خبرهای خوب...

بچه که بودم جزو مدافعان سرسخت نمره ی بیست بودم ، به همین دلیل یکی اهداف هرساله ام کسب نمره ی بیست بود ، اما از آنجایی که همیشه یک بی دقتی وجود داشت که در آخرین لحظات منو از هدف کوچکم دور کند در کنارش اهداف دیگری هم برای خودم تعریف می کردم . از عنوان شاگرد نمونه ی کلاس گرفته تا برنده شدن در مسابقات علمی و فرهنگی مدرسه و منطقه و...

اما در دانشگاه همه چیز عوض شد ، اولش با بلاتکلیفی محض شروع شد و در نهایت با عضویت در انجمن علمی و کارهای بین دانشگاهی دوباره به همون "هدا" ی پر از ایده ها و اهداف ریز و درشت تبدیل شدم. اما باید اعتراف کنم ،هیچکدام از اینها به اندازه ی ثبت نامم در یک مجله ی ISI برایم هیجان انگیز نبوده است. به ویژه اینکه زمان زیادی صرف کردم تا خودم به تنهایی مدیریت انتشار این مقاله را به عهده بگیرم. البته در این مسیر طولانی مشاوره ها و کمک های چند نفر باعث شد تا امیدم را از دست ندهم و رویایی که از ابتدا برای خودم مصور بودم را محقق کنم.

در چند روز اخیر با وجود مشکلات مختلف و تجربه ی مجموعه ای ترسها و تالمات روحی ، خبر پذیرش یکی از مقاله هایم بهترین دلگرمی بود.

عدم همکاری استادم در نگارش مقاله شاید بزرگترین چالشی بود که باهاش مواجه شدم، هرچند که برایم غریب نبود و زمانی که روی پایان نامه ی کارشناسی ارشدم کار می کردم هم کم و بیش با این مساله مواجه شده بودم و البته در نهایت متوجه شدم که هر استادی برای تعلیم و تربیت دانشجویان کارشناسی ارشدش یک روش ویژه ای دارد و روش استادم درباره ی من نیز اینگونه است. اما به هرحال مواجه ی دوباره با این قضیه ساده نبود.خلاصه ی ماجرا اینکه مجبور بودم از صفر شروع کنم و این امر مستلزم صبرو حوصله ی زیاد بود. در همین مسیر بود که متوجه شدم توقع زیادی از استادم داشتم و این بهترین فرصت برایم بود که در مسیر یادگیری باشم.

بارها و بارها شکست خوردم و مجبور شدم مقالات زیادی را مطالعه کنم و هرچه میزان اطلاعاتم بیشتر می شد به همان نسبت حساسیتم در تصحیح مطالب زیادتر می شد. البته اینم باید اضافه کنم که داوری کردن یک مقاله ای که در حوزه ی کاریم بود کمک زیادی کرد تا از یک منظر دیگر هم مقاله ام را مجددا بررسی و اشکالاتش را رفع کنم.

...

شکر خدا حال مامان بزرگ بهتر شده ، تقریبا کل هفته ی گذشته را پیششون بودم و سعی کردم هرکاری از دستم برمی آید انجام بدم.

وقتی یکی رو از دست می دی خیلی وقت ها نسبت به داشته هات حس عجیبی را تجربه می کنی ، مخلوطی از نگرانی و ترس و البته مقدار کمی حسرت و غم ...اینجور وقت ها شاید به خاطره سازی رو بیاری اما ته دلت حس می کنی که هرچقدر هم تلاش کنی زور پیری و مرگ از تو بیشتر است!!!!...

شش ماه پیش اون یکی مادربزرگم را از دست دادم با این باور خودم را تسکین دادم که مرگ بهترین اتفاقی بود که می توانست او را از رنجی که می کشید راحت کند. اما در این مدت خیلی وقت ها ناباورانه با همه ی چیزهایی که تصادفا خاطرات او را برایم زنده می کرد روبرو شدم . حالا بخش زیادی از خاطراتم از "ننه جان " با حسرت و دلتنگی مرور می شود...

دلم نمی خواد این یکی مامان بزرگ را از دست بدهم.منطقی می پذیرم بلاخره مسیر زندگی پایانی دارد ، بلاخره هممون دیر یا نزدیک به خط پایان می رسیم اما وقتی پای سنسورهای احساسی وسط کشیده می شود همه ی این استدلالها پوچ و بی معنی می شود ، دلت می خواد زمان را متوقف کنی و مانع رفتن و جدا شدن آدمهای دوست داشتنی زندگیت بشی...

متاسفانه این یکی از بزرگترین دردهایی است که هرکسی باید در زندگیش تجربه کند...

 

 

 

 

/ 0 نظر / 19 بازدید