من و لیلا ؛آخرین قسمت


در کلاس من پیش فاطمه مینشستم هر چند بعد از ترم دوم و مقایساتی که بین من و فرشته ایجاد شده بود فاطمه هم ساز رفتن رو می زد ، که من آزادش گذاشتم ، شاگرد اول ما مریم بود بعدش هم زهره که او هم مثل من تغییر رشته داده بود ، ترم دوم درسهایمان کلا تغییر کرده بود و در حقیقت میشه گفت یه بلای آسمانی بر سر ما نازل شده بود ،یکی از سخت گیر ترین دبیر های مدرسه رو داشتیم ، خانم شمس " دبیر شیمی " وقتی می آمد در کلاس نفسها در سینه حبس می شد ، جدیت او همه ما رو می ترساند ، همیشه روزی که باهاش کلاس داشتیم حالم خوب نبود ، تمام بدنم یخ می زد ، امان از موقعی که تصمیم می گرفت درس بپرسد ، دیگه مصیبت عظمی بود ، همه می دونستند که جریمه دارن ، یادمه یک بار ازم درس پرسید بعد از جواب دادنم خوشش آمد تا آخر ساعت مجبورم کرد تمرین حل کنم ، کمر درد گرفته بودم ،کلی هم ازم تعریف کرد ولی این تعریفها نمی تونست ما رو با او صمیمی کند ، معلم دیگه مون خانم قربانی بود دبیر زیستمون که بچه ها بهش میتوز میگفتن ، بخاطر اینکه هر جلسه تقسیم میتوز رو توضیح می داد کلافه شده بودیم ، دبیر زمین شناسی هم که خیلی مهربان بود ، یه خانم ورزش هم داشتیم که هر جلسه سر ورزش مو های من رو می کشید و هی می پرسید سر تو با چی می شویی ؟ منم از حرصم رفتم موهام رو کوتاه کوتاه کردم ، اونم دیگه تحویلم نگرفت !!!! دبیر قرآنمون هم خانم علیپور بود سر کلاسش که همش نصیحتمون میکرد البته جمله آغازینش این بود که "بچه ها من به خودم میگم و ...." دبیر ادبیات هم که عاشق من بود برای اینکه سر کلاس شعر بخونم یا سر فعل و فاعل باهاش جنگ کنم ، یه آزمایشگاه زیست داشتیم که دل و قلوه پاک می کردیم ! آز شیمی هم خود خانم شمس انجام میداد ، یادمه دبیر زیستمون خانم میتوز در کلاسمان خیلی بین بچه ها فرق میگذاشت من هم این مطلب رو تو دفتر خاطراتم نوشته بودم ، فرشته نامرد هم یک بار ازش انتقاد کرده بود ، دفترم هم پیشش بود ، بعنوان سند بهش نشون داده بود اونم 5 نمره ترم من رو مشروط به نوشتن یک انتقاد جانانه کرد ، آخرش هم یه جوری فرار کردیم ، مریم شاگرد اولمون با من یه جورایی آشنا بود برادرش شاگرد مامانم بود ، اما برای من اصلا مهم نبودخوب بچه های زیادی در اون مدرسه وجود داشتند که خواهران یا برادراشون شاگرد مامان بودند ، ولی ما فقط با هم دوستان صمیمی بودیم هضم این مساله برای مریم سخت بود ،فکر میکرد من از اون آدمهایی هستم که برایم مقام و منصب خانواده خیلی ارزش داره و یه جور فخر محسوب میشه ، که البته اینگونه نبود، از بقیه بچه ها به لیلا میتونم اشاره کنم ، که البته ما زیاد با هم صمیمی نبودیم ، اون یه جورایی به نحوه قرائت قرآنم علاقه داشت به همراه بهناز دوستش ، که البته این مساله برای من زیاد مهم نبود ، چون من بر خلاف فرشته دلم نمی خواست یه لشکر پر از مرید برای خودم درست کنم ، برای همین زیاد توجه نمی کردم ،اما آشنایی با لیلا بهانه ای شد که در سال بعد ما دوستان صمیمی بشیم ، البته لیلا با بهاره هم دوست بود و همسایه شان هم بشمار می آمد و فرشته و فاطمه رو هم خوب می شناخت اما همیشه با اونا سر مسائل جزئی جنگ می کرد ، او همیشه یک انگشتر نقره ای در دستش داشت ، نمیدانم چه رازی در آن نهفته بود که وقتی فاطمه اون رو تو دستش می دید عصبانی می شد و بعد هم اذیتش می کرد ، اما دوستی با اون خیلی چیزا را روشن کرد اجازه بدید در فرصت بعدی در این باره به تفصیل بنویسم ،

/ 1 نظر / 7 بازدید
farog

سلام.پيام خاصی درباره نوشه هايتان ندارم فقط ميگم يادداشت های خوبی است/وميخواستم ادرس اميل تان اگه ميشه برايم به اميل خودم بفرستيچ ممنون/به اميد ديدار