امیدوار

جهت را گم کرده بودم ، بی هدف وارد پارک شدم و بدون توجه به موقعیت جغرافیایی ام هر مسیری که جلوی رویم بود را انتخاب کردم ... تا به خودم اومدم دیدم روبروی حوض وسط پارک نشستم . محو گل انار کنار صندلی شده بودم. چند لحظه ای نشستم و به صدای برخورد آب با دیواره های حوض گوش سپردم . در این دنیای پرهیاهو تنها صدای قطرات آب می توانست آرامم کند...

از این پارک خاطرات زیادی دارم اما دلم نمی خواست به خاطراتم فکر کنم . کتابی را از کیفم در آوردم و شروع به خواندنش کردم... دلم می خواست ساعت ها بنشینم و همین طوری بیخیال بیخیال بخوانم!!!!... برایش پیغام فرستادم که کجا نشستم ... سالهای زیادی در پی هم دویدیم و رسیدنی در کار نبود ...اینبار پشتم به تمام راههای آمده بود و نمی خواستم به مسیرها چشم بدوزم و حدس بزنم که کی می آید... از رویارویی با آنچه در انتظارم بود می ترسیدم... می ترسیدم نتوانم خودم را کنترل کنم و همه چیز خراب شود!!!!...

همه چیز مثل همیشه اتفاق افتاد با این تفاوت که جزئی ترین اتفاقات در ذهنم ثبت می شد. می دانستم تعمق در هرکدام می تواند نابودم کند!!!!...دیدمش اما مثل قبل نبود ... مثل آخرین تصویرش نبود... خسته از جدالی نافرجام با زندگی و ماجراهایش بود ... اما پرچم تسلیم را بالا نبرده بود... شاید همین روحیه اش بود که همیشه باعث تحسین من می شد...

به اندازه چندین سال حرف داشتیم اما زمان نداشتیم ... نمی دانم کی دوباره می بینمش... نمی دانم اصلا زندگی به هر دوی ما این فرصت را خواهد داد یا نه ؟!!!... اما می دانم که به این دیدار نابهنگام برای رفع تمامی آنچه نامش را سوءتفاهم نامیده اند نیاز داشتیم...

از صمیم قلب امیدوارم سلامتی اش را بدست بیاورد... می دانم دنیا به آدمهایی مثل او بسیار نیاز دارد...

/ 0 نظر / 32 بازدید