یک روز خوب

"می دانی چه می کنم؟دارم گریه می کنم.

اما من بر عکس همه آدم ها ، اشک هایم را پاک نمی کنم. من اشک هایم را جمع می کنم و دلم را ماهی می کنم و می اندازم در آن .

اول دلم ماهی بود و اشک هایم توی تنگ جا می شدند، بعد اشک هایم بیشتر شد و ماهی ، هی بزرگتر.

محتاج حوضی شدم و برکه ای و دریاچه ای و دریایی...

و حالا این نهنگ که در سینه ام می تپد، اقیانوسی می خواهد از اشک.

از من نپرس چه می کنم، دارم برای نهنگم اقیانوسی درست می کنم ، دارم گریه می کنم. " عرفان نظر آهاری

 

دومین روز هم گذشت. اگر بگویم سخت گذشت دروغ گفته ام . معجونی از تب و درد نمی گذارد به سختی و آسانی لحظات و ساعاتی که از پی هم می دوند فکر کنم... گلویم چرک کرده و تارهای صوتیم متورم شده اونقدر که نمی تونم درست صحبت کنم... هرچند که اگر هم می توانستم قدرت نداشتم،کلمه ای نمی یابم که حال و روزم را توصیف کند...

عجیب به ویر خانه تکانی مبتلا شده ام . با وجودی که زود خسته می شوم اما امروز تمام وسایل اتاقم را در جهت عقربه های ساعت چرخاندم ،بعد هم دوباره سرجای اولشان قرار دادم!!!!...همه کتابها و وسایل کشوها را جابه جا کردم... زیر فرش و موکت ها را جارو کشیدم ... چندین لیست مختلف از کارهای انجام شده و نشده ، کتابهای خوانده شده و نشده و ... درست کردم... هنوزم کارم ادامه دارد اما خستگی و گلودرد امانم را بریده بود... دست آخر ، خودم را با گلدانهایم سرگرم کردم... گیاهانم به من یادآوری می کنند که هر چیزی نیاز به توجه دارد... برای رشدشان نباید تا آخرین لحظه دست از تلاش بردارم... برای اینکه از زیبایی شان بهره مند باشم باید به نیازهای اساسی شان توجه کنم... به نور ، خاک ، آب و کود ... رشد و زیبایی با بی توجهی میسر نمی شود حتی اگر گیاهت کاکتوس هم باشد باز به توجه نیاز دارد و الا خشک می شود... کاکتوس هایم را در پنجره های جنوبی گذاشته ام گلدان شان را تازه عوض کردم و هر سه روز یکبار بهشون سر می زنم.با وجود اینکه موقع تعویض گلدان تیغ هایشان خیلی اذیتم کردو چندین بار از کارم منصرف شدم اما امید به اینکه گلدان بزرگتر فضای بیشتری را برای رشدشان فراهم می کند باعث شد به زخم های دستم توجهی نکنم و ادامه دهم...

در این دنیای صامتی که بیماری برایم به ارمغان آورده است اونقدر وقت دارم که می توانم رویا ببینم ... رویای روزهایی که اینقدر سوءتفاهم و تلخی نبود... روزهایی که آدم ها از ناراحتی دیگری شاد نمی شدند و باهاش سلفی نمی گرفتند!!!!... روزهایی که تحمل و توجه مان نسبت به همدیگر بیشتر بود... روزهایی که اگر بمب دشمن خانه ای را خراب می کرد ما همه برایش سرپناه می شدیم... روزهایی که دستان همدیگر را محکم می گرفتیم تا توی اون سوله های تاریک پر از حشرات موزی که مثلا پناهگاهمان بود ، بتوانیم چند دقیقه ای تاب بیاوریم و برای دلخوشی اون یکی هم که شده زل می زدیم توی چشمانش و می گفتیم دیدی تمام شد و نترسیدیم!!!!!...

دلم می خواد رویا ببینم ...رویایروزهایی را که حتی اگر دلخور بودیم از هم قطع امید نمی کردیم!!!!... روزه سکوت نمی گرفتیم... دست به تحریم یکجانبه نمی زدیم ... نمی دونم شاید اون زمانا برای انسان و روابط انسانیت ارزش بیشتری قائل بودیم و الان ...

می دانم بلاخره روزی می آید که نسبت به همدیگر مهربان تر خواهیم بود... روزی می آید که گفتگو جای تهدید و تحریم را خواهد گرفت... روزی که مهربانی و همدلی جای خودخواهی را می گیرد ... روزی که با غم همدیگر اشک می ریزیم و هر کدام تکیه گاه مطمئنی برای دیگری خواهیم شد...

امیدواری به آمدن چنین روزهایی است که تلخی اینهمه بداخلاقی و بدرفتاری را قابل تحمل می سازد...

/ 0 نظر / 64 بازدید