آلزایمر

بعد از مدتها فرصت کردم تا فیلم Still Alice را ببینم . فیلم درباره ی یک زن میانسال و موفقی بود که در جریان زندگی متوجه می شه که دچار بیماری آلزایمر زودرس شده و در جریان فیلم ما با پیشرفت بیماری مواجه می شویم.

ده دوازده ساله بودم که برای دیدن بابابزرگم به آبادان رفته بودیم . اون سال هیچگاه از ذهنم فراموش نمی شود. بابابزرگ جز بابا هیچکدام از ماها را نشناخت، حتی به من گفت : شما چند تا بچه هستید؟!!!...بابابزرگم آدم شوخ طبعی بود ، به همین دلیل فکر می کردم قصد دارن سربه سرمان بگذارند اما چند روز بعدش وقتی به خانه برگشتیم و بابابزرگ را سرآسیمه وسط کوچه پیدا کردیم که نمی دانست کجا می خواهد برود و دائم می گفت کلید خانه را گم کرده ، واقعیت آن روی ترسناک خودش را آشکار کرد. بابابزرگ را یکی دو سال بعدش در منزلمان در تهران دیدم. بیماریش پیشرفت زیادی کرده بود به گونه ای که به یک پرستار تمام وقت نیاز داشت و "ننه جان " با وجودی که تمام سعی اش را در مراقبت از او می کرد دچار عجز و ناتوانی شده بود.

حس می کردی او بین گذشته و حالش یک دیوار بلند درست کرده است و تمامی خاطراتش را از یک تاریخ خاص به بعد پاک کرده است. شعرهای فایز و عادتش در خواندن نماز اول وقت را فراموش نکرده بود . اما اسامی و نشانی ها را به خاطر نمی آورد. در نهایت بعد از چندین سال دست و پنجه نرم کردن با بیماری که قدرتش از او بیشتر بود ، از دنیا رفت.

*توی زندگیم خیلی وقتا از خدا خواستم کمک کنه که بتونم تلخی ها را فراموش کنم . اما تصور اینکه یک روز تمامی ارتباطم را با خاطراتم از دست بدهم شبیه یک کابوس می مونه ... به نظرم صحنه ی شاهکار فیلم جایی بود که آلیس ( شخصیت اصلی فیلم ) روی کامپیوترش فیلمی ضبط کرده بود که می خواست در روزی که چیزی به خاطرش نیامد خودکشی کند و زمانی که به این مرحله رسید با فراموش کردن تک تک جملات به سختی جعبه قرص را پیدا کرد و در نهایت موفق نشد.

** توی کشور ما برای چنین بیمارانی آسایشگاه خاصی وجود ندارد واکثرا خود خانواده ها مسئولیت نگهداری و درمان بیماران را برعهده می گیرند و با پیشرفت این بیماری به نظرم اطرافیان بیمار رنج بیشتری را متحمل می شوند. پذیرش شرایط جدید بیمار سخت ترین بخش برای اطرافیان است.

*** دوباره تصمیم گرفتم خاطراتم را در دفترچه هایی مکتوب کنم . به وب و این وبلاگ اعتباری نیست. اگر روزی به حکم ژنتیک میراث دار پدربزرگانم بودم ، حداقل داستان زندگی "هدا"یی که روزگاری می شناختم را بخوانم...نمی دانم زندگی با یک ذهن سپید را انتخاب می کنم یا ...اما خاطراتی که از مواجه شدن اطرافیانم با چنین بیماری و نیز سالهای زندگی شان دارم ،باعث می شود که تصمیم گیری برایم دشوار شود.

*کودکی ، نوجوانی ، جوانی ، میانسالی و پیری که یه جورایی در انتهایش به کودکی ختم میشود... انگاری همه مون در یک دور تسلسل هستیم ... وابستگی ، استقلال و دوباره وابستگی... همه ی اینها حس عجیبی را به آدم القا می کنه...

 

/ 0 نظر / 29 بازدید