خاطره سوزان ...

...خانه‌ام آتش گرفته‌ست، آتشی بی‌رحم 
هم‌چنان می‌سوزد این آتش 
نقش‌هایی را که من بستم به خون دل 
بر سر و چشم در و دیوار 
در شب رسوای بی‌ساحل 
وای بر من، سوزد و سوزد 
غنچه‌هایی را که پروردم به دشواری 
در دهان گود گلدان‌ها 
روزهای سخت بیماری 
از فراز بام‌هاشان ، شاد 
دشمنان‌ام موذیانه خنده‌های فتح‌شان بر لب 
بر منِ آتش به جان ناظر
در پناه این مُشَبّک شب 
من به هر سو می‌دوم گریان ازین بیداد
می‌کنم فریاد‌، ای فریاد! ای فریاد!...(مهدی اخوان ثالث)

*عادت کرده بودم به شوق نوشتن مطلب جدید در این وبلاگ ، به تمامی وقایع اطرافم دقت بیشتری کنم... عادت کرده بودم به احترام قلم و حرمت انسان ها  کلمات و جملاتم را چندین بار ویرایش کنم تا مبادا خاطر نازک کسی ترک بردارد ...عادت کرده بودم به صورت منظم و در بازه های زمانی کوتاه مدت تنها دیدگاههای و تجربیات خودم را منتشر کنم... فکر می کردم که دنیا به آدم های عادی مثل من هم نیاز دارد که فقط حرفهای قلمبه سلمبه متفکران عصر خودشان را تکرار نمی کنند!!!!...فکر می کردم در دنیای که همه تلاش می کنند زندگی متفاوتی را تجربه کنند، خواندن نوشته های روزمره آدمهایی از جنس خودشون چقدر می تونه امیدبخش باشه... فکر می کردم هر زمان که از تازیانه های روزگار ناامید و خسته شدم ، اینجا هست که با خواندن نوشته هایم بهم یادآوری کنه که راه درازی در پیش دارم!!!... 

چه اشک ها و لبخندهایی که هنگام خلق جملات تجربه شدن ... چه حس هایی که پشت این کلمات و جملات پنهان شدن... چه رنج هایی که هنگام نوشتن برخی از مطالب روحم را درگیر خودش کرد... چه دوستی ها و روابطی شکل گرفتند و در همین جا به خاک سپرده شدند... چه آدم هایی که حسرت نبودنشان را فقط خواندن خاطرات درج شده در این صفحه تسلی می داد...

تا به خودم اومدم دیدم صاحب یک روزنگار پانزده ساله هستم که آینه ای است مقابلم تا یادم نرود که تا اینجا چه مسیری پیموده ام ... چه خوشبختی بالاتر از اینکه در روزگاری که همه با نقاب هایشان سرگرم هستند تو نقشه راهت را مقابل دیدگان اندک خوانندگان دفترچه خاطراتت گرفته ای و از موهبت نقدها و نظراتشان بهره مند می شوی...

اما .... یک طوفان ...یک زلزله... یک سونامی ...یک آتش...  همه را نابود کرد...حس آدمی دارم که بخشی از وجودش را زنده به گور کرده اند!!!!... چند روزی مات و مبهوت به دنبال ردپایی از گذشته گشتم ... اما دریغ که هرچه بیشتر تلاش کردم کمتر به دست آوردم ... امیدهایم برای احیای نوشته هایی که حالا به مرگ مغزی دچار شده بودند، به صفر رسید ، تنها توانستم سه نوشته آخرم در سال نود و شش را نجات دهم !!!!... سهم من از این دو سال همین سه نوشته ای شد که در یکی از طوفانی ترین روزهای زندگیم ثبت شان کردم...

نشانه ها را نباید دست کم گرفت... شاید وقتش رسیده باشد... همیشه فکر می کردم نگاشتن آخرین صفحه کار دشواری می تواند باشد اما این خاطره سوزان وبلاگستان باعث شد که همه شهامتم را جمع کنم و به رفتن فکر کنم...

آخرین نوشته یا پست وبلاگی ، شاید آخرین تجربیات زندگی روزمره یک شیمیستی باشد که با خاطرات دوران دانشجویی در حصارک سیتی تمرین نوشتن را آغاز کرد...

در زمانی مناسب آخرین نوشته ام را منتشر می کنم...

/ 0 نظر / 60 بازدید