این روزها...

مامان بزرگم چند روزی  در بیمارستان هستند . چند سالی است که دچار بیماری پارکینسون هستند و بخاطر تشدید بیماری و یک سری مشکلات دیگه فعلا تحت مراقبت هستند. بعد از عید چندین بار تصمیم گرفتم که به دیدنشون برم اما هر دفعه یک مشکلی پیش اومد و این دیدار به تعویق افتاد . در این مدت تنها کاری که توانستم انجام بدم  مراقبت از بابابزرگ بود. او نیز سالهاست با مجموعه ای از بیماری ها دست و پنجه نرم می کند و به مراقبت نیاز دارد. به نظرم آمد با اینکار خیال مامان بزرگ از بابت وضعیت و سلامت بابابزرگ راحت می شه...

در این مدت جز یکی از دایی ها و خاله جان هیچ کدام از بچه ها و نوه ها به دیدار مامان بزرگ نرفت و حتی خبری هم نگرفت . راستش در جایگاهی نیستم که بخوام کار کسی را قضاوت کنم اما فکر می کنم اگر در این شرایط همه دست به دست هم می دادند و با حمایت های عاطفی شون به این پیرمرد و پیرزن کمک می کردند جای دوری نمی رفت. اما خب شاید استدلال بقیه چیز دیگری است و من با وجودی که نسبت بهش انتقاد دارم اما برایم محترم هستند. فعلا برنامه ام را طوری تنظیم کردم که بتونم بهشون سر بزنم.

....

ازش دلگیر نبودم ، فقط براساس کارهایش به این نتیجه رسیده بودم که درباره اش اشتباه کرده ام وبنابراین دیگه ازش سراغی نگرفتم چون وقتی یکی از رده ی دوستان درجه یک به یک آدم معمولی تبدیل بشه طبیعتا همه چیز معمولی میشه...

پنجشنبه اما به اشتباه پیامک یکی از دوستانم برای او ارسال شد و طبعا پاسخی که دریافت کردم بیشتر از خود اشتباه برایم شگفت آور بود... نمی دانم کدام عاقلی برای هر مشکلی در حوزه ی ارتباطات انسانی معجون " گذشت زمان " را تجویز کرده است؟!!! و صحبت کردن را بی فایده و ناموثر معرفی کرده است ؟!!!!...

"فکر می کرده که گذر زمان دلگیری ها را کاهش می دهد !!!! و خاطره ای خوبی ازش باقی می ماند!!!!" در صورتی که همین گذر زمان او را تنها به یک " نام " در لیست تماسها تبدیل کرده بود ، نامی که به لطف بک آپ تلفن و نه خواست صاحب تلفن !!!!حفظ شده بود !!!!...

/ 0 نظر / 26 بازدید