مرور


در زندگی بعضی اتفاقات رو هیچ وقت نمیتونی فراموش کنی مخصوصا اگه خاطره ای بد و یا یه شوک باشه ، راستش هر چقدر هم که در بازی کردن نقش یه آدم بی تفاوت هم که ماهر باشی باز هم یه جا مجبوری که توقف کنی ، یه جا مجبوری که بایستی و سر تو برگردونی و راهی رو که تا حالا اومدی دوباره مرور کنی ، دلم نمی خواد هیچوقت فراموش کنم که کی بودم ، . چه مسیری رو طی کردم برای همین سعی میکنم همیشه مرور کنم خاطراتم رو و اینجوری اشتباهاتم رو کشف کنم ، اما گاهی هم میشه که اشتباهی در کار نیست ، و تو در نهایت ناباوری دوری کسانی رو نظاره میکنی که تو خاطرات کودکیت سهم عمده ای داشتند ، و چه کسی برای هر فردی در دوران کودکیش عزیز تر از پدر بزرگ و مادر بزرگش است ؟ اونا با حرفها و کارهای منحصر به فردشون یه جور درس زندگی رو بهت میدن
هنوز هم بعد از 5 سال نوشتن برایم دشوار است ، انگار من محکومم که هر سال اون خاطره وحشتناک رو مرور کنم ، نمی تونم از او بنویسم و اشک نریزم ، شاید مرگ هیچ کس نتوانست من رو این جور خورد کنه چون خیلی منطقی باهاش کنار اومدم ، اما در مورد بابابزرگ نه نمیشه یه حسی نمی گذاره از اون جدا بشم ، صداش هنوز در گوشمه ، نوای فایزش ، همون موقعی که او میخوند و من با تمام وجودم گوش میدادم ، اما الان فقط یه خاطره است ، حتی رفتن به آبادان برایم بی معنا شده باورت میشه نزدیک آبادان که
میرسیم یه جور دلتنگی کشنده ای آزارم میده ، و این جوریه که همه رو مقید کردم همیشه در بدو ورود ،قبل از اینکه جایی بریم ، اول به مزارش سری بزنیم ، رفتن به اون خونه که همش خاطره های او را دارد سخت ترین کار دنیا است ، دلم براش خیلی تنگ شده خیلی خیلی خیلی ، حرفهاش ، حتی با وجود اینکه سالهای آخر عمرش رو بخاطر بیماری آلزایمر هیچ کس رو نمیشناخت جز بابا ، هم برایم سرشار از خاطره بود ، نمیشد دوباره 13 بهمن بیاد و من رو با خاطره اون روز وحشتناک روبرو نکنه ، اینکه نتونستم به مراسم تشیع جنازه اش بروم اینکه حتی نتونستم گریه کنم ، اینکه مجبور بودم روز بعدش نقش یه آدم معمولی رو بازی کنم ، چقدر مرورش رنج آور شده ، ای کاش بود و باز هم برایم فایز میخوند

/ 1 نظر / 6 بازدید