امروز ندا آمد راستش رو بخواهید آنقدر خوشحالم که نمیتوانم چیزی درباره ی این حس خوب بنویسم،فقط ترجیح میدهم صفحه ام را مزین به یکی از شعر های ندا بکنم ، خاموش دوست داشتنی خودم ،
دلم را زیر تنها سایبان شهر
می کارم
که تا شاید نسیم کوچه گردی
یاد این آتشفشان خفته در افسردگیها را
درون روح دریاها و جنگل ها بپیچاند
دلم را زیر تنها سایبان شهر
می کارم
که تا شاید سرشک رهگذر مردی
غم تنهایی وسرگشتگی در بی کسی ها را
ز خاطر همچنان عشقم بمیراند دلم را زیر تنها سایبان شهر می کارم
که تا شاید شبی از سوز دردی
همچو باران هق هق ناباوری ها را
بسان پیشتر بر پیکر خشکم بریزاند زبانم آتش درد است و روحم روح عصیانها
سرشکم ناله ی ریزنده ی آشفته حالیهاست
غمم را در دل دریای توفانی نهان کردم دلم را کاشتم در زیر تنها سایبان شهر خواهشها
ولی افسوس
نه او باران شد ونه من سبو گشتم
نه سرگردان نسیمی شعله هایم را به جنگل برد نه تنها رهگذر مردی سرشکی بر مزارم ریخت
تمام خاطراتم زیر تلی خاک و رویا مرد ز،ج، خاموش

/ 0 نظر / 8 بازدید