیهوده بود، بیهوده بود. ..............................