پنج روز در حصارک۱


راستش رو بخوای فکر نمی کردم که بتونم پنج روز رو تو اون خوابگاه تحمل کنم ، اما بلاخره تموم شد ، روزهای جالبی رو داشتم که بد نیست ازشون یادی کنم ، از شنبه شروع میکنم که صبح اول وقت مثل بچه مثبتها صبحانه رو برای بقیه درست کردم و خودم فرصت نکردم بخورم ، بعدش هم در آزادی با میترا قرار داشتم، که البته میترا کمی دیر کرد ، در آخرین لحظات به تلفن همراهش زنگ زدم وفهمیدم نزدیک آزادیه ، البته اون هم با من تماس گرفته بود که طبق معمول متوجه نشدم ، خوبی همراهی با میترا مصادف با یک صحبت متنوع بود و در نهایت ما نرسیدیم بریم خوابگاه، یه راست رفتیم سر کلاس ، هوا هم فوق العاده سرد بود حاج آقای معارف هم اومد و یه نطق آتشین در فواید و مضرات تکنولوژی جدید خصوصا اینترنت کرد و در تمام این مدت هم من جلویش نشسته بودم و با بی حوصله گی تمام گوش می کردم ، راستش حوصله نوشتن شعر رو هم نداشتم ، ساعت دومش رو بیکار بودم که به نوشتن جزوه شیمی فیزیک گذشت ، بعدش هم که طبق معمول شنبه ها شیمی فیزیک داشتیم ، دکتر سپهراد تا اومد سر کلاس و دید تعداد بچه ها کمه عصبانی شد و در کلاس رو بست و صندلیش هم گذاشت پشت در و شروع به حضور و غیاب کرد ، این در حالی بود که ساعت حدود دو و پنج دقیقه بود ، بعد که کارش تمام شد به بچه هایی که پشت در بودند اجازه ورود داد ، من که ردیف اول نشسته بودم کارم خنده بود ، آخه عاطفه پشت در بود و هی فشار میداد تا در رو باز کنه اما نمی تونست ، به ما اشاره می کرد من که از زور خنده نمی تونستم جوابش رو بدهم مهرنوش بیچاره داشت براش با اشاره توضیح میداد،
خوب وقتی کلاس تموم شد نوبت آزمایشگاه آلی رسید ، کارمان صاف کردن اسید بنزوئیک بود، راستش وقتی تو آزمایشگاه دخترها وسواسی عمل میکنند حتما باید منتظر فاجعه باشی و آن روز مهرنوش درست این بلا رو سر ما آورد یه دفعه ارلن محتوی اسید بخاطر جوشش ، بیشتر محتویاتش ریخت بیرون ، و من هم جلوی ارلن بودم راستش خشکم زده بود بد جوری شوکه شده بودم زهرا و مهرنوش هم که در طرفین من بودند یه مقدار فاصله شون رو از ارلن زیاد کرده بودند بچه های دیگه هم از ترس از میزهاشون فاصله گرفته بودند ، نمیدونم چی شد یه دفعه دستم رو بردم سمت چراغ بونزن ، و با راهنمایی استاد خاموشش کردم ولی هر چی اسید بود ریخت رو دستم ، راستش مثه پسر شجاع شده بودم خودم هم خنده ام گرفته بودم چون تمام بدنم داشت می لرزید ، استاد که بدتر از من با وجود همه جدیتش می خندید ، خلاصه شده بودیم سوژه طنز !!!!!!!!!!!! بقیه اش هم بماند برای یه روز دیگه

/ 2 نظر / 18 بازدید
مجید

سلام.خوشحالم که اتفاقی نیفتاد. بیشتر دقت کنید . آزمایشگاه شیمیه دیگه.یاحق

عليرضا

سلام. اتفاق خاصی نيافتاده که اينقدر خودتون را لوس می کنيد. يکشنبه ای تو آز-جداسازی، يک قطره ناقابل اسيد سولفوريک ۹۶ درصد بجای اينکه برود تو چشمم پريد بين دو ديده ام و روی فاصله دو ابرو جا خوش کرد. هنوز هم جاش مونده.