عصر خاطره۲


انگار این تکرار ها پایانی ندارد ، گاهی آنقدر جذابه که دلت میخواد هزاران بار اون صحنه در زندگیت اتفاق بیافته و گاهی اونقدر بد و وحشتناک که آرزو می کنی فراموش بشه
درست یک روز بعد از اون محفل کذایی بود صبح طبق معمول با لیلا جانباز قرار داشتیم که بریم مدرسه ، اولش با لحن خاص و مشکوکی بهمون سلام کرد ، من و ندا کمی تعجب کردیم ، انگار دلش نمیخواست با ما به مدرسه بیاد ، خوب ما مجبورش نکرده بودیم او همیشه خودش منتظر ما می ایستاد ، من بخاطر اینکه از فضای سردی که ایجاد شده بود کم کنم گفتم : راستی دیروز خوش گذشت ؟انگار یه دفعه زده باشی به هدف، برگشت و گفت : آره نمیدونی چی شد و برایم از ماجراهای بعد از رفتن ما گفت ، گویا خانم علیپور انتظار نداشته ما به این لجبازی ادامه بدهیم و در مجلس او شرکت نکنیم ،برای همین پس از انتهای برنامه بچه ها رو یه جا با اصرار جمع می کنه و صحبت رو شروع می کنه و یه دفعه می زنه زیر گریه ، بچه ها هم شوکه می شن و خلاصه بعد از کلی حلالیت طلبی مثل فیلم هندیها همه می پرن در آغوشش ، "آخ که این دخترا اگه رمانتیک نبودند دنیا گلستان می شد، همه بد بختی اونا از این ضعف نشات می گیرد " اونا با این کارشون مشروعیت حرفهای اون مربی رو تایید کردند ، منم وقتی که اینها رو شنیدم تا مدرسه حتی یک کلمه هم حرف نزدم ، راستی چرا ؟ من با این کارم داشتم از حق آدمهایی دفاع می کردم که خودشون به اشتباهاتشون معترف بودند ، چه قصه تلخی ! اینکه مجبور باشی بخاطر مقام مقابل یه آدم زانو بزنی !!!! وقتی به حیاط مدرسه رسیدیم ، فرشته و بقیه بچه ها به نوبت اومدند که مثلا یه جوری من رو راضی کنند ، که بابا تو دیگه کوتاه بیا ، جالب بود ، اما دلم نمی خواست قیافه هیچکدامشان رو ببینم ، بخاطر آنها این همه حرف خوردم ، و حالا که تا نتیجه گیری چیزی نمانده بود با این کارشان من رو حسابی زیر سئوال بردن، میدونی بیشتر ضربه هایی که آدمها میخورند "جدای از اشتباهات فردی " بخاطر دوستانی است که انتخاب می کنند ، اشتباهاتی که گاهی باعث میشه درست در لحظه آخر نتیجه برعکس بشه و اون روز من حال یه شکست خورده رو داشتم ، یک فرمانده که لشکرش فرار کرده بودند و اون اصرار داشت که باید از حق اونا دفاع کنه ، ولی درس بزرگی گرفتم ،درس خوب و این کافی بود
"نباید به قدرتهای انسانی تکیه کرد برای اینکه موفق باشی روی پاهای خودت بایست و به نیروی خودت اتکا کن "
خوب قصه تواشیح در آن سال هم تمام شد ، ورود غیر منتظره من توانسته بود سبب خلق خاطرات و تجربیات مفیدی شود ، هر چند که در آخر سال بخاطر همین تواشیح کم مانده بود خانم شمس " دبیر شیمی " از امتحان آزمایشگاه محرومم کند ، و جلوی همه بچه ها بخاطر 10 دقیقه تاخیر کلی داد و بیداد کرد و اشکم رو در آورد ،به طوری که با چشمانی اشکبار جوابها را نوشتم و درست نمی تونستم برگه رو بخونم ، ولی از همه جالب تر نمره ام بود که نفر اول شده بودم ، بیست ، باورم نمی شد چون خانم شمس اهل ارفاق نبود !!!
در قسمتهای بعد از بچه های کلاس خواهم نوشت و قسمت اول مجموعه "من و لیلا" را تمام میکنم و اگر عمری باقی ماند قسمت دوم را در فراغتی بعد خواهم نوشت ،

/ 0 نظر / 6 بازدید