آدم معمولی...

توی زندگی آدم روزهایی هست که نمی تونی ازش دفاع کنی... روزهایی که هیچ چیز در حالت عادی نیست. ساده ترین کارها را به پیچیده ترین و مضحک ترین حالت خودش انجام می دی و هیچ دلیلی برای این کارت وجود ندارد... روزهایی که اشتباه متولد می شود ... روزهایی که اشتباهات از تو یک احمق می سازد... هرکدام از ما این روزهای اشتباهی را با درجات مختلفی تجربه می کنیم... شاید به همین دلیله که برای تسلی خاطرتمان این جمله ی معروف " انسان جایزالخطا است" را ساخته اند.

بعضی از اشتباهات را میشه جبران کرد و بعضی دیگه جبران ناپذیرند... بعضی ها ظاهرا بخشیده می شوند و فرصت های دیگری به ما هدیه می کنند و برخی دیگر همیشه مثل یک غده ی چرکی در وجودت باقی می مانند ...

به یکماه اخیر و فشارهای کاری و ذهنی زیادی که متحمل شدم که نگاه می کنم کلکسیون از کارهای عجیب و غریب و غیرقابل دفاعی مقابلم هست که می توانم برای راحت شدن خیال خودم با یک برچسب اشتباه سرو ته قضیه را هم بیاورم اما مقابل این سئوال بزرگ که " چرا در فشارهای روحی و جسمی اینچنینی اینقدر میزان اشتباهاتم بالاست ؟" جواب و راه حلی ندارم!!!!.

همیشه در زندگیم تلاش کردم راه درست را بروم و وجدان و اخلاق را سرلوحه زندگی و کارم قرار بدهم. اونقدر که این مسائل برایم مهم بوده دغدغه های مالی و حواشی اش اهمیت نداشته ، چون همواره دوست داشتم به عنوان یک انسان درستکار ازم یاد بشه... توی دنیای یک بعدی که من برای خودم ترسیم کرده بودم اشتباه گناهی نابخشوده بود... من بخاطر این اعتقادم به خوب بودن جنگیدم ، از خیلی آرزوهایم گذشتم چون با معیارهایی که در طی این سالها از خوب بودن برایم ترسیم شد سازگاری نداشت. خواستم دختر خوب خانواده باشم ، بهترین نوه ، عالی ترین شاگرد ، نمونه ترین معلم و ... گاهی وقتها این "ترین" های زندگی بدجوری آزارم داد اما بازم خودم را با یک مشت توجیه های مزخرف تسکین دادم که کارت درسته و شک نکن ... اما حالا می بینم زندگی ام را باورهای دیگران از اعمالم تشکیل می دهد نه باورهای خودم !!!!!... من سالها دنبال این بودم که همه تایید کنند که در هر فعالیتی بهترین هستم... بین خودم و باورهایم و باورهای دیگران یک دیوار کشیدم ... آن باورها را به مقام خدایی رساندم و حالا به جایی رسیدم که هیچ چیزی سر جای خودش نیست!!!!!...

اون چیزی که من دنبالش بودم درستکاری نبود، مهرطلبی بود !!!!!... خودم را الکی الکی در بازی انداختم که با باورهایم شدیدا منافات داشت ، ظالمانه باورهایم را کشتم و یک سری تعصبات و الگوهای پیش ساخته و تعاریف های عامه را جایگزینش کردم !!!!!... فراموش کردم تا زمانی که من برای خودم کاری نکنم ... تا زمانی که این حس خوب را درمورد خودم نداشته باشم ، چه اهمیت دارد همه ازم راضی باشند؟؟!!! اصلا چه اهمیت دارد دیگران ناراضی باشند؟!!!!... این دیگران که توی زندگی من معیار و مقیاس همه چیز بودند واقعا چه ارزشهایی به این زندگی اضافه کردند ؟!!!!...

من خودم را زنده به گور کردم !!! همیشه سعی کردم چند سال بزرگتر از سنم فکر و تحلیل داشته باشم و عمل کنم... این عقلانیت کذایی که همیشه توی زندگیم دنبالش بودم منو از این حال و اکنونی که باید زندگیش می کردم جدا کرد ...

می خوام یه چندسالی به این دیگران مرخصی بدهم و فقط به خودم و مصالح زندگیم فکر کنم... مهم نیست چه اتفاقی می افتد ... حتی مهم نیست که از مقام فرشتگی به شیطانی مبدل شوم.. مهم این است که من چه احساسی نسبت به خودم و مسیر زندگی ام دارم...

می خوام یک چند وقتی مثل یک آدم معمولی زندگی کنم ...

 

 

/ 0 نظر / 12 بازدید