وب نوشت یک شیمیست
خاطرات و تجربیات کاری (در زمینه شیمی ) 
قالب وبلاگ
لینک های مفید

ساعت از سه گذشته است و نمی توانم بخوابم ، تکرار این تجربه ی تابستانی کشنده است، قبلنا حوصله داشتم و سرم را به خواندن رمانهای مختلف گرم می کردم ، یه مدتی هم تب تماشای فیلم ها و سریالهای روز دنیا را داشتم و یه جورایی با این بی خوابی سر می کردم اما حالا....

معاون پژوهشی مدرسه مان ، زنی تیزهوش و رک گو است ، خیلی وقتا عادت دارد افکارش را بلند بلند تکرار کند و همین مساله باعث کاهش طرفدارانش می شود. در یکی دو ماه اول حضورم در مدرسه جلسات کلاسی ام را برایم به یک کابوس تبدیل کرده بود. چپ و راست جلوی دانش آموز و همکار ضایعم می کرد!!!! و من هم مثل همیشه سعی می کردم حرمت سن و مقامش را حفظ کنم و همین قضیه انرژی زیادی ازم می گرفت و تمرکزم را از بین می برد و اذیتم می کرد... تا اینکه یک مدت ناپدید شد ، هرکسی دلیلی برای این قضیه می آورد ، از تصادف و بیماری گرفته تا اخراج و... درست زمانی که من سعی کرده بودم درکش کنم رفت... جای خالی اش به وضوح حس می شد، از آشفتگی که سیستم کاری ما دچارش شده بود تا رفتارهای نامانوس برخی از همکاران !!!!... داستان تغییر نمرات در نبود معاون پژوهشی اتفاق افتاد و ما که دستمان از همه جا کوتاه بود تنها به مدیر مدرسه گزارش دادیم و ایشون هم خیلی شیک و مجلسی کلی نصیحت و راهکارهای قرآنی تحویلمان دادند که همه شون به صورت غیر مستقیم قرار بود ما را شیرفهم کند که بیخیال شویم !!!!...معاون پژوهشی کار چندین نفر را انجام می داد، به گونه ای که وقتی رفت چهار نفر را به جایش تعیین کردند اما اونا هم نمی تونستند کار را پیش ببرند!!!! و در نهایت خودش به صورت دورکاری بخشی از کار را چک می کرد...بعدها متوجه شدیم که در این جامعه ی به اصطلاح آموزشی یک عده دلواپس وجود دارد که کارها و رفتارها معاون حسابی اذیتشان کرده و به همین دلیل از فن عزیز زیرآب زنی استفاده کرده اند و اینجوری خانم معاون چند ماهی خانه نشین شده بود تا موضوعات کاملا روشن شود...

بعد از عید خانم معاون دوباره آمد البته رفت و آمدش به مدرسه راهنمایی کمتر شد ، بخش اعظم پروژه های ما به خاطر افراد ضعیفی که در نبود ایشان عهده دار مسئولیت بودند خوابیده بود و به دلیل امتحانات ریز و درشت بچه ها فرصتی برای انجامش نداشتیم. اینجوری شد که داستان گزارش ترم اول ما و شاهکارهای معاونین این شائبه را ایجاد کرد که معاون پژوهشی قصد انتقام گرفتن از کسانی را دارد که بهش تهمت زدند!!!!!...

بخش خنده دار قضیه این بود که شایع شده بود که این ماجرا از جانب یکی از طرفدارهای معاون عزیز یعنی من !!!! مصرانه پیگیری می شود!!!!...تقریبا جز خواجه حافظ عزیز همه می دانستند حکایت من و خانم معاون پژوهشی حکایت جن و بسم الله است!!!!...

من اما تصمیم گرفتم حقیقت را گزارش بدهم ، بنابراین از لیست های خام خود مدرسه استفاده کردم و خب وقتی فاجعه ی محاسبات ساده ی ریاضی معاونین را کشف کردم همه را مورد به مورد نوشتم و تایید کردم که این نمرات بدون اطلاعم تغییر کرده است!!!!...خب شما وقتی نمره ی بیست را با هفده جمع کنی و بعد میانگینش بیست شود!!!!؟!!! یا به یک تکنیک جدیدی از میانگین گیری در ریاضیات رسیدی یا کلا ریاضیات بلد نیستی!!!!... ضمن اینکه من با سادگی تمام فقط اسم سه نفر را داده بودم و بعد که لیست ها را چک کردم بیش از شش مورد در کلاس هشتم و شانزده مورد در کلاس هفتم پیدا کردم!!!!...

می دانستم با اینکارم مقابل کادر اجرایی مدرسه قرار می گیرم اما خب چاره ای نبود ،اینکه ما روش یک نفر را قبول نداریم مجوزی برای اعمال خودسرانه نظراتمان ایجاد نمی کند!!!!... وقتی من گزارش کردم سایرهمکارانم هم تغییرات را شجاعانه گزارش دادند... اینجوری شد که ما همینجوری الکی الکی شدیم پرچمدار اعتراض به این عمل خودسرانه و غیرمنصفانه ی بقیه!!!!...

...

*هنوزم با مدرسه همکاری می کنم ، فضای خاله زنکی را دوست ندارم ، متاسفانه به ندرت می توانی جایی را پیدا کنی که چند تا خانم محترم و تحصیل کرده با هم همکار باشند و حرف و حدیث های بی ربط نشنوی!!!!... می توانم همه ی زنهای عزیز کشورم را درک کنم ، عدم ثبات کاری همیشه ترسناک است ، اما حالا به عنوان یک فردی که این ترس را تجربه کرده است می گویم واقعا ارزش ندارد وجدان و شخصیت خودمان را بخاطر حفظ یک شغل زیرپا له کنیم و با زیرآب زنی و ایجاد مشکل برای دیگری به اصطلاح جایگاه خودمان را محکم کنیم!!!!...یاد بگیریم منصفانه رقابت کنیم . اگر بلد نیستیم تلاش کنیم برای آموختن تلاش کنیم ، با پایین کشیدن یک آدم فعال و علاقمند ما صاحب اون اطلاعات و خلاقیت نمی شیم!!!!به نظرم مشکل ما ورود به ورزشگاهها و مکانهای عمومی نیست ، مشکل ما جفایی است که در حق خودمان کرده و می کنیم !!! اگر ما به خودمان توهین نکنیم آنوقت چه کسی می تواند مقابل خواسته هایمان بایستد؟!!! اگر این سالها درس خواندن و تلاش برای کسب مدارج بالا و موفقیت در عرصه ی اجتماعی در ما تغییری ایجاد نکند و هنوزم بچگانه بخاطر حسادت و تنگ نظری دیگرانی که از ما بهترند را بی رحمانه ترور شخصیتی کنیم چه فرقی با آن زن بی سواد و تحت سلطه ی سالهای دور داریم؟!!! ...

حیطه ی کاری ما به گونه ای است که باید بتوانیم پاسخگوی هرنوع سئوالی باشیم و این در مقایسه با سایر درسهای دیگر که سرفصل مشخصی دارد و حتی معلم می تواند از دانش آموز خواهش کند که در حیطه ی کتاب سئوال بپرسد و سئوالهای خارج از کتاب را پاسخ ندهد ، کار پرزحمتی محسوب می شود... به دلیل همین مساله چالش های کار پژوهشی را دوست دارم ... اما اینکه غیرمنصفانه قضاوت بشی و کارت بی ارزش شمارده شود ، به نظرم عادلانه نیست.

**نمی دونم شاید من خیلی ایده آلی فکر می کنم و به نظرم می آد که فضای آموزشی شان و مرتبه ی خاص خودش را دارد و همه چیز باید از یک الگوی خاص پیروی کند، حتی اختلاف سلیقه ها هم باید به صورت گفتگو و تعامل و با استناد به امور آموزشی و تربیتی حل شود .

*** این روزها کارهای زیادی دارم ، از تحقیق و ترجمه گرفته تا شروع لاک پشت وار مکالمه زبان انگلیسی ... درباره اش در آینده ی نزدیک خواهم نوشت...

 

 

 

[ پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٤ ] [ ٤:٢٧ ‎ق.ظ ] [ HODA ]

پس از پایان ترم بنا به درخواست معاون پژوهشی مدرسه گزارش مبسوطی از فعالیت هایمان در کلاس شیمی به صورت مصور و مکتوب ارائه دادم. گزارشی که حاوی راهکارها و پیشنهادات متنوعی برای سال بعد بود. البته در بخشی از گزارش پیشنهاد شده بود که درس پژوهش را به صورت کیفی ارزیابی کنیم و دلیلش هم تغییر نمرات توسط مدرسه اعلام شده بود . خانم معاون هم نظرات من و سایر همکاران را مطرح کرده بود و از آنجایی که گزارش من جامع تر بود از دلایل مطرح شده در گزارشکارم استفاده کرده بود و اینجوری شد که به صورت کاملا ناخواسته ما وارد یک جنگ شدیم!!!!...

از یک طرف مدیر مدرسه هرگونه تغییرات را رد کردند و اعلام کردند که بنا به درخواست من این اتفاق افتاده است. از طرف دیگر موسس مدرسه تقاضای بازرسی لیست ها و نمرات را داشتند و اینجوری شد که این وسط لیست های من به فنا رفت و کاملا تصادفی!!!! گم شد!!!!... بعد هم با من تماس گرفتند و با تحت فشار قرار دادنم اعلام کردند که ما بهت گفتیم تو یادت نمی آد!!!! جوری که من کلا یک لحظه احساس کردم نکنه خیلی وقته آلزایمر گرفتم خودم نمی دونم!!!!!...

در بررسی لیست ها مشخص شد که نمرات دستکاری شده است و از ما خواسته شد که بیاییم لیست جدید را امضا کنیم و تایید کنیم که همه ی این تغییرات بنا به درخواست خودمون بوده است!!!!...

در سالهای گذشته درس ما جزو فوق برنامه محسوب میشد و طبعا نمرات هم تنها معیار فعالیت های فوق برنامه ی بچه ها بود و حالا با توجه به اینکه با درس تفکر جمع می شود دارای یک ضریب موثر در معدل بچه ها شده است و نکته ی جالب ماجرا اینکه من به عنوان مخالف این ماجرا ، این مساله را در گزارشکارم مطرح کردم و خواستم ما و بچه ها را تحت فشار قرار ندهند که حتما در چارچوب نمره جلو برویم و فعالیت های پژوهشی که عمدتا خلاقانه هستند را محدود کنیم!!!!...

متاسفانه کادر مدرسه همین جریان را دستاویز تسویه حساب با تیم ما کردند. تا قبل از آن هر بی نظمی و کم کاری در سایر بخش ها مشاهده می شد به صورت مستقیم یا غیر مستقیم به ما نسبت می دادند و خب از آنجایی که مساله در همان حیطه ی مدرسه حل میشد به موسس مدرسه منتقل نمی شد و البته فکر میکنم این کم کاری تیم های قبلی بود که اجازه می دادند هر کسی بنا حق ضعف های خودش را به دیگران نسبت دهد!!!!...

چیزی که جالب است انواع و اقسام تهمت های ریز و درشت است که در این مدت به من نسبت داده شده و خب بعضی هاشون اونقدر خنده دار است که بیشتر اسباب طنز را فراهم می کند. اما از آن دردناک تر قسم های دروغ و تظاهر به دینداری و حتی دستاویز قرار دادن دین برای محق جلوه دادن خود است.

من نمی دانم تا کی قرار است این دروغ های مصلحتی ما را نجات دهد. دروغ هایی که شخصیت یکی را به لجن می کشد و ظاهرا برای دیگری حاشیه ی امنی را فراهم می کند. اقرار به اشتباه خود خیلی شرافتمندانه تر از استفاده از دروغ از هرنوع است.

من در این جریان از هیچ کسی شکایتی نکردم ، کارم تنها یک گزارشکار داخلی بوده است. حتی برایم مهم نیست که یکی این وسط شیطنت کرده یا فکر کرده که بیشتر از من از وضعیت تحصیلی بچه ها آگاه است و یا اصلا به این نتیجه رسیده که من صلاحیت نمره گذاشتن برای بچه ها را ندارم. چون این چیزها در حوزه ی آموزشی اونقدر ناچیز و بی اهمیت است که بحث کردن درباره اش فقط اتلاف وقت است.

اما چیزی که این وسط آزار دهنده است ، پافشاری عده ای برای سرپوش گذاشتن روی خطای خودشان است. این خیلی دردناک نیست که ما بعضی وقت ها اعتراف کنیم که اشتباه کردیم .

 

[ چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٤ ] [ ۸:٠٩ ‎ب.ظ ] [ HODA ]

این روزها دانش آموزانم مشغول امتحان دادن هستند و من هم شدیدا مشغول هستم . رفرنس های تدریسم معمولا کتاب خود بچه ها است . هرچند که بسته به سطح دانش آموز کتاب کار مختلفی معرفی میکنم اما در نهایت خودم جزوه می نویسم. کتابهای انتشارات گاج و خیلی سبز معمولا جذابیت بیشتری برای بچه های مقطع راهنمایی دارد، در سطوح بالاتر به بچه ها کتابهای انتشارات مبتکران را توصیه می کنیم. اما در دبیرستان معمولا سئوالات طبقه بندی شده ای که برخی از معلمان خوب کشورمان در سایت "شیمی یزد " گذاشته اند واقعا راهگشا است.

به طور کلی شاگردان وفاداری دارم ، بعضی هاشون چهار پنج سال است که درسهای تخصصی شان را بامن برمی دارند. یکی از دلایلش این است که من سعی میکنم مطالب را به ساده ترین وجه ممکن برایشان توضیح بدم و همین میشه که اونا احساس میکنند درس از آن چیزی که در مدرسه خوانده اند آسان تر است.

**

مدارکم تقریبا کامل نشد که بتوانم برای مصاحبه به دانشگاه بوعلی سینا بروم ، در دوره ی فوق لیسانس با سه تا استاد درسهای بیشتری داشتم که یکی شون به رحمت خدا رفتند و استاد راهنمایم هم راهی امریکا شدند و فقط یکی دیگر از اساتید باقی مانده که ایشون هم اونقدر سرشون شلوغ بود که فقط توانستند فرم توصیه نامه ی یکی از دانشگاهها را پر کنند که اونم اونقدر با عجله پر کردند که بهتره چیز دیگری نگم!!!!..راستش واقعا درک نمی کنم که این توصیه نامه ها به چه دردی می خوره!!!! شایدم پارتی بازی به شیوه ی نوین است و ما خبر نداریم!!!!.ضمن آنکه من یک کارنامه ی غیر رسمی دارم و گرفتن کارنامه ی رسمی دوره فوق لیسانس منوط به گرفتن مدرک اصلی است که از آنجایی که تقریبا پروسه ی دوهفته ای را باید طی کنم دنبالش نرفتم !!!!...

تناقض آشکار فرم های دکتری این است که شما با یک سئوال جالب با این مضمون روبرو می شوید که هزینه های زمان تحصیلتان را چگونه تامین خواهید کرد؟ و در انتهای فرم ها به شما یادآوری می کنند که تحصیل دوره ی دکتری تمام وقت است !!!!...

فعلا تنها جایی که می توانم بروم پژوهشگاه شیمی و مهندسی شیمی است، اطلاعاتم از پژوهشگاه کامل نیست، همین قدر می دانم که اساتید و امکانات خوبی دارد اما سایتشان آپدیت نیست و نمی توانی بفهمی که پروزه های اخیر پژوهشگاه در چه زمینه هایی است و جالب تر اینکه ازت میخوان موضوعات مورد علاقه ات را لیست کنی و نام استاد مربوطه را بنویسی !!!! یکی نیست بگه موضوع مورد علاقه که بسیار است اما آنچه مهم است امکانات و اساتیدی است که بتوانند تو را در این مسیر راهنمایی کنند وقتی سایت پژوهشگاه آپدیت نیست همه که نمی توانند وقت بگذارند و به پژوهشگاه سر بزنند و ببینند الان مشغول چه کاری هستند و کدام یک از موضوعات مورد علاقه ات با موضوعات کاری آنها همخوانی دارد!!؟!!!...

جالب تر آنکه نمی دانم در جلسه ی مصاحبه چه چیزی در انتظارم است. این روزها اونقدر که شیمی دبیرستان و ریاضیات درس داده ام با مطالب علمی و تحقیقاتی سروکار نداشته ام ، مجبور شدم اولویت هایم را جابه جا کنم ، تعهد کاری که به دانش آموزانم داشتم در صدر همه ی اولویت ها قرار گرفت . من حتی اگر مدرک دکتری در این مملکت بگیرم باز هم یک معلم هستم ، به عشق آموزش به نسل های بعدی این مملکت است که می خواهم اطلاعاتم را آپدیت کنم و یک مقطع دیگری را شروع کنم . والا گذر این سالها به من نشان داده است که مدرک دکتری هم تغییری در وضعیتم ایجاد نخواهد کرد. بزرگترین آرزویم تاسیس یک موسسه علمی با رویکردی نو است ، جایی که اسپانسر علمی تمام بچه ها بشود فارغ از تمکن مالی و مسائل حاشیه ای این چنینی ...

در این مدت دو بار به دانشگاهی که روزگاری تدریس می کردم سر زدم ، بار دوم جرات کردم و به ساختمان آزمایشگاهها سری زدم ... این چند روزه خیلی در گذشته غوطه ور بودم ،و چه خاطراتی مرور شدند!!!!... متوجه شدم هنوزم دستورکارهایی که نوشته بودم در دانشگاه تدریس می شوند ... اگر از دیدگاه سیستم بخاطر نداشتن مدرک دکتری آدم بی سوادی محسوب می شدم باز هم جای شکرش باقی است که توانستم یک چیزی از خودم به یادگار بگذارم و فعلا منسوخ نشده است هرچند که اگر خودم قرار بود دوباره تدریس کنم همه ی اون مطالب باید تغییر داده میشدند!!!!... وقتی می بینم دانشجویم با شوق و ذوق از کارش تعریف می کند و به یک دستیار قابل اعتماد و خوب تبدیل شده است ، خیالم راحت می شود که وظیفه ام را درست انجام داده ام.

لطفا برایم دعا کنید...

 

[ جمعه ۸ خرداد ۱۳٩٤ ] [ ۱:٥٩ ‎ق.ظ ] [ HODA ]

در دبیرستان هر هفته باید با یازده گروه کار کنیم و کارهایشان را رصد کنیم . این تعداد گروه و حجم کارهای مختلف برای من مثل یک امتحان می ماند ، انگاری که باید همه ی درسهایی که در طی شش سال تحصیلم خوانده ام را هر هفته مرور کنم و یادم باشد که مطالب را در ساده ترین سطح ممکن به دانش آموزانم منتقل کنم.

کارها را بین خودم و دستیارم تقسیم کرده ایم ولی با اینحال این من هستم که همه چیز را باید کنترل کنم. بچه ها اجازه ندارند به محلول ها و نمک های موجود در آزمایشگاه دست بزنند. همه ی کسانی که وارد کلاسمان می شوند باید دستکش و عینک ایمنی داشته باشند و اگر نداشته باشند از آنجایی که با قانون های مدرسه دچار مشکل می شویم و نمی توانیم از کلاس اخراجشان کنیم اجازه کار با محلولهای غلیظ را ندارند.

من باید حواسم را جمع کنم تا کار این یازده گروه را چک کنم ، باید همه چیز را به حافظه ام بسپارم ، حتی وقتی بچه ها با مشکل برخورد می کنند ، باید با یک سئوال هوشمندانه آنها را دوباره به تکرار آزمایش تشویق کنم والا زود به این نتیجه می رسند که ما شکست خوردیم و باید طرح را کنار بگذاریم. درکنار یک گروه تیتراسیون انجام می دهم، حمام بن ماری درست می کنیم و مواد یکی را به صورت غیر مستقیم در هم حل می کنیم و همزمان یک ظرف آب و یخ ( یا به اصطلاح معمول شیمی حمام آب یخ ) باید درست کنیم و از محلول دیگری بلور بگیریم!!!!... با یک گروه روی خواص ماندگاری کرم های مرطوب کننده کار می کنیم و با گروه دیگر خواص رنگ مویی که سنتز کرده ایم را چک می کنیم. یه جا استخراج ماده داریم ، یه جای دیگر داریم روی بازیافت عناصر کار میکنیم...

من باید همه ی این یازده گروه را فعال نگه دارم تا در یک و نیم ساعت کاری همه مشغول باشند، مراقب موارد ایمنی کار باشم ، از قبل تمامی مراحل آزمایش را کنترل می کنم اما با اینحال موقع اجرا هم این کنترلها چندین برابر می شود... به گونه ای که بین همکاران و دانش آموزانم این حساسیتم نسبت به موارد ایمنی زبانزد است.

همه ی اینها را گفتم که بگم ، امروز به این نتیجه رسیدم که همه ی اینها بیهوده است... من هرچه تلاش بکنم باز هم چیزهایی وجود دارد که از کنترلم خارج باشند... من حتی می توانم بخاطر تبخیر محلولهای آزمایشگاهی و هوای سنگین آزمایشگاه متهم درجه ی اول باشم چون نتوانستم هوا را کنترل کنم !!!!...

دیروز بزرگترین خطای دوران کاریم را انجام دادم ، دانش آموزم را نزد مسئول آزمایشگاه برای  پیدا کردن یک ماده ای فرستادم با این پیش فرض که مسئول آزمایشگاهی که در مخزن مواد برای خودش در حال گردش هست ، او را راهنمایی میکند ، غافل از اینکه ایشون بچه را مجبور کرده که خودشان ماده را جستجو کنند و بدلیل توقف بیش از حد در اون فضای کوچک و آلوده به بخارات مواد ، بچه ها دچار حساسیت شده و مشکلات تنفسی پیدا کردند!!!!!... شاید شما هم با خواندن این سطور به این نتیجه برسید خطای مسخره ای است اما من امروز بخاطر این خطای مضحک متهم شدم ، حرفهای درشت شنیدم  و تهدید شدم !!!!... تنها به این دلیل که یک لحظه به این فکر نکردم یکی ممکنه کارش را درست انجام دهد و خودم  سایر کارهایم را متوقف نکردم و همراه بچه ها به مخزن نیامدم... در آن ده دقیقه ی شوم که بچه ها مشغول سرچ ماده ی موردنظرشان بودند ، همراه با سه گروه دیگر مشغول کار بودیم  و بیست دقیقه بعد که منو  برای پاسخگویی احضار کردند خودم داشتم محلولهای مورد نیاز بچه ها را در غلظت های پایین درست می کردم!!!!...

حالا لیست اتهام ها و شرح واقعه این بود :

  • شما به بچه ها گفتید برن توی مخزن مواد ، همه ی اسیدهای آزمایشی را با هم مخلوط کنند.
  • فلانی گفته شما بهشون گفتید برن مواد را بو!!! کنند . اینا هم رفتند اسید ها را بو کردند!!!!
  • شما اصلا توجهی نمی کنید بچه ها از غفلت شما استفاده کردند توی راهروها داشتند نمک را توی اسید حل می کردند!!!!..
  • اینا از شما می ترسند اما به ما گفتند که شما بهشون گفتید خودتون برید مواد را مخلوط کنید!!!!... به همین دلیل حالشون بد شده و رفتند بیرون!!!!...

...

از آنجایی که این شیوه ی کار در کل سال تحصیلی وجود داشته و قبل از آن هم در دانشگاه اجرا می شده است من همیشه سعی کرده ام  حرفهایم را به خاطر بسپارم . در حافظه ی شخصی ام چنین جملاتی وجود نداشت ، شاگردان حاضر درکلاس هم چنین چیزهایی را نشنیده اند . حتی مصدومین هم پس از اینکه حالشون خوب شده اعلام کردند که اصلا من چنین درخواستی نداشته ام و اینگونه نبوده است!!!!...

ضمن اینکه بعضی از این اتهامات از دیدگاه تخصصی اونقدر مسخره و خنده داره که وقتی با دلایل ردشان می کردم قیافه ی بعضی ها دیدنی بود !!!!... بچه ها با خوردن یک لیوان شیر حالشون بهتر شد ، پزشک هم همین را تایید کرده بود . اما هنوز بازار حکم صادر کردن گرم است .احتمالا یک تنبیهی در پرونده ی کاریم درج خواهد شد ، جرمم کنترل نکردن هوای آزمایشگاه و کم کاری مسئول آزمایشگاه در پاسخگویی به بچه ها خواهد بود!!!!...

نکته ی جالب کار در این مدرسه این است که من روزهای سه شنبه با بیش از بیست و پنج گروه از ساعت هشت صبح کار می کنم و در بین کلاسهایم یک فرصت سه ساعته استراحت دارم  که خستگی هر کلاس را کاملا از بین می برد. اما با این حال در روزهای پایانی سال تحصیلی چنین خطایی را مرتکب شده ام !!!!!...

...

از سرگذشت من عبرت بگیرید . هیچوقت مسئولیت یک کلاس سی نفره پژوهشی با چندین پروژه ی مختلف را قبول نکنید. هیچوقت سعی نکنید با استانداردهای مدرسه گروههای دونفره یا سه نفره تشکیل دهید... هیچوقت قهرمان بازی درنیارید و همه چیز را کنترل نکنید و هر جلسه بچه ها را در آزمایشگاه مشغول به کار نکنید.

 اصلا اگر بهتون پیشنهاد شد در مدرسه کار پژوهشی کنید ، زود جوگیر نشید و قبول نکنید ... با جلسه ای بیست هزارتومان ، زیربار این حجم کار نروید!!!!...نه پولش می تواند شما را وسوسه کند نه نوع کارش...  تریپ علاقه به علم، تحقیق ، تدریس و این حرفها را لطفا بگذارید کنار...اگر دنبال چالش و هیجان توی زندگیتون هستید دنبال یک کار دیگه ای باشید!!!!... این فقط یک زندگی فرسایشی است. یه روزی به این نتیجه می رسید که همه چیز بیهوده است و توی دور تسلسل دارید درجا می زنید !!!!..

 

 

[ سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٤ ] [ ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ] [ HODA ]

کار در مدرسه اگرچه تفاوت زیادی با آنچه که در روز اول از معاون پژوهشی شنیده بودم داشت. اما اینبار به خودم قول داده بودم که با وجود تمام کاستی ها کنار نکشم و به کارم ادامه دهم. دانش آموزان کلاس هفتم مون تقریبا در زمینه ی پژوهش شیمی اطلاعات خاصی نداشتند و براساس یک سری تصورات فانتزی این درس را انتخاب کرده بودند. از طرفی کار ما انتخاب یک مجموعه بچه ی علاقمند به کار تحقیقاتی از بین سی دانش آموز بود . چیزی که با کاملا با افکار من تضاد داشت!!!!... چرا که خودم را معلم تمامی این دانش آموزان علاقمند می دانستم و می خواستم هر کدام از کلاس من یک خاطره و یک تجربه ی خوب داشته باشند.

براین اساس یک برنامه ی اولیه تهیه کردم . یک برنامه ی خام که بچه ها را مرحله به مرحله به سطحی می رساند که برای بیشتر معلم ها به یک حالت ایده آل شبیه است. در طول کار متناسب با چالش هایی که برایم ایجاد شد و همچنین سطح توانمندی بچه ها بخش هایی از برنامه ام را تصحیح کردم . در فاز اول بچه ها براساس آموخته هایشان باید یک آزمایش را طراحی و اجرا می کردند.

در فاز دوم به پروژه های مورد علاقه شان می پردازیم البته با یک رویکرد جدید. اینبار به جای اینکه از اول شروع کنیم و مفاهیم را مثل فاز اول آموزش دهیم از آخر شروع کردیم و متناسب با کنجکاوی های دانش آموزا مفاهیم را بهشون آموزش می دهیم.

یکی از این پروژه ها صابون سازی است . برای اینکه واسه شاگردانمون هیجان انگیزش کنیم اول از ساخت صابون های عطری با شکل های مختلف شروع کردیم .هفته ی اول براساس پیشنهادات بچه ها یک سری تست را من انجام دادم که بتونیم ایمنی کار را کنترل کنیم و بعد گروهها براساس مشاهداتشون آزمایششون را طراحی کردند. در هفته ی دوم ،تست دوم را بچه ها با همراهی من انجام دادند و اشکالات آزمایش طراحی شده شان را بررسی کردند.

روز اول وقتی لیست سی نفره ی پژوهش را دستم دادند ، یه جورایی این تعداد دانش آموز و اون فضای کوچک آزمایشگاه من را ترساند. اما حالا تقریبا هر هفته این سی بچه را درگیر یک فعالیت آزمایشگاهی می کنیم.

....

اما زندگی همیشه براساس پروژه های شیمی پیش نمی رود . یکی از پروژه هایی که زمستون امسال برای خودم داشتم شروع بافتنی بود . برای اینکه بتوانم مدل های مختلف را آموزش ببینم از دو سی دی آموزشی استفاده کردم. براین اساس برای خواهرم یک شال بافتم و در ادامه ی کار با سرچ اینترنتی پترن های مختلف بافتنی را یاد گرفتم یک مقدار با اصطلاحات انگلیسی این پترن ها آشنا شدم و در نهایت یه ذره نقشه خوانی کار کردم و یک الگوی ساده برای بافتن شال خودم انتخاب کردم . الگویی که برای من به عنوان یک مبتدی کمی چالش برانگیز بود و مجبورم می کرد که میزان تمرکزم را بالاتر ببرم.

حالا در ادامه ی این پروژه ها تصمیم گرفتم قلاب بافی یاد بگیرم. البته یه جورایی همکارام را در مدرسه به این ترغیب کردم که ساعات بیکاری مان را به آموزش یکی از این مهارت ها را اختصاص دهیم !!!!...

عکسهایی که در ادامه مشاهده می کنید مربوط به پروژه های مختلف من است.

 

 

[ جمعه ۱٧ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ٦:۱٢ ‎ق.ظ ] [ HODA ]

رابطه ی دوستانه ای که من با شاگردانم دارم تقریبا محدود به سن و سال خاصی نمی شود، طیف وسیعی از دانش آموزان و دانشجویانم بعد از تحصیلشان با من در ارتباط هستند. شاید از این منظر بتوانم خودم را یک معلم خوش شانس طبقه بندی کنم . اما این رابطه ی دوستانه بدون حواشی نیست ، سه شنبه ی گذشته وقتی وارد کلاس هشتم شدم و قیافه های درهم بعضی از بچه ها را دیدم به نظرم رسید که در بهترین حالتش روز پرچالشی را پیش رو داریم... به ویژه که قبل از کلاس موقعی که به دفتر مدرسه می رفتم یکی شون داد زد : خانم نمره ی شما باعث شد معلم من کم شود!!!!...

در اولین گام با یک مقدمه شروع کردم و دوباره ماجرای نمرات را توضیح دادم ، پیش از دریافت کارنامه هم چنین بحثی را داشتیم و ظاهرا همه قانع شده بودند و پس از دریافت کارنامه و مقایسه نمرات نارضایتی ها دوباره به سطح آمده بود... داستان این بود که وقتی یک دانش آموزی همه ی نمراتش بیست است باید نمره ی پژوهشش را بدون توجه به عملکرد گروهی و کلاسی اش بیست منظور کنیم ، این نظریه که موافقان زیادی را داشت من را وا داشت که یک بحث عمومی را ایجاد کنم.

عنوان اول همین خواسته ی دانش آموزان بود و عنوان دوم مساله ای بود که من طرح کردم که اگر دانش آموزی وجود داشته باشد که تمامی نمراتش کم است و نمره ی پژوهشش بیست شده می توانیم به استناد همین حرفهای شما نمره اش را کم کنیم و متناسب با سایر نمرات یک نمره ای در کارنامه اش ثبت کنیم. اگر معیار جمع سایر نمرات باشه هر دو حالت باید اتفاق بیافتد و خب بی عدالتی هم رخ نداده است!!!...

در این آشفته بازاری که به عمد ایجاد کرده بودم هر کسی هر چیزی که به ذهنش می رسید در رد یا دفاع از یکی از نظریات می گفت و در نهایت قرار شد بازم روی این حرف من فکر کنند و اگر مطلبی به نظرشان رسید بگویند. تصمیم داشتم فعلا بی خیال این ماجرا شوم تا اینکه یکی از دانش آموزان معترض بهم گفت که نمره اش از نمرات همگروهی هایش کمتر شده است و بر اساس ادعای من که نمرات همه ی اعضای گروه یکسان داده شده است چطوری این اتفاق ممکن است؟ ...

قبل از این از همکارانم شنیده بودم که نمرات درس ما با درس تفکر بچه ها جمع می شود و میانگین نمرات در کارنامه گذاشته می شود و البته گویا معلم تفکر آنقدر در اعلام نمرات پایانی عجله کرده بودند که فقط نمره ی ایشان به عنوان نمرات پایانی منظور شده است!!!!... از طرفی همین فرد به بچه ها گفته بود که من برای تمامی شما نمره ی بیست رد کرده ام و اگر نمره تان کم شده است بخاطر معلم پژوهش تان است و معلمین پژوهشی کاملا سلیقه ای عمل کردند!!!! حال آنکه دانش آموزانی که از من نمره ی کمی گرفته اند به دلیل ضعیف بودن نتایج کار هر جلسه شان بود ، براساس یک برنامه ی کاملا منسجم من هر جلسه بچه ها را ارزیابی می کنم. ارزیابی براساس مشاهدات و دقت و محاسباتی است که در طول انجام یک آزمایش شیمی باید انجام شود...

وقتی پیگیری کردم مشخص شد که معاون پایه هم بی خبر از این ماجرا نیست !!!...من البته برای حفظ شان ایشون جلوی دانش آموزان معترض گفتم احتمالا اشتباهی در وارد کردن نمرات رخ داده است و چون نمی توانیم نمره ی بالای دو هم گروهی شما را کم کنیم پس به شما نمره قرض می دیم و نمره ات را در کارنامه تغییر می دهیم تا مثل دو همگروهی ات شود... پیشنهادی که با استقبال معاون روبرو شد...

اگرچه متوجه نشدم که دلیل این همه علاقمندی برای متهم جلوه دادن من چه بوده است !!!!!... بدتر از همه کتمان حقیقت و خراب کردن ذهن دانش آموزانی که من با زحمت با کلاسم همراهشان کردم ، حس بدی را بهم القا می کنه ...

به لطف این رابطه ی دوستانه ، مشکل را در کلاس حل کردیم ، اما اینکه یک نفر از کادر اجرایی برای خودش این حق را قائل شود که با دست بردن در نمرات من ، نتایج را تغییر دهد و چنین دردسری را برایم ایجاد کند برایم فعلا حل نشده است!!!...

اینجا از معدود مدرسه هایی است که هر کسی کار دیگری را نقض میکند و تازه تلاش میکند با قوانین نانوشته و من درآوردی خودش را توجیه کند!!!!...

[ پنجشنبه ٩ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ۱:۳۱ ‎ق.ظ ] [ HODA ]

نوشتن همیشه دوای دردها نیست... همیشه باعث سبک شدن آدم نمیشود... گاهی وقتا وقتی می نویسی به واقعیت هایی پی می بری که کوله بار غم هایت را سنگین تر می کند...

نمی دونم خاصیت تدریس در مدرسه چیست که دائم میان گذشته و حال در حرکت هستم... گاهی وقتها چیزهایی را از صندوقچه ی خاطراتم بیرون می کشم که شنیدنش لبخند را به لبان سایرین می کشاند اما خوشحالم نمی کند... شاید به این خاطر که دیگر آن دخترک پرانگیزه ی گذشته نیستم ... کسی که معتقد بود تنها خودش و خودش میتواند مرحم زخم ها و شکست هایش باشد... کسی که زیر دردها و غصه های هر شکست نمی شکست و هر بار مقتدرانه تر باز می گشت... چون معتقد بود "فردا روز دیگری است " ... اما حالا این واقعیت است که من را احاطه کرده است ، هرچقدر هم بخواهم مثبت اندیش باشم اما بخش های واقعی زندگی را نمی توان کتمان کرد... حالا حتی نمی توانم چشمانم را ببندم و یک دل سیر خیالبافی کنم و لحظه ای از این دنیای واقعیات فارغ شوم...

بیش از نیمی از حق التدریس روزانه ام را برای بچه های کلاس هشتم بستنی خریدم ، بخش دیگرش هم پای خرید جایزه صرف شد... حتی یک لحظه به این فکر نکردم که مثلا بخش پژوهشی مدرسه بر اساس فلان بند و فلان ماجرا باید بودجه ی این کار را بدهد... یک بازی راه انداختم ... همه را به نوعی درگیر این بازی کردم ... کنار شاگردانم نشستم تا یکبار دیگری نوجوانی کنم... اونقدر بازی را جدی گرفته بودند که وقتی گروه برنده را اعلام کردیم انگاری در مهم ترین بازی زندگی شان برنده شده باشند از خوشحالی جیغ می کشیدند!!!!!...بازی که اشک ها و لبخندهای زیادی داشت... من اما آخر این بازی را که برای بازنده ها کمی تلخ بود با خرید بستنی برای تمامی اعضای کلاس شیرین کردم ... حالا شاگردان کلاس هشتمی کمی رابطه شون بهتر شده است و از چالش های روزهای اولیه خبری نیست...

ساعت آخر وقتی برای بچه های مضطرب اول دبیرستانی از خاطرات دبیرستانم می گفتم ، قیافه ها کم کم تغییر کرد و در آخر کلاس اثری از اونهمه استرس برای گرفتن کارنامه ی ترم نبود... وقتی ازشون پرسیدم که واقعا می خواین شما را چطوری بشناسن ؟ انگاری که این سئوال قدیمی را دوباره از خودم می پرسیدم ... سالها قبل وقتی پشت همان میزها نشسته بودم و بخاطر نتایج ضعیف درسی ام کاملا ناامید شده بودم با این سئوال روبرو شدم... سئوالی که مرا نجات داد و بلندپروازی ها و آرزوهای دور درازم را به خاطرم آورد... آن زمان یک دانش آموز بودم و حالا در قامت یک معلم داشتم برای شاگردانم از اولین تجربه ام می گفتم ... حرفهایی که آرامم می کرد...

" به نظرم هر آدمی باید از خودش این سئوال را بپرسه، می خواد چطوری شناخته بشه؟ ... توی زندگیش واقعا می خواد به کجا برسه ؟!... آیا این جایی که هست همان جایگاهی است که همیشه برای خودش تصور می کرده ؟!!... تعارض سختی است ... مواجه شدن باهاش به نیروی عظیمی نیاز داره... اما لازمه ... وقتی جایگاهت را پیدا کردی می تونی مسیرت را مشخص کنی... زندگی ما مجموعه ای از پیروزیها و شکست ها است ... ما از همه ی اینا درست حرکت کردن را یاد می گیرم...تنها کسی که می تواند به من کمک کند در وهله ی اول خودم هستم باید خودم را پیدا کنم ... باید خواسته های خودم را پیدا کنم... باید آرزوهایم را پیدا کنم... باید به خودم قول بدم که این شکست را تکرار نکنم ازش درس بگیرم اما تکرارش نکنم... "

آخر کلاس یکی از بچه ها بهم پیشنهاد کرد که روز کارنامه من برای اولیای دانش آموزان حرف بزنم ...

می دانم این روزها هم می گذرد و خاطره می شود... می دانم در خاطرم ثبت می شود تا فراموش نکنم که در مسیر زندگیم چه اتفاقهایی را از سرگذرانده ام ... می دانم یک روزی ، یه جایی ممکنه دوباره از امروز و تجربیاتش بگویم یا بنویسم... حرفهایم به آدم های دیگری امید ببخشد و بهم یادآوری کند که زندگی هنوز ادامه دارد...

 

 

[ جمعه ۳ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ٢:۱۳ ‎ق.ظ ] [ HODA ]

روزهای مدرسه سخت تر از آنچه که انتظار داشتم می گذرد ... فعلا که در مرحله ی کنترل نامحسوس هستیم... در مدرسه یا با دوربین مواجه می شوی که در سوراخ و سنبه های آزمایشگاه و راهرو جا خوش کرده است یا با افرادی که گویا در شرح وظایفشان این کنترل کردن تعریف شده است... به این همه کنترل شدن عادت ندارم... به این همه دخالت در کارم عادت ندارم... به این همه سکوت که نامش را تعامل گذاشتم عادت ندارم... به اینکه یکی عینهو اسپایدرمن یهو بر سر کلاسم نازل شود و با دانش آموزم درگیر شود عادت ندارم... به اینکه بخاطر علاقمند بودن دانش آموزانم به آزمایشگاه و فعالیت های آزمایشگاهی باید جواب پس بدهم عادت ندارم... همه ی هراسم این است که وقتی از این کابوس بیدار شوم چه عکس العملی نشان خواهم داد... از اینکه یک روز نتوانم از پس این خشم(که در ساعات حضور مدرسه با آن مواجه هستم ) بربیایم و جواب دندان شکنی را نثار عوامل مزاحم کنم ... هرچقدر هم که در پنهان کردن این وضعیت نابسامان موفق باشم اما اعضای بدنم همگی آماده هستند که بر علیه ام شهادت دهند... پادردها برگشته ... صورتم پر جوش شده است... فکر کنم باید در هفته دنبال جایی باشم که بعد از کلاسهای مدرسه برم یکی دو ساعتی با تمام قوا جیغ بکشم و خشمم را خالی کنم!!!!...در این میان نمی دانم متلک های معاون پژوهشی را باید کجای دلم بگذارم ...

بخاطر درخواست ایشون ، بعد از کلی جستجو بلاخره توانستم یکی از دانشجویانم را به عنوان دستیار به کلاس بیاورم... اینکه با چه بدبختی از این نسل پول دوست درخواست کردم بیایند تا کار یاد بگیرند و سال بعد به جای بنده عهده دار این مسئولیت خطیر شوند بماند !!!... فکر کن در این سیستمی که همه بر اساس یک معرف قوی وارد شده اند تو بیایی یک فرصت برای یک دانشجوی بی تجربه ایجاد کنی ... بعد طرف بیاد برات شرط و شروط هم بگذارد!!!! اینجاست که آدم به عقل خودش هم شک می کند!!!!!... یکی فرق ارلن و بشر را نمی دوست سراغ خونه ی کدخدا را می گرفت!!!!... خیلی ها انتظار داشتند من پست مسئول پژوهشی مدرسه را بهشون پیشنهاد کنم با حقوق عالی!!!!... تجربه و دانش هم قرار بود یک شبه بر مغزشان نازل شود!!!!...

خلاصه این لطف بیشتر از آنکه کمکم کند باعث دردسرم شده است ... خانم معاون به هیچ عنوان از تیپ دانشجوی ما خوشش نیامد و اولین کارت قرمز را دریافت کردیم!!!!... حالا خوبه من کلی به این دانشجوی سربه هوا توضیح دادم که باید لباسش مناسب مدرسه باشد اما بخاطر چند سانت کوتاهی آستین و زلفین مبارک قرار شد اساسا ما را آپدیت فرمایند!!!!... من خودم حساس به نوع پوشش و رفتار در محیط اداری بعد حالا باید بیام بابت چیزهایی که خودم کاملا بهش آگاه هستم و انجامش می دم جواب پس بدم!!!!...

از اونور ماجرا تصور کن در یک آزمایشگاهی که تنها بخش ایمنش داشتن یک سنسور حساس به دود است !!! با این انتظار روبرو شوی که واکنش های شیمیایی هیجان انگیز و بعضا دود زا درست کنی!!!!... آنهم در حضور سی دانش آموزی که به سختی توی اون فضا جا می شوند و خب به حکم دانش آموزی شیطنت های خاص خودشان را دارند که باید جزو پارامترهای غیرقابل کنترل آزمایشت تعریف کنی...

راستش حاشیه ی این کار بیشتر از متنش است و همین آزاردهنده است...نمی دانم می توانم تا آخرش همین جوری تحمل کنم یا خیر... اما بیشتر از اون برام مهمه که حالم خوب بشه... اون لذتی که همیشه از کارم داشتم پیدا کنم... چیزی که این روزها محو شده و بدتر از اون قدرت انجام کارهای روزمره را از من گرفته است...

زندگی ام شده صحنه ی یک جنگ تمام عیار... فعلا که در حال دادن تلفات هستیم... به صورت خوشبینانه ای می دانم وقتی از این جهنم بگذرم این روزها برایم به یک خاطره تبدیل خواهد شد... شاید تنها بهانه ای که باعث می شود روزهای سه شنبه را تحمل کنم همین امید به آینده است... به روزهای خوب ... به اینکه با گذر زمان انگیزه ها و بهانه هایم بر خواهند گشت...

 

 

 

[ چهارشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ] [ HODA ]

اگر بخواهم تاریخچه ی دقیقی از تدریس رسمی ام بنویسم به دوم راهنمایی می رسم!!! شاید در وهله ی اول کمی تعجب آور باشد اما خب واقعیت همین است... دوم راهنمایی بودم مامان دانشگاه قبول شد و مدرسه به این شرط با مرخصی های ساعتی او موافقت کرد که یک نفر را به جای خودش معرفی کند. یکی دو جلسه اول را خاله جان رفت اما او هم مشغول درس و دانشگاه بود و نمی توانست برای مدت طولانی بیاید . کسی هم نبود که برای یک ساعت وقت بگذارد و به جای مامان بیاید. از آنجایی که مادرجان ما آن سالها در اوج پرکاری دو شیفت تدریس می کرد برخی از ساعاتی که کلاس داشت من به جایش در کلاس حضور داشتم و مثل یک معلم به پسر بچه های ابتدایی درس می دادم ...قدو قواره ام به بچه های دبیرستانی می خورد بنابراین حساسیتی ایجاد نمی کرد و از آنجایی که در مدرسه ی خودمان هم برای خودم بروبیایی داشتم و مسئولیت های مختلفی داشتم بنابراین خیلی جدی برخورد می کردم هرچند که قبلش مادرجان با شاگرداش اتمام حجت کرده بود که نهایت همکاری را با من داشته باشند...

در سال بعدش مربی گروه سرود و تواشیح بچه های مدرسه شدم و کسب عنوان دوم و چهارم در اولین تجربه ی مربی گری برایم جذاب بود. هرچند که در مدرسه ی خودمان به عنوان سرگروه گروه تواشیح چند دوره ی متوالی در منطقه رتبه کسب کرده بودیم و تقریبا واسه خودمون صاحب سبک بودیم ...

سالهای زیادی درس دادم ... تقریبا یک بخش از خاطرات دوستان ، همکلاسی ها ، فامیل و آشنا از من همین ماجرای درس دادن هایم بوده است... اصلا همین سودای تدریس باعث شده همیشه سعی کنم بیشتر مطالعه کنم تا در جایگاه بالاتری نسبت به دانش آموزم قرار گیرم...

همیشه دلم می خواست تکنیک های مختلفی را در کلاسم اجرا کنم... همیشه دوست داشتم رنجی که نسل ما به دلیل عدم به کارگیری اصول درست آموزش دید را دانش آموزانم تجربه نکنند... همیشه خدا را شاکر بودم بخاطر فرصتی که بهم عطا کرد تا این لذت مقدس را تجربه کنم و خوشبختانه فرصت این را داشتم که از مقطع ابتدایی تا دانشگاه درس دهم...

من از سر بیکاری و یا سررفتن حوصله وارد حوزه ی تدریس نشدم... من بخاطر کلاس و ژست ، معلم و یا استاد نشدم... من تدریس را انتخاب نکردم... به عبارتی انتخاب شدم که درس دهم...

کار راحتی نیست... با مجموعه ی بزرگی از باید و نباید ها روبرو هستی... در وهله ی اول باید صبر و حوصله ی زیادی داشته باشی... بداخلاقی ها و رفتارهای نامناسب را نادیده بگیری و هرگز به تلافی کردن فکر نکنی... باید دائم در حال مطالعه و جستجو روشهای جدید باشی... در مورد مسائل مالی انعطاف پذیر باشی ... خیلی مهم است که دانش آموز یا دانشجویت تو را قبول کند و این قبول کردن به راحتی به دست نمی آید باید معجونی از آگاهی و اخلاق باشی... همونطور که گفتم به روز بودن خیلی مهم است... مثلا یکی از دانش آموزان باهوش من علاقمند به حوزه ی تبلت و موبایل است و اطلاعات بسیار خوبی هم دارد و جالب اینکه وقتی در زنگ استراحتمان برایش فرصتی فراهم می کنم تا درباره ی اطلاعاتش حرف بزند با شوق بیشتری درس را دنبال می کند... این حس مهم بودن ... باارزش بودن را باید به همه آدمها داد به ویژه دانش آموزان و دانشجویان...باید حس شوخ طبعی داشته باشی و بتوانی یک کلاس با هیجان و شاد ایجاد کنی... گاهی وقتا هم سنگ صبور شاگردانت باشی...یادمان نرود بعضی ها شاید بتوانند یک دانشمند خوب ، یک محقق برجسته شوند اما الزاما یک معلم خوب نیستند... یعنی سوابق علمی درخشان نمی تواند تضمین کننده ی توفیق ما در امر تدریس باشد...

به هرکسی این توانمندی را در خودش دید پیشنهاد میکنم تدریس را امتحان کند... در کنار همه ی چالش هایش دستاوردهای شگفت انگیزی دارد...

...

این روزها در کنار همه ی ماجراهای منفی ، بخش های جذابی هم دارد ... مخصوصا وقتی که می بینم همان دانش آموزم که بنا به تشخیص کم توان ذهنی است بسیار عالی تمرین های ریاضی را حل می کند... مجبور شدم برای پیشرفتش از یک حقه استفاده کنم . به روش الگویابی تمامی مطالب را یادش می دهم . از یک نمونه چندین مساله حل می کنم و هر روز برایش برنامه ریختم که سه تا مساله حل کند... هرچند که این روش مرا مجبور کرد که جزوه ی ریاضی هم بنویسم اما ارزشش را داشت...

[ جمعه ۳۱ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱:٠٧ ‎ق.ظ ] [ HODA ]

یکشنبه یازدهم خرداد آخرین جلسه ی آزمایشگاه شیمی معدنی 2 را برگزار کردیم . آزمایشگاهی که برای عده ای زجرناک بود و برای عده ی دیگر بسیار لذت بخش... در این بهشت و جهنمی که دانشجویانم برای خودشان ساخته بودند ، روشهای مختلفی تدارک دیده شده بود...

از روز نخست کلاس به بچه ها گفته بودم که هر کاری که در آزمایشگاه انجام می دهند امتیاز دارد و نمره ی پایان ترم را همین امتیازها تشکیل می دهد... گفته بودم که اگر کاری انجام ندهند طبعا از نمره هم خبری نیست و در نتیجه در پایان ترم وضعیت نامساعدی خواهند داشت...

برنامه ی روزهای کاریم را در کلاس نصب کرده بودم ... دستور کار آزمایشگاه و همین برنامه و فایل هایی که نیاز داشتند را از طریق ایمیل برای بیشتر دانشجویانی که ایمیلهایشان را داده بودند، فرستادم ... برای دریافت گزارشکار هر آزمایش دو هفته فرجه قائل شده بودم ... تا بچه ها با خیالی آسوده کارهایشان را تحویل دهند... بخش هایی از گزارشکار حذف شده بود و بیشتر بر محاسبات کار و پاسخگویی به پرسش ها و جدول موادی که در آزمایشگاه استفاده می کردند تمرکز شده بود... هدفم بالا بردن میزان دقت دانشجویانم در محاسبات و شناسایی مواد بود... گزارشکارها را با دقت تصحیح می کردم و مواردی که به نظرم می رسید که باید توجه شود را می نوشتم ... برای موافقان امتحانهای کتبی هر جلسه بخش هایی از دستور کار را مشخص کرده و امتحان می گرفتم و برگه ها را تصحیح کرده و نمرات را اعلام می کردم... برای پاسخگویی به برخی از سئوالات امتیاز ویژه ای در نظر گرفتم تا کسانی که نمراتشان کم بود این کسری نمره را جبران کنند...بعضی از بخش ها را به صورت کنفرانسی برگزار کردیم تا میزان امتیازات مثبت بچه ها بیش از بیش شود...

در روزهای آخر سال نود و دو طی یک بخشنامه به کارگیری افراد با مدرک کارشناسی ارشد در دانشگاه ممنوع شد... من هم با این بخشنامه یه جورایی موافق بودم با این سطح نازل آموزش در مقاطع بالاتر باید یک سری سخت گیری هایی صورت می گرفت ...قطعا اگر من در آموزش دانشگاه مسئولیتی داشتم از برخی اساتید خواهش می کردم به جای اینکه جزوه ی دوران کارشناسی خودشان را به خورد دانشجوهای الان بدهند کمی خلاقیت به خرج داده و مطالعه کنند!!!!!... از اون طرف وقتی طرف با درصد پایین کارشناسی ارشد قبول می شه و با زدن تست های شیمی عمومی یک و زبان عمومی دکترا خب حتما ممکنه یک عده دلواپس پس از معجزه ی هزاره سوم پیدا شوند که الحمدالله از خواب هشت ساله بیدار شدند و آستین ها را بالا زده و مشغول ماست مالی !!!! ... من هم بودم می ترسیدم که همان دانشجوی درصد پایین دیروزی با شرط معدلی که به لطف تحت فشار گذاشتن اساتید جوان به دست آورده سهمیه ی این استعداد درخشانش را بگیرد و یک مدرک دکترا هم دریافت کنه!!!!...

خلاصه اینکه ما با وجودی که قلبا و روحا از این بخشنامه حمایت می کردیم اما این بخشنامه یه جورایی شامل حال خودمون هم می شد... بله "ما"یی که با کله شقی عطای دکتری خوندن را به لقایش بخشیدیم و وارد بازار کار شدیم تا بلکه تجربه کسب کنیم !!!!... حضور در این مکان مقدس آموزشی هم ته مانده های انگیزه ای که داشتم برباد داده بود و خیلی وقتا به این نتیجه رسیده بودم که یه جورایی دارم "درجا " می زنم... حتی حرفهای دلخوش کننده ی دوستان از "توانمندی ها " ، "خلاقیت" و "علاقمندی " ام به تدریس هم راه به جایی نبرد...می دانستم قدرت ندارم تغییری در زندگیم ایجاد کنم... توی یک "سلول " تنگ و تاریکی که برای خودم ساخته ام با رویاها و خوابهای " یک روز خوب " سر می کنم ... اما حالا بخشنامه ای وجود داشت که به من یکی "دهن کجی " می کرد... تمام باورهایی که باهاش دیوارهای سلولم را ساخته بودم به سخره می گرفت... بهم می گفت من هر چقدر هم علاقمند باشم و اطلاعات داشته باشم به هیچ دردی نمی خورم... تا زمانی که مدرکم از اینی که هست بالاتر نرود کسی من را به رسمیت نمی شناسد... تجربیاتی که به هوس به دست آوردنش عطای تحصیل را به لقایش بخشیدم در این محیط هیچ نمی ارزد!!!!... اصلا افرادی مثل من مثل همان مسافران "قاچاق کشتی نوح" هستند!!! یا کلا عینهو کاراکتر "مسعود شصت چی " از اولش هم اشتباهی بودند!!!!... ما فقط یاد گرفتیم خیلی خوب نقش آدمهای "الکی خوش " را بازی کنیم... از بعد از عید گذر هر جلسه حکم نزدیک شدن به فینال را داشت... فهمیدم واقعا دلم برای آزمایشگاه کوچکمان و تمامی حواشی اش تنگ می شود...

 

 

 

 

[ پنجشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ ] [ HODA ]

در هفته ی گذشته دو تا اقدام انقلابی انجام دادم ... در وهله ی نخست در آزمایشگاه امتحان عملی گرفتم و همه ی دانشجوها را درگیر کار و محاسبات کردم... اگرچه این کار بیشتر خودم را اذیت کرد اما ارزشش را داشت... حتی اگر این ترم بنا به هر قانون و مقررات جدید آخرین ترمی باشد که در دانشگاه مشغول تدریس هستم برایم فرقی نمی کند... چیزی که مهم است در گام نخست رضایت خودم از کارم هست و پس از آن تاثیری که به عنوان یک مدرس می توانم بر روی دانشجویانم داشته باشم اینهامسئولیت من را سنگین تر می کند و هیچ قانون و مقرراتی نمی تواند محدود کند...

دومین اقدام انقلابی ام کنسل کردن تمامی کلاسهای شاگرد محبوبم بود !!!!... اینکه ایشون بدون هماهنگی کلاس را لغو کرده بود بهانه ای شد تا تمامی کلاسهایش تا اطلاع ثانوی کنسل کنم ... البته این کنسل کردن کلاسها شامل محرومیت از جزوه ی کامل درسی هم می شود ... چیزی که شاگرد جان ما عامل موفقیت خودش می داند...

بیش از چهارسال است که به صورت جدی مقاطع مختلف را تدریس می کنم ... در مقطع راهنمایی دروس علوم و ریاضی کلاسهای هفتم و سوم راهنمایی و در مقطع دبیرستان تا دانشگاه شیمی درس می دهم ... این تدریس پایه های مختلف یک حسن بزرگ برایم داشته است و آن این است که وقتی می بینم دانشجویم مبحثی را درست یاد نگرفته دقیقا می توانم بگویم که در کدام مقطع تحصیلی اش دچار ضعف بوده است و البته همین کمکم می کند تا مطالب را طبقه بندی کنم و بر اساس همین تشخیص طرح درسم را تدوین کنم ...

من الان خودم یکی از منتقدین پرو پا قرص پایه ی هفتم هستم ... مخصوصا اینکه یک ناهماهنگی عجیب و غریب بین دروس علوم و ریاضی این پایه دیده می شود!!!!... یعنی یه جوری که انگاری مولفین محترم هیچوقت با هم یک جلسه نگذاشتند تا ببینند این مطالبی که به عنوان مثال در بحث چگالی و تبدیل واحدها در فصل نخست علوم می گویند یا هنگامی که در فرمول انرژی جنبشی می گویند سرعت به توان دو ، آیا دانش آموز ما این مباحث را در ریاضی آموخته است !!!! به عبارتی معلم علوم مجبور است برای اینکه مطالب درسی اش را پیش ببرد ریاضی درس دهد !!!!... یا در جاهایی که می شود به راحتی مبحث را با حل معادله یاد داد و بچه ها را از گیج شدن نجات داد، اما معلم مجبور است از یک سری فرمول های جدید استفاده کند !!!!...البته با یک جابه جایی هوشمندانه فصل های کتاب می توان این مشکل را حل کرد به شرط آنکه هر دو گروه با هم یک جلسه بگذارند!!!!...یا اینکه به معلم ها این اختیار را بدهد که برخلاف سرفصل های مصوب عمل کنند... حتی مورد داشتیم که برخی از مدارس علوم را به سه بخش فیزیک و شیمی و زیست تقسیم می کنند و هر سه بخش را از ابتدای سال پیش می برند و خب این برای بچه ای که اطلاعات ریاضی اش دارد با یک روش جدید شکل می گیرد بزرگترین ضربه است !!!!...

جالب ترین بخش کتاب ریاضی هفتم به نظر من بخش توان و جذر است ... مخصوصا محاسبه جذر تقریبی اعداد که کاملا با روشهای سنتی متفاوت است که خب اگر یک معلم علوم آگاه به این روشهای جدید نباشد می تواند با تدریس ریاضیات کاملا در کار معلم ریاضی اختلال ایجاد کند!!!!...

در ادامه بخش هایی از بلورهای سنتزی دانشجوهایمان را گذاشته ام ... اگرچه به کیفیت سالهای قبل نیست اما خب در نوع خودش جذاب است ...عکس ها مربوط به کمپلکس کبالت هستند...

 

 

 

 

[ جمعه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ] [ HODA ]

به سرعت مطالب را آماده می کنم تا طبق زمانبندی در سایت علمی مان قرار دهم. سعی میکنم اشتباه تایپی نداشته باشم چون زمان کافی برای ادیت نوشته هایم ندارم... این روزها کارهای زیادی برای انجام دادن دارم... از بررسی تک تک گزارشکارها گرفته تا آماده کردن نمونه سئوالات برای دانش آموزان و دانشجویانم... همه ی تلاشم را می کنم که برای همه چیز به اندازه ی کافی وقت بگذارم...

البته در این میان روزهایی هم است که یهو به سرم می زنه که بی خیال تمام این برنامه های از پیش تعیین شده و تعیین نشده بشم... برای خودم قدم بزنم ... گل بخرم ... با علاقه غذا بپزم ... سبزی پاک کنم ... به گل های آپارتمانی مان رسیدگی کنم و به این فکر کنم که همه چیز می تواند چقدر ساده باشد...

تقریبا بر اساس یک قرار نانوشته تمامی سه شنبه می بینمش... تا رسیدن به مقصد آنقدر وقت داریم که تمامی تنش های روز را به خاک بسپاریم و به همه ی ماجراهای ریز و درشتی که داشتیم یک دل سیر بخندیم ... گذر زمان این حسن را داشت که دیگر حرفی از عشق های زورکی نیست... یکی پذیرفت که تحت فشار قرار دادن من جواب نمی دهد ... پذیرفت که باید به این اعتماد و دوستی ده ساله مان ایمان داشته باشد... راستش حالا احساس امنیت بیشتری میکنم ... این سه شنبه های نیم ساعته را دوست دارم... حالا که می بینم در آتش بس کامل علاقه اش را پذیرفته ام ... هرچند که خودم راه درازی در پیش رو دارم تا تمامی فولدرهای ذهنی ام را بازسازی کنم و عشق را تجربه کنم ... حالا مرحله ی عیارسنجی است...

...

کمدهای آزمایشگاه پر شده از بلورهای ریز و درشت دانشجوهای من ... هفته ی گذشته مسئول آزمایشگاه کلی شاکی بود و برای اینکه مثلا غرهایش مرا آزار ندهد محترمانه گفت که به بچه ها بگویید "رسوب هایشان " را ببرند خانه !!!!... دقت کنید ... رسوب هایشان!!!!... یعنی این بلورهای نازنین من و دانشجوهایم در نظر این باغبان مزرعه ی علم و دانش در حد یک رسوب است!!!!... دلیل ایشون این بود که این مواد کمدهای نازنین منو خراب کرده!!!!...

نمی توانم به بچه ها اجازه دهم که بلورها را به خانه ببرند چرا که مواد شیمیایی که باهاش کار میکنند سمی است!!!!... من نمی دونم یعنی این مسئول آزمایشگاه متوجه نیست که ما داریم با مواد خورنده کار میکنیم ؟!!!...یا فکر میکنه که ما داریم آشپزی می کنیم که میگه غذاتون را ببرین خونه !!!!...

خلاصه الان من عینهو ای کیو سان مشغول فکر کردن به راه حل هستم که مواد نازنینم را در آزمایشگاه مسئول نگه دارم!!!!... لذتی که من از سنتز این مواد می برم جوری است که بعضی وقتا بچه ها با تعجب به من نگاه می کنند... هفته ی گذشته با کمک دانشجوها برای اولین بار از فویل آلومینیومی زاج درست کردیم ... ذوق زدگی من ، شاگردانم را هم به سر ذوق آورد و یکی شون بلورها را به منزل برد تا به اهل منزل نشان دهد ... سرکلاس آز عمومی یک ، هم بچه ها خودشان تیتراسیون های همدیگه را نقد می کردند و به همدیگه راهکار ارائه می دادند... من هم با دلی آرام و قلبی مطمئن نظاره گر این مباحثه جذاب کارشناسان سال صفری بودم و روزهای اولیه ی کارم با این بچه ها ناخودآگاه در ذهنم مرور شد... حالا فقط یک قدم تا امتحان پایان ترم که به صورت عملی برگزار می شود باقی مانده است...

عکسهای مواد را برایتان می گذارم... زاج ها ، کمپلکس ها و نمک های مضاعف نازنین ما را ببینید و لذت ببرید...

 

 

 

[ شنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ] [ HODA ]

مدتی است بابا را تشویق کرده ام که خاطراتش را تایپ کند ، میخواستم خیالش را راحت کنم که این آلزایمر حتی اگر ارثی هم باشد ، نمی تواند خاطرات مکتوبش را از او بگیرد...

حالا چند مدتی است که پراکنده می نویسد و هر دفعه من چیزی یادش می دهم... خواندن برخی از خاطرات برای من مساوی است با یک تحیر و مکث طولانی... شاید به این خاطر که از بچگی بهم یاد داده اند بابا را تنها قدرت موثر خانواده ببینم...

حالا می بینم که هیچوقت درک نکرده ام که ناراحت باشد ... افسرده و نگران باشد...

در کنارش دیده ام مردی که همیشه حرف آخر را می زد...

عصبانیت و لکنتی که بخاطر این فشار عصبی پیدا می کرد را دیده ام ...

اما هیچوقت به این فکر نکرده بودم که اگر من هم یک روز مرگ بسیاری از همکارانم را جلوی چشمانم می دیدم ... اگر من هم یک روز آوارگی مردم شهرم را می دیدم ... اگر من بخاطر قبول مسئولیت روزانه مجبور بودم ساعتها با مراجعین مختلف بحث وگفتگو کنم و تلاش کنم همه ی تصمیم هایم بی نقص باشد ، چه احساساتی را تجربه می کردم ؟!!!!...

نمی دانم شاید یک بخش بد برای ما بچه های ارتشی این باشد که پدرانمان عادت نکرده اند از خودشان حرف بزنند ... فقط از خودشان یک بت برایمان ساختند ... بتی که بتوانیم در تمامی دوران زندگی بهشون تکیه کنیم ...

...

بلاخره کلاسهای دانشگاه شروع شد ... با یک دست پر به استقبال روزهای کار رفتم ... دوباره به همان آزمایشگاهی برگشتم که اولین سال کارم را در آنجا شروع کرده بودم ...سالی خاطره انگیز...

حالا هم دلم می خواهد اینبار یک سال پر بار و خاطره انگیز داشته باشم... از همان جلسه ی اول برنامه ی کل ترم را در اختیار دانشجوها قرار دادم که البته یک کار نوآورانه در محیط کاری من محسوب می شود. اما خب راستش آدم هایی مثل من به یکنواختی عادت ندارند و از طرفی حتما باید برای کارم وقت بگذارم. به قول همکارام حوصله ی زیادی برای اینکار دارم...

مهمتر از همه اینکه این ترم دستیار نخواهم گرفت... می خواهم همان استاد اکتیو روزهای نخست تدریس باشم...اصرار دارم جزئی ترین خاطرات این روزها را در ذهنم ثبت کنم ... شاید به این خاطر که اهدافم برای آینده روشن تر شده است...

...

بهترین بخش کار یک معلم ، شنیدن خبر کسب موفقیت دانش آموزان و دانشجویانش هست... این روزها خبرهایی از این جنس را زیاد می شنوم... مخصوصا اینکه من در آموزشگاه هم زیادی اکتیو هستم به قول دانش آموزا آنها را بیش از حد جوگیر می کنم و با کلی ایده راهی خانه می شوند!!!!...

نکته ی جالب ماجرا اینه که بیشتر دانش آموزا با بی علاقگی نسبت به شیمی به کلاسهای ما می آیند و بعد از چند جلسه میگن که دوست دارند در آینده معلم شیمی بشن!!!!!... یا شیمی بخونن!!!!!... یا المپیاد شیمی شرکت کنند...

خلاصه اینکه همه چی آرومه ... ما هم همینجوری خوشحالیم...

 

 

[ پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ ] [ HODA ]

یک روز می تواند با مشاهده یک سوسک روی سر دانش آموزت شروع شود ... در اون وضعیت دو حالت در ذهنت تکرار می شود یکی اینکه با یک جیغ بنفش کلاس را ترک کنی و فرار را برقرار ترجیح دهی و دیگری اینکه همه ی جراتت را جمع کنی تا از شر این موجود چندش آور خلاص شوی و با دانش آموزت کلاس را ترک کنید!!!!...

اما درست در هنگام اجرای دومین پروژه پرش قهرمانانه سوسک روی روسری خودم ، همه چیز را بهم ریخت !!!!... اینجور شد که من مجبور به دفاع قهرمانانه شدم و سوسک را به سزای اعمالش رساندم!!!!...

...

یک روز می تواند با دانش آموز اول متوسطه ات ادامه پیدا کند و قرار باشد با یک امتحان جانانه حال هرچی بچه ی بی دقت را اخذ کنی و اونوقت متوجه بشی که فقط یک عدد آدامس ناقابل روی شلوارت جاخوش کرده است ... درست در همان لحظه به قیافه ی کنجکاو دانش آموزت خیره شوی و همه چیز دستت بیاید!!!!!... حالا فکر کن که جنگ های تن به تن باستانی در ذهنت تداعی شود !!!... میدانی کوچکترین نشانی از عصبانیت یعنی قبول کردن شکست در این پروژه ی حالگیری !!!!!... اینجاست که بهش میگن ساختن فرصت از تهدیدها !!!! ... یک قطعه یخ از یخچال برداشتم و برگشتم و تمامی آثار آدامس را نابود کردم !!!!!و از این ماجرا برای جناب دانش آموز یک تکلیف ساختم...

...

ترم گذشته وقتی یکی از دانشجوها بدون توجه به لیوان هات چاکلتی که روی صندلی بود ، با رشادت تمام در صندلی جلوس کرد ، من یکی که تا مدتها در شوک بودم!!!!...به ویژه وقتی که قسمت پشت روپوش و لباسش کاملا قهوه ای شد ، متوجه عمق فاجعه شدم !!!! ... مخصوصا اینکه تا مدتها ملت با یادآوری این داستان می خندیدن!!!!...

بعدش میگن ما مطابق با چارچوب های اساتید عمل نمی کنیم و رفتارمان مطابق با الگوهای سنتی و تعریف شده نیست !!!!... خب آخه شما فکر کن هر جلسه ما را با یک بحران اونم از این نوع مواجه کنند بعد میخوان ما یک لبخند ژکوند بزنیم !!!!!؟!!!... آقا نمی شه ... کلاس باید شاد باشد ... کلاسی که شاد نباشد کلاس نیست...

 

[ پنجشنبه ٤ مهر ۱۳٩٢ ] [ ٢:٠۳ ‎ب.ظ ] [ HODA ]

بلاخره کلاسها تمام شد...در یک روز نسبتا طولانی و سرشار از فعالیت... تصمیم گرفته بودم آخرین جلسه مان را با یک امتحان عملی تمام کنم... از قبل این احتمال را می دادم که چیزهای زیادی عصبانیم کند اما تصمیم گرفتم باهاش روبرو بشم...

معمولا بخاطر کمبود مواد ، رسم بر این است که محلولهای اصلی را برای دانشجوها آماده می کنند ... اگرچه من گاهی وقت ها این قاعده را نادیده می گیرم و از دانشجوها می خواهم که خودشان ماده ی مورد نیازشان را بسازند... اما کافی است چنین درخواستی را مطرح کنی آنوقت است که با سیلی از انتقادها و غرها روبرو می شوی و در نهایت مجبوری از مواضعت عقب نشینی کنی و از یکی از دستیارانت بخواهی که این کار را انجام دهند!!!!...

خب از آنجایی که این قاعده و قانون همیشگی نیست و ممکن است مسئول آزمایشگاه یادش رفته باشد مواد مورد نیاز تو را آماده کند ... از فرصتی که پیش آمد سوء استفاده کردم و این بخش را هم به بخش امتحانمان اضافه کردم تا یک روز چالش برانگیز را تجربه کنم!!!!

با وجودی که این بخش محلول سازی را برای یادآوری در دستورکارمان گنجانده بودم ... فکر می کردم نهایت کندی دانشجوها این باشد که ده دقیقه برای محاسبات تلف کنند!!!! اما وقتی دیدم بعد از گذشت یکساعت هنوز مشغول محاسبه ساختن یک محلول ساده بودن ، متوجه شدم انتظاراتم خیلی بالا بوده!!!!!...

در نهایت خودم کمکشان کردم تا کار روی دور تند انجام شود!!!!...از این بخش به بعد دانشجوها را می دیدی که با سرعت شگفت آوری مشغول کار بودند !!!! عینهو فیلم فارسی هایی که تمامی اتفاقات مهم فیلم در سکانس آخر می افتد!!!!...

در نهایت برای هیجان انگیزتر کردن سکانس های پایانی مان پرسش و پاسخ هم به کارمان اضافه کردیم تا به قول خودشان با "مخ" ی داغون از آزمایشگاهمان مرخص کنیم!!!!!...

در این میان خودم بیشتر از بقیه خسته شدم ... در نهایت با کمترین سطح انرژی تمامی وسایل و برگه های امتحانی را جمع کردم و راهی خانه شدم ... فعلا برگه های امتحانی را قایم کردم ... خستگی روز شنبه هنوز تمام نشده و نمی خواهم این مساله میزان خطایم را در تصحیح برگه های پایانی بالا ببرد...

...

دیدمش ... مثل همان روزهایی که پشت در کلاسمان می ایستاد تا با هم حرف بزنیم ...  فکر کردم اشتباه کردم ... اطرافم پر بود از دانشجویانی که باید به سئوالهایشان پاسخ می دادم... فکر کردم خیالاتی شدم ... به محض اینکه سرم خلوت شد رفتم بیرون اما نبود ... مطمئن شدم که اشتباه کردم... از اینکه در میان اونهمه شلوغی کار به یاد او افتاده بودم خنده ام گرفت!!!!...

اما وقتی موبایلم را برداشتم و نام " او " را در لیست تماس های ناموفق دیدم خنده بر لبانم  خشکید!!!!...از اینکه به یکباره سرو کله ی آدم مشغول دیروزی پیدا شود خوشحال نبودم ...باید اعتراف کنم خیلی هم شاکی بودم ... می دانستم فکر کردن به دلخوری هایم می تواند ته مانده ی انرژی ای که برای ساعات باقیمانده ی امتحان دانشجویانم ذخیره کرده بودم  نابود کند پس باید فراموشش می کردم ...

فراموشش کردم ... اما ...

اشتباه نکرده بودم ... خیال نبود ... آمده بود دانشگاه... منتظر مانده بود تا کلاسم تمام شود اما باز هم متوجه نشده بودم... نـــــــــــــــــــــــــــدیده بودمش...

گذر زمان همیشه به پیشرفت رابطه ی دو نفر کمک نمی کند ... گاهی وقتا ممکنه یکی این وسط تصمیم بگیره هر چه خاطره های قشنگ مربوط به گذشته را بسوزاند تا خودش را از زندانی که ما برایش ساخته ایم آزاد کند... اصلا ممکنه اون یکی مغزش را ریست کند تا ناراحتی هایی که ما به خوردش دادیم را فراموش کند....

باهاش تماس گرفتم ... داستان منتظر ماندنش را از زبان خودش شنیدم و هنوزم می توانستم از لحن صدایش تمامی دلخوری های ناگفته اش را بشنوم!!!!...در این میان تمامی حیرتم از وجود چیزهایی بود که توانسته بود جایگزین حضور یک دوست خوب شود...

...

در ادامه ی مطلب می توانید گوشه ای از کارهای سنتز این ترم ما را ببنید که البته سعی کردم این دفعه کمی هنر نشان بدهم و کمی هیجان انگیزترش کنم!!!!...

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ] [ HODA ]

بدون شک یکی از تبعات رواج دروغ این است که امروزه خیلی از آدمهای اطرافمان خودشان را در یک دنیای دروغین حبس کرده اند و با یک مشت توهم به زندگی شان ادامه می دهند !!!!... همین آدمهایی که وقتی ناتوانی و نادانی شان آشکار می شود به جای رفع نقاط ضعف خود به تخریب چهره و موقعیت اطرافیانشان می پردازند!!!!چون فقط یک اصل وجود دارد و آن این است که این نقاب دروغین به هر قیمتی باید حفظ شود ...

شنبه ای که گذشت آخرین جلسه ی کلاسمان در سال 91 بود و اولین جلسه ی دانشجویان ترم جدید !!!... هر ترم این جلسات نخست برای من یک جنگ تمام عیار است ... چون در همین جلسات همگان با تمامی نقاط ضعف خود آشنا می شوند و به این نتیجه می رسند که آموخته هایشان را فراموش کرده اند و اگر اینگونه پیش بروند به دردسر می افتند!!!!...در این میان بیشترین مشکل من با همین آدمهای دروغین است... آنهایی که حاضر نیستند بپذیرند که اشکال از خودشان است و دائم با فرافکنی تقصیرها را به گردن دیگران می اندازند !!!!... سخت ترین بخش کار من تغییر کوچکی در نظام فکری آنهاست تا بلکه بتوانم چیزی یادشان بدهم !!!!...

این ترم حدود هجده تا بیست نفر در هر کلاس دانشجو دارم و طبیعتا بخاطر کمبود مواد و تجهیزات آزمایشگاهی محدودیت های ویژه ای به ما تحمیل شده است ... من اما همه ی تلاشم را کردم تا تمامی بیست دانشجوی کلاسم را درگیر یک فرایند آزمایشی کنم از تجزیه و تحلیل آزمایش گرفته تا کار عملی... همین مساله اعتراض یک عده را به دنبال داشت چون که بلد نبودند و از اون مهمتر سختشون بود کمی تلاش کنند تا یاد بگیرند!!!!...

سعی کردم بی توجه به تمامی اعتراضات برنامه ی کلاسیم را پیش ببرم انصافا هم خوب پیش رفت... اما در خلال کار مجبور شدم همون اول کار تکلیفم را با معترضین مشخص کنم ... به عبارتی یک تقابل زود هنگام ... چرا که قرار نیست من از برنامه ام کوتاه بیام پس اونا باید یک تغییری ایجاد می کردند ...

من اما از این روش دیکتا*توری خوشم نمی آید اما چاره ای نیست... در اولین روز کارم بی وقفه کار کردم بدون اینکه حتی یک زمان کوتاهی برای استراحت داشته باشم ... حتی فرصت خوردن نهار را هم نداشتم... تنها زمان استراحتم وقتی بود که دیدم ضعف غلبه کرده و قادر نیستم بایستم ... بنابراین از دانشجوها خواهش کردم اگر سئوالی در حین کار دارند به میز من مراجعه کنند...

می دانم نباید اجازه بدم خستگی خللی در کارم ایجاد کند ... می دانم دانشجوهای هر کلاس این حق را دارند که با یک استاد خوش اخلاق و سرحال روبرو شوند... باید برایش راه حلی پیدا کنم ...

در میان کار با بازدید رئیس جدید پژوهش مواجه شدیم ... از آنجایی که من خیلی با افراد آشنا نیستم طبق معمول داشتم کارم را انجام می دادم ... ازم خواستند به چند پرسش پاسخ دهم... جالب این بود که پرسشهایشان درباره ی نوع کار مسئول آزمایشگاه بود ... یعنی اینقدر که براشون مهم بود این آدم سرکارش باشد مهم نبود که ما در چه شرایط غیر ایمنی داریم کار می کنیم!!!!...در نهایت بعد از تاکید من درباره ی مواد و وسایل آزمایشگاهی قول دادند که در اولین فرصت در اختیارمان قرار دهند...

....

سال 91 سال خوبی از نظرکاری نبود ... با وجودی که در حیطه ی تدریسم تغییرات خوبی ایجاد کردم و به نتایج خوبی رسیدم اما برایم فایده ای نداشت... گاهی وقتا شما یک کاری را انجام می دهید و بعد از تبعات آن نفع می برید اما گاهی وقت ها هم دیگران از نتایج کار شما بهره مند می شوند و شما همان جایی که هستید باقی می مانید... راکد و ساکن ...

اگرچه در بین دانش آموزانم در موسسه از محبوبیت و مقبولیت برخوردارم... اگرچه نتایج کاری ام در نوع خودش خوب و راضی کننده بوده ... اما در این میان اتفاق هایی هم افتاد که به نظرم حرفه ای نبود ... به همین دلیل از کم شدن کلاسهایم استقبال کردم ... دلم نمی خواست برخوردی با آدمهای دوگانه داشته باشم!!!!...

در دانشگاه هم زندگی روی دیگر خودش را بهم نشان داد... فهمیدم هرچقدر هم خوب و عالی باشم برای بالارفتن کافی نیست... فهمیدم من در این نت ورک فامیلی جایی ندارم ... فهمیدم که در این جامعه ی گل و بلبل یه چیزهایی واقعا عوض شده و اون احترام گذاشتن افراد به یکدیگر است!!!! ... فهمیدم اونقدر سقوط کرده ایم که گاهی وقتا برای اثبات خودمان می توانیم چقدر بی رحمانه دیگران را تحقیر کنیم!!!...

راستش به نظرم آموزنده ترین بخش سال 91 رفتار نامناسب کارمند بخش انتظامات دانشگاهمان بود ... یادم داد که بهتر است از خواب خرگوشی بیدار شوم و با واقعیت های زندگی روبرو شوم ...

 

 

[ چهارشنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۳:٤۱ ‎ب.ظ ] [ HODA ]

گاهی وقتا وقتی سعی می کنی کارت را درست انجام بدی بقیه را دچار سوء تفاهم می کنی ... درسی که همکار محترم باید در طول یک ترم و شانزده جلسه ی درسی برای سایر دانشجویان اعم از قوی و ضعیف تفهیم می کرد ما در ده جلسه به اتمام رساندیم و بر خلاف استاد محترم که برای هر جلسه تدریس خصوصی شان صدهزارتومان پیشنهاد کرده بودند اگر حق و حقوق موسسه نبود علاقمند بودم مجانی این کار را انجام بدهم !!! البته اینم یه جور خودخواهی است که در وجود من در حال جوشش است ... نمی توانم برای علم قیمت تعیین کنم !!!!... القصه گویا دانشجوی ما زیادی آپدیت شده بود به گونه ای که استاد محترم را به حیرت وا داشته و ایشان را " از سر جلسه ی امتحان " !!! (دوباره تاکید می کنم جمله ی قبلی را مطالعه کنید ) بیرون می کشد و می فرمایند که شما تقلب کردید !!!! چون از دیدگاه من دانشجوی ضعیفی بودید و اصلا قادر نبودید به این سئوالات جواب بدید حتما تقلب کردید!!!!!...

باز هم تاکید می کنم همه ی اینها در دانشگاههای ایران اتفاق می افتد که ما بر اساس یک طرح ذهنی قبلی درباره ی شخصیت آدم ها قضاوت می کنیم و اصلا اهل فرصت دادن به آنها نیستیم!!!!!...بعد همین طرح ذهنی شکسته را در جامعه رواج می دهیم و می شه همینی که هستیم !!!!...

حالا دانشجوی بخت برگشته هرچی قسم و آیه که به خدا استاد من این مدت فقط نشستم درس شما را مطالعه کردم تغییری در نگرش این استاد جوان و آدم شناس ما نداشته !!!!... در نهایت در ادامه شوی تبلیغاتی که راه انداخته به ایشان گفته یا دوباره امتحان بده یا اینکه از نظر من مردود هستی !!! از مراقب هم درخواست کرده که تایید کند ایشان سرجلسه تقلب می کرده!!!!

نمی دونم واقعا چی بگم ... نمی توانم از این دانشجو دفاع کنم ... چون کار را برایش سخت تر می کند ممکن است این شبهه را در ذهن های بیمار ایجاد کند که چون من در اون دانشگاه تدریس می کنم به تمامی سئوالات دسترسی دارم حال آنکه سوالات معمولا در یک پاکت مهر وموم شده توسط استاد به اتاق امتحانات تحویل داده می شود و هیچکسی جز خود استاد و مسئولین اتاق امتحانات به آن دسترسی ندارند ... از آن گذشته در ترم اخیر من فقط یکبار استاد مذکور را دیدم که اونم وسط ترم بوده ...

...

فعلا که من با صورتی ورم کرده و چشمانی اشکبار مشغول نگارش این وقایع هستم ... فکر نکنید خدای نکرده دعوای فیزیکی رخ داده ... خیــــــــــــــــــــر... ویروس های سرماخوردگی فعلا سه روزه که من را خانه نشین کرده اند ... سینوس ها چرکی شده اند و یک طرف صورتم ورم کرده... چشمانم هم در این میان در امان نمانده اند و بخاطر فشار این صورت متورم به صورت اتومات اشک تولید می کنند !!!!... ما هم سرما نمی خوریم وقتی هم می خوریم دیگه همه چیز تمام هستیم !!!!...

...

نمی دونم ... خوب یادمه که هشت سال پیش یکی از ریشه کن کردن روابط فامیلی حرف زد ... چهارسال پیش با مدرک اومد توی تی وی و گفت که من برای حذف این روابط آمده ام ... حالا ما شاهد ظهور آدمهای ضعیفی هستیم که به پشتوانه ی همان فامیل های نامرئی نه تنها پاسخگو نیستند بلکه همچنان دارن جولان می دهند!!!!!...

...

هوای تهران دوباره در وضعیت اضطرار قرار گرفت ... یک چیزی این وسط خیلی توی ذوق می زنه و اون اینه که هیچکسی نیست در این آشفته بازار صادقانه اعتراف کند که علت اصلی آلودگی چیست ؟!!!... ما که می دونیم حداقل برای اونایی که نمی دونند شفاف سازی کنند !!!!... فعلا که بعضی ها که تا دیروز می گفتند یه چند نفری هستند که نمی گذارند ما کار کنیم حالا جهانی تر می اندیشند و می گویند یک دنیا ما را تحریم کردند و تمامی مشکلات از گور آنها بلند می شوند !!!!...

اصلا ولش کن اینا از اثرات سرماخوردگی مضاعف است !!!... قدرت تحمل ما را زیرسئوال برده ... از اینکه صبح تا شب هر ثانیه یک مشت دروغ ببلعیم خسته شدیم !!!!...

 

[ یکشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ٧:٢٠ ‎ب.ظ ] [ HODA ]

این روزها مشغول سرو کله زدن با ترم های طیفی هستم !!!!... یه سری محاسبات ریاضی که وقتی شروعش می کنی تمامی ندارد ... در خوشبینانه ترین حالت به کنکور و ماجراهایش نمی رسم!!!!... خواندن حوصله و انگیزه می خواهد که فعلا هیچکدامشان موجود نمی باشد... با این همه من جزوه ی طیف سنجی نیاز دارم کسی متن فارسی خوب در اختیار دارد که به دستم برساند؟!!! ... هزینه های پست و کپی اش با من ... حوصله خواندن اون ترجمه وحشتناک اپسورث را ندارم !!!!... تا حالا سه چهاربار شروع کردم به خواندنش به سومین صفحه که رسیدم خوابم گرفته!!!!...

**امروز در یکی از روزنامه های صبح درباره ی آمار متقاضیان رشته های بدون کنکور نوشته بود ... اگر اشتباه نکنم در این دوره ظرفیت را یه چیزی نزدیک سیصد هزار نفر در نظر گرفته بودند و حدود یک دهم این ظرفیت، ملت فرم ثبت نام را پر کرده اند!! و در ادامه نتیجه گیری جالبی کرده بود اینکه در این وضعیت اقتصادی نامناسب ملت ترجیح می دهد فرزندانش از مزایای تحصیل رایگان استفاده کند!!!!...

** نمی دونم کی این جمله ی حکیمانه را گفته بود که "نفت را بر سر سفره های مردم می رسانیم !!!" اما به همانطور که گفتم حرفی حکیمانه زده بود چون این روزها ریه های ما پر است از رسوبات یکی از مشتقات همین طلای سیاه!!!!... اونقدر در تهران ماشین هست که طرح زوج و فرد هم کمکی نمی کند... حتی اقدامات تنبیهی هم که در نظر گرفته اند هم جواب نمی دهد !!! جز اینکه مبلغی داده می شود و تمام !!!!...

*بلاخره کلاس مادرجان با کمک پول یارانه ی اولیا صاحب یک ویدیو پروژکتور شد !!! البته فعلا یک ششصد هزارتومانی بدهکار هستندو جالب تر اینکه یک دستگاه کامپیوتر درست و حسابی ندارند!!!!!... کامپیوتر از کار افتاده ی یکی از دانش آموزان را تعمیر کردند بلکه بتوانند این پروژه بامزه ی هوشمند سازی را انجام دهند !!!!... حالا خیلی وقتا نمی تونند فایل های آموزشی را به دانش آموزان نشان دهند!!!!... آدم خیری هم نیست که به جای کمک به مظلومان فلان نقطه ی دنیا برای این بچه ها امکانات آموزشی فراهم کند !!! ... امروز در نشریات نوشته شده بود که به مدارس برای مدت کوتاهی برای پرداخت پول آب و برق و گاز فرصت داده شده است چون پول سرانه ی برخی از مدارس داده نشده است...

** اصلا ولش کن ننویسم بهتر است همین امروز وفرداست که این حرفها یه نوع سیاه نمایی تلقی شود و این وبلاگ دوست داشتنی ما را تصاحب کنند!!!!....

فعلا ما با یک زندگی دودی و تیره ادامه می دهیم تا فردا چه پیش آید...

[ دوشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۱ ] [ ٧:٠٠ ‎ب.ظ ] [ HODA ]

 

دقیقا ساعت پنج و چهل و پنج دقیقه با آلارم موبایل بیدار می شم... به سختی چشمانم را باز می کنم ... بعد در اون تاریکی کمی به سقف خیره می شوم تا چشمام به باز بودن عادت کنند!!!... در اون حالت دلم می خواد برای پنج دقیقه هم شده بخوابم اما از اینکه دیر برسم حس خوبی ندارم!!!...در حالی که به خودم قول شرف می دهم که کم خوابی شب گذشته را حتما جبران خواهم کرد یک وداع جانسوز با تخت و لحاف می کنم و بعد تو گویی همه چیز در یک دور تند قرار می گیرد... در نهایت با بابا جان و کیف مخصوصی که برای گذاشتن نان گرم دارند راهی ایستگاه مترو می شویم!!!... "من" ی که به زور صبحانه می خورم در اون حالت هوس نان گرم می کنم!!!!...

به سرعت خودم را به ایستگاه مترو می رسانم می دانم اگر به قطار شش و چهل و پنج نرسم سر وقت به دانشگاه نخواهم رسید!!!!... در چنین وقت هایی حس می کنم برده ی زمان شده ام!!!!... دلم می خواد تا رسیدن به ایستگاه مقصد کمی استراحت کنم اما وقتی به خستگی و کرختی ناشی از این خواب فکر می کنم قیدش را می زنم ... معمولا خیلی از شاگردانم با این مترو به دانشگاه می آیند ... خیلی هاشون را موقع خارج شدن از واگن می بینم ... واکنش برخی برایم جالب است ... دقیقا بهت خیره می شوند و رویشان را برمیگردانند انگاری که طلبکارند!!!!... این اتفاق در میان نسوان بیشتر می افتد ... باید اعتراف کنم بعضی وقتا واقعا توی ذوقم می خوره اما خیلی وقتها هم یک دل سیر به این آدمهای عقده ای می خندم!!!!... معمولا این اتفاق ناخوشایند در برخورد با نسوان بیشتر رخ می دهد ... دانشجویان پسر در هر زمان و مکانی که باشند مودبانه پیش می آیند و احوالپرسی می کنند...اما این قضیه در مورد دختران معمولا به ندرت اتفاق می افتد!!!!...

در طول مسیر مترو تا دانشگاه اونقدر فرصت دارم که یک موسیقی گوش کنم... بعدش لیست وسایل و چیزهایی که برای امتحان عملی پایان ترم می خواهم را یادداشت کنم ... وقتی تمام می شود می بینم شبیه لیستی شده که مهران مدیری در یکی از قسمت های مرد هزارچهره برای پاسگاه نوشته بود و آخرش به یک شعر سپید پر طرفدار مبدل شد...

بعد از مدتها کامپیوتر اتاق اساتید به اینترنت وصل شده است... اولین خبری که توجه ام را جلب می کند تکذیبه ی شایعه ی پایان دنیا است... دارم فکر می کنم اگر پایان دنیا هم نزدیک باشد ما چیزی را از دست نمی دهیم ... حداقل می توانیم امیدوار باشیم بهشتی که به قیمت رنج کشیدن از اعمال و کردار بقیه خریده ایم جای خوش آب و هوایی است یا خیر!!!!...

حوصله خواندن زبان را نداشتم ... به جایش با همکارانم به این شعر سپید و پایان دنیا کلی خندیدیم و به نظرم در شروع روزمان تاثیر خوبی داشت...

آخرین جلسه ی آزمایشگاه شیمی عمومی یک پیش از امتحان خیلی خوب بود ... با دانشجویانم ... با محلولهایشان عکس یادگاری گرفتیم... مسابقه تیتراسیون راه انداختیم ... خوشبختانه این استرس امتحان عملی باعث شد که همه کم و بیش کار یاد بگیرند و من هم همینو می خواستم...

ترم آینده هیچ درسی با دانشجوهای این ترم نخواهم داشت ... بدون شک ادامه ی کار می تونست خیلی خوب باشه چیزهای زیادی بود که قصد داشتم بهشون یاد بدهم ... اما خب از یک طرف هم تصور می کنم کار با یک استاد دیگر می تواند تنوع خوبی باشد... مخصوصا که من استادی هستم که به کار کشیدن و سخت گیری معروف هستم... در طول ترم دانشجویانم را زیاد با مباحث علمی درگیر می کنم و خیلی ها واقعا نمی توانند با این حالت کنار بیایند...

نمی تونم بگم خوشحالم یا ناراحت... از یک طرف خوشحالم چون کمی از فشارهای کاری کاسته می شود و از طرفی ناراحتم چون بیکاری را دوست ندارم...

باید خوش بین باشم...

مثبت اندیش ... فقط همین...

پ.ن :‌عکس بالا مربوط به یکی از تیتراسیون های دانشجویان است... 

 

 

[ دوشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۸:۳٠ ‎ب.ظ ] [ HODA ]

تقریبا از زمان دانش آموزی علاقه زیادی به کارهای داوطلبانه داشتم!!! شاید بخاطر این بود که ما نسلی ایده آل گرا بودیم و خیلی هامون در رویاهامون دوست داشتیم منشا تغییرات گسترده ای در اطرافمان باشیم!!!... تنها کاری که بلد بودم آموزش بود ... هر زمان که فرصت بیشتری داشتم طبیعتا مشارکتم در این نوع کارها بیشتر بود... همینکه شور واشتیاق را در بین شاگردانم زیاد کنم برایم بزرگترین هدیه بود... این کار با همه ی سختی هایش، برایم جذاب بود به گونه ای که کاملا بهش اعتیاد پیدا کرده بودم...

تقریبا چند سالی بود که فرصت هایم به قدر گذشته نبود ... اگرچه سعی می کردم با گذاشتن زمانهای بیشتری برای دانشجویانم یک جورایی دینم را به آرمانهایی که داشتم ادا کنم... اما کم کم به یک عادت تبدیل شد و دیگر علاقه و انگیزه ای پشت آن نبود!!!!...

حالا بعد از مدتها مسئولیت تکمیل بخش آزمایشگاه یکی از مدارس ابتدایی را برعهده گرفتم... از آنجایی که بخش شیمی این آزمایشگاه بسیار ضعیف است ابتدا قرار بود که یک لیست پیشنهادی به مسئولین مدرسه ارائه دهیم تا امکان انجام تمامی آزمایشهای کتاب علوم را فراهم کنیم... اما تا به خودم آمدم دیدم دارم در کلاس آزمایشگاه درس می دهم... البته بگم که معلم کلاس هم حضور دارد و خب چون امسال با یک پایه جدید و کتابهای کاملا جدید روبرو هستند همه چیز برایشان یک تجربه جدید است... اینجاست که به نظرم جای دانشگاهیان خالی است تا به کمک معلمین آموزشی با انگیزه ی بشتابند و تجربیات خودشان را در اختیار آنها بگذارند...

کنجکاوی های دانش آموزانم من را به سالهای دور می برد...برای اینکه آزمایشگاه کمی هیجان انگیز شود برایشان مدل مولکولی چند مولکول ساده را درست کردم ... می خواستم تفاوت آب و آب اکسیژنه را بگم... به نظرم رسید این مدل مولکولی ممکنه در قدم اول برای این بچه ها کمی زیاد باشد اما وقتی به محض اینکه مولکول را دیدن یکی یکی در دفترشان فرمول آب اکسیژنه را نوشتند بدون هیچ گونه اطلاعاتی درباره ی فرمول یک ماده ی شیمیایی ... اونوقت بود که به این نتیجه رسیدم واقعا دوست دارم معلم این بچه های شیطون اما باهوش باشم!قلب!!...

*در میان سئوالات بیشمار آقا پسرهای گل و گلاب یکی شون از من درباره ی لینولئیک اسید پرسید ... یعنی شاخ در آورده بودم !تعجب!!!... این جلسه ی آزمایشگاه ما نخستین تجربه ی آزمایشگاهی بچه های در دوران ابتدایی شان بود!!!... یعنی فکر کنم چند جلسه ی دیگر به مباحث کوانتومی می رسم!چشمک!!!...

** امروز در آزمایشگاه محلول سازی درس دادم این ترم یک مقدار نحوه ی تدریسم متفاوت تر از ترم گذشته است تقریبا سعی می کنم فرمولها را به ساده ترین شکل خودش آموزش دهم... سر یکی از کلاسها فرمول HCl را می نویسم و از دانشجوها می پرسم این ترکیب نامش چیست ؟ یکی شون میگه هیدروکلریک اسید ... برای اینکه توجه سایرین را جمع کنم می گم به نظر شما این چه نوع ترکیبی است ؟!!...دیگری می گه نمک!!کلافه!!!...

** با وجودی که نقاشیم خوب نیست شکل وسایل را روی تخته می کشم این درحالی است که در جلسه ی نخست با تمامی این وسایل کار کردند!!!... پای تخته نوشتم 100 میلی لیتر محلول 1 گرم بر لیتر سدیم کلرید با درصد خلوص 80 درصد بسازید ... محاسبات تمامی گروهها را چک می کنم ... اما بعد می بینم یکی یک بالون ژوژه 250 آورده میگه بفرمایید محلولم را درست کردم ... نوشته ی تخته را نشانش می دهم میگه بالون ژوژه با حجم 100 پیدا نکردم و گفتم از این استفاده کنم حالا اشکال نداره به یک بالون ژوژه با حجم 100 منتقلش می کنم !!! .... میگم با حجم اضافی اش چه می کنی ؟!!! ... می گه می ریزیم!متفکر!... یعنی اگر حرفهایم را به صورت مکتوب پای تخته ننویسم احتمالا بخاطر این شاهکارها دیوانه می شوم!چشمک!!...

*** بعد از مدتها برای تولد پارتی استاد جان به دانشگاه اسبق سری زدم ... نسبت به گذشته خیلی فرق کرده بود... در تمام طول مسیر خانه تا دانشگاه روزهای دانشجویی ام از ذهنم گذشت... به اندازه یک خاطره دوستش دارم اما دلم نمی خواهد تکرار شود... دوست ندارم همه ی راههای رفته را دوباره بروم...در گوشه گوشه ی دفتر دکترجان عکسهای خودمان را میبینم ... استاد عزیز در طی این سالها خیلی تغییر کرده است ... روزگاری من و استاد دیدگاههای متضادی درباره ی مسائل اجتماعی و سیاسی داشتیم!!! تقریبا دو قطب مخالف!!!...اون زمان سخت ترین بخش کارمان این بود که در پایان جلسات گروهی مان به حرفهای متعصبانه ی ایشون گوش بدیم!!!... من هیچوقت عادت نداشتم در این مورد بحث کنم چون به نظرم هر کسی مختار است نظراتش را بگوید اینکه ما باهاش مشکل داریم این مشکل ما است نه اون!!!!...اما حالا دیدگاههایمان شبیه شده است... هر چند که هنوزم من در مورد مسائل فقط شنونده هستم و نظراتم را برای خودم نگه می دارم!!!!...اما خوشحالم که حالا یکی از کسانی که تقریبا شبیه خودم فکر میکند استادم است..قلبقلب.

 

 

[ سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٢:۳٢ ‎ق.ظ ] [ HODA ]

بلاخره با یک هفته تاخیر دستورکار آزمایشگاه را آماده کردم و در اختیار دانشجوهایمان قرار دادیم...از اینکه اولین نفری باشم که پس از یک دهه دستورکار آزمایشگاه را به تنهایی تغییر بدهم حس خوبی ندارم ... به نظرم منطقی تر این بود که ما به صورت گروهی برای این تغییر اقدام کنیم!!!!... اما خب این اتفاق نیافتاد یعنی کسی ابراز تمایل نکرد و به محض اینکه من خودم اینکار را کردم مطابق طبیعت ایرونی مان همه یادشان آمد که توانایی این کار را داشتند و مانع تصویب دستور کار قبلی من در گروه شدند !!!!!!...

*در جلسه اول کاریمان سعی می کنم خیلی سر کلاس شلوغ بازی در نیاورم و بگذارم دانشجوها خودشان را در آزمایشگاه پیدا کنند ... سعی می کنم حداقل دخالت و نظارت را بر کارهایشان داشته باشم هر چند که این حداقل هم باعث شد که تمامی کلاسهایم پشت سر هم و بی وقفه تشکیل شوند و حتی فرصت نکردم یک لیوان آب بخورم چه برسد به خوردن ناهار !!!!!... پنج کلاس نفس گیر که از هشت صبح آغاز شد و تا ساعت پنج ادامه داشت!!!!...

** در نخستین جلسه برای همه دانشجوهایی که تاخیر داشتند غیبت گذاشتم!!!!... تقریبا عادتم شده که بعد از این کار کلی غر و انتقاد بشنوم که خب تنها کاری که می توانم انجام بدهم این است که توضیح بدهم که در صورتی که جلسه ی بعد سر وقت سرکلاس حاضر باشند این غیبت از بین خواهد رفت!!!!و خب تا الان تجربه نشان داده که اکثریت به این قانون احترام می گذارند و سر وقت کار خواهیم کرد!!!! البته بگم که کاملا بر این امر واقفم که انتقام سختی در انتظارم هست و همین آدمها می روند گزارش می کنند که من کلاسهایم را سر وقت شروع نمی کنم!!!!... در اینجاست که واقعا حس می کنی که در مملکت گل و بلبل خودمان هستی ... جایی که آدمها به راحتی دروغ می گویند و وجدانهایشان به مرخصی رفته و برای لجن مال کردن شخصیت دیگری تمامی نبوغ و استعداد نداشته شان را هم به کار می گیرند!!!!...

** سومین کلاسم ، کلاسی نسبتا شلوغ با کلی پسر بی دقت است!!!!... از دو تا دماسنجی که در آزمایشگاه به زحمت پیدا کردیم در همان لحظات نخست یکی را نابود کردند!!!!... با وجودی که تکرار می کنم که طبق روشی که نوشتم کار کنند تا جواب بگیرند ، کاملا بی خیال نسبت به تاکیدهای من کار کردند و خب صد البته جواب هم نگرفتند!!!!....اینجا بود که با اون روی من هم مواجه شدن ... باید مکانیسم ارائه می دادند و محصولات پیشنهادی شان را برای این سنتز ابتکارانه به من ارائه می دادند والا چهار نمره از نمره ی پایان ترمشان را از دست می دادند!!!!...

*** دانشجوهای من حس و حال بحث و بررسی ندارند ... حتی حوصله جستجو در منابع درسی شان را ندارند... کلا با یک مغز آکبند وارد کلاس می شوند و انتظار دارند همین جوری هم خارج شوند ... از دیدگاه آنها من یک استاد خیلی "گیر سه پیچ " هستم که در کنار هر مرحله ی آزمایشی شان یک علامت سئوال می گذارم !!!... گاهی وقتا با تعجب ازم می پرسند اصلا شما خودتون جواب این سئوالها را می دانید !!!! انگار که من قصد کرده ام اذیتشان کنم !!! ... نمی دونم شاید حق با آنها باشد ...اینگونه عادت داده شده اند ...شاید لازم است من خودم را شبیه بقیه بکنم و بی خیال پرورش حس پرسشگری و کنجکاوی شان بشوم!!!!... افتخارم این باشد که هر جلسه یک سری سئوال پیش و پاافتاده به عنوان کوئیز مطرح می کنم و خب به راحتی هم می توانم ادعا کنم خیلی ها نمی توانند به این سئوالها جواب بدهند !!! و نتیجه بگیرم که کارم خیلی درسته!!!... دارم سعی می کنم شبیه بقیه بشوم اما باور کن برای من عینهو شکنجه می ماند !!!! ... کاری بس دشوار و تا حدی غیرممکن... احساس می کنم در این جو دارم خفه می شوم!!!!...

**در این رخوت احساس پیری می کنم ... با گذشت زمان علاقه و اشتیاقم برای تدریس کمتر شده است... با وجودی که هنوزم سعی می کنم در کارم از ایده های نوآورانه استفاده کنم اما نمی توانم کتمان کنم که این میل جذب حداکثری دانشجوهای بیحال هنوز هم که هنوزه من را آزار می دهد... هر چند که با این کمبود امکانات شدیدی که این روزها ما در آزمایشگاههایمان داریم این انتظار زیادی است!!!! فکرش را بکن چهارشنبه برای پیدا کردن ترمومتر و چند قالب یخ بارها و بارها مجبور شدیم به آزمایشگاه مختلف برویم و جالب تر اینکه بشر کوچک سالم در آزمایشگاه حکم کیمیا را داشت!!!!!... گاهی وقتا فکر میکنم اگر در جهنم هم کار می کردیم وضعیت از این بهتر بود!!!!...

 در ادامه موادی که یکی از دانشجوهای ما در جلسه ی نخست سنتز کرده است مشاهده کنید...


ادامه مطلب
[ شنبه ٢٩ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ] [ HODA ]

یکشنبه آخرین کلاسم در دانشگاه تشکیل شد قول داده بودم که در امر مقدس خانه تکانی حضوری فعال داشته باشم اما تا همین دیروز جز غرهای هشت ساعت یکبار مادر جان ، بهره ای نبردیم!!!!... البته بگم یه سری حرکات موثری از خودم نشان دادم که تاثیر غرها کم شود ... در اولین قدم روز دوشنبه قبل از شروع کلاسهایم در موسسه نیمی از دیوارهای اتاقم را با شوینده شستم و کلی تمیز شدند به گونه ای که باعث حیرت پدرجان شدم !!!!... الته ناگفته نماند که هر چی کلر و اسانسهای مختلف این مواد شوینده بود وارد حلقمان شد و ما هم که کلن امسال ویترین انواع و اقسام حساسیت ها بودیم یه جورایی سعی کردیم فداکارانه و در راه زندگی !!!! این آلرژی ها را تحمل کنیم!!!...خلاصه اینکه ملت تشخیص دادن کار ما در امر پاکسازی بی نظیر است فرمودند کارمان را در طبقه ی بالا گسترش دهیم و خودشان هم مسولیت طبقه ی پایین را برعهده خواهند گرفت!!!!...

و امروز تازه کار پاکسازی دیوارها و موکت های طبقه ی بالا تمام شد!!!!... نتیجه ی کار خوب در آمده ، کم پیش می آد من به خودم نمره بیست بدم اما این دفعه واقعا کارم خوب بود !!!! ... از فردا احتمالا مشغول نصب پرده ها خواهم بود !!! تنها دختر قد بلند ( یا همون استاندارد خانواده !!!) خودم هستم و بنابراین با وجود تنفر از این کار مسخره مجبورم دندان روی جگر بگذارم و برای چند روزی دختر خانواده باشم!!!!... اصولا در حافظه ی اعضای خانواده موارد نادری از کارهای انقلابی من ثبت شده است اما تقریبا همگان می دانند وقتی تصمیم می گیرم کاری را انجام دهم واقعا برایش وقت و انرژی می گذارم به همین دلیل خیلی وقت ها از کم کاریهایم چشم پوشی می شود ...

...

تصمیم دارم در آخرین سال وبلاگ نویسی ام جمع بندی کاملی از کارهایم بنویسم...در آخرین روز سال هشتاد و نه تصمیم گرفتم اهدافم در سال نود را با جزئیات تمام بنویسم ... اولش به نظرم کار مسخره ای بود اما وقتی شروع به نوشتن کردم جذاب تر شد... بعدش این نامه ی اهداف را در محلی گذاشتم که هر زمان بخواهم بتوانم به آن دسترسی داشته باشم... یکی از این اهداف مشغله های کاری متعدد بود !!!!..

با وجودی که در سال نود هیچ واحد تئوری نداشتم اما به اندازه چند واحد تئوری مطالعه و تدریس داشتم!!! بی اغراق کلاسهایم در دانشگاه یکی از شلوغ ترین کلاسهای آزمایشگاه دانشگاه است به همین خاطر خیلی وقتا مجبورم تذکرات خیلی ها را بشنوم ... تذکراتی که آزار دهنده است و عصبانی ام می کند... نمی توانم چون بقیه اینجوری نیستند من نیز دنباله رو آن ها باشم !!!... اصلا کی گفته یک آزمایشگاه خموش و خموده می تواند نمونه ی عالی از یک کار دانشگاهی باشد؟!!!... اصلا کی گفته ما باید یک جلسه دانشجو ها را به زور به صندلی هایشان بچسبانیم و افتخارمون این باشد که تئوری آزمایش درس می دهیم!!!!!... بعد در جلسه ی بعد که از دانشجوها می خواهیم کار عملی را انجام دهند نصف مطالب فراموش شده است؟!!!!... راستش اصلا دلم نمی خواد آدم ساختار شکنی شناخته شوم اما خب آزمایشگاه آرمانی این عزیزان با گروه خون من سازگار نیست !!! اولین تلفاتش هم خودم خواهم بود که از فرط افسردگی دق مرگ می شوم!!!!...

در سال نود به دلیل حضور افراد جدید در دپارتمان های مختلف دانشکده ما را یه جورایی به آزمایشگاه طبقه ی دوم تبعید کردند و مجبورشدیم آزمایشگاه عمومی یک و دو تدریس کنیم... آزمایشگاه عمومی یک که کلا تجزیه ای بود و کاملا کسل کننده و چون نخستین آزمایشگاهی بود که دانشجویان علوم پایه می گذرانند توجه خاصی را می طلبید... تقریبا نود درصد مطالبی که به نوعی پیش نیاز آزمایشگاههای دیگرشان بود را با حساسیت ویژه ی خودم یادشان دادم !!!... و در آزمایشگاه عمومی 2 اونقدر که من از نمک و کمپلکس و معادله واکنش و موازنه حرف زدم و یه جورایی دانشجویانم را در آزمایشگاه درگیر آموختن چنین مباحثی کردم کمتر کسی با توجه به وقت محدود آزمایشگاه چنین ریسکی انجام می دهد !!!!... با همه ی این تلاشها باز هم دلم می خواست آزمایشگاه معدنی درس بدهم و تصور می کردم جای من در آزمایشگاه معدنی یک و دو است ... لذتی که من از سنتز کمپلکس های مختلف و تجزیه و تحلیل هایشان می برم خیلی بیشتر از مطالعه و تحقیق روی بخش های دیگر شیمی است... هر چند که در پایان ترم به نتیجه ی جالبی رسیدم ... به اینکه کلن ادامه ی تحصیل در رشته ی شیمی را فراموش کنم و به یک رشته ی دیگر بیاندیشم!!!!...

با همه ی این ماجراها دلم می خواست خاطرات ویژه ای از آزمایشگاه در ذهن دانشجویانم ثبت شود... دقیقا یک نمونه ی کوچکی از نحوه ی تدریس اساتید آزمایشگاه دوران دانشجویی خودم!!!!... هر چند که الان که فکرش را می کنم می بینم که خب یک فاکتور مهم را در نظر نگرفتم و اون سطح کلاسهایم بود !!!!... این آرزو که با این شیوه ی کار می توانی نسلی را تربیت کنی که بخاطر افزایش اطلاعات علمی طبعا توقعات علمی بالایی از محیط آموزشی شان خواهند داشت و روحیه ی پرسشگری شان را حفظ خواهند کرد یه جورایی با محل کار من تناسب ندارد!!!!...

این ترم سعی کردم این فاکتور را حتما مد نظر داشته باشم و یه جورایی بهش وفادار بمانم ...

ادامه دارد...

 

 

[ چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ ] [ HODA ]

عادت دارم سر وقت سرکلاسهایم حاضر شوم به همین دلیل همیشه طوری تنظیم می کنم که نیم ساعت زودتر در دانشگاه حضور داشته باشم... این نیم ساعت معمولا به طرق مختلف سپری میشود گاهی وقتا با نوشیدن یک لیوان چای و مطالعه ی مطالبی که با خودم تا دانشگاه می برم !!!گاهی وقتا هم مشارکت در بحث های همکاران... به همین دلیل معمولا وسایلم خیلی زیاد است و حتی گاهی وقتا مجبورم برای وسایل جانبی یک ساک دستی هم همراه خودم ببرم که به قول داداش جان اصلا وجهه استادی ندارد!!!... البته وجهه استادی را ما تعریف می کنیم والا آدم با هر وسیله ای که راحت است می تواند یک وجهه بسازد!!!!... خیلی وقتها دلم می خواد که تمامی این وسایل را در کوله پشتی ام جا می دادم و راهی دانشگاه می شدم !!!..

سر ساعت کلاس را شروع می کنم و بعد از پنج دقیقه از شروع کلاس برگه ی حضور و غیاب را بر میدارم و با خواندن اسامی برای حاضرین یک تیک می گذارم!!!!... حضور دانشجویان بعد از پنج دقیقه بلامانع است اما من برایشان غیبت گذاشته ام !!!!... همیشه در روزهای نخست هر ترم این مساله برایشان آزاردهنده است اما همواره با این جملات مواجه می شوند که " هر جا قانون خاص خودش را دارد یاد بگیریم که به قوانین هر محیط احترام بگذاریم ، جلسه ی بعد سر وقت حاضر شوید تا غیبت این جلسه پاک شود !!!" و در جلسه ی بعد می بینم که همان دانشجویان ناراضی زودتر از من حاضر هستند!!!!...

در آزمایشگاههای که تدریس دارم فردیت ها به رسمیت شناخته نمی شود ... عادت دارم پرسشهایم گروهی باشد و حتی گاهی وقتا به دانشجوها فرصت می دهم پاسخ سئوالات را پس از مشورت با یکدیگر به من تحویل دهند در چنین شرایطی شور و هیجان خاصی در کلاس ایجاد می شود و جنب و جوش آنها را در سراسر کلاس شاهد هستم!!!!... هر جلسه چند سئوال برای زمان تدریسمان در نظر می گیرم و چند سئوال به عنوان تکلیف جانبی و امتیازهایی که هر گروه می تواند برای خودش در طول ترم کسب کند !!!...عادت ندارم یکجا بنشینم معمولا کارهای گروهها را به صورت تصادفی چک می کنم و با طرح سئوالات کوچک سعی میکنم ذهن ها را همچنان متمرکز نگه دارم ... همچنانکه سعی می کنم که در مقابل اشتباهات بچه ها جهتگیری سختگیرانه ای نداشته باشم و اگر امکانات وزمان آزمایشگاه اجازه دهد ازشون می خواهم دوباره کار را تکرار کنند !!! خیلی وقتا پیش آمده که دانشجویانم بیش از من بخاطر اشتباهاتشان عصبی بوده اند آن زمان است که حمایت های من را شاهد خواهند بود...

همه ی انتقادهایی که در جلسات نخست دریافت می کنم مربوط به تکالیفی است که به نوعی دانشجویان را با مباحث مختلف علم شیمی ربط می دهد و در نهایت در آخر ترم می بینم که خیلی ها تازه این روش برایشان جذاب شده است و دوست دارند باز هم ادامه پیدا کند...

هیچ کوششی نادیده گرفته نمی شود ... درست در زمانی که دانشجویان تصور می کنند که من از همه جا بی خبر هستند می شنوم که چه می گویند و حتی ناخودآگاه جواب سئوالاتشان از یکدیگر را من می دهم!!می بینم که چه می کنند اما تذکر نمی دهم چون می خواهم ذره ذره احساس مسئولیت و اعتماد به نفس کنند!!!...امتحانهایم سخت ترین امتحان های آزمایشگاه در دانشکده است !!! چون فقط بیست درصد مطالب به سئوالات حفظی اختصاص دارد و باقی مربوط به سئوالات کاملا تحلیلی و مفهومی است !!!!...اما همیشه قبل از امتحان پایانی همیشه زمانی را به پاسخگویی تمام سئوالات اختصاص می دهم تا هیچ چیزی ناگفته نماند!!!!...

...

کلاسهایم تنها کلاسهایی هستند که اکثریت دانشجویان مجبور به پوشیدن دستکش هستند و در آزمایشهای خاص زدن عینک و ماسک هم الزامی می شود !!!... برایم مهم است هر ترم یک کار تحقیقی کاملا مرتبط داشته باشیم... یک ترم در آزمایشگاههای معدنی 2 هر گروه مسئول بررسی خواص یکی از کمپلکس های سنتزی شده بود ... از روش سنتز گرفته تا ترم های طیفی و... ترم پیش هر گروه از دانشجویان آزمایشگاه شیمی عمومی یک ،روی یک بخش از تصفیه آب و پساب کار کرده بودند و حتی یک گروه بخاطر این تحقیق بازدید از یک شرکت را داشتند!!!...در آزمایشگاه عمومی 2 هم دانشجویان را درگیر پیدا کردن خواص آنیونها کردیم!!!!... و خب همه ی این نتایج را به صورت پاورپوینت خواستیم!!! ... امیدوار بودم تعداد زیادی خودشان اسلاید ها را آماده کنند اما خب نشد !!! ولی این ترم این اتفاق به گونه ای جدید تر ادامه می یابد !!!!...از الان کلی ایده در ذهنم هست که فکر می کنم بشه انجامشان داد!!!... من آدمی هستم که عادت به تکرار ندارم و باید هر ترم یک اتفاق جدید در کلاسهایم بیافتد!!! به همین دلیل تدریس تکراری یک واحد واقعا آزارم می دهد و همیشه اولش احساس می کنم که خلاقیت را هم می کشد!!! اما بعد وقتی شرایط را می پذیرم به چیزهای جدید فکر میکنم و اینگونه می شود که تدریس جذابیت خود را از دست نمی دهد...

...

معمولا ارتباطم با دانشجویان بعد از اتمام واحد درسی شان ادامه دارد ... با وجودی که ممکن است اصلا با من درسی نداشته باشند !!! که البته باید اعتراف کنم که این احترام به اساتید خانم معمولا از جانب دانشجویان پسر بیشتر دیده می شود !!! ... و خب به نحو کاملا منطقی از جانب برخی دانشجویان دختر خیلی وقت ها رفتارهای عجیب و غریب و نامرسومی دیده ام که بیشتر از آنکه ناراحتم کند متعجبم کرده است!!!! و از آنجایی که این عزیزان در دانشگاه خیلی وقتا نتیجه گرا هستند و گرفتن نمره ی بیست از نان شب هم واجب تر است و در موارد حاد فکر می کنند همه موظف هستند در مقابل کوچکترین تلاششان بالاترین نمره ها را به ایشان بدهند طبیعتا نرسیدن به خواسته خود مساوی است با مغضوب بودن طرف ...فکر میکنم بزرگترین لطف روزهای تدریس این است که شاهد شکوفایی و موفقیت دانش آموزان و دانشجویانت هستی ...

 

 

[ شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ] [ HODA ]

** در دومین روز از امتحانات تصمیم گرفتم از همکاران فعالم که در این مدت واقعا کمک کردند تشکر کنم ... فرصت کافی برای خرید یک کادوی مناسب را نداشتم کلاسهای فشرده دانشگاه و موسسه و طراحی سئوالات زمانی برایم باقی نگذاشت... اما دوست داشتم حتی به رسم یادگاری هم که شده یک هدیه ی کوچکی را برایشان تهیه کنم و به این ترتیب روز دوم را شاید بشه روز " قدردانی" نامید ... در این قدردانی راز عجیبی نهفته است حس های خوبی را برایت به ارمغان می آورد که با هیچ جمله ای نمی شود توصیفش کرد ... مهمترین بخش آن این است که دیگری را در این حس خوب سهیم می کنی... بد نیست برای تغییر ذائقه هر چند وقت یکبار از کسانی که در زندگی مان تاثیرهای خوبی گذاشته اند تشکر کنیم... قطعا اونها به تشکر ما احتیاجی ندارند این ما هستیم که احتیاج داریم به خودمان حس خوب بودن را تزریق کنیم !!!!...

** امتحانات دانشجوهای ساعت اول در نبود برق و با حداقل نور آزمایشگاه برگزار شد ... برای اولین بار بود آزمایشگاه کاملا ساکت و آرام به نظر می رسید هر چند که بچه ها به صورت گروهی به سئوالات جواب می دادند اما این آرامش در نوع خودش جالب بود ... باید اعتراف کنم که به شلوغی و فعال بودن دانشجوها بیشتر عادت دارم تا این جو ساکت و آرام !!!!... در این مدت تجربه ام بیشتر شده است تقریبا می دانم وقتی بچه های گروه عصبی هستند و برای پیدا کردن یک جواب واحد به توافق نمی رسند به کمک من احتیاج دارند!!!!... لیوان چای دست نخورده و بیسکویت هایم را در اختیارشان قرار دادم تا از استرس اولیه شان کم کنم !!!!... بعد وقتی شرایط کمی آرامتر شد خودم نیز وارد بحثشان شدم و تا اونجایی که قواعد امتحان اجازه می داد راهنمایی شان کردم !!!!...

** در ساعت دوم شرایط بهتر بود ... هر چند بچه ها تحت تاثیر روایات دانشجوهای ساعت اول از نوع امتحان بودند اما رویهم رفته خوب بود ... دانشجوی استرسی کلاسمان یک بطری آب با خودش آورده بود و با آرامش به سئوالاتش جواب داد !!!... تنها دغدغه ی بچه ها خواب ماندن آقای همکار بود که مشخص شد که ایشون به جلسه ی امتحان نمی رسن و قرار شد من جور ایشون را بکشم!!!...با تشکر از برنامه ی هیجان انگیز نود که کلا این ترم روی اعصاب ما بود !!!! ... چون ساعت اول همه سرکلاسمان چرت می زدن و توجیه شان هم این بود که خب برنامه نود داشت!!!!... آخرش هم که گریبانگیر آقای همکار شد و ایشون هم مبتلا گردید!!!!...

*** در سومین جلسه کمی سختگیر تر بودم چرا که تمامی دانشجوها ترم بعد با من کلاس دارند و قطعا دوست داشتم شرایطی ایجاد کنم که کار بیشتری ازشون بکشم!!!!... همه معتقد بودند وقتی که برای خواندن آزمایشگاه شیمی عمومی یک صرف کرده اند خیلی زیادتر از زمانی است که برای دروس تئوری شان صرف شده !!! شاید دلیلش این باشد که سعی کردم تا حد زیادی یک رابطه بین درس و آزمایشگاه بوجود بیاورم!!!...

....

*** درترم جدید واحدهایم کمتر شده است و البته این امکان وجود دارد که خیلی از کلاسهایم تشکیل نشود!!!... راستش یه جورایی میشه این را به فال نیک گرفت ... کارهای زیادی دارم که باید انجامشان بدهم و خب هر چقدر وقت آزادم بیشتر باشد طبعا می توانم کارهایم را سرو سامان بدهم ...

** این روزها امتحانات شاگردانم در مدارس هم شروع شده ، یه جورایی فشارکار روی من هم زیادتر شده .... مرور درسها و اشکال گیری ها و خلاصه اینکه کلی باید انرژی بگذارم تا این طفلان گریزپای یه چیزی توی اون برگه ی بدبخت بنویسن!!!!...

*** در این دوسال هیچوقت نسبت به مسائل مالی کارم حساس نبودم ... یعنی برایم مهم نبود ... اونقدر کار در دانشگاه و تدریس برایم هیجان انگیز بود که یه جورایی بقیه چیزها فراموش میشد و اصولا دریافت حقوقم با خالی شدن حسابم رابطه ی مستقیم داشت ... یعنی هر وقت که موجودی حسابم به صفر می رسید چند روز بعدش سروکله حقوق پیدا می شد و ما سرخوش می شدیم!!!... به همین دلیل وقتی دوستانم ازم می پرسیدن ساعتی چقدر میگیری واقعا نمی دونستم چه جوابی بدم چون واقعا نمی دونستم چقدر میگیرم!!!!... سه شنبه وقتی اطلاعیه روی برد اتاق اساتید را دیدم که حق التدریس هشت جلسه برای هر کلاسمان به حسابم واریز شده با یک حساب سرانگشتی در مورد کلاسهایی که داشتم متوجه شدم که برای یکساعت و نیم حدود هفت هزارتومان ناقابل به حسابم واریز می شود!!!!... خیلی خوبه که دانشگاهها شفاف سازی کنند و حداقل برای دانشجوها که فکر میکنند همه ی پولی که پرداخت می کنند مستقیم به جیب های اساتید ریخته می شود و اونقدر طلبکارانه و گستاخانه برخورد می کنند و توجیه شان هم این است که " خب پولش را می دهیم !!!" مشخص شود که اینگونه نیست ... آدمهایی مثل من اگر سر پر دردی نداشته باشند هرگز تدریس را با حواشی آزاردهنده اش انتخاب نخواهند کرد... چون نه حق الزحمه ای که تازه هر دوماه یکبار به حسابت واریز می شود کفاف خرج و مخارجش را می دهد نه انرژی که باید برای تدریس بگذارند جبران می شود !!!!...این دیوانگی است که من هنوزم دوستش دارم !!!!...

[ چهارشنبه ٧ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ] [ HODA ]

امروز امتحان پنج کلاس برگزار شد ... این درحالی بود که خودم از همه بیشتر استرس داشتم که همه چیز خوب انجام شود ...در امتحانهای درسی شما سئوالهایتان را طراحی می کنید و بعد خیلی شیک کپی می شود و در نهایت اگر دلتون خواست می توانید در سر جلسه ی امتحان برای شادی روح دانشجو جماعت حضور بهم رسانید و موجبات خشنودی شان را فراهم کنید ...

اما وقتی قرار است امتحان آزمایشگاه برگزار شود خودت باید برگه هایت را ببری واسه کپی ... خودت باید صد و سی برگه را در دست بگیری و بعد در حالی که یک کیف سنگین را بر دوش می کشی و در دست دیگرت یک کوله بار گزارشکار تصحیح شده است باید خودت را به آزمایشگاه برسانی!!!...

**بعد تازه ماجرا شروع می شه باید اول به غر و لندهای مختلف از گوشه و کنار آزمایشگاه گوش بدی و دوباره حرفهایت را تکرار کنی که " لطفا جزوه هایتان را روی میز من بگذارید !!!" ... بعد تازه می رسه به قسمت جالب ماجرا اینکه یکی اون ور آزمایشگاه یک کاغذ توی جیبش می گذاره ... اون یکی اطلاعاتش را روی موبایل ذخیره کرده و موبایل را کنار دستش می گذارد ... دیگری با وجودی که سئوالهایش با گروه مجاورش متفاوت است منتظر جواب سئوالش از سایر بچه هاست !!!.. این ها را می بینی و خودت را میزنی به آن کوچه ی معروف و خودت را مثلا با مرتب کردن سایر برگه های امتحانی سرگرم می کنی تا مبادا گرفتار عکس العمل پیش بینی نشده ای شوی !!!...

***یکی از دانشجوهایمان سرامتحان نیامد وقتی هم که پیدایش کردیم گفت که خواب است و چیکار کنه که الان امتحان داره!؟!!!...برای اینکار چاره ای اندیشیده بودم به همگروهی اش یک برگه سئوال با تعداد سئوال کمتر و ساده تر می دهم اما این فشار نیامدن همگروهی اونقدر آشفته اش کرده بود که گفت قادر نیست به این برگه جواب بدهد و ترجیح می دهد به برگه ی گروهی جواب دهد!!!!...

***اون یکی اونقدر تحت تاثیر جو امتحانی قرار گرفته که اصلا دقت نکرده من دو تا برگه ی متفاوت در اختیارشان قرار دادم !!!!...

*** یکی دیگر که وسط امتحان یادش اومده به تماس " امر خیر " جواب بدهد و بدون توجه به اینکه در جلسه ی امتحان قرار دارد موبایل بدست و در حال مکالمه آزمایشگاه را ترک کرد ... برای شونصدمین بار سعی میکنم که نفس عمیق بکشم ... اما نمی توانم واکنش ندهم !!!...

*** بدترین قسمت ماجرا اینه که یکی تو را احمق فرض کند و دائم اصرار کند که دستخط تو را جعل نکرده !!! بعدش کم کم اعترافات شروع می شود ... نمی خواهم بشنوم !!!!... می دانم بیشتر عصبانی ام می کند .... در چنین مواقعی دلم میخواد فریاد بزنم که مرده شور اون درسی را ببرن که آدم را مجبور به چنین کاری می کند... یادمان نداده اند که خودمان را از راه درستش بالا بکشیم ... واقعا چی بهمون یاد دادن !؟؟!! تقلب و دروغ و کلاه برداری و جعل!!!!...

*** داستان همین جا تمام نمی شود وقتی ده دقیقه ی تمام من و آقای همکار شونصد مرتبه آزمایشگاه را برای پیدا کردن کیفشان متر کردیم و آخر سر کیف را پشت در آزمایشگاه یافتیم تازه فهمیدیم که این گوگولی های بوستان گل وبلبل هنرهای دیگری هم دارند که ما ازش خبر نداشتیم یا حداقل نمی خواستیم باور کنیم!!!... از اینکه کیف پولشان را برنداشته بودن نفس راحتی کشیدم !!!!... اما شاید باورتون نشه ... تمامی لیست هایی که آقای همکار فقط نمرات مثبت دانشجوها را درج می کرد و قرار بود این لیست مبنای امتیازات ما به جمع نمرات باشد را جناب دزد برداشته بود!!!!... آخه دزد هم اینقدر آی کیو ملخ!!!!... اینقدر جلبک!!!... من بخاطر احتیاطم نمرات را در چندین لیست ثبت می کنم و به این ترتیب لیست های اساسی را جای دیگری گذاشته بودم!!!!...

***اما این امتحان حواشی خوبی هم داشت شیرینی که دو تا از بچه ها زحمت تهیه اش را کشیده بودند ... و ادب و متانت و کلاسی که دانشجوهای میکروبیولوژی برای امتحان دادن داشتن، اونقدر ارزشمند بود که واقعا من را تحت تاثیر قرار داد ...

** دانشجو که بودیم و وقت امتحان که می رسید خیلی از همکلاسی هامون دعا می کردند کاری برای استاد پیش بیاید و جلسه ی امتحان لغو شود ... اون زمان چقدر به این دعاهایی که ما نفرین دانشجویی می دانستیم می خندیدیم !!!... هیچوقت فکر نمی کردم یه روزی سرخودم بیاد ... مخصوصا امروز که آقای راننده ی اتوبوس تصمیم گرفته بود ما را به لقاء الله برساند!!!...

....

*گاهی وقتا سخت ترین کار بازگو کردن داستان بی سر و ته ای است که خودت نمی دونی چطوری اینقدر بی ربط نقش اول این داستان بودی !!!!... اما دو چیز را نمی شود هرگز عوض کرد و آن : گذشته و واقعیت است ...

** بعد از یک روز کاری سخت و طاقت فرسا تعریف کردن این داستان بی سر و ته در لابه لای یک گفتگویی که قرار بود هدفمند باشد مشکل ترین کار بود ... مهمترین بخش ماجرا این بود که فهمیدم اشتیاقم و علاقه ام به شخصیت هایی که در این داستان وجود دارند در طی زمان کم و کمتر شده ...

 

 

[ دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ ] [ HODA ]

روزهای سه شنبه با دانشجوهای ترم اول شیمی محض و کاربردی کلاس دارم... دو کلاس اولم در اختیار دانشجوهای شیمی کاربردی است و آخری را دانشجوهای شیمی محض در اختیار دارند...

خاصیت مهم سه شنبه ها این است که بعد از یک خواب ده ساعته کاملا سرحال هستم ... برنامه ی کاری بچه ها را روی تخته می نویسم و تاکید می کنم که موقع کار با سولفوریک اسید موارد ایمنی را رعایت کنید ... یهو می بینم که یکی از پسرها موقع شستشوی کاغذ صافی آغشته به اسید معلوم نیست چی کار کرده یه ذره از محلول به چشمش ریخته شده!!!!... خاصیت سرچ کردن MSDS یا برگه اطلاعات ایمنی مواد اینه که کمک های اولیه به مصدوم نوشته شده ... خوشبختانه غلظت اسید خیلی کم بود و چندین بار رقیق شده بود و به این ترتیب مقدار کمی به چشم ایشون رسیده بود ... بعد از شستشوی چشمش هر وقت منو می دید چشمش می سوخت !!!! نمی دونم من شبیه اسید شده بودم یا عزرائیل!!!!... بخاطر ترس از استاد آزمایشگاه فیزیک، آزمایششان را نیمه کاره رها کردن و رفتن و قرار شد بعد از کلاس مراجعه کنن...

ساعت دوم کاملا متفاوت از ساعت اول است ... یه جورایی کلاس آزمایشگاههای شیمی را بردن بالا !!!... بچه ها توسط ایمیل با من در تماس هستند ... یه جورایی دارن منو وسوسه می کنن که ازشون بخوام که گزارشکارهایشان را آنلاین برایم بفرستند تا در طول هفته تصحیح کنم و برایشان بفرستم و در نهایت پرینت بگیرن و بیارن سر کلاس...البته این زمانی خوبه که دانشگاه بهم یه خط اینترنت مجانی بدهد تا بتوانم به راحتی از خدمات الکترونیکی دانشگاه استفاده کنم!!!... در این کلاس از کلمات اختراعی من به وفور استفاده می شود ... همه دلشان برای آقای همکار تنگ شده اینقدر که واسه نیومدن ایشون دلتنگ هستند تصور کنم اگر من نمی آمدم اینقدر دلتنگ نمی شدن !!! می گم که ایشون فعلا در غیبت ضغری هستند و به زودی می آن ...می خواهم بگم که برای حضور مجددشون دعا کنید ... حضور را به اشتباه ظهور می گم و ناخودآگاه همین اشتباه تحت الفظ سوژه ی کلاس می شه!!!...

یک کلاس فعال با کلی خنده و شوخی داریم به گونه ای که حضور غیر منتظره ی یکی از مسئولین امور اداری را احساس نکردیم ... درست در اون زمان داشتم ماجرای یک جوگیری را در زمان کودکی ام مربوط به یک تعزیه را تعریف می کردم که یکی از ناظرین جو گیر شده بود و با یک سنگ بزرگ زده بود توی ملاج کسی که نقش شمر را بازی می کرد می خواستم نتیجه بگیرم که همیشه جوگیری ها نتیجه ی خوبی نخواهد داشت ... بچه ها می خندیدن و دیدم آقای مسئول هم شنونده ی این ماجرا بوده !!! ... در زمان حضورشون در آزمایشگاه هر کاری کردیم نشد جو شاد آزمایشگاه را جدی کنیم ... تجربه ثابت کرده هر چقدر جو آزمایشگاه جذاب تر باشه بچه ها بهتر کار میکنند و راندمان بیشتری خواهیم داشت!!!!...

در پایان کلاسمان بچه ها آقای همکار را در راهروهای آزمایشگاه پیدا کردن و به این ترتیب مشخص شد ایشون بخاطر بیماری جلسه ی هیجان انگیز آزمایشگاههای ما را از دست دادن !!!... اما واژه های غیبت صغری و اون ظهوری که من به اشتباه گفته بودم روی این ماجرا موند !!!... جوری که یکی از بچه ها در پایان جلسه می گفت برای ظهور مجدد آقا....

در سومین آزمایشگاه طبق معمول مشغول توضیح دادن خطاهای کار بودم که فشار جوگیری خونم بالا رفت و می خواستم بگم شلم شوربا ... گفتم شلغم شوربا!!!... و از آنجایی که نمی خواستم این واژه مثل غیبت آقای همکار در کلاسمان ماندگار شود حاضر نشدم بگم این یک سوتی است به گیرنده های خود دست نزنید!!! گفتم این شغلم یک مرتبه از شلم بالاتره!!!!...

....

اصولا اگر بخواهیم یک نمودار معرفت برای دانشجوهای رشته های مختلف و در بین آقایون و خانم ها درست کنیم ... باید بگم بیشتر بچه های شیمی و خانم های شیمیست دانشگاه ما جایگاه انتهای این نمودار و نزدیک نقطه ی صفر نمودار را به خودشان اختصاص خواهند داد...

روز سه شنبه درست بالای سر دو تا از دانشجوهایم در اتوبوس ایستاده بودم ... کلی گزارشکار دستم بود که مربوط به کلاس خودشون می شد ... نکته ی جالب این بود که هیچ کدومشون نه تنها توجهی نکردن بلکه توی صورت من هم خیره شدند و حتی سلام نکردن!!!این در حالی بود که من فقط احساس میکردم این قیافه ها برایم آشنا هستن و بعد سرکلاس که دیدمشون فهمیدم که بله این افراد آخر معرفت شاگردان خودم هستن... حالا خوبه که هنوز نمره ای براشون ثبت نکردیم اینجوری رفتار می کن موندم وقتی نمره هاشون را اعلام کنیم چه جوری برخورد خواهند کرد...

[ جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٢:٠٦ ‎ب.ظ ] [ HODA ]

عادت ندارم موقع عصبانیت زیاد صحبت کنم چون دلم نمی خواد حرفی بزنم که کسی را برنجاند ولی قیافه و رفتارم کاملا نشون می ده که عصبانی هستم ... بعد از اون جو مسخره ای که اون دانشجو ایجاد کرد فکر کردم که دو تا راه حل دارم یکی اینکه بخاطر این موضوع تا آخر ظهر خلقم تنگ باشد و یا اینکه به این موضوع فکر کنم که این مشکل اون آدم بود نه من !!!من مسئول تمامی کاستی ها و ضعف های دانشجوها نیستم ... در حد خودم سعی کردم که خوب درس بدهم ... اما من استاد یک درس یک واحدی هستم با یک ساعت و بیست دقیقه زمان کار، خیلی هنر کنم مطالب مربوط به آزمایشهایی که انجام می دهیم را توضیح بدهم ... دیگه نمی تونم برای دانشجویی که پایه علمی اش کاملا ضعیفه معجزه کنم !!!!... یعنی اگر بخواهم هم نمی تونم ،زمان کاریم این اجازه را به من نمی دهد...

در جلسه ی دوم تعداد یونها را زیادتر کردم ... تا مثلا یه تفاوتی با گروه قبلی داشته باشد... بعد حرفهایم را تکرار کردم و مجهول را در اختیار اعضا قرار دادم... بهشون گفتم تعداد یونهای هر کسی متغیر است ولی حداکثر سه تا یون باید شناسایی کنید... وسط آزمایش یکی ازم می پرسه استاد !!! می شه یکی همه ی یونها را داشته باشد ؟؟؟ تمام یونها حدود شش هفت یون می شد!!!!...میگم چند تا یون شناسایی کردی میگه بیشتر از سه تا!!!... اینم از معجزات دانشجوها!!!!... واسه خودم قدم می زنم و هر چند وقت یکبار به برگه های شناسایی شون سرک می کشم ... می بینم که اکثریت آلومینیوم را شناسایی کردند در حالی که ما اصلا این محلول را در نمونه هایمان استفاده نکردیم!!!!... خوشبختانه میزان حواشی کمتر بود ... برگه ها را تحویل گرفتم و تمام ... در این کلاس تعداد دانشجوهای دختر و پسر کلاسمان تقریبا برابر است و خب می بینم یه سری رقابت های پنهان واسه کم کردن روی همدیگه دارن و شاید همین قضیه سطح کلاسمان را کمی بالاتر برده ...

ساعت سوم ماجراهایی داشتیم ... ما چهار تا گروه از آقایون را در این کلاس داریم که یک سمت آزمایشگاه را در اختیار دارن!!!...به محض توزیع نمونه های مجهول و اعلام زمان امتحان یکی پرسید : استاااد ما باید روی این نمونه ها تست شناسایی انجام بدیم ؟!!!... یه کم بهش خیره شدم و دوباره این خاصیت طنزگونه ام یقه ام را گرفت و بدون هیچ فکری بهش جواب دادم : پ نه پ باهاش عکس یادگاری می گیریم!!!!!!...

ده دقیقه بعدش یکی دیگه می پرسه آمونیاک اسید یا باز ؟!!! ترجیح می دهم در مکالماتشون مشارکت نداشته باشم چون قراره از اطلاعات همدیگه استفاده کنند...

با وجودی که خیلی ها ر ابه اسم و فامیل می شناسم اما دوست دارم بعضا فراموشکار باشم تا این سوتی های وحشتناکی که در هنگام کار دارند را در ارزیابی های کلاسی ام دخیل نکنم ... کافی است که مثلا بگم دوستان موقع کار سعی کنید کمی دقت کنید چون ممکنه این اتفاق بیافته ... دیگه کار تمومه چون دقیقا همون اتفاقی که من اونا را ازش منع کرده بودم می افته!!!...

چالش بزرگ سومین کلاس عدم تشخیص رنگ بود !!! یعنی طرف فرق قرمز و بنفش را نمی فهمید!!!!...با تعجب می پرسم چرا ؟!!! یکی میگه مگه نمی دونید آقایون کوررنگی دارن؟!!!... می دونم اینم از اون جملات خصمانه دانشجوها نسبت به هم است ... اما انگاری پسرهای کلاسم تصمیم گرفتن این گفته را ثابت کنن... هی می بینم ماده نشون میدن و می پرسن استاد میشه بگین که این قرمز لاکیه یا رنگ خون یا بنفش؟!!!...

پسرها حمایت خوبی از کار هم دارن و این منو به وجد می آره و باعث میشه وقتی که اطلاعات اشتباهی به هم می دن سعی کنم بهشون تذکر بدم که بیشتر دقت کنن... این رفتار باعث میشه که دخترهای کلاس هم این روش را در کارشون استفاده کنن و از خصومت های شخصی شون لحظه ای جدا شوند به اصلاح ما یخ شون شکسته شود!!!... دلم می خواست از این فضا عکس بگیرم ...فضایی که هر دانشجو مشغول مطالعه و محاسبه و بحث و بررسی نتایجش با سایرین است !!!...احساس میکنم در این کلاس به اون هدفی که می خواستم رسیدم با وجودی که از نظر علمی دانشجویانم خیلی شاخص نیستند اما همین حمایت های علمی که از هم دارن یعنی اینکه می شه امیدوار بود ...

در سومین کلاس با وجود طولانی شدنش انرژی خوبی داشتم ... همکاری های بچه ها روحم را شارژ کرده بود... خنده و شوخی و شادی و سرزندگی در کلاسمان بیشتر دیده می شد ... راستش برایم مهم نبود همگی نتایج را غلط محاسبه کنن هر چند که نمراتشان نشان می دهد نهایت تلاششان را کرده اند ...

دارم به این نتیجه می رسم که جو کلاسی روی من خیلی تاثیر دارد ... وقتی جو دانشجوها با آدم همراه باشد ناخودآگاه تو هم همراهشون خواهی شد و این زمان را خواهی داشت که چیزهای بیشتری یادشون دهی...

من در آن دوشنبه ی تاریخی دو کلاس دیگر هم داشتم ... یکی آزمایشگاه شیمی عمومی یک و دیگری آزمایشگاه شیمی عمومی 2 ... اولیش خیلی خوب تمام شد و دومیش اگر حضور یکی از دانشجوها نبود قطعا پایان خوبی داشت... دائم می گفت استرس داره اما تنها چیزی که در وجودش دیده نمی شد استرس بود!!!... سعی کردم آرومش کنم اما فایده نداشت... هر دو سه دقیقه یکبار میگفت من استرس دارم!!!... خیلی دلم میخواست بهش میگفتم که هیچ کس به اندازه ی من طعم استرس را در زندگیش نچشیده... اینی که تو الان دچارش هستی فشار درس نخواندن است نه استرس!!!!... ایشون حتی دستورکارش را هم نیاورده بود !!!...

روز واقعا سختی بود ... اما می تونم بگم کمی امیدوار شدم ... دانشجوهای فعال اینجوری در یک رقابت عادلانه مشخص شدند ...حالا در جلسه ی آینده می خواهم این افراد شاخص را معرفی کنم و رقابت عادلانه ی دیگری را ایجاد کنم !!!...

 

 

 

 

 

[ پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ] [ HODA ]

بلاخره موفق شدم دوشنبه امتحان بگیرم... امتحانی که به نظرم دستاوردهای زیادی داشت... از قبل گفته بودم که هر کسی خوب کار نکند فرصت جبران نخواهد داشت با وجودی که خوشم نمی آد جملاتم بار تهدیدی داشته باشند اما برای دانشجوهایی که هر زمان تصمیم گرفتم ازشون امتحان بگیرم کلی ادا و اطوار در آوردند این نوع برخورد کاملا مفید و تا حد زیادی لازم بود !!!!... گفته بودم که به دانشجویی که خوب کار نکند اجازه نخواهم امتحان پایان ترم را بدهد ... چون پانزده نمره کلاسی را همین کارهای کلاسی تشکیلی میدهد ... بله من اینا را از اول ترم کم و بیش در سر کلاسهایم تکرار کردم و اونوقت گزارشکارهایی کپی شده و کم ارزش سایت های معلوم الحال اینترنتی را بهم تحویل می دادن و به این ترتیب تصمیم گرفتم در ادامه طرح درسهای نوآورانه ام یک جلسه ی علمی و کاملا آموزنده را به دانشجویانم تحمیل کنم تا بعضی هاشون بعد از مدتها سربه هوایی کمی از سلولهای خاکستری مغزشان کار بکشن...

بخش اول شناسایی یون مجهول بود ...تصمیم گرفتیم جداسازی و شناسایی گروهی از یونها را انجام دهیم که تقریبا شبیه هم هستند ... ترم گذشته دانشجوها یک یون شناسایی می کردند و خب نتایج خیلی رضایت بخش نبود ... این ترم از همکارم خواهش کردم تعداد یونها را زیادتر کند تا بلکه بچه ها بتونن یک یون را این وسط شناسایی کنند...

در بخش دوم دانشجوها باید کلیه مراحلی که انجام دادند به صورت معادله شیمیایی در می آوردند و تحلیل های خودشون را می نوشتن ... البته به زبان شیمی!!!!...در این میان استفاده از هر وسیله ای که لازم داشتند مجاز بود به جز سئوال از استاد ... می تونستن با همکلاسی هاشون مشورت کنند و ازشون کمک بگیرن... اما پرسش از من نمره ی منفی داشت... هدف خاصی از این کار داشتم باید یاد می گرفتن در یک محیط کاری به هم اعتماد کنند و دانسته هایشان را به بحث بگذارن ...

همکارم طبق هماهنگی قبلی نیامده بود ... نیومدنش یک بدشانسی بزرگ برای بچه ها بود ... چون آقای همکار خیلی وقت ها به بچه ها کمک می کردند و ایده های خوبی بهشون می دادن ... به هر حال انگار ابر و ماه و مه و خورشید و فلک دست به دست هم داده بودن تا دانشجوهای من در یک محیط کاملا معمولی میزان اعتماد به نفس خودشان را ارزیابی کنند...

ساعت اول روزهای دوشنبه را دوست ندارم ... بعضی از دانشجوهایم واقعا کم کار هستند ... می تونم به جرات بگم دو سه تا دانشجوی شاخص داریم و بقیه کلا تعطیلات هستن !!!!... روشهای من هم تاثیری روی این جماعت تعطیل ندارد !!!!... قبل از شروع آزمایش به بچه ها فرصت دادم دیاگرام تجزیه ای عناصری که مدنظرمون بود را مطالعه کنند و بعد به هر کسی محلول مخصوصش را دادم و قرار شد از همون روش کاری که در دستورکارشان درج شده کار را شروع کنند و از من هم سئوالی نپرسن و سعی کنند درست کار کنند چون اگر اشتباه کنند ماده ای در اختیارشون قرار داده نمی شود... هنوز پنج دقیقه از شروع آزمون و صحبت های من نگذشته با دو تا از دانشجوها مشکل پیدا کردم ... اشتباه کار کرده بودن و معتقد بودن که من باید محلول جدیدی در اختیارشون قرار بدم !!!...با وجودی که قرار نبود کمکشون کنم و حرفی بزنم سعی کردم بهشون کمک کنم نظم فکری شون را به دست بیارن ... ازشون خواستم که روش کاریشون را توضیح بدن و ببینن چه ماده ای اضافه کردند و حالا می تونن چه کاری انجام بدن ... باز دیدم همون درخواست اینبار با اصرار بیشتری تکرار شد و در ادامه ازم پرسیده شد که می تونن محلول را بگذارن و برن بیرون و کلا بیخیال آزمون بشن و من هم قول بدم نمره ازشون کم نکنم !!!!...

سعی کردم با حوصله بهشون توضیح بدم که می تونن آزمایشگاه را ترک کنن اما باید بی خیال نمره ی قبولی بشن!!!... چون راه حل رفع اشتباهشون خیلی ساده بود ... محلولشون را اسیدی کرده بودن و می تونستن با بازی کردن محلول تعادل را تغییر دهند !!!... مشکل این بود که حاضر نبودن روش کاری شون را چک کنند ... حاضر نبودن از دوستانشون کمک بگیرن ... حاضر نبودن فکر کنن... حاضر نبودن کار انجام بدن ... فقط خیلی مصرانه از بقیه انتظار داشتن شرایطشون را قبول کنن ... بهم گفتن ما تمام جلسات را سرکلاس بودیم ... در ادامه یکی شون جزوه اش را محکم پرت کرد روی میزش که مثلا من عصبانی هستم... می دونستم بهترین تصمیم اینه که از کلاسم اخراجش کنم ...نمره ی کاری گروهش در حد قبولی نبود و خیلی راحت می توانستم با استناد با این عملکرد ضعیف در آخرین جلسات کلاسی درس خوبی بهش بدم ... می تونستم استادی باشم که اخراج کردن یک دانشجوی یاغی و مخل وضعیت امتحانی کلاسش یک حق مسلم برایش محسوب میشود... اما ترجیح دادم خودم را به کوچه علی چپ بزنم در حالی که از عصبانیت سردرد گرفته بودم !!!!...

متاسفانه پس از اتمام کلاس تمامی روایات اون دانشجوی طلبکار را شنیدم و برای خودم حق مسلم قائل شدم که برای دانشجوهای ساعت بعد درباره ی راه حل ساده ای که او می توانست استفاده کنه صحبت کنم !!!!...

ادامه دارد...

 

[ چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ] [ HODA ]

جمعه امتحان فاینال زبان دارم ... از یکشنبه هر وقت که فرصت کردم بخشی از کتاب را خوانده ام ... نمی دونم چرا هر چه پیشتر می روم لغات زیادی را کشف می کنم بعدش مدتی با دیکشنری سروکله می زنم تا مترادف ها و مثالها را برای این کلمه ای که تازه هویتش را کشف کرده ام یاد بگیرم ... باید اعتراف کنم این کلاس زبان تنها سرگرمی است که ربطی به شیمی ندارد و ذهنم را از دنیای اتم و مولکولها اندکی دور می کنه... در ترم جدید همه ی تلاشم را کردم که در speaking اعتماد به نفس بیشتری بدست آورم و از کلماتی که بلد هستم بیشتر استفاده کنم هر چند که هنوز راضی کننده نیستم ... به ویژه اینکه با وجود حفظ کردن کلمات زیاد نتوانستم آنها در مکالمات معمول استفاده کنم و گاهی وقتا اونقدر ذهنم درگیر پیدا کردن کلمه می شه که در ساختار جمله ای دچار مشکل می شوم ... اما همین قدر اعتماد به نفس را مدیون جو کلاسی خوب و استاد خوبی هستم که بدون شک بزرگترین کمک را به من کرده است ... چون شخصا آدمی هستم که وقتی در فضای کلاسی خوبی باشم بیشتر فعالیت می کنم ...

دوشنبه روز خسته کننده و طولانی را داشتم برای اولین بار در عمرم مجبور شدم یک مطلب را در شش کلاس تکرار کنم ...در کلاس آخر به سختی نفسم بالا می آمد آرزو می کردم هرچه زودتر تمام شود تا به خانه برسم!!!... دستور کار آزمایشگاهمان مشکل داشت ...یعنی با مواد ما نمی خوند به همین دلیل در ساعت اول واسه خودمون بلبشویی داشتیم!!!!... در طرح درسم قصد داشتم اجازه بدهم بچه ها به جای اینکه هر ثانیه کارشان را نشان من دهند کمی روی قدرت استقلال و تصمیم گیری هایشان کار کنیم ... گفته بودم هر کسی نتایج آخر را نشانم دهد یک نمره ی پایان ترم را کسب میکند... می دانم برایشان آزار دهنده است اما واقعا لازمه ... من نمی دونم چه کسی قدرت خلاقیت و کنجکاوی را در اینها کشته است ... اما امیدوارم کلاسهایم این دستاورد را داشته باشد که حداقل نیمی از شاگردانم در این نه کلاس اندکی روحیه پرسشگری پیدا کنند... مجبور شدم خودم یک روش برای آزمایشها بنویسم... روشی که جواب بدهد ... عادت دارم همیشه در کلاسم چند سئوال مطرح کنم که در کنار کار آزمایشگاه ذهن دانشجوها را درگیر کند ... سئوال این دفعه این بود که واکنش تبدیل دی کرومات به کرومات چه واکنشی است ؟... موازنه اش کنید ... در آخر یکی از جلسات دیدم که یکی از بچه های ترم بالایی با همین سئوال اومد سراغم !!! گویا دانشجوهای کلاسم این مسئولیت خطیر را به او سپرده بودند تا جواب را پیدا کند ... ازم می پرسه استاد این واکنش که اکسایش و کاهش نیست اما شما گفتین اکسایش و کاهشه!!!... می دانم که تعدد کلاسها انرژی ام را تحلیل می ده اما سعی میکنم که مطلبی را اشتباه نگم و یادم نمی اومد که این مطلب را گفته باشم... ازم می پرسه با توجه به آرایش الکترونی کرومات چطوری چهار تا اکسیژن باهاش پیوند می دن !!!!... تصمیم ندارم جواب سئوال را بدهم چون نمی خوام این عادت مرسوم شود که سئوالی را که سرکلاس مطرح می کنم به صورت غیر مستقیم خودم پاسخگو باشم... شکل ترکیب را برایش می کشم و جوری وانمود می کنم که مطمئن نیستم و باید حتما چک کند... مجبور شدم مباحثی را تدریس کنم که مقدمه اش را در دبیرستان خوانده اند و باید در شیمی عمومی یک و دو مفصل بخوانند... در یکی از این کلاسها وقتی تدریسم تمام می شود می شنوم که می گویند اینجوری که شما گفتید خیلی آسون شد!!!!... نمی شه شما شیمی یک و دو درس بدین!!!... جواب ساده است : نمی شود...

بدون شک بهترین بخش یک روز پرکار و سرشار از خستگی فداکاری حمید خان داداش محترم برای رساندن ما به منزل بود... بعدش گوش دادن به نصایح بی پایان مامان جان بود که به عنوان موسیقی متن هنگام استراحت کردن باید به خاطر می سپاردم ...ایشون فکر میکنند اگر من ازدواج کنم همین فداکاری را همسرم خواهد کرد ...از آنجایی که استدلال های من در باب مزایای ماندن در خانه پدر جان اونقدر بی نقص و صریح بود که ایشان را کاملا قانع کرد ... وجود پدر و برادر فداکار که هر وقت به کمکشان احتیاج داری بهت کمک می کنند و مادری مهربان که همیشه اوضاع و احوال تو را زیر نظر دارد و به محض اینکه مریض شدی بهترین پرستار دنیاست... خواهری که هر وقت دلتنگ شدی مثل یک دوست و مشاور خوب در کنارت است ... اینا را کجای دنیا می توانم داشته باشم ... فقط می توانم بخاطر این نعمت های خوب سپاسگذار خداوند مهربان باشم... فقط همین ...

[ سه‌شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٧:۳۸ ‎ب.ظ ] [ HODA ]

اولین روز کاریم در دانشگاه با بارش برف آغاز شد ... بارش برف را دوست دارم و به همین دلیل روز را کاملا پرانرژی شروع کردم ... سعی کردم جوری برنامه ریزی کنم که بخاطر برف گرفتار تاخیر نشوم ... زودتر از معمول خودم را به ایستگاه مترو رساندم و سعی کردم سوار اولین اتوبوس بشوم ...

خوبی این رفت و آمدها این بود که در کنار دانشجوها و خیلی معمولی و بعضا ناشناس می رفتم و می آمدم ... اونا به غیبت ها و بعضا انتقادهایشان می پرداختن و من هم واسه خودم مطالعه می کردم و یا برگه تصحیح می کردم و یا تا رسیدن به مقصد از دیدن مناظر اطراف لذت می بردم و خب خوشبختانه این روند امسال هم ادامه داشت تا روز سه شنبه ....

به طور کاملا اتفاقی یکی از دانشجوهای قدیمی ام را که مشغول صحبت با دوستش بود دیدم ... همیشه از این دیدارها خوشحال می شم اما وقتی که در اتوبوس به اون شلوغی ایستاده باشی ودانشجوت اصرار داشته باشه که جایش را بهت تقدیم کنه همه چیز یهو عوض می شود !!!!... چون خیلی ها شاهد مکالمه ی ما بودند و طبعا بر همگان واضح ومبرهن شد که من یکی از اساتید اون دانشگاه هستم و جو سکوت سنگینی تا رسیدن به مقصد حاکم شد ... برای اولین بار سوار اتوبوسی شدم که بخش بانوانش کاملا ساکت بود !!!!... من اما دلم می خواست موسیقی متن این روز دلپذیر را همان حرفها و انتقادهای تکراری بچه ها تشکیل می داد ...

آزمایشی که قرار بود انجام بدهیم ... بررسی قانون بقای جرم بود ... مجموعه آزمایشهای ساده ای داشتیم اما در طرح درسم سعی کرده بودم به بچه ها روش استخراج اطلاعات از روی دستورکار آزمایشگاه را یاد بدهم ... قطعات مس را با دقت وزن کردم و به هر گروه یک قطعه دادم ... بعد از کلی توضیح یکی می پرسه قراره روی این آزمایش کنیم !!!!؟!!!.... بهش میگم پ نه پ قراره باهاش عکس یادگاری بگیریم!!!!!... اصولا با وجود سخت گیری های خاصی که در رفتارم دارم اما همیشه سعیم بر این است که جو را جوری مدیریت کنم که بچه ها با روحیه ی خوبی کار را شروع کنند واسه همین خیلی وقتا تراوشات این ذهن آشفته جملات طنزی را خلق می کنه که جو را عوض میکنه ... هر بخشی از آزمایش را یکی از بچه ها می خونه ... در یکی از کلاسها نوبت به یکی رسید و با این واکنش روبرو شدم که استاد سرماخورده ام و صدام خوب نیست!!!!... بهش گفتم موردی نیست بخون اما قبول نکرد ... عصبانی شدم ... بهش گفتم مگه قراره مسابقه ی آواز شرکت کنی !!! یکی از بچه ها از اون ور گفت : آکادمی گوگوش!!!!... تا به خودم اومدم دیدم دوباره یک جمله حکیمانه گفتم !!!!و بچه های کلاسم می خندیدن !!! آخرش بخاطر این جملات سرم را از دست می دهم !!!!...

سعی میکنم در بخشهایی از آزمایش که فکر میکنم امکان آسیب رساندن وجود داره خودم شخصا حضور داشته باشم چون تجربه بهم ثابت کرده که دانشجوهای من اصولا استعدادهای زیادی در نابود کردن خودشان دارن!!!... بعد به صورت سر زده دیدارهای گروهی دارم!!!! در این دیدارهای گروهی از نزدیک کار بچه ها را کنترل می کنم... سعی می کنم چیزی از ذهنم دور نماند حتی اگر گوشزد نکنم ... شاگردانم به پوشیدن دستکش عادت کرده اند ... امیدوارم این رسم همچنان در آزمایشگاههای بعدی شان هم ادامه پیدا کند ... وقتی لرزش دست یکی را می بینم دستش را می گیرم و با هم کار را انجام می دهیم... وقتی همکار یکی سرکلاسم نمی آید خودم در نقش یک همکار همراهش کار می کنم... گاهی وقتا از اینهمه حساسیتی که دارم حرصم در می آد ...

در حاشیه ی کلاسمان فرصت گرفتن یک کوئیز کلاسی را هم پیدا می کنم ... مثل همیشه گروهی و جزوه باز... هر چند که من و آقای همکار هم در کنار این مراسم مثلا نمادی که به همه چیز شبیه است الا جلسه ی امتحانی به بچه ها کمک می کنیم تا راه حل درست را برای سئوالها پیدا کنند اما همه ی تعجبم از این است که با اینهمه امکانات چرا بازم بعضی ها جوابها را ناقص و غلط نوشته بودند!!!!...

دلم میخواست با دانشجوهایم یک برف بازی اساسی داشته باشیم... در چنین مواردی یادم می آید که من باید استاد باشم... بعدش دچار تضاد می شوم ... مثل این که اصلا چرا باید شور وهیجان جوانی ام را فدای یک سری واژه ها و قوانین نانوشته کنم !!!؟!!!... نمی خواهم بخاطر چند تا گلوله برف فرصت حضور و تدریس در دانشگاه را از دست بدهم ... یه چیزهایی را هیچوقت نمی فهمیم و اصلا لزومی ندارد بفهمیم همین که بقیه متوجه می شوند کافی است !!!!... در چنین مواردی می تونی با تمام وجود حس کنی که داخل حصاری که دیگران با تعاریف عجیب و غریبشان درست کرده اند محصور شده ای !!!!...بی خیال برف بازی می شوم بجایش تا درب خروجی دانشگاه زیر برف آنهم بدون چتر می روم ... جوری که یکی از دانشجوهام دلش برام سوخت و می خواست چترش را بهم بده دلم نیومد بهش بگم که خودم چتر دارم و داخل کیفم هست !!!!... اینم از اون دیوانگی هایی است که گاهی وقتا گریبانگیرم می شود مثل قدم زدن در زیر رگبارهای بهاری یا بارش تند برف...

...

دارم به این نتیجه می رسم من با این روحیات و افکار و زبان به درد معلمی نمی خورم !!!!... به ویژه وقتی که برای سوپرایز کردن شاگردم ... کادوی تولدش را دادم و اون مات و مبهوت همین جوری منو نگاه می کرد!!!...

 

 

 

[ پنجشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ] [ HODA ]

مجبور بودم منتظر مدیرگروه یکی از گروههای علوم پایه بمانم تا برنامه ی یکی از آزمایشگاههایمان را هماهنگ کنیم ... به همین دلیل به اتاق اساتید رفتم ... خبری از همکاران قدیمی نبود ... هر چند دقیقه یکبار جملات زیر را می شنوم : شما درست می فرمایید خانم دکتر... و در جواب ... حق با شماست آقای دکتر... یه قالب یکسان ... با عناوین تکراری... در چنین مواردی حس میکنم که ما به جای ایجاد یک رابطه ی دوستانه چقدر راحت پشت عناوینی که داریم خودمان را پنهان می کنیم... البته حق هم داریم با این طبیعت زیرآب زنی و حسادت های وحشتناک و مخربی که در برخی از ما وجود دارد چاره ای جز این واکنش وجود ندارد... فاصله داشتن بهتر از اینه که از صمیمی ترین همکار و دوستت ضربه بخوری!!!!...

در مدت زمان اقامتم ترجیح می دهم برگه های بچه ها را تصحیح کنم و وقتی به خودم می آم می بینم اتاق تقریبا خالی شده و همه به کلاسهایشان رفتند ... خبری از مدیرگروه نبود ... با وجودی که از قبل با هم هماهنگ کرده بودیم سه شنبه حتما جلسه داشته باشیم اما ایشون اصلا به دانشگاه نیومده بود !!!... ترجیح می دهم هیچ قضاوتی نکنم و سریع خودم را به خانه برسانم تا قبل از کلاسهای آموزشگاه حداقل استراحتی داشته باشم...

درطول هفته بیشتر روزها تا ساعت هشت و نه شب کلاس دارم و پنجشنبه ها پر ترافیک ترین روزکاریم محسوب می شود ... شاگردان مختلفی دارم که یک وجه اشتراک بامزه دارن... والدینشون فکر می کنند نخبه هستن... نمی دونم اینکه یکی تصورات غیر واقعی از فرزندش داشته باشد خوب است یا بد اما این توهمات کار منو سخت می کنه...

مادر یکی از شاگردانم انتظار داره من عادت هفت ساله ی بچه اش را یک شبه از بین ببرم !!! و چون امتحان ریاضی داره باید کاری کنم که تمام اشتباهاتش محو شود !!!!...

اون یکی انتظار داره روح من در همه جا ناظر بر احوال فرزندش باشد و کاری کنم که وقتی در خانه تست می زنه هیچوقت جواب تست ها را چک نکند !!!!....

یکی دیگه انتظار دارد با معدل شانزده دوره راهنمایی کاری کنم در آزمون مدارس تیزهوشان شرکت کند!!!!...

در چنین مواقعی تصور میکنم اگر جایم را با فرشته ها یا غول چراغ علاء الدین عوض کرده بودم درآمد بیشتری داشتم و همه ی انتظارات این بندگان خدا هم یه جورایی برآورده می شد!!!!...

یکی از شاگردان خاص من دختر مسئول آموزشگاه است ... وقتی می گویم خاص یعنی شما با دختری کنجکاو با طبعی حساس و در عین حال مقاومتی عجیب در مقابل ساده فکر کردن طرف هستید!!!!... وقتی مطلبی را خوب درک نمی کند بغض می کند و در نهایت اشکش سرآزیر می شود !!!!...قرار بود من علوم و ریاضی بهش درس بدم اما فعلا شدم دیکشنری متحرک !!! با خدمات گسترده!!!!... بچه وقتی با کتاب عربی کلاس اول و معلم باحالش که از قضا دکترای عربی دارد مواجه شده بود کلا قاط زده بود !!!!و نتیجه گرفته بود هیچی سرش نمی شه!!!!... از عربی چیزی یادم نبود ... اما به نظرم کار سختی نمی آمد یک مرور ساده داشته باشیم و اینگونه شد که در آزمونی که هر ماه توسط موسسه برگزار می شود عربی را صددرصد زد!!!!...

پنجشنبه ها شیمی یک درس می دهم ... به یک آقا پسر کاملا تعطیل !!! که هر چی ازش می پرسی میگه بلدم و مشکلی نیست و وقتی ازش می خوای توضیح بده می گه تا این حد بلد نیستم و اشکال دارم!!!!و جالب اینکه هر شنبه امتحان داره و من مجبورم با سرعت نور خودم را تا مطلبی که قرار است معلم امتحان بگیرد برسانم!!!!...

تا اینجا به هر کسی شیمی درس دادم یه جورایی به این درس علاقمند شده و به نظرش خیلی ساده اومده!!! تصمیم گرفتم تدریس فیزیک دوره ی راهنمایی را هم به برنامه هایم اضافه کنم و ببینم چطوریاست!!!!...

...

[ جمعه ۱۳ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٤:٠٥ ‎ب.ظ ] [ HODA ]

در تمام طول مسیر مشغول یک مکالمه دونفره با یکی از شاگردانم بودم ... خوشبختانه اینجا دیگر استاد نبودم... درست تا ایستگاه مترو خبری از این واژه نبود اما اصراری که برای پرداختن کرایه مسیر داشت پای این واژه را هم وسط کشید!!! راستش هنوز عادت نکردم نگاههای کنجکاو بقیه را تحمل کنم و حتی وقتی می شنوم که با کنجکاوی از شاگردانم می پرسن : این استاد چی هست؟!!!... نمی تونم نخندم و نگم : استاد هیچی!!!...به ویژه وقتی این ماجرا بامزه تر می شه که در تمام طول مسیر شیطنت های یک سری دانشجوی پسر را که از سر انتقام صندلی خانم ها را اشغال کردند تحمل کنی و در آخرهای مسیر یکی این واژه " استاد " را به کار ببره و اونا عینهو برق گرفته ها خشکشون بزنه و وقتی هم بفهمن از بد حادثه شیمی درس می دی تازه یادشون بیاد که ای دل غافل شونصد مرتبه شیمی افتادن و ...

***

در تمامی این زمانها دلم می خواد از این فضا خارج بشوم و کسی باشد که حرفهایش جنس دیگری داشته باشد ... اسمی از استاد و دانشجو نباشد ... خوشبختانه هم مسیر بودن با یک همکلاسی قدیمی و صحبت درباره ی موضوعات مختلف حسن ختام خوبی برای یک روز پر تنش است... کشف می کنم که خیلی از شعرهایی که روزگاری به حفظ بودنشان می بالیدم از ذهنم محو شده !!!... خب فرو رفتن در این قالب استادی که فقط با اتم ... عنصر ... جدول مندلیف ... اکسیداسیون ... تیتراسیون و محلول سازی و ... سروکار دارد جایی برای شعر و شاعری و احساسات لطیف نمی گذارد ...

***

سه شنبه ها با دانشجوهای ترم اولی کلاس دارم ... پنج دقیقه از هشت گذشته و می بینم خبری از دانشجوها نیست ... مجبور می شم در آزمایشگاه را باز کنم می بینم پشت ایستاده اند می پرسم پس چرا وارد آزمایشگاه نشدین ... می گن آخه شما اجازه ندادین!!!!... کلا مرده ی این ادب و شعور بالاشون هستم !!!! واسه هیچی از من اجازه نمی گیرن جز این ورود و خروج!!!!... باید تیتراسیون را درس بدهم ... بر خلاف ترم های قبل که کلی مقدمه می گفتم و نکته سرهم می کردم این ترم بنا دارم زمان بیشتری را به کار آزمایشگاهی اختصاص دهم ... این وظیفه ی دانشجوهاست که برای فهمیدن مطالب سراغ کتاب های مختلف بروند و من هم وظیفه دارم که نکات اساسی را آموزش دهم ... اینجوری زمان آزمایشگاه بیشتر به کار اختصاص می یابد و اینجوری هم می شود ... مرحله به مرحله با هم پیش می رویم ... حضور آقای همکار و چک کردن کارهای بچه ها یک نعمت بزرگ است ... اینجوری فرصت می کنم کار تک تک گروهها را چک کنم و باهاشون کار کنم ... جلسه ی قبل بچه ها MSDS مواد را آماده کرده بودند که در این برگه ها اطلاعات شیمیایی و ایمنی مواد شیمیایی نوشته شده است ... تصمیم گرفتم به جای اینکه هی بگم این ماده خطرناکه موقع کار دقت کنید براشون از روی توضیحات این برگه ها بخونم که تماس این اسید و باز قوی با پوست و چشمشون چه عوارضی می تونه داشته باشه!!!!با وجود همه ی این توضیحات نمی دونم یکی چطوری اسید رقیق را روی پوستش ریخته بود از آنجایی که ما اطلاعاتی درباره ی غلظت اسید نداده بودیم دانشجومون داشت سکته می کرد ... مجازاتش این بود که هر چی کرم پودر روی صورتش مالیده بود تا برنزه بشه در همون ساعات نخستین روز پاک شد!!!!...

ساعت دوم روزهای سه شنبه را دوست دارم کلا بچه های خوبی هستند ... خودکار و اتوماتیک بیشترشون دستکش و ماسک و عینکشون را استفاده می کنند ... این کار در کل آزمایشگاههای ما یک نوآوری محسوب میشه !!!... مسئول آزمایشگاه ازم می پرسه اینا چرا اینجورین!!!!... کلا آخر جوگیری هستند !!!! ... خوشم می آد کافی بگی با فلان ماده می خوای کار کنی می رن کلیه مشخصات ماده را در دفترچه های کوچک آزمایشگاهشون درج می کنند... بیشتر گزارشکارهایی که از این گروه دریافت می کنم تایپ شده است و مرتب نوشته شده ... باید قبل از اینکه کمال همنشین در آنها تاثیر کند و از این نظم و جدیت خارج نشدند یه چند تا عکس یادگاری باهاشون بندازم !!!!...

در سومین ساعت کارم در آزمایشگاه با وجودی که تنها هستم و همکاری ندارم سعی میکنم با تک تک بچه ها همراه باشم ... کلاس شلوغی دارم ... سرشار از جنب و جوش ... هر کسی که از خارج وارد آزمایشگاه می شه این حالت خیلی زود تو ذوقش می زنه ... بارها دیده ام که همکارانم زود به این قضیه واکنش می دهند و فراموش میکنن که این حرکتشون چقدر می تونه منو آزار بده !!!!... اینم یکی از عادات بد ماهاست که در کار همدیگر دخالت می کنیم و اسمش را کمک می گذاریم!!!! این درحالی است که زمانی کمک محسوب می شود که درخواست کمکی وجود داشته باشد...

ادامه دارد...

[ پنجشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ ] [ HODA ]

بدون شک یکشنبه برای من یک روز پرکار محسوب می شود ... در این دوسال کار عادت کرده ام برای هر ترم یک طرح درس مجزا داشته باشم و از نوشته های قبلی ام استفاده نکنم و از آنجایی که کل هفته ام به بهانه های مختلف پر است فقط یکشنبه ها می ماند و من و کتابهایی که باید بخوانم و مشق هایی که باید بنویسم...ساعت دوازده شب بعد از کلی مشق نوشتن تازه یادم اومد که قول داده ام از بچه ها امتحان بگیرم!!!!... طراحی ده سری سئوال یکی دو ساعتی وقتم را گرفت... لذتی از اینکار نمی برم اما چون قول داده بودم که نمرات افتضاح امتحان قبلی شان را در لیستم ثبت نکنم مجبور بودم چنین کاری را انجام بدهم!!!...

دوشنبه صبح درحالی که دلم می خواست پنج دقیقه بیشتر بخوابم به زور بیدار شدم و به خودم قول دادم یه روزی این کم خوابی را جبران می کنم ... این حقه ی قدیمی از دوران بچگی همیشه منو از خواب موندن نجات می داد !!!!... تنها نکته ی منفی دوشنبه ها اینه که وقتی با وجود خستگی و کم خوابی روز قبل سعی میکنی روز شادی را با شاگردانت شروع کنی با یک سری یخ و کسل و خواب آلوده تر از خودت روبرو میشی که تو براشون حکم مامور جهنم را داری!!!! ... در چنین حالتی همون دقایق اول کاملا دشارژت می کنن و مجبور میشوی اولین دقایق روزت را با این تهدیدات شروع کنی که اولین جلسه بعد از تعطیلات تصمیم گرفتی با آزمایش نمونه ی مجهول خیال یک عده را بابت افتادن از این یک واحد آزمایشگاه راحت کنی!!!!...

این در حالی است که برق آزمایشگاه از روز قبل قطع شده و عینهو زمانهای کیمیاگران با نوری خورشیدی که در اون هوای گرفته به کلاس می تابید درس را شروع می کنی... به جای حمام بن ماری از یک بشر محتوی آب گرم استفاده می کنی که روی یک سه پایه نسبتا ناپایدار قرار گرفته و تو هر لحظه منتظری که کج بشه و با این شیطنت های گاه و بیگاه بچه ها یکی رو بسوزنه ... می دونم در تمام مدتی که در کلاسم هستن مسئولیتشان بر عهده ی من است ... می دانم اقتضای سن شان است که شاد باشند ... اما این شادی در این آزمایشگاه با حداقل ایمنی یه جور خودکشی محسوب می شود ...

ساعت دوم کلاس وقتی لوله ی آزمایش یکی از گروه ها در بشر آب گرم افتاد در حالی که بچه های آن گروه مشغول خنده و شوخی بودند دیگه برایم قابل تحمل نبود ... مجبور شدم بر خلاف میلم از کلاس اخراجشان کنم چرا که تذکر من را نادیده گرفته بودن و از نزدیک شاهد بودم که چندین بار نزدیک بود این بشر آب جوش را روی خودشان بریزن!!!!...بهترین راه این بود که قبل از اینکه خودشان یا من را نابود کنند از کلاسم بروند بیرون!!!!...

از اینها که بگذریم موقع تفهیم مطالب ماجراها داریم ... توضیح یک مفهوم ساده گاهی وقت ها زمان زیادی می بره چرا که بچه ها فراموش کردند !!! ... گاهی وقتا شک می کنم اینا واقعا دیپلم گرفتن!!!!...این چند وقته که تدریس در دبیرستان و راهنمایی را شروع کردم می بینم خیلی از مطالبی که در دانشگاه گفته می شود در دبیرستان به بچه ها یاد داده شده ... در طی این سالها سطح آموزش در مدارس خیلی پیشرفت کرده اما در دانشگاه در بعضی از موارد ما با این پیشرفت همراه نبودیم و همان مطالبی را گفتیم که بعضا دانشجو در دوران راهنمایی و دبیرستان بارها و بارها خونده!!!!...حال اگر معلمی این مطلب را خوب آموزش نداده باشه کار ما چندین برابر سخت تر می شود چرا که اول باید این بدفهمی را از بین ببریم ....

در چنین مواقعی می بینم دانش آموز کلاس سوم راهنمایی من خیلی بیشتر از این دانشجوهای ترم اول و سوم از شیمی می داند !!!!... حداقل وقتی ازش می پرسم منگنز یک عنصر واسطه است یا اصلی عینهو موجودات فضایی مات و مبهوت بهم خیره نمی شه و آخرش بعد از کلی راهنمایی بازم بهم نمی گه عنصر اصلی است!!!!...و تازه بعدش طلبکار هم نمی شه که استاااااااااااااااددددد چرا اینقده ما را اذیت می کنی!!!!!...

....

بعد از ظهر دوشنبه ها با دانشجویان ترم اول زیست شناسی کلاس دارم ... از نظر علمی بچه های خوبی هستند ... کمتر اذیت می شم و به همین دلیل در کلاسم موضوعات بیشتری را آموزش می دهم ... بعضی وقت ها همراهشان کار می کنم و کلی بهم خوش می گذره ...

در آخرین کلاس شیمی عمومی هم که به نوعی خصوصی محسوب می شود شش تا دانشجو دارم ... بعد از یک روز پرکار با حداقل استراحت فرصت دارم کمی بنشینم ... با خیال راحت تدریس کنم و توضیحات بیشتری بدهم...بعد هم با یک کوله بار از گزارشکارهای بچه ها و کارهای عقب مانده ی بیشمار راهی خانه شوم!!!!...

...

ادامه دارد...

[ پنجشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ] [ HODA ]

یه سری از اتفاقات به مرور زمان هیجان و اثر اولیه شان را از دست می دهند و به یک تکرار تبدیل می شوند ... وقتی دانشجو بودم حساسیت زیادی برای پیدا کردن وقایع شیمیستی داشتم اما حالا ... خب راستش یادم هست اما دیگه اون حساسیت قبلی پشتش نیست...

دیروز روز مول بود ... واحدی اندازه گیری که به لطف تحقیقات آمادئو آووگادرو به وجود آمد و خدمت زیادی به علم شیمی کرد و شیمیست های جوان هر سال بیست سوم اکتبر را که یه جورایی نشان دهنده ی همان ده به توان بیست و سه است را به صورت سمبلیک جشن می گیرن...

روایت شده که وقتی آمادئو آووگادرو مشغول محاسبات بود یکی از کنارش رد شد و گفت داری محاسبه می کنی ؟!!! اونم فرمود : پ نه پ دارم نقاشی می کنم !!!!...

در یک روایت دیگر آمده است که وقتی واحد مول تعریف شد یکی ازشون پرسید حالا گیرم مول تعریف شد بعدش چی!!!...وضعیت مملکتت درست می شه ؟!!!... حضار گواهی میدن اجداد شخص پرسشگر یه چند سالی در ایران ساکن بودن!!!!...

همچنین گفته شده بابای آمادئو می خواسته بچه اش حتما قاضی بشه و از آنجایی که یه جورایی آقازاده محسوب می شده با سهمیه وارد دانشگاه شده و تازشم در بیست سالگی مدرک دکترا گرفته !!!!...

القصه ... در باب اعمال این روز گفته می شود که هر کس پنج شیمیست را سوپرایز کند در دنیا و آخرت عاقبت به خیر خواهد شد...

از سایر آداب این روز می توان به حرکات موزون و آواز خوانی اشاره کرد ... برای جلوگیری از محدودیت های تصویری توصیه شده که فقط آقایون این حرکات ورزشی را انجام دهند!!!!... در ضمن به افراد بد صدا توصیه ی اکید شده که از عربده کشیدن اونم در فضای بسته و منزل شدیدا خودداری کنن...

همچنین به بانوان شیمیست توصیه شده ماری کوری را از نظر فیزیک بدنی الگوی خویش قرار دهند از خوردن هر گونه هله و هوله و ... خودداری نمایند و در این سال عزیز که به نام شیمی نامگذاری شده و چند ماهی ازش باقی نمانده نهایت تلاش خودشان را انجام دهند...

...

خلاصه اینکه در این روز هیچکی ما رو تحویل نگرفت... سالهای گذشته بنا به وظیفه ی آیینی سعی می کردم در این چرخه ی شادی حضوری فعال داشته باشم... اما امسال دیدم کاری عبث است!!! و خب اینجوریاست که با دوستانم یاد گرفتیم موقعی که با هم کار داریم از احوال همدیگه باخبر بشیم... غیر از اون هم کسی به خودش زحمت نمی ده و خب چیزی که عادت شد ترک کردنش سخته ...

...

با معلم شیمی مدرسه مون دچار مشکل شدم ... کلا وقتی پای یک مرد در میان باشد همین می شه!!!... با وجود اینکه خیلی سعی کردم به این همکاری دیدی مثبت داشته باشم اما متاسفانه رفتار غیر حرفه ای ایشون باعث شده که به فکر یک حالگیری اساسی باشم!!!!... با وجودی که قرار بود با مسئولین مدرسه جلسه داشته باشیم اما ترجیح دادم چند روزی بگذره ... نمی خوام با عصبانیت حال کسی را بگیرم!!!!... ترجیح می دهم با خونسردی کامل از این بازی که شروع شده لذت ببرم!!!...

من فقط نفهمیدم چرا ایشون فکر کرده حضور من به منزله متزلزل شدن موقعیت شغلی شونه... خلاصه هنوز هیچی نشده و منو ندیده شمشیرها را از رو بسته ... نتیجه گیری های من نشون می ده که بهترین تنبیه و حالگیری برای هر فردی این است که بزاری در توهمات خودش بمونه و زجر بکشه!!!!...

نمی دونم چرا به نظرم این جور تدریس هیجان انگیزتر می آد ... من که کلی انرژی دارم واسه اینکه خوب درس بدم ...

...

 

 

 

 

 

[ دوشنبه ٢ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ] [ HODA ]

بهتر از شنبه شروع کنم ... ورود به یک مدرسه جدید با دانش آموزانی که به همه چیز فکر میکنند الا درس!!! ... یعنی به نظر من یه جورایی درس زده شدن از بس که با تهدید مطلب به خوردشان داده شده است... من قرار است معلم تست شان باشم !!! این هم از شوخی های روزگار است ... منی که مخالف صد درصد تست هستم حالا باید هی نکته ردیف کنم و صغری و کبری بچینم تا این طفلان گریز پای به عنوان نکته ی کنکوری در مغز مبارکشان ذخیره کنند !!! ... بعدشم با این سئوال روبرو شوم گیرم که ما بهترین رشته را قبول بشم وقتی کار نیست به چه دردی می خوره؟!!!... نمی تونم بهشون دروغ بگم ... نمی تونم به آینده ی نامعلوم امیدوارشان کنم ... اصلا اونایی که ما را امیدوار کردند و در این باتلاق علم انداختن الان کجا هستن که ببینند با دروغهایشان چه خیانتی کردن؟!!!...بعدشم چرا باید ما هی الگو درست کنیم و از بقیه بخوایم شبیه این الگو باشند واسه چی نمی گذاریم هر کسی خودش باشد؟!!!!...

نکته هایم را پای تخته می نویسم ... می دانم قرار نیست من ناجی بشریت باشم... خیلی هنر کنم زندگی خودم را نجات بدهم ...

بعد از ظهرهایش علوم درس می دهم ... بعضی وقت ها که از دنیای اتم و مولکول و پیوندها و پرتو ها خسته میشویم اشعاری که از کودکی حفظ کردم می خوانم و دانش آموزم را می بینم که با هیجان بهم خیره می شود و ازم درخواست می کنه که همه را برایش می نویسم !!! بهم می گه که عاشق شعرهای سهراب است و من روزگار نوجوانی ام را به خاطر می آورم که شعرهای فروغ و سهراب را می خواندم و درست زمانی که به سن او رسیدم گویی برایم تمام شدند !!!!...نمی دانم من خیلی زود شروع کردم یا سرعت تغییر افکارم شتاب زیادی داشت؟!!!...

تنها کلاس یکشنبه هایم مربوط به کلاس دوم راهنمایی است ... با یک دختر خانوم خاص کلاس دارم وقتی میگم خاص یعنی یه چیزی اونطرف تر از اعتماد به نفس!!!! با احتیاط مطالب جدیدتر را بهش یاد می دهم تا این غرور شیشه ای اش ترک برندارد...

باید مشق های فردایم را بنویسم...

باید سئوال کوئیز کلاسی روز بعدم را طرح کنم ...

باید طرح درس پژوهشی یک مدرسه را بنویسم ....

قول داده ام یک فایل از کارهای علمی ام را بفرستم ...

همه را انجام دادم ... نکته ی جالب ماجرا این بود که یک طرح درس جامع برای کلاس پژوهش یکی از مدارس معروف تهران نوشتم اما دیدم بخاطر تعدد کلاسهای خصوصی که دارم واقعا توان و انرژی برایم باقی نمی ماند که خودم را درگیر چنین کلاسی کنم !!!!... به همین دلیل عذرخواهی کردم و انصراف دادم...

.و اما امروز...

دوباره سر کلاس اول با وجود توصیه های اکید من به بچه ها یکی کیفش گم شد ... اینبار اسامی افراد کلاس را به حراست فرستادیم ... بدترین قسمتش این ادعا بود که این اتفاق در هیچ کلاسی و در هیچ روزی رخ نمی دهد جز در کلاسهای من ... اینکه صحت داشته باشد خیلی مهم نیست اما برای خرد کردن من کافی بود ... ساعت سوم وقتی با بچه های کلاس درباره ی قضایای پیش آمده صحبت می کردم واقعا نمی تونستم لرزش صدایم را کنترل کنم ...

کم آوردم ... امیدوارم این آخرین اتفاقی باشد که در کلاسهایم رخ می دهد ...فقط امیدوارم...

 

[ دوشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٦:۱٠ ‎ب.ظ ] [ HODA ]

اولین روز تدریس با وجود گم شدن در منطقه ی یوسف آباد تهران به دست یک راننده مثلا راه بلد !!!!... روز خوبی بود ... از ساعت یک ربع هشت تا دو بعد از ظهر پشت سر هم کلاس داشتم!!!!... اولش فکر میکردم خسته می شم اما مستعمین من دختران پر انرژی دوره ی راهنمایی بودند که حسابی منو به ذوق آورده بودند ... سعی کردم در جلسه ی اول خیلی وارد موضوعات درسی نشوم و بچه ها را تشویق کنم که در بحث های کلاسی مشارکت داشته باشند... به عبارتی یاد بگیرند که حرفشان را بزنن و خجالت و کم رویی را کنار بگذارند!!!!... و اینگونه شد که من بعد از هر کلاسم کلی دوست پیدا کردم!!!...

بعد از اتمام کلاس به لطف مدیر موسسه ای که باهاشون همکاری دارم و از همسایگانمان هستند در مدت زمان کمی به خانه رسیدم ... مثل همه ی کلاسهایم همیشه بعد از پایان کلاسها خستگی شدیدی را احساس میکنم !!! و تازه می فهمم که همه ی انرژی های داشته و نداشته ام مصرف شده اند و کاملا دشارژ شده ام!!!!... اونقدر زمان داشتم که خودم را آماده ی کلاس بعدی کنم ...به این ترتیب در نخستین روز تدریس برای اولین بار تا هشت و نیم شب یک ریز در حال درس دادم بودم!!!...

خوشبختانه از این روزها در برنامه ی کاریم کم نخواهد بود ... امیدوارم بتونم از عهده اش بر بیایم ... هر چند که استرس و فشار روحی شدیدی را با خودشان به همراه دارند ... اینکه همه ی برنامه ها درست و به موقع انجام شوند ... اینکه از نظر کیفی هیچکدام از کلاسهایم دچار افت نشوند ... همه همه نگرانی ها و دغدغه هایی است که نیازمند رسیدگی است...

از سه چهار سال پیش که یک برنامه ی کاملا فشرده را داشتم تا امروز زندگی نسبتا آرامی را تجربه کردم ... یه جورایی جریان زندگی ام را در این دنیای پر شتاب کند کردم ... اما امروز می دونم دیگه نمی خوام اون طور زندگی کنم و این زندگی جدید برای من دوباره با تولد استرس هایم همراه شده است...حالاتی که مثل گذشته برایم غریبه نیستند ... اما کنترل کردنش گاهی وقتا دشوار میشود...

باید دوباره از نو شروع کنم ...

[ یکشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٤:٤٤ ‎ب.ظ ] [ HODA ]

مامان جان از سال گذشته به صورت خصوصی به یک دختر کنجکاو برای آزمون مدارس سمپاد درس می داد ... اگرچه این دخترخانم دیر به فکر آماده کردن خودش افتاده بود اما پیشرفت زیادش در درس به ویژه در مدتی که ایشون معلمش بود و علاقه ای که پیدا کرده بود باعث شد که این کلاس های آموزشی بعد از آزمون هم ادامه پیدا کند...

القصه مامان جان طبق عادتی که دارند همیشه یک بیوگرافی کاملی از شاگردان خاص شان در ذهن من ایجاد می کنند و در مورد این دختر می دانستم که در کنار کنجکاوی که داره بزرگترین مشکلش این است که وقتی چیز جدیدی بهش یاد می دی که با آموخته های قبلی اش کمی در تضاد است شدیدا دچار مشکل می شود و بعضی از وقتها شروع به گریه و زاری می کند!!!!...

دیروز برای اولین بار در سر کلاس درسشان حاضر شدم تا خودم از نزدیک باهاش آشنا بشم... قرار بود مباحث اولیه علوم را من بهش درس بدم و طبق روال تدریسم هیچوقت عادت ندارم اولین جلسه ای درسی ام یک جلسه ی واقعا آموزشی باشه... بهش اجازه دادم هر سئوالی که در ذهنش هست بپرسه و سعی کردم مطالب را با توجه به اطلاعاتی که داره برایش بیان کنم ...اما خب باید اعتراف کنم جواب دادن به همه ی این سئوالات خیلی آسون نبود چرا که برای بعضی از مطالب باید یک سری پیش فرضهایی را بهش یاد می دادم تا بتونه قضیه رو درک کنه...

در نهایت هم چند دقیقه ای مشغول بازی با آزمایشگاه مجازی شیمی بود !!!... با وجودی که قصد داشتم درباره ی خواص مواد شیمیایی مثل اسید و باز و شناساگرها و مواد رادیواکتیو چیزی نگم اما همه ی اینها جزو سئوالاتش بود!!!... نکته ی جالب این بود که فهمیدم از یک معلمی یاد گرفته کوچکترین قسمت یک اتم یک نانو است!!!!... مونده بودم بدون اینکه روحیه اش خراب بشه چطوری حالیش کنم که اینجوریا نیست!؟!!!...

***

در خانه ی ما پدرجان دیرتر از همه به اینترنت وصل شدن!!!... خب اصولا نیازی به ورود به دهکده ی جهانی نمی دیدن هر چند که ما را به عنوان نماینده شون موظف کرده بودند تا با تمام فوت و فن وب آشنا شویم و هر زمان به اطلاعاتی نیاز داشتند سر سه سوت در اختیارشون قرار دهیم!!!...

بابا جان را می توان یک دوستدار تکنولوژی نامید که با علاقه از هر چیز جدیدی استقبال می کنند، اما خب نمیشه منکر شد که موقع استفاده از این وسایل جدید بدون مشکل باشند!!!...

اما داستان کانکت شدن بابا جان در نوع خودش جالب است ... اوایل عادت داشتن که موقع کار با کامپیوتر کنار دستشون یک دفترچه و قلم بگذارند و هر کاری را که انجام می دن سیستماتیک بنویسن... بعدشم در بیشتر موارد می گفتن که یادشون رفته و دوباره این قضیه تکرار می شد... اما یه روز با جدیت گفتن که می خوان با اینترنت آشنا بشن و قرار شد که اینبار مامان با حوصله و صبری که دارن این تدریس را بر عهده بگیرن و اتفاقا برای اولین بار ما دیگه نشنیدیم که بگن فراموش کردن!!!!...

اینجوری شد که در کمتر از یک هفته باباجان از وب خسته شدن و گفتن که هر سایتی که می خوان برن نوشته فیل... تر شده و شدیدا معترض بودند که این چه وضعی است که یه خبر هم نمی تونن بخونن!!!... در پایان هفته از ما خواستن که یک فیل... تر شکن خوب برایشان پیدا کنیم!!!!... ما که جمیعا آچمز شده بودیم ... اما داستان به همین جا ختم نشد ... باباجان نسخه های مختلف" نرم افزار اسمشو نبر" را دانلود می کردند !!!... سایت های خبری مورد علاقه شان را می دیدن... یه مدت بعد گفتن که می خوان عضو فیس ...بوک بشن و ما براشون توضیح دادیم که پدر جان جرم این است!!! بی خیال شوید لطفا... بعد از یک مدت درباره ی کارکرد مسنجر ازمون پرسیدن!!!... گفتن که می خوان چت کردن را یاد بگیرن!!! ... خلاصه هر دفعه یک کشفیاتی دارن عینهو این برادرای تفحص!!!...

من همیشه برام سئوال بود که مامان جان چطوری تونستن به این سرعت به بابا آموزش بدن ... تا اینکه متوجه شدم مامان جان فقط گوگل را به باباجان معرفی کردن... به عبارتی راه اینترنت باباجان از گوگل اونم از نوع فارسیش و فقط با مرورگر فایرفاکس می گذرد... هر مطلبی که دنبالش باشند اول سرچ می کنن بعد وارد سایت می شن!!!...چند وقتی بود که یکی از همکاراشون آدرس گوگل فارسی را از هوم پیج مرورگرشان برداشته بود و باباجان شدیدا شاکی بودن که عملیات جستجویشان کمی طولانی شده !!!!... امروز مجبور شدم سری به کامپیوتر دفترشان بزنم و کامی جان را بر طبق فرمایشات ایشون تنظیم کنیم !!!!...

حالا بابا جان قرار است در ادامه ی مکاشفاتشون کار با گودر و گوگل پلاس را یاد بگیرن و من شیفته ی این سرعت عملشون هستم...

 

[ چهارشنبه ٥ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ٦:٥۸ ‎ب.ظ ] [ HODA ]

سه شنبه برای مشاوره با یکی از دانشجوها راهی دانشگاه شدم... نکته ی جالب این بود که اتوبوسهای شرکت واحد که همیشه تا خود دانشگاه می رفتند به دلیل تعطیلات بین ترم فقط تا مرکز شهر رفتند!!!!... از مرکز شهر تا دانشگاه که مسیر نسبتا طولانی است مجبور شدم با یک تاکسی به همراه چند دانشجو برویم ...اونقدر وقت شناس بودن برایم مهم بود که اصلا توجه نکردم این راننده ی تاکسی چه آدم بی ربطی است... تصور کرده بود در مسابقه رالی شرکت کرده با اون پراید درب و داغونش جوری رانندگی می کرد که شدیدا روی اعصاب بود ... هر چی خودم را کنترل کردم دیدم نمی شه مجبور شدم سرش فریاد بکشم و با جملاتی محترمانه ازش درخواست کنم درست رانندگی کنه هر چند که خودم را آماده کرده بودم که اگر نفهمید با کیفم محکم بزنم توی ملاجش!!!!...

خوشبختانه کمی سرعتش را کم کرد و گفت آبجی نهایتش اگر تصادف کنیم فلج می شیم!!! سعی کردم جوابی بهش ندم ... هر چند که توی دلم گفتم تو الانش هم فلجی !!!!مفلوک!!!!...

دانشگاه سوت و کور بود ... امیدوار بودم اتاق اساتید دانشکده مان حداقل قفل نباشد و همین طور هم بود اما پرنده پر نمی زد!!!!... تا اومدن دانشجویمان خودمان را سرگرم مطالعات کردیم و خب از عصبانیتمان کم شد و گذر زمان را احساس نکردیم...

جلسه مان مشاوره بود ... شنیدن درد و دل های دانشجو ها بود ... ارائه راهکار ... پیشنهاد همکاری و خلاصه معجونی از همه چیز...دوران دانشجویی خودم و اطرافیانم برای من دستاوردهای زیادی داشت... مثلا هیچوقت یادم نمی ره وقتی با نمره نه و هفتاد و پنج درس تجزیه دستگاهی را افتادم که بیش از پنج بار خوانده بودمش!!! چه روزهای جهنمی را پشت سر گذاشتم و حتی احساس کردم به شعورم توهین شده و بعدها معلوم شد که قصد استاد فعال کردن ما بوده ولا غیر!!! ... به همین دلیل وقتی دانشجویی این نمره را در برگه می گیرد و من می دانم که این اختیار را دارم که بهش نمره بدم حتما اینکار را انجام می دم و اصلا برایم مهم نیست که این درس چند واحدی است !!!... یا این ترم که آقای برادر بعد از کلی بی خوابی و درس خواندن نزدیک بود بخاطر لجبازی استاتیدشون دوباره مشروط بشه و از تحصیل محروم ... بیشتر متاسف شدم که در جامعه ی علمی ما هنوزم این رفتارهای کودکانه حکمفرما است... اصلا من نمی دونم ما اگر میخوایم باعث ارتقای علمی فردی بشیم یا ضعف علمی اش را به او گوشزد کنیم لازمه حتما دق مرگش کنیم؟!!!...یا کلا چرا بعد از شونصد سال دانشگاه داشتن هنوزم روشهای ماقبل تاریخ را برای تدریس داریم !!!؟!!!... نه روشهای تدریسمون نوآورانه است نه امکانات دانشگاهی مون!!!!... وقتی استادی می گه این نمره را بهت دادم تا بفهمی که هیچی بلد نیستی ؟!!! یا نمی دونم بخاطر یک رفتار نادرست دانشجوها تهدید کنه که همه تون را با نمرات پایین می اندازم !!!؟!!! چه معنایی می تونه داشته باشه؟!!!... اعتراف میکنم که من هم گاهی به دانشجوهام گوشزد می کنم که اگر تلاش نکنن نمره ی خوبی کسب نمی کنند اما نزدیک امتحان که می شه تلاش میکنم این تنش و استرس را در کلاسهایم از بین ببرم و سر جلسه همه ی تلاشم را می کنم که دانشجو را جوری راهنمایی کنم که سریع جواب را پیدا کند ... چون به نظرم امتحان فقط یکی از جلسات کلاسی است قرار نیست ملت را سکته بدیم که چی بشه ؟!!!... خودمون توی زندگی مون کم استرس و تنش داریم...

ما برای ایجاد انگیزه در بین این دانشجوهای بی انگیزه چه کردیم که حالا طلبکارانه تهدیدشون می کنیم و با ارزیابی نمره ای مون اونا را تحقیر میکنیم؟!!!... من به تجربه فهمیده ام وقتی همراه و همگام دانشجوها کار کنی هرچقدر هم بی حال باشند همراهت می شن...حالا فرق نمی کنه کلاس آزمایشگاه باشه یا سر کلاس درسی ... ترم پاییز وقتی با بچه های تربیت بدنی شیمی عمومی داشتم خوب یادمه روزهایی که خود بچه ها بعد از من برای حل کردن تمرین ها پای تخته می آمدند و یا با مشورت هم کوئیزهای کلاسی می دادند کلاس شادی داشتیم و حتی من را هم در امتحانشون سهیم می شدم به یکی روش استفاده از ماشین حسابهای مهندسی را سرجلسه ی امتحان یاد می دادم و به اون یکی کمک می کردم توی جدول تناوبی عنصر مورد نظرش را پیدا کنه!!!...و جالب اینکه بچه ها اون چیزی که سر امتحان یادشون داده بودم هیچوقت فراموش نمی کردند...هرچند که این روش من یه ذره سطح توقع بچه ها را بالا برده بود و انتظار داشتند همه ی استاداشون اینجوری سرکلاسشون انرژی بگذارند و حتی ازم می پرسیدن من می تونم فیزیک و ریاضی بهشون درس بدم!!؟؟!!!...

خیلی وقتا لازم نیست همش فرمولهای علمی به خورد دانشجوها بدی همین که بدونن درکشون می کنی و به حرفهاشون اهمیت می دی می تونی اعتمادشون را بدست بیاوری و به همون اندازه به تلاشهاشون جهت بدی ... استادها و معلم هایی در ذهن ما ماندگار شدند که در کنار تدریس خوب رفتار بسیار عالی داشتند... چرا ما اینها را الگو قرار نمی دهیم و بعضی هامون می خوایم انتقام روزهای سخت دانشجویی مون را از دانشجوهامون بگیریم؟!!!...

چند وقت پیش آزمون پایان ترم یکی از درسهای شیمی دانشگاهMIT را دانلود کردم نوع سئوالات واقعا شگفت آور بود .... تمامی فرمول ها و معادلات ریاضی مورد نیاز دانشجو را در یک برگه داده بود اما به جاش سئوالاتی مطرح کرده بود که به نظرم خلاقیت و نحوه ی استنباط دانشجویان را ارزیابی می کرد !!!!... اونوقت ما چه طوری امتحان می دهیم؟!!

 

[ پنجشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٩:۱٢ ‎ب.ظ ] [ HODA ]

همه ی برگه هایم را تصحیح کردم ... نمرات را هم در لیست مربوطه گذاشته ام ... یه سری را به صورت اینترنتی در سایتم گذاشته ام ... به دلیل اینکه عضو هیات علمی نیستم دانشگاه بهم صفحه ی اینترنتی نداد و اظهار امیدواری کردند که در سالهای آتی اگر ماندم در اختیارم بگذارند اما راستش این چیزها خیلی مهم نیست چون نمرات اعلام شد... تا الان هم کسی اعتراض نکرد ... خب باید اینجوری هم باشد اگر می خواستم فقط به امتحان پایان ترمشان اکتفا کنم  دو سوم کلاسهایم افتاده بودند!!!...

امتحانات من سخت نبود ... فقط کمی به فکر کردن احتیاج داشت که این روزها کلا این قضیه کاربرد ندارد!!!... از آنجایی که به شخصه خیلی به امتحان پایان ترم به عنوان مبنای نمره دهی معتقد نیستم سعی کردم مجموع عملکرد یک فرد را در طول ترم در نظر بگیرم که این امتحان هم بخشی از آن بشود!!!...

امتحان آزمایشگاه معدنی 2 مثل امتحان آزمایشگاه معدنی یک برگزار شد یعنی هر برگه ی امتحانی به صورت اختصاصی برای یک گروه طراحی شده بود !!!... سعی کرده بودم از تمام  آزمایشها سئوال بدم تا با این حرفها روبرو نشم که ما فلان بخش را خوانده بودیم!!!... تا ساعت سه شب مشغول نوشتن پانزده سری برگه بودم  و تا امروز هم تصحیح برگه ها طول کشید...

نمی دونم ترم دیگه هم در دانشگاه هستم یا ترجیح بر این است که دانشجویان سال اول دکتری در دانشگاه تدریس داشته  باشند !!! ... در ترمی که گذشت بارها و بارها با آموزه های غلطی مواجه شدم که متاسفانه توسط همین افراد فوق دانش به دانشجوها آموزش داده شده بود !!! با همه ی تحیرم تلاش کردم مطلب درست را با رفرنس به دانشجوها بگم و ازشون بخوام برای اطمینان خاطر حتما اینو چک کنن ... می دونم مشغولیات ذهنی افراد باعث میشه که گاهی وقتا اشتباهات فاحشی را مرتکب بشن اما  همیشه به نسل ما می گفتند که در مقابل چیزی که می آموزیم مسئول هستیم!!!... شاید بخاطر این ایده آل گرایی ام بود که تلاش میکردم برای هر کلاسم انرژی زیادی بگذارم... اینکه نتیجه خوب بوده یا نه نمی توانم قضاوتی داشته باشم اما من همه ی سعی ام را کردم...

تجربه های خوبی در سال تحصیلی که گذشت داشتم ... خاطرات خوبی برایم خلق شدند ... دوستان زیادی پیدا کردم و از همه مهمتر چیزهای زیادی یاد گرفتم ...

کارهای زیادی در تابستان دارم که باید انجام بدم ... اتفاقهای زیادی باید رخ دهند که به تمام شدن کلاسهایم موکولشان کرده بودم ...

...

نمی دونم خوشحال باشم یا ناراحت ...نسبت به تلاش یک ماهه ای  که داشتم درصدهایم درکنکور دکترا خوب بود اما خب قبول نشدم ... برخلاف سالهای گذشته که قبول نشدن در یک آزمون تا مدتها حالم را می گرفت نسبت به این آزمون هیچ حس بدی ندارم ... شاید واسه اینه که تصمیم جدی برای ادامه تحصیل در دانشگاههای کشورم ندارم!!!... یه جورایی منتظر فرصتی هستم که از جای دیگری شروع کنم ...تحصیل برایم معنای گسترده تری پیدا کرده و دیگه محدود به دانشگاه نیست و اینکه نگران گذر سالها نیستم چون هر سال چیزهای جدیدتری می آموزم...

[ چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ ] [ HODA ]

سکانس اول : آزمایشگاه معدنی 2

وقتی حرف امتحان اومد وسط یه عده حالشون دگرگون شد ... انگاری  تازه یادشون اومده بود که کجا هستند ... دوباره غرزدن ها شروع شد  این دفعه عصبانی نشدم با خونسردی گفتم مشکل خودتونه ... اینو از این بابت گفتم چون عادت دارم تمام نکات آزمایش و تمامی تحلیل ها را سرکلاسهایم بگم ... وقتی کسی گوش نمی ده خب مشکل خودشه!!!...

این وسط مامان یکی از بچه ها به گوشی اون یکی زنگ زده بود که  بگذار با استادتون حرف بزنم !!! ... بنده ی خدا مریض شده بود و از اونجایی که یک جلسه غیبت الکی داشت مامانش داشت وساطت می کرد که حذفش نکنیم!!!... یاد دوران مدرسه ی خودم افتادم  که مامانامون اجازه مون را می گرفتند تا مدرسه نرویم و ما چقدر خوشحال بودیم!!!... یه لحظه شک کردم نکنه اینجا مدرسه است و من توهم دارم که در دانشگاه درس میدم!!!...

سکانس دوم : آزمایشگاه شیمی عمومی 2

دارم درباره ی فرمولهای آزمایش برای دانشجوها صحبت میکنم و یکی شون را بررسی میکنیم اونور کلاس یکی ژست گرفته اون یکی داره با موبایل ازش عکس میگیره!!! انگاری اومدن بازدید اماکن تاریخی منم احتمالا نقش دایناسورها را دارم!!!!...

اینکه ما در دوران دانشجویی مون چه طوری بودیم بماند اما یه چیزی این وسط هست که فکر میکنم خیلی مهمه و اون فقدان تربیت درست است !!!... از کسی گلایه نمی کنم اما مطمئنم این افراد درست تربیت نشدن چون واقعا نمی دونن کجا هستند و هر کاری چه زمان و مکانی  داره!!!...

رفتم کنار دستشون میگن استاد یه ذره اون ور تر لطفا ... کادر خراب میشه!!!...

سکانس سوم : آزمایشگاه شیمی عمومی 1

تمام نکات مربوط به محلول سازی انواع محلولها را روی تخته جدید آزمایشگاه که شونصد متر است می نویسم و امیدوارم دیگه سر کلاسهای دیگه آزمایشگاه نگن که اینا رو بهمون یاد ندادن!!!...

تمامی مراحل یک تیتراسیون ساده را روی تخته می نویسم و درشت نوشته ام محلول سازی در بالون ژوژه انجام می شود بعدش سه تا از گروهها یه ارلن بهم نشون میدن میگن استاااااااااااااد ما درست به حجم رسوندیم!!!!...میگم اینوکی بهتون گفت... میگن خودتون!!! میگم من حرفهام رو روی تخته می نویسم اینم سندش!!! کجا گفتم ارلن!!؟؟؟!

دقیقا پنج بار به علاوه نوشتن پای تخته به دانشجوهای ساعت بعدی ام تذکر می دهم و جالب اینکه همه شون اعتراض میکنن که یاد گرفتیم ... دوباره یکی یه ارلن پر از اسید نشونم میده میگه استااااااااااااااااااد....

نوشته ام اگر رنگ معرف  صورتی کمرنگ یا پوست پیازی شود تیتراسیون متوقف می شود ... یکی پس از سه بار تکرار آزمایش یه رنگ ارغوانی پررنگ نشونم میده و میگه استااااااااااااااد... ما کارمون تموم شد بریم؟!!!...

بهش میگم این چه رنگیه ؟!!! میگه صورتی؟!!!... میگم : مطمئنی ... میگه بله!!!!...دیگه قاطی کردم در حالی تلاش میکنم خودم رو کنترل کنم میگم : در ولایت ما بهش میگن ارغوانی نه پوست پیازی یا صورتی کمرنگ حالا دقت کن و به من بگو توی ولایت شما به این چی میگن ؟؟!!!... میگه استاد این پیازش مرغوبه !!!

نمی تونم نخندم !!!...مخصوصا وقتی اشکال از پیاز است نه این دانشجوی شیطون کلاس ما !!!...

...

اینم از این هفته ی عجیب....

[ چهارشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ ] [ HODA ]

با وجودی که قلبا دوست داشتم اولین روز کاریم که مصادف با چهاردهم فروردین بود روز خلوتی باشه اما انگاری آرزوی محالی بود ... چون دانشجوهایم همگی اومده بودند جوری که ساعت دوم ما شلوغ ترین آزمایشگاه را در ساختمان آزمایشگاهها داشتیم!!! ...نمی دونم چی بهش می گن ... علاقه .... جذبه !!!... یا کلا ملت از تعطیلات بیست روزه خسته شده بودند و به دانشگاه اومدن !!!...این در حالی بود که سایر کلاسها یا تشکیل نشده بود یا خیلی خلوت بود ...

این ترم برای خودم دو تا دستیار انتخاب کردم که حسابی کمکم می کنند .... هر دوتاشون این واحد را دارند و در کنار کارهای مربوط به خودشون سایر کارهای آزمایشگاه را هم انجام می دن ...یکی از این آقایون دستیار لطف کرده بودند و در اولین جلسه سوقاتی های خوشمزه ای از شهر مراغه برایمان آورده اند !!! ...

قبل از عید به دلیل انصراف یکی از اساتید آزمایشگاه یک واحد دیگر هم به مجموع واحدهایم اضافه شد اگر چه مجبورم یک روز فقط بخاطر این یک واحد راهی دانشگاه بشم اما یه جورایی دلم می خواست  در همین مدت کوتاهی که در دانشگاه مشغول به تدریس هستم تمامی آزمایشگاهها را تدریس کنم و به همین دلیل با کمال میل پذیرفتم... به این ترتیب دوشنبه هم راهی دانشگاه شدم با این فکرکه احتمالا با دانشجوهای زیست شناسی کلاس دارم اما بعدش متوجه شدم که بچه های کلاسم همگی شیمی کاربردی هستن و اینجا بود که رگ غیرت شیمیستی مون قلمبه شد و تا تونستیم بهشون زور گفتیم!!!....

امروز هم که مشغول آب بازی بودیم !!! دانشجوهای آزمایشگاه عمومی یک باید با وسایل آزمایشگاهی آشنا می شدن و از اون مهمتر دقت این وسایل برای ما خیلی مهم بود ... نکته ی جالب برخورد بچه ها با ترمومتر یا همون دماسنج خودمون بود ... چند تا از گروهها ترمومتر را سروته توی آب گذاشته بودند !!! یک گروه هم که کلا با کاور پلاستیکی توی آب گذاشته بود و تازه شاکی بود که چرا دما تغییر نمی کنه!!!....

این دو روزم با درد دندان همراه بود ... هفته دوم عید برای معالجات دندانهایم به یک مرکز دندانپزشکی مراجعه کردم و پس از معاینه اولیه قرار شد روز دوشنبه برای عصب کشی مراجعه کنم که این هم واسه خودش ماجرایی داشت... فعلا مجبورم آنتی بیوتیک  و مسکن بخورم تا مراحل بعدی انجام بشه ... فکر میکنم تنها نکته ی خوبش این بود که با کلاسهایم مصادف شد و یه جورایی بخاطر اینکه بتونم سر کلاس کار کنم مجبور شدم درد را فراموش کنم ...

...

در این روزهای بهاری که همه چیزش عالی و خوب است ... دلم نمی خواد هیچ چیزی این آرامش را خراب کنه ... حتی تماس یک به اصطلاح غریبه که خیلی احساس آشنایی بهش دست داده !!!... راستش دوست ندارم دیگه خبری ازش بشنوم ... آرزو نمی کنم زمان به عقب برگردد چون خیلی احمقانه است ... اما واقعا لذت نمی برم که بهم یادآوری کنه که چقدر از حسن نیت من سوءاستفاده کرده!!!... دوست دارم ترکش کنم بدون هیچ توضیحی چون فکر می کنم این عادلانه ترین حکمی است که می تواند در حقش اجرا شود!!!!...

راستش چیزهایی را خراب کرده که تصور نمی کنم دیگه بشه درستش کرد ...

نمی دونم چرا اینا رو نوشتم شاید واسه اینکه یادم بمونه که باید اینجوری میشد...

بدون هیچ توضیح اضافه...

...

تایپ کردن با لپ تاپ خواهر جان به نظرم مشکل ترین کار عالم بود چرا که خیلی با کیبوردش راحت نبودم ... کامی جان درست در روز تولدمان ما را تنها گذاشت و از آنجایی که تصمیم گرفتم همه چیز را تغییر بدهم او را در صدر قرار دادم ... در روزهای آتی یک کامی جدید می گیرم و از شر این یکی بعد از هفت هشت سال خلاص می شم!!

به هر حال باید پذیرفت هر چیزی یک تاریخ انقضایی دارد... انگاری این تاریخ انقضا را باید در تمامی روابط هم رعایت کرد ...  

این روزها برای من روزهای چک کردن این تاریخ انقضاهاست ... وقتی بخوای یک بعد جدیدی به زندگیت اضافه کنی این چیزها جزو مسائل ناگزیر می شود... نمی دونم شاید این وبلاگ هم شامل حال این تغییرات شود ...

 

[ سه‌شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ] [ HODA ]

 

امروز دانشجوهای تربیت بدنی امتحان شیمی عمومی داشتند و من طبق قولی که داده بودم با وجود بارش برف خودم را به دانشگاه رساندم ...  این در حالی بود که به سختی تلاش کردم که لیز نخورم!!!...

قبل از اینکه سر جلسه بروم دو تا از لیست نمراتم را تحویل اداره امتحانات دانشگاه دادم و به این ترتیب نفس راحتی کشیدیم که عدالت خدا رو شکر رعایت شد و ما هم به کسی بدهکار و مدیون نیستیم!!!...در لیست هایمان تعداد دخترانی که نمرات خوبی کسب کرده بودند کم نبودند این در حالی بود که مبنای قضاوت من برگه ی امتحانی نبود و نمراتشان از چهار بخش تشکیل شده بود که سه بخشش مربوط به ارزیابی هر جلسه مان می شد!!!...بعد ملت بروند بگویند که اساتید زن به پسرها بیشتر نمره می دهند!!...اکثریت خانم ها علاقه ی زیادی به برقراری عدالت دارند و می شه گفت در این زمینه از مردان جلوتر هستند ... خود من موقع تصحیح اوراق امتحانی اول برگه را تصحیح می کنم بعد به سربرگ نگاه می کنم ... در بین همکارانم هم بارها و بارها شنیده ام که با حساسیت و دقت زیادی برگه هایشان را تصحیح می کنند و می تونم بگم در بین همسن و سالان خودم افراد زیادی می شناسم که در زمینه طراحی سئوال هم این دقت و توجه را دارند !!!...

القصه ...

دانشجویانم را در سه کلاس پخش کرده بودند به دلیل اینکه تعدادشان زیاد بود و اینکه دانشگاه طبق یک روش کاملا جدید برای جلوگیری از تخلفات امتحانی یا همون تقلب خودمان بچه های رشته های مختلف را موقع امتحان در یک کلاس قرار می دهند!!!...

...

از آنجایی که در این کلاسم تعداد افراد میانسال زیاد بودند سعی کردم سئوالاتم جوری باشد که برای دانشجوها آشنا باشد و نمونه های زیادی از آن را سر کلاس حل کرده ام ... به ویژه که حتی در یک مورد اصلا صورت مساله را عوض نکرده بودم فقط اعداد را رند تر کرده بودم که بدون ماشین حساب هم بچه ها بتونن به جواب برسند!!!... از همه مهمتر اینکه سر جلسات حل تمرین هایمان برای مشتاقان فرمول مسائل ترممان را به سه دسته تقسیم کردیم وبرایشان فرمول ارائه دادیم و تاکید کردیم که تمامی مسائلی که شما باهاش سروکار دارید با یکی از این سه فرمول مرتبط هستند  و اینکه من عادت ندارم که سر کلاس فقط خودم تمرین حل کنم و سعی میکنم از همه ی دانشجوها کمک بگیرم و معمولا سر هر جلسه حواسپرت ترین شاگرد را دیتکت می کردم و ازش خواهش می کردم با کمک هم تمرین ها را حل کنیم!!!...

امروز سر جلسه به این نتیجه رسیدم که همه ی این روشها یه چی تو مایه های کشک است!!!... نکته ی جالب این بود که بعد از جلسه ی امتحان خیلی ها بخاطر بی دقتی هاشون ازم عذرخواهی میکردند!!!... به نظرشون من اونقدر شیمی رو براشون آسون کرده بودم که کار دستشون داده بود!!!متفکر...

...

عادت ندارم کسی را مقصر بدانم ...فکر میکنم مقصر اصلی خودم هستم ... سر جلسه مجبور شدم با یکی از مراقبین حسابی دعوا کنم و حتی تهدیدش کنم که همه ی این مسائل را به رئیس دانشگاه می گویم!!!... این آقا هر چند دقیقه یکبار بچه ها را تهدید می کرد که فلان کار را انجام می دم و نمی گذارم نظم جلسه ی من را مختل کنی و از این چرت و پرت ها!!!.... با وجود اینکه من همیشه سر جلسات امتحانی سعی میکنم خوشرو باشم اما واقعا ناراحتم کردم و نتونستم ساکت باشم!!!...من نمی دونم چرا وقتی به یکی مسئولیتی را می سپارند زود دیکتاتور می شود!!!...یه سری از شاگردانم واقعا بخاطر رفتار مسخره ی این آقا قفل کرده بودند!!!... از بس که روی اعصاب بود!!!... برای اولین بار از اینکه استاد حق التدریس هستم حالم بد شد!!!  اگر عضو هیات علمی بودم چنان خدمتی بهش می کردم که یادش بماند که جایگاهش کجاست و واقعا حرصم در آمد که فقط بخاطر یک مدرک این حق از من سلب شده!!!...

...

از تدریس و این قواعد دست و پاگیرش خسته شدم ... از اینکه جز خستگی و تحقیر چیزی به دست نمی آوری اما بازم عبرت نمی گیرم ... نمی دونم شاید دلم می خواد تحمل خودم را آزمایش کنم ... از اینکه می دانم دارم درجا می زنم ... فسیل می شوم ...  بازم ادب نمی شوم ...

از اینکه میزان اعتمادی که سیستم بهت می کنه با میزان محبوبیتی که نزد دانشجویانت داری کاملا رابطه ی عکس دارد!!!...

دیگه نمی گم هر سه ماه یکبار بهت حقوق می دن و اونم اونقدر ناچیزه که حتی هزینه های رفت و آمدت را هم جبران نمی کنه و شاید بهترین راه حل این باشه که شونصد جا درس بدی و از کیفیت کارت کم کنی  تا شاید بشه جبران کرد!!!...

برای کسی مهم نیست که شما باید برای یک درس سه واحدی حداقل ده ساعت در هفته مطالعه و تحقیق داشته باشی ... شاید هم مهم باشد اما اونقدر پارامتر وجود داره که خودش را تحمیل کنه که این قضیه کاملا در حاشیه قرار می گیره...

اصلا به صورت کاملا آشکاری دلخورم ...از خودم ... از اینکه بعضی وقتا دلم نمی خواد همرنگ جماعتی بشم که قبولشون ندارم!!!!... از اینکه نمی تونم سکوت کنم و این حرفها رو نزنم ... از اینکه خواندن برایم مثل عبادت است و دوست دارم در هر لحظه از زندگیم چیزی بیاموزم ...

...

با همه ی این دلخوری ها هنوزم امیدوارم ... پرچم سفیدم را گذاشته ام برای روزی که رمقی نداشته باشم...

هنوزم تلاش می کنم در این پروسه تدریس چیزهای زیادی یاد بگیرم و بر وسعت ناچیز علمم بیافزایم...

سعی میکنم برایم این واکنش ها مهم نباشه... تا زمانی که بتونم ادامه می دم و بعدش راه دیگری را تجربه خواهم کرد...

 

[ دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ ] [ HODA ]

این روزها مشغول امتحان دادن و برگه تصحیح کردن و نوشتن لیست نمره ها هستم ...  در کلاسهایم اعلام کردم که می توانند بعد از امتحان از نمراتشان آگاه شوند ... حالا نکته ی جالب اینه که ملت برایم ایمیل می نویسن که استاد ما نمره مون چند شد !؟!! امیدواریم که کمتر از بیست نشده باشیم!!! چون معدلمان کم می شود و از این حرفها !!!... به عبارتی که خیلی محترمانه به من تفهیم اتهام می کنند که بیست حق مسلم ماست!!!... نمره ی برگه و کار کلاسی و امتحان میان ترم و ... یه چیزی تو مایه های کشک است!!!...

راستش من به حق مسلم جماعت دانشجو و کلا به  تمامی حقوق مسلمی که هر فردی برای خودش قائل است احترام می گذارم اما فکر میکنم که این حق مسلم را فعالیت های هر فردی تعیین می کند به عبارتی باید برای دستیابی به آن تلاش کرد ...

یکی از دانشجویانم با نثری طنز نوشته بود که استاد!!! اگه بیست نگیرم می رم معتاد می شم!!!....

خب واقعا من چی به این بچه بگم؟!!! ... می خواستم برایش بنویسم که اگر واقعا درس من باعث شده که استعداد های بالقوه ی شما اینجوری شکوفا شود  متاسفم!!لبخند!... عینهو بچه های بهانه گیری که اگر مادرشان براشون اسباب بازی مورد علاقه شان را نخرد اونقدر گریه می کنند که نفسشان بالا نمی آید!!!...

 واقعا باید بپذیریم که بعضی از چیزها در کشور ما جواب نمی دهد مثل همین اعلام نمرات به صورت آنلاین!!!... حالا خوبه فعلا این جملات طنز گونه نصیبمان شده و چیز دیگری بهمان نگفتند!متفکر!!...

...

[ دوشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٩ ] [ ۱:۳۱ ‎ق.ظ ] [ HODA ]

" کسی که هیچ اشتباهی نکرده ... هیچ اکتشافی هم نکرده ..."

" باید زیاد مطالعه کنیم تا بفهمید که هیچ نمی دانید ... مونتسکیو "

" تردید ها هستند که به ما خیانت می کنند تا به آنچه که لیاقتش را داریم نرسیم ... شکسپیر "

" کابوس نبودی که رهایت بکنم ... از خاطره ی عشق جدایت بکنم ... آنقدر عزیزی که دلم می خواهد هر چیز که دارم به فدایت بکنم!!!!تعجب!!"

" به خاطر زحماتی که این ترم برایمان کشیدید سپاسگزاریم ... به امید دیدار مجدد ..."

" از شیمی بیاموزیم اکسید کردن بدی ها و احیا کردن خوبی ها را ... "

و ...

اینها بخش کوچکی از نوشته های دانشجویانم بود که در انتهای برگه ی امتحانی  آزمایشگاه شیمی معدنی برایم نوشته بودند ... همه ی تلاشم این بود که یاد بگیرم و یاد بدهم و واقعا نمی دانم آیا این وظیفه را به درستی انجام داده ام یا نه ... تدریس اگرچه برایم همیشه جذاب بوده اما نمی توانم کتمان کنم که بخش عمده ای از انرژی ام را گرفته ... روزهایی بوده که واقعا از نظر روحی و جسمی وضعیتم مناسب نبوده اما وقتی وارد کلاس شدم همه  اینها از ذهنم پاک شده ...  روزهایی بوده که تا پاسی از شب مشغول نوشتن بوده ام و صبح آرزو داشتم پنج دقیقه بیشتر بخوابم اما کلاس هشت صبح و قراری که با دانشجوها برای وقت شناس بودن گذاشته بودم  بهانه ی خوبی برای بیدار شدن بود... اینها را من تنها تجربه نکرده ام ... اما دوست داشتم درباره شان بنویسم... دوست داشتم بنویسم که با همه ی سختی هایش باز هم دوست دارم درس بدهم ...

...

آخرین جلسه ی  کلاسهای شیمی عمومی مان به خوبی و خوشی تمام شد ... قرار شد حتما خودم را به جلسه امتحان برسانم ... امتحان خوبی در پیش رو داریم و امیدوارم همگی نمرات خوبی کسب کنند...

...

اما امتحان پایان ترم آزمایشگاهمان از همه جالب تر بود ... همه  یه جورایی سرکار بودند ... سئوالات گروهی بود و بیشتر هدفم تجزیه و تحلیل موضوعات بود و خب همین دیگه... ما سیستم مغزی شون را تحلیلی کردیم واسمون این جملات را نوشتن !!متفکر!... 

...

در سالی که به نام سال جهانی شیمی نامگذاری شده است ... هفته مان ... هفته ای با طعم شیمی بود...

به همه ی شیمیست های عزیز این سال را تبریک می گم و سالی سرشار از توفیقات علمی و به ویژه مالی را آرزومندم (آخریش را زیاد جدی نگیرید!نیشخند!!)...

...

[ پنجشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٩ ] [ ۱:۳٢ ‎ق.ظ ] [ HODA ]

 

تمام  راه مشغول خواندن کتاب vocab بودم و بعد هم به محض ورود به دانشگاه وارد دانشکده ی علوم انسانی شدم... اولین کلاسم که شیمی عمومی باشد در این دانشکده تشکیل می شود... بیست دقیقه ای فرصت دارم که چای گرمی بنوشم و به خاطرات همکارانم گوش دهم ... بعدش طبق معمول هر دوشنبه وارد کلاسم می شوم و بچه ها همیشه با دو سه دقیقه تاخیر متوجه می شوند که من در کلاس حضور دارم ... می شنوم که به هم می گویند " ا بچه ها استاد اومد!!!!"متفکر

طبق سرفصلهایی که برای رشته شان تعریف شده باید شیمی آلی درس بدهم ... سعی کردم دو سه جلسه مقدمات درس بدهم و چند واژه را مفصلا توضیح دهم و بلاخره وارد شیمی آلی می شویم...اینکه من درباره ی شیمی آلی چی فکر میکنم بماند ... اما وقتی تدریس شیمی آلی را شروع کردم انصافا لذت بردم...

...

 


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ] [ HODA ]

 

پاسخنامه مربوط به امتحانات دانشجوهای تربیت بدنی را در سایتم قرار دادم ... به نظرم چون برای اولین بار بود کمی دشوار بود ... به دانشجوهایم قول داده بودم تا آخر وقت پنجشنبه این کار را انجام دهم که خدا رو شکر محقق شد هر چند که بخاطر  آلودگی هوا و رفت و آمدهای ضروری این چند وقته حسابی حالم بد بود ...

اگرچه که میتونم بگم شدیدا کنجکاو بودم تا اثرات این هواپیماهای آبپاش را بر آلودگی شهر ببینم به ویژه وقتی که در روزنامه خواندم که اعلام کرده اند برای اولین بار در جهان این عمل ابتکاری انجام میشود!!!متفکر... 

...

این ترم در کلاس زبانمان زیاد discussion داریم که از این جهت خوبه اما چیزی که خیلی واسه من کسل کننده است مباحثی است که مطرح می شود ... مثلا در بیشتر جلسات مباحث حول محور ازدواج می گذرد!!!... راستش من درک نمی کنم چرا این قضیه خیلی واسه ملت بغرنج است ... بلاخره این هم میتونه یک مرحله از زندگی آدم باشه و میتونه نباشه...  ضمن اینکه اصولا من به عنوان یک دختر معتقدم که نسل پسرهای مناسب برای ازدواج منقرض شده لبخند... بنابراین صحبت درباره ی موجوداتی که نسل شان منقرض شده کاملا امری بی فایده استعینک... البته این امکان هم وجود داره که آقایون هم همین فکر و ایده را درباره ی ما داشته باشند که کاملا محترم است... اما فارغ از این شوخی ها باید بگم به طور کلی ازدواج هم مثل همه ی مسائل زندگی باید در زمان و مکان مناسب خودش اتفاق بیافته... 

مساله بعدی مساله ی تحصیلات است... که اینم یکی از نگرانی های دوستانمان است ... اصولا با توجه به بحث هایی که این ترم داشتیم می تونم بگم دخترها یا می خوان ازدواج کنند یا اگر اولی نشد  ادامه تحصیل بدن و کلا اگر بخواهیم خوش بینانه قضاوت کنیم اکثریت طالب زندگی دوبعدی هستند!!!... اگر بخوام کمی قضیه را تجزیه و تحلیل کنم باید بگم که در صورت وجود همسر مناسب دیگه حساسیت در مورد ادامه تحصیل به این شدت نخواهد بود !!! و در چنین حال دوست دارم کمی بدجنس باشم و از آقایون خواهش کنم که زود ازدواج کنند و خانواده ای را از نگرانی برهانند و لطف بزرگی در حق کسانی که واقعا هدفشان آموختن علم است کنند!!!...چون در این صورت لزومی نیست نسل ما یک کنکور سراسری دیگری به اسم دکترا را هم تجربه کند ... اصلا انگاری از بدو تولد نافمان را با کنکور بردیده اند ... کنکور پیش دانشگاهی ... کنکورلیسانس ... کنکور فوق و حالا کنکور دکترا!!ناراحت!... 

اینا رو گفتم که بگم واقعا در زندگی آدم چیزهای زیادی وجود دارد که هم میتوان نگرانشان بود و هم تجربه شان کرد... از اینکه می بینم اینقدر سطح توقعمان از زندگی پایین آمده شگفت زده می شوم... بهتر است ابعاد زندگی مان را بیشتر کنیم لبخند...

..

 

[ پنجشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ ] [ HODA ]

 

دارم برگه های شیمی عمومی 2 را تصحیح می کنم به نمونه های جالبی برخورد کردم که نوشتنش خالی از لطف نیست... گفته بودم که برای هر کلاسم دو نوع سئوال طرح کرده بودم حالا برگه هایی کشف کرده ام که به صورت انتخابی به هر دو نوع سئوال جواب داده اند یعنی مثلا برگه ای دارم که از سئوال یک تا پنج از برگه ی A جواب داده و سئوال 7 را از برگه ی B ... این در حالی است که من به هر نفر فقط یک برگه داده ام!تعجب!...

آخه آدم چی بگه ؟!!!تقلب هم اینقده فاجعه و تابلو!!نیشخند!...

خوبه اول جلسه اعلام کردم که سئوالات کاملا متفاوت است... فکر کنم این امت دانشجو اونقده فکرشون مشغول تقلب بوده که اصلا حرفهایم را نشنیدن!!!عصبانی...

..

 


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ] [ HODA ]

کلاس آزمایشگاهمان با "روز دانشجو " متقارن بود ... هر چند که هدیه ی روز دانشجو را پیش پیش به دانشجوهای کلاسهای قبل مان دادیم  تا  از دانشجو بودنشان لذت ببرند...

بعد از امتحان میان ترم و اعلام نمره ها از  روند کلاسم راضی هستم ... احساس میکنم قضیه برای برخی کاملا روشن شد به ویژه وقتی که کلید سئوالاتم را مشاهده نمودند این توجه و دقت ایجاد شد که هر تفسیری درست نیست...حالا می توانم با خیال آسوده به افرادی که از نتایجشان راضی نیستند یک فرصت دیگر بدهم...

مسن ترین دانشجوی کلاسمان دومین نمره ی کلاس را کسب کرد ...در حالی دانشجویان جوانمان که هم از فرصت بیشتر و هم از مشغله کمتری برخوردار بودند نمرات متوسطی کسب کردند ... این برای من به شخصه خیلی جالب بود ... اینکه تحصیل را نمی توان به یک سن و مقطع خاص محدود کرد ... اشتیاق مهم است...

در دومین کلاس اولین " کتاب شعر " یک شاعر جوان که از دانشجوهای میکروبیولوژی هستند را هدیه گرفتم...

بعد هم درس بود و درس و پر کردن تخته از انواع و اقسام مساله ها و نکات ... بخش عمده ی کلاسمان به حل مساله می گذرد وطبیعتا در خیلی از زمانها مجبوریم ریاضی درس دهیم !!!... ما شیمیست ها آچار فرانسه هستیم ... باید شیمی ...فیزیک... ریاضی و گاهی هم زیست تدریس کنیم... کم کاری هایی که بعضا در حوزه های دیگر ایجاد می شود و به نحوی به شیمی مربوط می شوند را باید جبران کنیم ...

بعد از کلاس معمولا عینهو معلم جزیره تا ایستگاه صادقیه با دانشجوها همراه هستم ... ترجیح می دهم در چنین مواقعی پیشوند استاد نداشته باشم... از نگاههای کنجکاو بقیه در مترو و اتوبوس لذت نمی برم ... به ویژه وقتی بچه ها صدایم می کنند و چند نفری بر میگردند تا ببینند قضیه از چه قرار است برایم کمی سخت می شود... می تونم درک کنم که در ذهن همه استاد یک انسان مسن و جا افتاده و با یک عینک و شایدم عصا است ... استاد در فرهنگ ما کسی است که بعضا یک حریم غیر قابل نفوذ برایش قائل می شویم...اما من دوست دارم قبل از اینکه چنین حریم و دژ مستحکمی داشته باشم ... در مقام یک انسان و یک دوست  و حتی یک خواهر بزرگتر برای شاگردانم باشم...از اینکه بعضی وقتا به آهنگهای شش و هشت بچه ها بدون هیچ گونه عکس العملی گوش می دهم لذت می برم ... یا زمانی که سعی میکنم شنونده حرفهایشان باشم و با حرفهایم بهشون انگیزه بدهم  احساس بهتری پیدا می کنم ...

...

*سه شنبه طبق معمول داوود خطر بخاطر تماشای برنامه 90 خواب موند ... کلا ما هر زمان تصمیم میگیریم با این آقای داوود به یک گفتمان تمدن ها برسیم یه جوری حالمان را اخذ می کند.متفکر..

** نسبت به جلسات قبل جلسه ی راحتی داشتم نه بخاطر نوع آزمایش بلکه میزان تسلط دانشجویانمان بالاتر رفته...یه جورایی حس خوبی داره ... حالا دیگه لازم نیست بخاطر اونهمه سخت گیری و خباثت هایم جهت متوجه کردن بعضی از دانشجوها عذاب وجدان داشته باشم!!نیشخند!...

*** کلاس دوممان جالب تر از کلاس اول بود ... خیلی از گروههایمان از نظر کاری پیشرفت قابل ملاحظه ای داشتند ... حالا دخترانی در آزمایشگاهمان داریم که هم به فعالیت های مهمشان نظیر غیبت پارتی می رسند و هم نهایت تلاششان را می کنند تا کارشان را خوب انجام بدهند ...قطعا اگر من یه ذره دیگه به سختگیری هایم ادامه دهم می تونم امیدوار باشم که از غیبت پارتی کم شود  و بر تمرکز روی کار افزوده شود ...چشمک

** به مناسبت روز دانشجو به هر کدامشان یک عدد دستکش هدیه دادیم به نشانه ی اینکه ما رو کشتند تا موارد ایمنی را در آزمایشگاه انجام بدهند !!عینک!...

...

دلم می خواد دوباره به فضای درس و دانشگاه برگردم ... وقتی فارغ التحصیل شدم قرار گذاشتم تا زمانی که این انگیزه ایجاد نشود اصلا به ادامه تحصیل فکر نکنم ... اما حالا احساس میکنم دلم برای فضای تحقیقاتی تنگ شده ... این روزها خیلی به شروع مطالعات درباره ی یک موضوع تحقیقاتی فکر می کنم اما متاسفانه چون دانشگاه ما یک دانشگاه نسبتا نوپا محسوب می شود امکان انجامش را ندارم...ناراحت

[ چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ ] [ HODA ]

 

وقتی به روزهایی که گذشت می نگرم می بینم اتفاقهای زیادی افتاده است ... با آدمهای زیادی آشنا شدم ... کارهای متفاوتی انجام دادم که می شود آنها را در زمان و شرایط خودش بررسی کرد... سئوالهای زیادی در ذهنم ایجاد شده که به نظر خودم اصولا لازم نیست برای همه شان جوابی بیابم!!!...

دوشنبه از همه ی دانشجویانم امتحان میان ترم گرفتم ...با وجودی که اصرار داشتند که امتحان را به عقب بیاندازیم ... اما از آنجایی که از اول ترم گفته بودم اول آذر امتحان می گیرم و بخاطر همین اصرارها یک بار امتحان را عقب انداخته بودم تعویق دوباره جایز نبود !!!...

حالا هفتاد پاسخ نامه چهار صفحه ای دارم که نمی دانم واقعا باهاش چیکار کنم !!! به قول همکارمان عمل کنم و همه را بیخیال شوم  و یا به حرف دیگری گوش کنم و یادم باشد که اگر به چنین کاری تن دهم تکلیف عدالت چه می شود ؟!!!... اصرار داشتم امتحان میان ترم بگیرم که دانشجوها با نحوه ی طراحی سئوال آشنا شوند و خودشان را برای یک امتحان یک ساعت و نیمه آماده کنند ...  حالا کلا بحث نمره و نمره بازی چه می شود بماند... به ویژه این بحث وقتی برایم پررنگ شد که یکی از دانشجویانم که همیشه پس از کلاس همسفرم است سر امتحان حالش بد شد و تازه بعد از امتحان کم مانده بود گریه کند!!!و شاگرد دیگرم که شب کار است بخاطر اینکه عصبی شده بود برگه اش را سفید تحویل داد و رفت و بعد از امتحان برایم توضیح داد که قفل کرده بود !!!...

امتحان گرفتم تا این حالتها تجربه شود و برای امتحان پایان ترم که بخش اعظم نمره را به خودش اختصاص داده چنین مسائلی را نداشته باشیم...

...


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٩ ] [ ٢:۳٢ ‎ب.ظ ] [ HODA ]

 

شخصا به تقلب کردن علاقه ای ندارم حالا شما می توانید اینگونه برداشت کنید که حتما چون بلد نیست علاقه ندارد !!! شایدم اینطوری باشد ... یعنی توی بدترین حالت زندگیم هیچوقت به این فکر نکردم که می توانم با تقلب خودم را نجات بدهم !!! و این عقیده نمی دانم به کدام دوره ی زمین شناسی می توان نسبتش داد  را دارم که متقلبین کوچک روزی به متقلبین بزرگ تبدیل می شوند وقتی قبح هر چیزی ریخته شود طبیعا سایز و اندازه اش هم خیلی روی وجدان تاثیری ندارد!!!...ما اصولا موجودات جالبی هستیم خیلی راحت می توانیم با عوض کردن معنای هر چیزی خودمان را قانع کنیم که کارمان درست است!!!...

همه ی اینها را گفتم که بگم این هفته سه تا از کلاسهایم امتحان میان ترم دارند و طبعا من به عنوان استادشان موظف بودم سئوال طرح کنم ... از آنجایی که دوست ندارم حتی با دیدن فداکاری های دختران و پسران برای کمک به هم در امتحان ، سر جلسه اعصاب کسی را خورد کنم تصمیم گرفتم چند سری سئوال طرح کنم !!!...

اولش فکر می کردم با امتحان جزوه باز می توانیم تا حدی این  عادت را کم کرد اما فایده ای نداشت ... چرا که دوستان اونقدر لطف داشتن که شونصد نفره یک جزوه به دست می گرفتند و بین خودشان قرار می گذاشتند که یکی  جواب سئوالات را وارد کند اون یکی در جزوه جوابها را پیدا کند !!!... به این  ترتیب ما متوجه شدیم قول و قرار گذاشتن با جماعت دانشجو یه چیزی تو مایه های گول مالیدن  سرخود است !!!... از آنجایی که ما با جرم مبارزه می کنیم نه با مجرم و هدفمان کلا فرهنگسازی بود !!! تصمیم گرفتیم  در جلسات بعد سئوالات را انفرادی کنیم  ... اما باز هم ملت غیور مارا شکست دادند !!!و رویمان را اساسا کم کردند.. چون اونطوری اون دوستی که مسئولیت حل کردن همه ی مسائل را داشت یه ذره کارش سخت تر می شد اما چون تعداد سئوالات کم بود به همه سئوالات جواب داده می شد!!!...

مادرجان همیشه توصیه می کنند که مثبت فکر کنیم ... بنابراین در نهایت مثبت اندیشی ما برای هر کلاسمان دو سری سئوال طرح کردیم که تعداد سئوالات زیاد است و وقت امتحان هم کم !!!و امیدواریم اینجوری هر کسی به جای بتمن و اسپایدر من شدن به خودش فکر کند و سوالات خودش را حل کند !!!...  

اما قضیه آخرین کلاسمان کمی فرق می کند ...بهله ... آزمایشگاه شیمی معدنی ...

این دفعه برای هر گروه یک نوع سئوال طرح کردم که اعضای اون گروه با همفکری هم به سئوالات پاسخ می دهند ... از آنجایی که ما شش تا گروه داشتیم بنابراین شش نوع سئوال با حداقل شباهت موضوعی طراحی شد و همین مساله خیلی وقتم را گرفت... یکی از مشکلاتی که ما در آزمایشگاه داریم عدم حمایت بچه های یک گروه از یکدیگر است یعنی بیشتر ترجیح می دهند انفرادی کار کنند که واقعا با روح کارهای آزمایشگاهی سازگار نیست و مساله ی بعدی طراحی نوع سئوالات است که کلا تلاش کردم برپایه تحلیل واکنشهای شیمیایی استوار باشد...

و در آخر اینکه امتحان هم یک جلسه ی آموزشی است...یاد میگیریم اشکالاتمان کجاست ... برای شخص من نمره ی این امتحان خیلی اهمیت ندارد ... دستاوردهایش مهم تر هستند ...

*اینم بگم که امتحان فقط برای دانشجوها سخت نیست ...برای کسی که قرار امتحان بگیرد و برگه های دانشجوها را تصحیح کند سخت تر است چرا که بعضی ها اونقدر دستخط های زیبایی  دارند که این زیبایی در هنگام امتحان چندبرابر می شود و یا شلخته وار به سئوالات جواب می دهند  و امان از وقتی که بخوای دنبال جواب یک سئوال بگردی !!!...

**تصمیم گرفتم سایت  آموزشی ام را کمی فعال کنم و چنانچه فرصت کنم طرح درسهایم را در سایتم بگذارم...

***عادت دارم برای هر درسی که قرار است تدریس کنم ساعتها وقت بگذارم ...ساعتها دنبال مطالب مرتبط می گردم و کتابهای مختلفی را مطالعه می کنم و به ویژه برای درس آزمایشگاه با وجود اینکه یک واحد است مطالبی را که باید مطالعه  کنم چند برابر درسهای دیگر است .اینا رو گفتم که بگم برای آزمایشگاه یک دفترچه دارم که خلاصه ای از تمام مطالبی که مطالعه کردم را داخلش می نویسم و سرکلاس بیشتر وقتا ازش استفاده می کنم معمولا راه حل های موارد و اشتباهاتی که در طی کار پیش می  آید را در این دفترچه می نویسم . خلاصه اینکه بیشتر دانشجوها یه جوری فکر میکنند اگر به این دفترچه دسترسی پیدا کنند عالم می شوند!!!... بخش عمده ای از اطلاعات این دفترچه را یادداشت های دوران لیسانسم تشکیل میدهد که اون زمانا واسه هر آزمایشگاهی که داشتیم یک جزوه تهیه کرده بودم !!!و با علاقه هر مساله ای را دنبال می کردم ... خلاصه اینکه این دفترچه ی رویایی ما چیزی نیست جز کنجکاوی های دوران لیسانسمان !!! که با اطلاعات و مطالعات امروزمان کاملتر شده است...لبخند

 

[ جمعه ٥ آذر ۱۳۸٩ ] [ ٧:۳٩ ‎ب.ظ ] [ HODA ]

 

به نظر من سطح دانش کلاس تعیین می کند که شما چگونه کار کنید ... چگونه امتحان بگیرید ... چگونه مطالب را بیان کنید !!!... البته شاید این برداشت من بخاطر تجربه ی کمی باشد که در تدریس دارم ...

در اولین ترمی که تدریس می کردم این قضیه کاملا مشهود بود در یکی از کلاسهایم دانشجویان از آمادگی بهتری برخوردار بودند چون در ترمهای بالاتر آزمایشگاه را برداشته بودند و بنابراین همیشه فرصت کافی داشتیم برای اینکه مطالب را تجزیه و تحلیل کنیم ...

آزمایشگاه معدنی یک ما یک جورایی وابسته به درسهای دیگر به ویژه شیمی تجزیه است اون زمان ها که ما دانشجو بودیم معمولا باید شیمی معدنی یک را پاس میکردیم و بعد آزمایشگاه را برمی داشتیم ... حسن این انتخاب واحد این بود که در آن ترمی که ما شیمی معدنی یک انتخاب می کردیم تجزیه یک و آلی یک را هم پاس می کردیم و بنابراین در ترم بعدش وقتی سرکلاس با تیتراسیون و اندازه گیری های کمی روبرو می شدیم برایمان آشنا بود...

حالا سر کلاس آزمایشگاه باید اول تجزیه درس بدهم بعد از دیدگاه شیمی معدنی سنتز را بررسی کنیم!!!و از آنجایی که بیشتر دانشجو ها همزمان با گذراندن معدنی یک ، آزمایشگاه را برداشته اند و طبعا برخی از نکات مربوط می شود به فصولی که هنوز تدریس نشده است در چنین حالتی باید معدنی یک هم درس بدهم!!!... تازه بعضی از دانشجوها غر می زنند که استاد!!! چرا همه ی نکات را نمی گویید!!!... در چنین مواردی دلم می خواهد بگویم وظیفه ی من نیست !عصبانی!!... دانشجو یعنی چی؟!!! جوینده ی دانش!!! چیزی که متاسفانه ازش یک لیبل خوشگل باقی مانده است!!!... دانش کیلویی چند!!!؟!!... مدرک را عشق است!!!...به سختی جلوی زبانم را میگیرم که چیزی نگویم و تا آنجا که وقت اجازه می دهد مباحث را بررسی کنیم...

از همه بدتر اینکه دقیقا وقتی تاکید میکنم که دقت کنید که فلان کار را انجام ندهید ... همه ی بانوان مکرمه جهت کم کردن روی من هم که شده انجامش می دهند!!!!و در مقابل حرف من که می گویم چرا در کلاس قبل از شما این اتفاق نیافته با لبخند می گن آخه اونا پسر هستند !!! اینجاست که من از عصبانیت دلم می خواد چند نفر را تاکسیدرمی کنم!!! انگاری دختر بودن مجوز  وتوجیه هر اشتباهی است!!! بعد می گن چرا استادها طرفدار آقایون هستند!! امروز یکی از آقایون کلاس خوب کار نمی کرد چند بار اشتباه کرد اما در جواب سئوال من جواب داد که حالم خوب نیست!!! نه از این واژه هایی نظیر استاد ما پسر هستیم !!! خبری بود و نه غرولند !!

***

امروز جدی ترین روز عمرم را گذراندم چند تا اولتیماتوم دادم و اعلام کردم چند نفر را با نمره ی یک و دو خواهم انداخت!عینک!! و اینگونه شد که بعضی ها گفتند : عجب غلطی کردیم کلاس آزمایشگاهمان را عوض کردیم !!متفکر! و از آنجایی که ما عینهو زبل خان همه جای آزمایشگاه حضور فعال داریم همه ی اینها را شنیدیم !!! فقط همین..چشمک.

***

*کربلایی کلاسمان هم آمد و به همه ی همکلاسی هایش و ما یک سوغاتی (که برایش واژه بسته ی فرهنگی انتخاب کردیم )اهدا نمود !!!...

** در روز اولتیماتوم های ما بچه ها یک ماده را خیلی عالی سنتز کردند و خودشان از راندمان واکنششان کاملا متعجب  شده بودند !!!... فکر کنم منم باید عینهو بلد الملک " سریال قهوه ی تلخ " هر جلسه یه ذره تهدید کنم تا کارها خوب پیش برود .نیشخند..

*** معمولا در هر جلسه دو تا آزمایش داریم ... یکی از اعتراضات بچه ها دقیقا به این دو آزمایشه بودن بر می گردد ... اصرار من برای انجام این شیوه این است که با توجه به کمبود امکانات آزمایشگاه و تعداد زیاد دانشجویان آزمایشگاه همهمه کمتری برای استفاده از وسایل و تجهیزات وجود داشته باشد... و خب اصرار بچه ها برای این قضیه این است که اگر احیانا کارشان خراب شود از کار گروههای دیگر استفاده کنند و دیگر زحمت  دوباره کاری یا پیدا کردن دلیل برای سنتز اشتباه را نداشته باشند !!!.... فکر میکنم تنها نقطه ی منفی کلاسمان این است که این دانشجویان علاقمند استادی گیرشان آمده که از نظر سنی فاصله ی کمی باهاشون داره و به دلیل اینکه سالها به عنوان دستیار مادرجانش مشغول کار با دانش آموزان بوده به قلقل هایشان کاملا آگاه است  و تا الان از روشی که در پیش گرفته کوتاه نیامده و تغییری ایجاد نشده !!لبخند!...

** ماده ای که همه ی گروهها سبز رنگ سنتز کرده بودند داوود کلاسمان بنفش رنگ سنتز کرده بود ...ما هم چارشاخ مونده بودیم که  قابلیت های داوود چقدر است!!!تعجب؟!!...

*یکی از حاج خانوم ها موقعی که می خواست محلول را در بالون ژوژه به حجم برساند به دلیل بی دقتی محلولش از  نقطه ی حجم گذشت و وقتی با قیافه متعجب ما روبرو شد با ریختن بخشی از ماده بیرون از ظرف گفت : استااااد نگران نباشید حالا درست شد!کلافه!!...

** از همه جالب تر دانشجویی در کلاسمان وجود دارد که هر جلسه جزواتش را روی میز آزمایشگاه جا می گذارد و ما برایش جمع آوری میکنیم !! ایشون که گویا ید طولایی در جزوه نویسی دارند جزوه می نویسند در حد تیم ملی!!! فقط نمی دونم چرا در آزمایشگاه جا می گذارند!!! 

** خدایا باز هم تاکید میکنم به من صبر و به این دوستان مشتاق به علم اندکی دقت و حوصله و علاقه عطا کن...

.

.

.

.

***و بلاخره یک سال دیگر هم به عمر این وبلاگ نویسی اضافه شد... 

 

[ سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ] [ HODA ]

همه ی روزهای هفته ام یه جورایی تحت الشعاع این دو روز کاری ام در دانشگاه قرار می گیرد ... کلید سئوالات را می نویسم ... برگه تصحیح می کنم ... از چندین منبع مطالب مختلف را جمع آوری میکنم تا سر کلاس همه ی نکات مبهم مسائل را بحث کنم !!!... گاهی وقتها از اینهمه حساسیت لجم میگیرد!!!... به ویژه وقت هایی که با دقت تمام معادلات واکنشهای شیمیایی را چک می کنم و راندمان های واکنش را محاسبه میکنم !!!...

اول هر کلاس از یکی از دانشجوها خواهش میکنم برگه های تصحیح شده را توزیع کند و نکات مشترکی که در تکالیف جلسه ی قبل دیدم توضیح می دهم !!!...بعد مبحث جدید را با مثالهای فراوان شروع می کنم ... این چند وقته بیشتر تلاش کردم با مشارکت بچه ها کلاس را اداره کنیم ... یعنی دقیقا آدم خواب آلوده  و خسته ی کلاسم می داند که جایش پای تخته است آنهم برای حل مسائل!نیشخند!!...در دقایق انتهایی هم سئوالات را پای تخته می نویسم و کوئیز کلاس را open book برگزار می کنیم!!!... آخر سر هم با کلی برگه که بخشی از آن مربوط به تمرین های هر جلسه است بعلاوه ی برگه های امتحان کلاس را ترک می کنم ... نکته ی جالب این کوئیز ها این است که دانشجویان را ترغیب میکند که از کوچکترین اشکال درسی شان ساده نگذرند!!!و مرا وادار می کند حتی پس از پایان وقت کلاسی برای آن دسته از شاگردانم که در برخی از تمرین ها دچار اشکال هستند وقت بگذارم و به صورت انفرادی برایشان توضیح دهم !!!...

وقفه ی دو ساعت و نیمه ای که بین کلاسهایم هست به مطالعه اختصاص می دهم ... مرور مباحث کلاس جدید و چک کردن مطالبی که باید بگویم  و از همه مهمتر مرتب کردن پنج سری سئوالی که برای کوئیز کلاسی طرح کرده ام و تنظیم ترتیب سئوالها بود که به گونه ای که سئوال هر دانشجو را اختصاصی می کرد!!!...باقی اساتید از این ابتکار استقبال کردند !!!... به دانشجویانم گفته بودم که به امید کنار دستی شان سر کلاس حاضر نشوند ... دلم نمی خواهد هدفی برای کارم بتراشم ترجیح می دهم به این فکر کنم که امتحان یک جلسه ی آموزشی است ... قرار است یاد بگیرند که چگونه یک مساله را حل کنند ... برایم اهمیتی ندارد در باقی جاها یادگرفته اند که با حفظ کردن بهترین نتیجه را می گیرند !!!... اجازه می دهم به صورت جزوه باز امتحان دهند ... حالا آنهایی که در این مدت بی خیال سر کلاس حاضر می شدند وقت گذاشته اند و اشکالاتشان را لیست کرده اند و سرکلاس مطرح می کنند !!!... انگاری تا امتحانی نباشد اشکالی هم نیست!!!... حالا کارم یک هدف مهم پیدا کرده است ... خوشم آمده و می خواهم تکرارش کنم ... گفتم هر جلسه پنج شش سری سئوال طرح می کنم !!!... تا دلت بخواهد کمکشان کردم  و مهمتر از همه شنیدم که برخی تصمیم گرفتند برای امتحانات بعدی بیشتر تلاش کنند!!بغل!...

...

در اتوبوس طبق معمول شنونده ی اظهار نظرهای کارشناسانه دانشجویان در مورد اساتید هستم ... به ویژه در مورد اساتید شیمی که همیشه جمله ها با این واژه ها شروع  یا تمام می شوند : ایششششششششش شیمی!!!!... در چنین مواقعی به زور جلوی خنده ی خودم را می گیرم !قهقهه!!... 

...

فردا آزمایشگاه داریم... خدایا به جماعت نسوان کلاس مان کمی دقت وبه جماعت ذکور کلاس حوصله و به ما نیز صبر عطا کن ...

               آمین ....فرشته

[ دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ] [ HODA ]

 

تا اینجا می توانم بگویم هفته شلوغی داشتم ... ساعتها مشغول تایپ و تدوین یک دستورکار درست و درمان آزمایشگاه شیمی معدنی بودم و در ساعاتی که تایپ نمی کردم مشغول تصحیح برگه های شیمی عمومی و نوشتن طرح درس ، درس جدید بودم و گزارشکارهای دانشجوها را تصحیح می کردم !!!...

می تونم بگم نوشتن دستور کار کامل یه چیزی تو مایه های کشک است !!! ... چون با وجودی که من این نکات را سر کلاس با  فرصت و تامل کافی توضیح دادم و مرحله به مرحله محاسبات را برای دانشجوها انجام دادم اما  در گزارشکاری که از کلاس دومم دریافت کردم هیچ خبری از این محاسبات نبود !! انگاری جماعت نسوان آزمایشگاه را با آشپزخانه اشتباه گرفته بودند !!!...و فکر کرده بودن دارن دستور پخت یک غذا را می نویسند!!!نیشخند 

فکر میکنم به صبر ایوب محتاجم ... یکی به من بگوید این صبر را از کجا می شود تهیه کرد ؟!! ...

اولین کوئیز کلاسی را از دانشجوهای تربیت بدنی گرفتم!!!... کاملا open!!!!... یعنی همه نمره ی کامل را گرفتند!!!... از این کارم یک هدف داشتم و آن این بود که درست نویسی را یاد بگیرند!!!...عادت ندارم به کسی خیره شوم و درس بدهم !!! اما کوچکترین حرکت بچه ها در ذهنم ضبط می شود یعنی دقیقا متوجه می شوم  که فلان دانشجو کلاس را با جای دیگری اشتباه گرفته  و در کل ساعت کلاسی مشغول صحبت کردن و خندیدن است!!!... دلم نمی خواهد با چنین دانشجویی برخورد کنم چون به نظرم او فرصت یادگیری را از دست میدهد نه من !!!... اما برای اینکه یه زنگ تفریح وسط این پچ پچ های پر شور برایش ایجاد کنم ترجیح می دهم تمرین های کلاس را برای همکلاسی هایش حل کند و سعی می کنم کمکش کنم تا زشتی حرکتش  را تلافی نکرده باشم!!!... البته می دانم این انتظار کاملا درستی است که به احترام بقیه دانشجوها از کلاس اخراجش کنم!!!... اما نکته ی جالب این برخورد این بود که بعد از کلاس با یک معذرت خواهی مبسوط مواجه شدم  و بخاطر اینکه بدترین گزینه را انتخاب نکردم  تشکر کردند لبخند!!!... 

بخشی از کلاسم صرف تدریس کاربرد ریاضیات در شیمی می شود !!! از خودم می پرسم مقصر کیست؟!!!... وقتی باید لگاریتم و عدد توان دار درس بدهم!!!!!!!... فرقی نمی کند در کدام کلاس باشی ... بچه ها شیمی را خوب متوجه می شوند اما تا پای محاسبات ریاضی پیش می آید یه جای کار می لنگد!!!...همه هنگ می کنند!افسوس!!

...

در سه شنبه بارانی اولین کلاسم را راس ساعت شروع می کنم ... جالب این بود که دانشجوها زودتر از من آمده بودند !!!... این نمره ی کلاسی که ما برای حضور به موقع در آزمایشگاه قرار دادیم کار خودش را کرده است!!!... جالب ماجرا این است که این حضور به موقع جزو وظایف دانشجو ها محسوب می شود اما از  آنجایی که همه چیز در طول زمان تغییر میکند ما نسلی را داریم که حتی برای وظایف مسلمش هم  انتظار پاداش دارد!!!..

یه سری مشغول سنتز پیگمنت می شوند و عده ی دیگری مشغول سنتز یکی از ترکیبات ید !!!... من هم عینهو زبل خان همه جا حضور دارم !!!... در حاشیه آزمایشگاه کلاس خلاقیت در شیمی را داریم تا به دانشجوهای نالان از کمبود امکانات یاد دهیم از سلولهای خاکستری مغزشان کار بکشند و با امکانات موجود آزمایششان را انجام دهند!!!... این وسط "مهدی " کلاسمان هوس قدم زدن در زیر باران همراه با گوش دادن  آهنگ "باران " احسان خواجه امیری کرده است !متفکر!!...ما هم به این مهدی که غلظت رمانتیک خونش بالا رفته بود  یه ذره خیره شدیم و ترجیح دادیم این جلسه رنگ سنتز کند که با روحیه حساسش جور در بیاد!!!

حاج آقای کلاس رنگ محلولی را که سنتز کرده تشخیص داده و نکته ی جالب اینه که از اصطلاحات قصابی استفاده می کند!!!... ما هم چارشاخ بهشون خیره می شویم که مگر قصاب ها هم در کار رنگرزی هستند؟!!سوال!...آقا صابر که مشغول سابیدن ظروف شیشه ای و برق انداختن آن است و به قول خودش در این زمینه فوق تخصص دارد!!!...اون طرف آزمایشگاه دخترا باید محلول سود درست کنند و کاملا با دقت این وظیفه ی خطیر را انجام می دهند... رضا و دوستانش مشغول صاف کردن محلول هایشان به سبکی که ما به داوود خطر کلاسمان یاد دادیم هستند!!! ... چون همیشه با هم هم گروه بودند نوع کارشان را دوست دارم چون کارها را خوب تقسیم می کنند ...

...

کلاس دوممان هم خوب بود و اگر یکی از دخترها بخاطر نیاوردن روپوش  و پوشیدن روپوش یکی از آقایون همکلاسی اش مغز ما را نمی خورد می توانستیم این ترانه را زمزمه کنیم " همه چی آرومه ....من چقدر خوشحالم" !!! اما نشد چون با شنیدن صدای شکستن همه ی این خیالات دود شد رفت روی هوا!!و ما دقیقا اینجوری شدیمکلافه!!... بله یکی از خواهران عزیز ارلن را خورد کرده بود و میگفت لب پر شده!!!... کار ما در این آزمایشگاه شبیه کار اداره ی اشیا گم شده است!!عینک!... دائم با این سئوال ها و جملات مواجه میشویم ... استاااااااااااااااااااد بشر کجاست ؟! استاد قیف کجاست ؟!! استاد کاغذ صافی کجاست؟!!!... استاد شما چقدر سخت گیر هستید؟!!!...و جالب تر اینکه بیشتر این وسایل در کمترین فاصله از دانشجوی درخواست کننده قرار دارد ولی گویا ایشون ندیده است !!!...یادمه استادان آزمایشگاه معدنی ما همیشه یه گوشه ی آزمایشگاه پشت میزشان می نشستند و گپ می زدند و خیلی کم پیش می  آمد سر میزهای ما برای چک کردن کارمان حضور پیدا میکردند و یادم می آد ما جز برای چک کردن محاسبات و یاد گرفتن روش بدست آوردن راندمان واکنش مزاحم وقتشان نمی شدیم!!!... فکر کنم اگر بخواهیم برای زمان تحصیل مان یک دوره ای تاریخی انتخاب کنیم عهد پارینه سنگی واژه مناسبی باشد چون اونقدر با الان متفاوت است که بیشتر شبیه خیال می ماند تا واقعیت!!!...

تا آخر هفته مجبورم برگه تصحیح کنم ... نمرات را ثبت کنم  و سه سری سئوال مختلف برای کوئیزهای هفته ی آینده طرح کنم ...

 

[ سه‌شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٩ ] [ ٧:٥٠ ‎ب.ظ ] [ HODA ]

 

عادت دارم هر جلسه چند تمرین را روی تخته می نویسم و از دانشجویان می خواهم که حل کنند و جلسه ی بعد تحویل میگیرم... بعد از تحویل برگه ها تک تک تمرین ها را تصحیح میکنم و اشکالات هر فردی را روی برگه اش می نویسم و هم خودم با نوع نگارش دانشجوها آشنا می شوم هم آنها متوجه می شوند که من چگونه برگه های امتحانی شان را تصحیح خواهم کرد!!!...

دوشنبه همه ی تمرینهای دانشجویان را سرکلاس بردم و درباره ی اشکالات عمده توضیحاتی دادم و قرار شد هر جلسه یک کوئیز کوچک کلاسی داشته باشیم... نکته ی جالب اولین کلاس دوشنبه هایم این است که حتی بعد از پایان ساعت کلاسی هم باید پاسخگوی سئوالات دانشجوها باشم و باید اعتراف کنم که این کلاسم را خیلی دوست دارم اگرچه رشته ی دانشجوها تربیت بدنی است ...

اما کلاس دومم اینگونه نیست ... مجبور شدم کمی جدی تر برخورد کنم و به دانشجوهایم یادآوری کنم که قانون سوم نیوتن در مورد من کاملا صدق میکند!!!... اگر در کلاس فعالیت کلاسی شان خوب باشد و تمرین هایشان را به صورت منظم حل کنند و در یک کلام واقعا احساس کنند که دانشجو هستند من هم متقابلا تمام تمرینها را برایشان حل خواهم کرد .در غیراینصورت من فقط تیتر تمرین ها را پای تخته می نویسم و در امتحان پایان ترم و میان ترم از آنها استفاده خواهم کرد!!!... فکر میکنم قول و قرار کاملا عادلانه ای گذاشتم و به صورت کاملا مهرورزانه برخورد کردم!!!عینک...

...

کلاس سه شنبه زمین تا آسمان با روزهای دوشنبه فرق میکند ... وقتی میگم زمین تا آسمان یعنی اینکه بلاهایی که این چهل نفر در روزهای سه شنبه سر من می آورند آن هفتاد و پنج نفر روزهای دوشنبه نمی آورند!!!!...هر چی بعد از کلاسهای دوشنبه ما شاد و خرم راهی خانه می شویم روزهای سه شنبه عینهو  قاطی ها دنبال یک وسیله می گردیم که ما را به میدان آزادی برساند آنهم در کمترین زمان ممکنه!!!...

از همه مهمتر اینکه مغز ما کلا روزهای سه شنبه تعطیل می شود و حداقل تا دوازده ساعت در دسترس نیستیم !!!... 

*هفته ی پیش به دلیل دست گل دانشجوهای روز قبل درجه ی دمای آون روی 160 درجه سانتیگراد تنظیم شده بود و بچه ها بدون توجه به این قضیه موادشان را داخل آون گذاشته بودند و ما خاکستر برداشت کردیم!!!... القصه همه ی مواد گمنام بودند چرا که لیبل اسامی کاملا سوخته بود !!! به جز یک لیبل که رویش نوشته بود رضا و دوستانش!!!... به این ترتیب نام آقای رضا و دوستانش در ذهن ما ثبت شد !!نیشخند

** دومین کلاس را با حالت عصبانی شروع کردم !!!... همون سخنان وزین در مورد قانون سوم را تکرار کردم!!!...

*** من نمی دونم این عزیزان دل وقتی با استادی مواجه میشود که چندین راه حل برای یک مساله مقابل رویشان قرار میدهد زود به فاز قر و قمیش می روند؟!!!... قرار بود یک متن را کپی کنند...برای رفاه حالشون پیشنهاد دادم که می تونن با نوشتن آدرس ایمیلشان متن را تا آخر شب دریافت کنند ... اونقدر غر دریافت کردم که داشتم خفه می شدم... کلا از پیشنهادم منصرف شدم!!افسوس!...

** من هر چی تلاش میکنم مثبت اندیش تر باشم و سر این یکی کلاسم صبورانه تر برخورد کنم نمی شه!!!... هر مطلبی را بیش از ده مرتبه توضیح می دهم باز هم یکی هست که کار گروهش را خراب کند و از همه بدتر اینکه بخواد نتایج گروه های دیگر را گزارش کند!عصبانی!!...

*** فکر میکنم دومین کلاس آزمایشگاه برای من صحنه ی جنگ است!!! جنگ با تنبلی و راحت طلبی یک عده!!!... تقریبا اجازه نمی دهم کسی در آزمایشگاه بیکار باشد ... چون تا این نسوان عزیز بیکار می شوند چانه ها گرم می شود!!!... به خودم قول داده ام از این جماعت بیست نفری شانزده تا شیمیست بسازم!!!...هر وقت با نق ها و ایرادهایشان مواجه میشوم تکرار میکنم : یه ذره فکر کن!!!!... تا شاید مطلبی را که کمتر از یک دقیقه قبل سرکلاس گفته ام به خاطرش بیاید !آخ!!...

** میگویم عدد اکسایش چند عنصر را حساب کنید ...با قیافه های تابه تای بعضی از بچه ها مواجه می شوم انگاری که برای اولین باره که با این واژه ها مواجه می شوند ... یه لحظه شک میکنم واقعا اینا رشته ی شیمی کاربردی هستند یا لیستی که جلویم است دروغ است!!!... متفکر 

*کلاسم زود تعطیل شد تا خروج از آزمایشگاه  به چندتا سئوال دانشجوهای ساعت بعد آزمایشگاه جواب دادم معمولا در این پاسخگویی نکات جالبی دستگیرم می شود و آن این است که آنقدر که من در کلاسهایم مباحث را باز میکنم و درباره ی راه حل ها و نکات شیمی یک مساله بحث میکنم در کلاسهای دیگر اینگونه نیست... میخوام بگم این ضعف من است نه ضعف دیگران!!!... وقتی همه چیز را آماده و حاضر در اختیار دیگران قرار دهی اینگونه می شود ... ماحصلش پرورش یک جماعت پر توقع است ... باور کنید!ناراحت!!... 

** دلم میخواهد امیدوار باشم که نتیجه گیری ام اشتباه بوده است ...

...

امروز گزارشکارهای بچه ها را نگاه میکردم ... جالب بود ... به ویژه گزارش کارهایی که آقایون تحویل داده بودند...

حاج آقا و دوستانشون در ادامه سرچ های اینترنتی شون یک  لطیفه هم پیدا کرده بودند که در انتهای گزارشکار آزمایشگاهشون نوشته بودند که میتونم بگم یه جورایی  شرح حال بچه های ساعت دوم آزمایشگاهمان است.نیشخند

 استاد آزمایشگاه شیمی از دانشجو پرسید : بی کربنات سدیم چطور به دست می آید . دانشجو جواب داد : اول لوله ی آزمایش را از کربنات سدیم  پر می کنیم و بعد خالی میکنیم می شود بی کربنات سدیم!!!...کلافه

 

[ چهارشنبه ٥ آبان ۱۳۸٩ ] [ ٢:٢٧ ‎ب.ظ ] [ HODA ]

این ترم در بیشتر روزها شاگردهایم را در اتوبوس می بینم ... بلاخره کشف کردم که بیشتر اساتید برای رفت و آمد از اتوبوس های شرکت واحد استفاده میکنند ... مثل ما نیستند که هم مترو و هم اتوبوس را برای رفت و آمدمان انتخاب کردیم ...

روزهای سه شنبه ابتدا با یک کلاس کاملا مردانه سروکار دارم ... با خودم قرار گذاشته ام برای کسانی که زودتر در کلاس حاضر میشوند یک نمره کلاسی ویژه قائل بشوم!!!... کلاس اولم راحت است ... پسرها انصافا بهتر کار میکنند و دقت بیشتری در کارشان دارند و از همه مهمتر اینکه فرصت زیادی دارم تا همه نکات مربوط به آزمایش را برایشان توضیح بدهم  و  به تک تک گروهها سر بزنم و کارهایشان را چک کنم و حتی کمکشان کنم...

کلا شش گروه سه نفره در آزمایشگاهمان داریم که به دو بخش تقسیمشان کردیم و هر سه گروه یک آزمایش انجام می دهند و طبیعتا کارهای مربوط به آن آزمایش از جمله محلول سازی و مسئولیت هایی که ما به عنوان ورزش صبحگاهی به آنها محول میکنیم بین گروههایی که آزمایش مشترک دارند تقسیم می شود...

اسامی کم کم در ذهنم جای میگیرند به جز فامیل این آقای داوود خطر !!!... از وقتی که ما به اشتباه این نام را برایشان انتخاب کردیم با استقبال همکلاسی هایشان مواجه شدیم!!! و همچنین آقای صابر که بخاطر وزن نامشان که زود با فامیل حاج آقای کلاسمان ترکیب میشود بعضی وقتا یادمون میره که صابر اسم است یا فامیل!!!...

اما در کلاس دوممان که دخترانه است برخلاف انتظار هیچ چیز خوب پیش نمی رود ... دائم در حال نق زدن هستند ... وسایل را بی دقتی می شکنند!!!... برای یک محلول سازی ساده مجبورم چندین بار توضیح بدهم در صورتیکه این کار را در آزمایشگاههای قبلی شان باید یاد می گرفتند!!!... حتی مجبورم بهشون گوشزد کنم که شما باید از بالون ژوژه استفاده کنید!!!... همه چیز وقتی غیرقابل تحمل می شود که مسئول آزمایشگاه خودش را موظف می بیند که جلوی من با بچه ها دعوا کند!!!!... دوست ندارم کسی در جریان کار کلاسم دخالت کند حتی اگر بی نظم ترین کلاس دنیا را هم داشته باشم که معمولا اینطوری نیست!!! و فکر میکنم بعضی وقتا این خوش رفتاری من با بقیه بهشون این اجازه را میدهد که جوگیر بشن و جلوی من حس مدیریت بهشون دست بدهد!!!... من اما دلم میخواهد این آقای مسئول را با اسید هیدروکلریک غلیظ آزمایشگاه تیتر کنم تا عبرت سایرین شود!!!... تصمیم گرفتم پنج نمره از نمره پایان ترم شاگردانم کم کنم!!!!... حالا این وسط اینهمه عصبانیت یکی اومده میگه استاد من ماده ای که سنتز کردم ریختم سطل آشغالی چون شما گفتید!!!...

دقیقا عینهو برق گرفته ها چند دقیقه ای بهش خیره شدم و اصلا حرفی به ذهنم نمی رسید!!! جالب تر اینکه من اصلا بهش نگفته بودم !!!... بلد نبودن کاغذ صافی را روی قیف بگذارند( برای اینکه رسوب بگیرن) واسه همین ماده روی کاغذ نمی مونده و از قیف عبور میکرده!!!... دلم میخواد خودم را خفه کنم!!!!... دویست بار از خودم می پرسم واقعا اینا آزمایشگاههای عمومی را پاس کردند یا همین جوری اومدن آزمایشگاه ما!؟!!!... فکر میکنم دچار توهم شدم!!!...

سعی میکنم خونسرد باشم مجبورشان میکنم دوباره سنتز کنند و خودم هم مرحله به مرحله کارشان را چک میکنم !!! ... گروههای دیگر باید یک ماده ای را با سود تیتر کنند و جالب اینکه همه شون از نقطه ی اکی والان گذشته اند!!!... یک محلول ارغوانی دادن دستم و میگن ما تیتر کردیم!!!...اشکم در اومده!!! این همه اشتباه در یک آزمایش واقعا شاهکار است!!!... یه چیزی را باید صادقانه بگم فکر کنم اگر این عزیزان دل نصف اون وقتی که صرف غیبت پارتی و مسائل حاشیه ای زندگی شون می گذاشتند به مرور مطالبی که آموخته اند اختصاص میدادند حداقل اینقدر ناامید کننده نبودند !!! ...

نمی دانم شاید هم این اصرار به ادامه تحصیل به هر قیمتی باعث شده که ما امروز شاهد حضور آدم های کم انگیزه باشیم!!!... آدم هایی که به رشته شان علاقه ای ندارند اما فقط بخاطر گرفتن یک مدرک روزهایشان را به هدر میدهند !!!...

...

امتحان فاینال زبان هم تمام شد و ما TOP student شدیم !!!... نمره ی میان ترمم خیلی خوب نبود شاید میتونم بگم ناامید کننده بودم !!!... اما به خودم قول دادم که جبران کنم و اینگونه شد!!!... فعلا که با گردن درد شدید که از عوارض مطالعه ی مستمر این چند وقته بوده باید چند وقتی بسازیم!!!...

 

[ پنجشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٩ ] [ ٧:٠٥ ‎ب.ظ ] [ HODA ]

 

با وجودی که زودتر از حد معلوم از خانه خارج شدم اما امروز روز ما نبود!!!... مدتی از وقتم در مغازه خواربار فروشی محله مون تلف شد تا مواد مورد نیاز را برای خان داداش تهیه کنم و  به اصطلاح همه چیز را جهت درست کردن ماکارونی حمید نشان فراهم کنیم!!!...

بعد یادمان آمد که بهلللللللللللله ... امروز را روز " تربیت بدنی و ورزش " نامگذاری نمودند... ما هم به این مناسب فرخنده برای ورزشکاران کلاسمان شیرینی خریدیم!!!... پروژه تحویل گیری و از این حرفها!چشمک!!...

جلوی درب ورودی دانشگاه با این جملات مواجه شدیم " BF  کچل سوار بر سانتافه خوبه یا BF پر مو و بی خاصیت؟!!!" و روزمان را شاد نمود چرا که از دیدگاه ما کلا هیچکدام به درد نمی خورن!!!.عینک..

بلاخره مسئول اتاق اساتید لیست کلاسی مان را بعد از کلی معطلی پرینت گرفت و  جالب اینکه موقع تحویل دادن لیست ازمون حکم خواست  و به این ترتیب ما به یاد میتی کومان و روزهای بچگی مان افتادیم !!!... و وقتی فهمید که کلا بی خبر از عالم و آدم هستیم خودش یه پرینت از حکممان گرفت و دستمان داد!!!... از شما چه پنهان به این هم فکر کردم که از این به بعد اگر کسی من را با دانشجوها عوضی گرفت عینهو کارتون میتی کومان حکمم را جلویش بگیرم و بگویم : مامور مخصوص حاکم بزرگچشمک... 

خب یه چیزهایی رسم نیست ... اما من فکر میکنم آن چیزی هم که رسم است ساخته و پرداخته ی خود ما انسانهاست پس میتونه تغییر کنه ... مثل همین شیرینی بردن ما برای دانشجویان تربیت بدنی  در روزی که هیچکدام از اساتید دروس اختصاصی شان اصلا بهش اهمیت نداده بودند !!!...

عادت دارم پس از پایان هر مبحث به سئوالات دانشجویان پاسخ بدهم ... مثل عادت همه روزه ام عمل میکنم و اتفاقا سئوالات زیادی هم مطرح می شود ... اما بعد از گذر از چند مبحث میبینم که یکی از پسرهای کلاسمان سئوالی را می پرسد که مربوط به اولین مبحثی است که پای تخته نوشته ام و این قضیه چندین بار تکرار می شود ... کنجکاوانه می پرسم سرعت تدریسم زیاد است ؟!!!... و با این پاسخ مواجه میشوم که استاد صدا و تصویر دیر می رسد!متفکر!!...

کلاس خوبی داشتیم...

کل زمان استراحتم به مرور زبان گذشت... اونقدر سرگرم خواندن بودم که گذر زمان را احساس نکردم به جز نگاههای کنجکاور همکارانم را که هر زمان که وارد اتاق اساتید شدند مرا در حال مطالعه یافتند اونم نه به صورت عادی بلکه در حال نت نویسی با خودکارهای رنگی!!!...

کلاس دوممان برای بچه های زیست شناسی بود ... ما فهمیدیم کاربرد BF می تواند در حد سرویس رفت و آمد باشد و بسی مشعوف شدیم وقتی دیدیم کلا BF ها می توانند به حمل  ونقل عمومی خدمت کنند و برای نشان دادن عشق بی پایانشان از اتوبوس مترو استفاده کنند ...یا سه ساعت را سر یه کلاسی مثل کلاس ما وقت بگذرانن فقط بخاطر اینکه دوستشان مکدر نشود !!! آخ بمیرم واسه این فداکاری ... در حد تیم ملی است!!!قهقهه...

بعد از کلاس تا ایستگاه مترو باز هم همراه شاگردانمان رفتیم ... عینهو سریال معلم جزیره ...فقط یه دوچرخه کم داشتیم ... با توجه به کشفیات یک خانوومه که سه سال از ما کوچیکتر بود اما از نظر ظاهری به نظر میرسید شونصد سال از ما بزرگتر باشه نتیجه گرفتیم جوون موندیم و ایشان مصرانه اصرار داشتند که علتش اینه که ازدواج نکردیم و به این ترتیب درس بعدی را ایشان به ما و شاگردانمان دادند که اگر میخواهید جوان و شاداب بمانید کلا بیخیال ازدواج شوید!قهر!!... 

فکر میکنم کم نسبت به این موجودات ذکور خوشبینانه فکر میکردیم حالا با این توصیه ها و سفارش ها کلا تکمیل شدیم!!!...

با پیشنهاد شاگردانم وسوسه شدم به صورت جدی یک ورزش را شروع کنم ...قبلنا که بچه بودم والیبال ، بسکتبال و بدمینتون کار می کردم ... اما حالا بدم نمی آد ...شنا ... جودو ... تکنواندو.... یوگا  را  امتحان کنم ...

...

فردا آزمایشگاه داریم ... امروز در یک اقدام خبیثانه از مسئول آزمایشگاهمان خواستم که هیچ ماده ای را درست نکند تا فردا شاگردانم را مجبور کنم خودشان محلول سازی را انجام دهند ..عینک

با این حساب فردا درس خوبی به حاجی و  رفقا ... داوود خطر و گروه مرگ خواهیم داد تا عبرت سایرین شوند!!!... یه شور حسینی هم در بین دخترها ایجاد میکنیم تا بفهمن که شیمی معدنی است نه برگ چغندر!!!... به خصوص که میخواهم دو تا فاکتور را اندازه گیری کنند و مقایساتشان را برایم بنویسند!!نیشخند!!...

 

[ دوشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٩ ] [ ٩:٢۳ ‎ب.ظ ] [ HODA ]

روزهای دوشنبه اولین کلاسم در دانشکده ی علوم انسانی برگزار می شود یک دانشکده ی همیشه شلوغ!!!...برای اولین بار وارد اتاق اساتید میشوم و می شنوم که پرینترشان خراب شده و بنابراین از لیست اسامی کلاس خبری نیست!!!... شماره ی کلاس در خاطرم نیست اما می دانم در طبقه ی اول است... ساعتم همیشه پنج دقیقه جلوتر است و درست سر ساعت کلاس را پیدا میکنم ... یک کلاس کاملا شلوغ که برایم تازگی دارد... به ویژه وقتی که یک آقای مو سفید هم در در کلاس می بینم...  اولش فکر کردم بابای دانشجوها هستند اما بعدش دیدم نخیر ایشون هم  علاقمند به تحصیل تشریف دارند!تعجب!!!...

در کلاسم یه جناب سروان وظیفه شناس وجود دارد که از لهجه شان می شد حدس زد که باید بختیاری باشند!!!... به علاوه چند تا جودوکار که یکی شون گویا در اردوهای تیم ملی عضویت دارد... از نکات جالب کلاسمان این بود که با وجود اینکه نصف کلاس جلسه ی اول را غایب بودند اما در جلسه ی دوم با کتاب شیمی که معرفی کرده بودم سرکلاس حاضر شده بودند!!!... میخواهم از مدیرگروه مان خواهش کنم همیشه کلاسهای ترم اولی ها را به من بدهند ... خدائیش خیلی خوش می گذرد ... همه به حرفهایت گوش می دهند و سیگنال منفی نمی فرستند و با استفاده از این جو میتوانی نکات بهتری یاد بدهی.قلب..

کلاسهایم معمولا خشک نیستند اما به احترام  حضور افراد مسن سعی کردم که جدی تر باشم واسه همین کل ساعت را درس دادم بی هیچ استراحتی !خجالت!!...

موسیقی متن کلاسمان هم صدای دزدگیر ماشین یکی از آقایان کارمند کلاسمان بود که شبیه صدای زنگ موبایل بود و ما در اولین واکنش از ایشان تقاضا کردیم بیرون کلاس جوابگو باشند !!نیشخند!...

بعد پایان کلاس به دانشکده ی علوم پایه می روم ... آخرین دانشکده ی موجود در دانشگاه !!! ... اصلا من نمی دونم چرا در بیشتر دانشگاهها دانشکده ی علوم پایه همیشه آخر است!؟!!... بین دو کلاسم دو ساعتی فرصت داشتم کمی مطالعه کردم یه ذره با کامپیوتر اتاق اساتید کارکردم و به دستاوردهای اساتید دیگر و برآوردشان از سطح علمی بچه ها گوش دادم ...

کلاس بعدی ام با دانشجویان زیست شناسی بود ... مجبور شدم برای غایبین یک مرور از جلسه ی نخست داشته باشم ... با وجودی که دوست ندارم کسی را به اجبار در کلاسم نگه دارم اما این ترم روی حضور و غیاب کمی تامل می کنم !!! علتش کاملا مشخص است انتظارات بیجای دانشجویانی که سرکلاس حاضر نمی شوند و طبیعتا چیزی یاد نمی گیرند و انتظار دارند نمره ی ماکزیمم کلاس را هم کسب کنند!!!... در کلاسم یک هدا کشف میکنم که با دوستش آمده !!!... به آقای دوست با تفکر می نگرم!!!متفکر... 

مسیر دانشگاه تا خانه را با عده ای از شاگردانم بودم ... گذر زمان و خستگی را احساس نکردم ...از بس که گفتند و خندیدیم !!!... موضوع صحبتمان مخفف سازی هایی بود که بچه ها داشتند ... مثلا به جای اینکه بگن رشته ی میکروبیولوژی میگن "میکروب " !چشمک!!... یاد حرفهای  این دوست جان جدید ما که ترم اول پرستاری است می افتم که اینگونه درسهایش را به ما معرفی کرد : این ترم قارچ ... انگل... بیوشیمی و ... دارم!!!... جالب تر اینکه یکی دیگر از دوستانمان که در جریان ماجرا نبود یهو عکس العمل نشون داد و گفت : یعنی اینهمه مریضی را بخاطر دانشگاه رفتن گرفتی؟!!قهقهه!...

سه شنبه ها اول وقت کلاس آزمایشگاه معدنی دارم ... مثل همیشه" داوود خطر" کلاسمان دیر رسید!آخ!!... مثل جلسه ی اول سخت گیر نیستم ... اما هر کاری کردم که فامیل این آقای داوود در ذهنم بماند نشد!!! خوب کار میکنند و بر خلاف ترم های گذشته این ترم خودمان محلول سازی را انجام میدهیم!!!... جایزه ی این خوب کار کردن بحث و بررسی نکات آزمایش است ... موازنه ها ... محاسبات و...

کلاس دوم دقیقا مخالف کلاس اول است ... حاج خانوم ها آهسته آهسته در حین صحبت کردن  وارد کلاس میشوند انگاری مثلا برای بازدید از موزه آمده اند !!! ... یه ذره سعی میکنم که خونسرد باشم اما نمی شه!!!... ساکت و کوله و کیفشان را روی میز آزمایشگاه پهن میکنن  بدون توجه به اینکه روی این میز واکنش های شیمیایی گذاشته می شود و چه بسا این مواد ریخته شده روی میز، وسایلشان را آلوده کند!!!...

من فقط نگاه میکنم اما دلم میخواد خودم را خفه کنم!!کلافه!... آخرش صبرم لبریز شد و جدی ترین تذکرات عمرم را بهشون دادم!!!... به ویژه وقتی که داشتم نکات آموزشی را می گفتم و یکی به عنوان پارازیت گفت که میشه کلاس را تمام کنیم؟!!!... به این فکر میکنم که هر کسی ثمره ی فعالیت خودش را میگیرد ... تقریبا مطمئن هستم به آن آدم بی حال کلاسم که از اول ساعت تا آخرش دنبال راهی برای فرار از آزمایشگاه است نمره ی کامل نخواهم داد!!ناراحت!... 

به خاطر ندارم واسه آزمایشگاه معدنی یک ، استاد آزمایشگاه طریقه ی محلول سازی را به ما یاد داده باشد... چون این مربوط به شیمی عمومی یک میشد... پیدا کردن محاسبات و سایر مسائل مربوط به آزمایش هم وظیفه ی خودمان بود ... حالا در مقابل نسلی قرار گرفته ام که همه چیز را آماده و حاضر در اختیارشان قرار میدهیم باز هم می نالند!!!!...فکر کنم اشکال از ما باشد... وقتی که تفکر را از یک نسلی بگیری دیگر چیزی ندارند که به آن تکیه کنند!!!... در اولین جلسه ی کار آزمایشگاهی وقتی مجبورشان کردم که فکر کنند انگار سخت ترین کار عالم را از آنها مطالبه می کردم!!!... نمیدونم کی به اینها گفته که شما فقط وظیفه دارید این درسها را با نمره ی خوب پاس کنید و بیخیال بعدش!!!...

نمی دانم و نمیخواهم هم بدانم ... فکر میکنم بدترین استاد ... سخت گیرترین آدم باشی اما به شاگردانت چیزی یاد بدهی بهتر از آن است که همه چیز آماده و حاضر باشد و کسی هم به خودش زحمت یادگیری را ندهد!!!...

ماجراها خواهیم داشت...عینک

[ چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٩ ] [ ٩:٠۱ ‎ب.ظ ] [ HODA ]

 

از ساعت سه صبح از خواب پریدم ... بعدش هر نیم ساعت یکبار بیدار می شدم و به صفحه ی موبایلم خیره می شدم و ساعت را چک می کردم !!!... 5 صبح این ساعت بازی تمام شد ... حالم از هر چی انتظاره بهم می خورد ... کلا خوشم نمی آد منتظر چیزی یا کسی باشم!!!!...

کاملا خسته بودم ... هشت صبح کلاس داشتم ... از کلاسهای ساعت هشت دل خوشی ندارم ... یه جورایی اساسی ضد حال است!!!...

وقتی سوار مترو شدم ترجیح دادم بایستم و از خواهران عزیز خواهش نکنم اون  پاهای مبارک را جمع و جور نمایند تا بلکه دیگران هم بتوانند از سایر صندلی ها استفاده کنند!!!... خیلی زشته که یکی پاهاش را با یک جوراب ( کثیف و تمیزش بماند ) روی صندلی روبروش دراز کنه و وقتی هم می بینه یکی ایستاده خودش را به کوچه ی معروف بزنه!!!! که یعنی بیخیال برو بزار ما خوش باشیم!!!...

ایستگاه اتوبوس جالب تره ... ملت فهیم دانشگاه ظاهرا همه به خط ایستاده اند و صف گرفته اند اما وقتی اتوبوس می آد نیلو و منیژه و مصی و کلا بروبچ می رن توی اتوبوس واسه تمام اهل وایالاتشون و حتی واسه نوه های نداشته شون جا میگیرن!!! بعدش همه یک mp3 پلیر دستشون می گیرند و جوری دستشون میگیرن که بقیه هم ببینند اینا مشغول گوش دادن به آهنگ های خفن صبحگاهی هستند!!!... اتوبوسم را عوض میکنم ... حس تماشای این فیلم سینمایی را ندارم ... در اتوبوس بعدی بلاخره جای نشستن پیدا میکنم ... تا دانشگاه فرصت دارم یه ذره به شاد بودن فکر کنم و انرژی بگیرم...

درب ورودی دانشگاه ایست بازرسی گذاشتند ... همه باید کارت یا نمی دونم پرینت واحدهایشان را داشته باشند ... سه چهار تا خواهر مشغول انجام وظیفه هستند ... خودم را آماده کرده بودم توضیح بدهم که اینجانب کارت ندارم!!!... حالا تکلیف چیه؟!!!... اما خوشبختانه چون خیلی قیافه ام شبیه دانشجوهای مثبت بود کسی چیزی نگفت ما هم چیزی نگفتیم!!!...

به لیست کلاس نگاه می کنم ...از لیست هجده نفره ی کلاسم پانزده تاشون آقا هستند!!!... کلاس ظرف پنج دقیقه پر شد  همه هم روپوش پوشیدن و ما کلی مشعوف از اینهمه درک علمی!!!!... گویا در یک اقدام انقلابی پسرها تصمیم گرفته بودند که  همگی در یک ساعت باشند... حضور و غیاب را دیرتر انجام می دهم چون دو تا از دانشجوها در ترافیک گیر کرده بودند!!!... کلا ما در کلاسمان یک حاجی... یک برادر... یک "داوود خطر"... داریم و فکر میکنم برای جلسه ی اول، معارفه ی کاملی بود... همگان متوجه شدن ما خیلی سختگیر هستیم " دور از جانمان !!!" ... متوجه شدند که گزارش کار آزمایشگاه مثل نامه ی اعمالشان می ماند و با کمک هم  برای بخش تجربی آزمایشگاه " سوتی نامه " را انتخاب کردیم!!!...البته برخی هم ذوق ادبی ما را کشف نمودند و نتیجه گرفتند تا دلشان بخواهد ما کنایه و ایهام و اشعار شعرای مرحوم و غیر مرحوم را حفظ هستیم !!!...و اینگونه شد که یکی از دانشجویانمان از فرط جوگیری گفت : استاد ما تا آخرش هستیم!!!... آخر کلاس بحث به آشنایی با نرم افزارها و سایت های شیمی می کشد و قرار می گذاریم در این زمینه هم صحبت داشته باشیم...

ساعت بعد کلاس کاملا متفاوت است... پانزده تا از دانشجویان کلاسم مونث هستند ... تا حضرات لطف کنند و سر کلاس تشریف بیارن ساعت نزدیک ده می شه!!!... روپوش نمی پوشن و در پاسخ به سئوال من که شما اساسا کجا آمدین ؟!!! فقط لبخند می زنن!!! ... بعدشم با یک " ایششششششششششششش" کشدار بلند می شن و روپوش تنشون میکنن!!! و در حین لباس پوشیدن غرهایشان را به گوشم می رسانند که جلسه ی اول است و این حرفها!!!... تا ساعت ده و نیم یکی یکی سر وکله شان پیدا می شود ...قاعدتا ساعت کلاسی نه و چهل دقیقه است!!!... موقع شنیدن قواعد کار آزمایشگاهی کلی غر می زنن و هر پنج دقیقه یکبار می گن که : استااااااااااااادددددددددد ما که کل هفته باید گزارشکار بنویسیمممممممممم!!!!... از این جو منفی خوشم نمی آد... مجبور میشم پیشنهاد بدهم که اگر کسی این شرایط را دوست ندارد می تواند کلاسش را عوض کند و شخصا حاضر هستم با مدیر گروهشان صحبت کنم!!!...وقتی یکی بخاطر دو صفحه ی گزارش کاری که نصفش جدول و محاسبات است کلاس چانه زنی راه انداخته است در سیستم کلاسی من نمی تواند چیزی یاد بگیرد!!!...در کلاسم دو تا خواهر هستند که منو به یاد دوست جان و خواهرشان می اندازند !!!... یکی از شاگردان ترم پیشم در درس معدنی یک هم حضور دارد...  آخرای کلاس شده و یکی دلش نمیخواهد با هیچکدام از بچه های کلاس هم گروه شود و با همه مشکل دارد!!!... اون یکی هنوز متوجه نشده که واقعا ما شیوه ی امتحانی مان چطوری است ... کلا به شوخی گفتیم که جزوه باز امتحان میگیریم!؟!! یا جدی بوده!!!...

سعی میکنم با حوصله به همه جواب بدهم ... ارزیابی اولیه ام نشان میدهد با دو تا کلاس کاملا متفاوت روبرو هستم و این میتونه برای من خیلی خوب باشه...لبخند

 

[ پنجشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ ] [ HODA ]

اولین جلسه ی کلاسی مون در مهرماه متفاوت تر از آن چیزی بود که تصورش را می کردم ... صبحش فکر کردم که خواب موندم و با هیجان از خواب پریدم ... بعدشم  این حالت بد را با سمفونی ظرف شستن پدرجان جشن گرفتیم!!!... حالا خوبه شونصد بار به ایشون گفتیم لطفا شما زحمت نکشید !!!... اما کو گوش شنوا!!!... پیاله و دیگ و بشقاب و قاشق بود که به هم می خورد!!!... وقت داشتم که دو سه ساعتی بخوابم اما تا چشمانم گرم خواب می شد یه اتفاق بامزه می افتاد!!!... یکی به اشتباه شماره ی تلفنم را می گرفت  و یا همسایه عزیز و گوگولی که کلا فول تایم مشغول قر دادن و آواز خواندن است این دفعه خودش را پرت می کرد روی زمین تا زلزله مصنوعی ایجاد کنه!!! ( خدا همه مریض ها را شفا عنایت کند!!!)...

مغزم داشت منفجر میشد... شدیدا به خواب احتیاج داشتم اما انگاری ابر و ماه و مه و خورشید و همسایه ها و بابا جان دست به دست هم داده بودند تا این خواب بر ما حرام شود!!!...

با همان حال و اوضاع راهی دانشگاه شدم ... اولین برخوردم در اتوبوس با یک خانم زیست شناس بود که فکر میکرد ترم اولی هستم و راه و چاه را نشانم داد!!!...

دومین برخوردم با مدیر گروه تربیت بدنی بود که با عصبانیت ازم پرسید لیست دانشجوها را برای چی باید به شما بدیم؟!!!... این درحالی بود که من خودم را معرفی کردم ولی ایشون باورشون نمیشد!!!... بعدشم تازه از من می پرسیدن بچه های تربیت بدنی برای چی شیمی دارن!!!؟!! انگاری تقصیر منه!!!

سومین برخورد با بچه های کلاسم بود که وقتی ازشون پرسیدم که اینجا کلاس شیمی است گفتند بله خیالت راحت باشه استاد نیومده!!!!...                               

چهارمین برخورد اتاق اساتید دانشکده ی انسانی بود که مسئول محترمش جلویم را گرفت و گفت ورود دانشجوها ممنوع است فقط اساتید!!!... این در حالی بود که کلی لیست اسامی دانشجوها عینهو نامه ی اعمال دستم بود...

برخوردی از نوع پنجم زمانی رخ داد که یک دانشجویی در اتاق اساتید علوم پایه از مسئول محترم می پرسید که استاد شیمی آمده و کلاس تشکیل میشه ؟!!!...ایشون میگفتند که نه من ندیدمشون ... حالا خوبه که هر دفعه باهاشون سلام و علیک دارم!!!... من هم که مثلا چشمانم را بسته بودم تا یه ذره استراحت داشته باشم شونصد متر پریدم و رفتم دفتر و حضورم را خدمتشون اعلام کردم تا به بچه ها اطلاع غلط ندهند!!!...

در این اوضاع قاطی فکر کن که شماره کلاس را اشتباهی شنیده باشی و به اشتباه سر یه کلاسی بری که خالی است!!!... بعد یهو حوصله ات سر بره و از بچه های کلاس مجاور بپرسی که شماها چرا استاد ندارین و بعد بهت بگن که استاد شیمی مان نیامده!!!!...

...

بچه های رشته ی تربیت بدنی که ترم اولی هم محسوب میشدند تقریبا همه آمده بودند ... کلاس خوبی داشتیم ... دو تا رزمی کار خانم ...دو تا والیبالیست ...چند تا فوتبالیست و یک علاقمند به پرورش اندام را کشف نمودیم!!!...

دانشجوهای زیست شناسی که نصف بیشترشون میکروبیولوژی بودند مجبور بودند شیمی دو را دوباره بگذرانن چرا که ترم قبل افتاده بودند!!!...به عبارتی همه یه جورایی دلخور بودند و از شیمی منزجر!!!... امیدوارم در ترم جاری این حس از بین بره و نمره های خوبی کسب کنند...

...

نمره های ارزشیابی ترم قبلم را گرفتم ... در مجموع خوب بود ... از بیست نمره، نوزده و خورده ای ...شاید بخاطر اینکه شاگردان خوبی داشتم ... به طور قطع اگر در پایان ترم هم کمی بیشتر تلاش میکردند و درست می نوشتن نمرات خوبی کسب میکردند... یک اشکال ارزشیابی به این شکل اینه که بعد از اعلام نتایج از دانشجوها خواسته میشه که درباره ی درسی که داشتند قضاوت کنند و همه ی ما می دانیم که این نوع قضاوت ممکنه یه ذره دارای اشکال باشه... چه بسا دانشجو در پایان ترم امتحانش را بد داده باشد و از طرفی از استادش توقع نمره ی بالا داشته باشد و این قضیه کمی قضاوتش را تحت الشعاع قرار دهد... هرچند که امیدوارم همه ی فرضیات من اشتباه باشد...

...

بین دو کلاسم سه ساعت وقت آزاد دارم... دیروز بخاطر سردردی که داشتم واقعا نتونستم مطالعه داشته باشم!!!! ... اما به نظرم در این زمان کارهای زیادی میتوانی انجام دهی... باید براش یه برنامه ریزی داشته باشم....

...

این هفته دو تا کلاس داشتم اما از هفته ی دیگر کلاسهای آزمایشگاه هم بهش اضافه می شود ... نوشته هزار و صد و یازدهم را که بر حسب تصادف چهار تا یک پشت سر هم قرار گرفتن را به دانشگاه اختصاص یافت... از پنجشنبه خودم هم  شاگرد خواهم شد...

[ سه‌شنبه ٦ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۱:٠٤ ‎ب.ظ ] [ HODA ]

بلاخره بعد از دو ترم بی خیالی از کلاس زبان امروز اولین جلسه ی کلاسمان برگزار شد!!!... کلا از کلاسهای اول صبح خوشم نمی آد ... یه جورایی روی اعصاب هستند!!!...به ویژه برای من که تا نیمه های شب مشغول خواندن کتابهای مختلف هستم!!!...ساعت چهار صبح تازه خوابم برد ... شش هم بیدار شدم ... اولش در حال استخاره بودم که برم یا نرم ...بعدشم که توی راه شونصدبار میخواستم برگردم و بخوابم!!!

در کل کلاس خوبی داشتیم ... به ویژه اینکه من از استادهایی که همه چیز را به صورت قاعده و فرمول درس می دن بیشتر خوشم می آد!!!...

...

در ذهن ناخودآگاه ما نقش بسته بود که جماعت دانشجوی این جور دانشگاهها از یک مهارت خاصی به نام زیاده خوانی یا همون خرخوانی خودمون بهره مند هستند و بنابراین نمرات خوبی خواهیم داشت... اما متاسفانه تا اینجا که تصحیح کردیم شاگردان برجسته ی کلاسمان که خراب کردن!!!...رسما در برگه راهپیمایی کردند!کلافه!...

 جالب اینکه نمونه ی همین سئوالها در حل تمرین های ما بوده و سرکلاس هم چندین بار حلشان کردیم و خودمون را خفه کردیم که ملت ما اینو توی امتحان می دیم!!!... اما همه فکر کردن که شوخی مان گرفته!!عینک!...

هر برگه ای که تصحیح میکنم کلی غر می زنم !!!... یک چرت و پرت هایی نوشتن که انگاری واسه اولین بار شیمی خوندن !!!... بعد می گن چرا برخی از اساتید سخت گیر و وحشتناک هستند ... ما که این ترم تلاش کردیم که بچه ها کمترین استرسی را تحمل نکنن حالا از فرط راحتی همه خراب کردن!!!.عصبانی..

شاگرد استرسی کلاسمان  نمره ی خوبی گرفت... با وجودی که ایشون کل ترم را سرکلاس ما نبودند و کمی مباحث کلاسمان با اون کلاسی ها متفاوت بود... خب البته تعجبی ندارد وقتی دانشجوی ما جزوه و مطالبی که ما سر کلاس تدریس کردیم نمی خواند و می رود جزوه ی ترم قبل فلان استاد را مطالعه می کند معلومه دیگه چی میشه!!!...

*ترم آینده اگر تدریس کنم حتما یک تست هوش از بچه های کلاسم خواهم گرفت!!!... حتما پیشنهاد خواهم کرد که یک عده تست شنوایی و بینایی بدهند شاید مشکلاتی داشته باشند و به دلیل سهل انگاری فراموش کرده باشند...

**تا اینجا که کسی نیافتاده اما راستش من خیلی انتظار داشتم ... یعنی اونجوری که کار کرده بودم تصور میکردم کلاسم از راندمان بهتری از نظر نمره برخوردار باشد...

*** می آموزیم که در کنار تدریس خوب لازم است یه ذره خشانت بار به نظر بیاییم !!!... اول ترم حال چند نفر را اخذ کنیم...و به ویژه یادمان نرود که  استفاده مکرر از جملات تهدید آمیز که آخرش به " می اندازم " ختم می شود!!!...حکم طلا را دارد!نیشخند!!..

[ پنجشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٩ ] [ ٧:۳٥ ‎ب.ظ ] [ HODA ]

بلاخره امتحان درس شیمی معدنی یک ما هم برگزار شد!!!... بدون مقدمه می رویم سر حواشی :

* یکی از شاگردانمان ما را در ایستگاه اتوبوس کشف کرد و تا خود دانشگاه همه ی اشکالاتش را رفع کرد!!!...

**ما را جلوی درب ورودی به دلیل نداشتن کارت ورود به جلسه امتحان توقیف کردند!!! ما هم جوگیر شدیم و با عصبانیت گفتیم : قراره امتحان بگیریم نه امتحان بدهیم!!!...

*** تا زمان امتحان فرصت داشتم که نمره های میان ترم بچه ها را بر اساس فعالیت های کلاسی و حل تمرین هایی که هر جلسه نمره داده بودم محاسبه کنم ...

*قبل از امتحان متوجه شدم شاگردانم را در دو تا کلاس پخش کرده بودند در صورتی که من 20 تا شاگرد بیشتر نداشتم ... شش تاشون را برده بودن یه کلاس دیگه ... اینجا بود که رگ معلمی مان قلمبه شد و یه راست رفتیم دفتر رئیس دانشکده ی علوم و از ایشون مجوز گرفتیم که همه ی بچه ها یه جا امتحان بدن!!!...

آقای رئیس : ما برای جلوگیری از تقلب بچه های شیمی و زیست را با هم قاطی کردیم...

من : کسی که بخواد تقلب کنه هر جا باشه این امکان براش فراهم است ... اجازه بدین دانشجوهای یک کلاس کنار هم باشن ... ضمنا من شخصا نظارت می کنم !!!

** اولین شاگرد حواسپرت مان که کل ترم را رفته بود یه کلاس دیگه شیمی معدنی خونده بود با استرسش ما را خفه کرد!!!... حتی سر امتحان هم میخواست بره با اون کلاسی ها امتحان بدهد ... آخرش مجبور شدم وقتی برگه ها را جلوی رویش گذاشتم دلداری اش بدم و با نشان دادن سئوالها و اینکه مباحث هیچ فرقی نداره اون اعتماد به نفس نداشته اش را احیا کنیم!!!...خدائیش این پسرا استرس شون هم خیلی بامزه و خنده داره!!!... چون آقا بعد از اینکه روی سئوالها متمرکز شد جوری می نوشت که باعث تعجب بقیه شده بود...

*** ما در برگه ی امتحانی مان جدول تناوبی را گذاشته بودیم ... جالب اینکه ملت هم با بی دقتی تمام از  این جدول استفاده می کردند...

** برگه ی تقلب کوچکی که  یکی از دانشجوها موقع سئوال پرسیدن و توضیح راه حلش ،همراه خودش آورده بود تصادفا توسط ما رویت شد... بیچاره مات و مبهوت مانده بود ...

عکس العمل ما : این سوتی ها چیه که جلوی استادتون می دین!!! زود باش جمعش کن به دردت نمی خوره!!

- سرکلاس امتحان معدنی یک وقتی استادمون برگه ی تقلب یکی از بچه ها را گرفت و با عصبانیت از کلاس بیرونش کرد خیلی از بچه های کلاس نتوانستند امتحان بدهند و با برگه سفید از امتحان آمدند بیرون !!! ضمن اینکه اگر استاد فقط برگه تقلب اون فرد را می گرفت و اجازه می داد به بقیه سئوالات جواب بدهد شاید تمرکز موجود در جلسه امتحان از بین نمی رفت!!!...من فکر می کنم آدم هایی که اعتماد به نفس بسیار کمی دارند و کلا ضعیف هستند بیشتر علاقمند به تقلب هستند !!! آدمهایی که توانمندی شان را دست کم می گیرند و بهتره ما بهشون کمک کنیم که بفهمند که چقدر می تونن کارایی داشته باشند... این دانشجوی ما هم برگه اش را توی جیبش گذاشت و همه ی برگه اش را خودش نوشت!!!...

 

*امتحان یک جلسه ی آموزشی است ... بغیر از نمره خاطره ی شیطنت هایمان و رفتارهای اساتید در ذهنمان خواهد ماند ... چه بسا یک رفتار درست و سنجیده در امتحان اثری به مراتب بیشتر از شانزده جلسه درسی داشته باشد!!!... من به شخصه هیچوقت  روحیه شاد و خندان استاد معادلاتمان را سر جلسه ی امتحان فراموش نکرده ام ... دیروز سعی کردم مثل استاد معادلاتمان شاد باشم... دانشجویانم همه راضی از سر جلسه خارج شدن حتی آن آقای استرسی ... این برای من خیلی خوب بود...

 

[ سه‌شنبه ۸ تیر ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ] [ HODA ]

خیلی به مرز بندی هایی که بین افراد می شود علاقمند نیستم اما متن جالب و مختصر یکی از دوستان عزیزم مرا وا داشت که نظرم را برایش مکتوب کنم  و جوابی که گرفتم درست همان مرز بندی ها بود که پسرا چنین هستند و دخترا فلان!!!... البته این دوست جان ما هیچوقت از این عادتها نداشته که قضاوت هایش بر اساس جنسیت آدم ها باشد احتمالا خیلی دل پری داشته که چنین جوابی داده و برای من قابل درک بود !!!...

اینو اینجا نوشتم که از یک منظر دیگری به این قضیه بپردازم و بگم خیلی راحته بی وفایی ها و رفتارهای غلط دیگران را به پای جنسیتشان بنویسیم  و ازش یک قانون کلی بسازیم ... اینکه یک عده در خانواده شان درست تربیت نشده اند و مفاهیم عمیق احساس و احترام به دیگران و از هم مهمتر مسئولیت پذیر بودن در مقابل یک رابطه را یاد نگرفته اند ربطی به جنسیت شان ندارد ... خب البته جنبه خوب و امیدوارانه اش اینه که اجتماع به این افراد چیزهایی را یاد بدهد که خانواده از آنها دریغ کرده است که متاسفانه اینجوری نیست ... به نظرم این در حیطه ی دانش ما نیست که این رفتارهای غلط را تعمیم دهیم !!!... 

به ویژه وقتی بخواهیم به استنادهای تاریخی هم رجوع کنیم به قصه ی بی وفایی معشوق را که با تقریب نود درصدی توسط عناصر ذکور نگاشته شده بر می خوریم و ماجرا کمی پیچیده تر می شود !!!... البته به نظر من در این زمینه معشوق از درایت بیشتری نسبت به عاشق برخوردار بوده است که کولی بازی در نیاورده و عینهو آدم با غم  و رنج احتمالی ناشی از این جدایی کنار آمده است !!!...

اگر توسط جناب مهندس وکیل مدافع جماعت ذکور متهم به قضاوت غلط نشوم باید این را هم بگویم که اگر از دیدگاه همان عاشق توصیفات معشوق را بررسی کنیم چیزی جز قد و بالا و توصیفهای ظاهری معشوق دستگیرمان نمی شود که البته و صد البته این ظلم بزرگی است به یک انسان!!!... البته در اینجا می خوام بگم که در این مورد جنسیت خیلی مهم نیست چون ممکنه زن ها هم از این توصیفات خفن داشته باشن اما در نهایتش یک فایل ضمیمه از ویژگی های فکری و عملی و عقلانی فرد موردنظرشان در کنار حرفهایشان قرار می دهند!!!...شایدم یکی از دلایلی که زن ها در طول تاریخ زیاد معشوق شان را توصیف نکردن بخاطر نوع دیدگاه وسیعی باشد که داشته اند.. شاید ابروهای عین کمون و صورت مهتابی و چشمان زیبا و موهای مجعد برای یک عده کافی باشد که آن را لذت عشق بنامند ... اما قطعا این نظریه طرفداران خاص خودش را دارد و مربوط به همه نیست!!!...

می خوام بگم نمی شه وقتی یکی به اندازه کافی دوستمان نداشت و بی وفایی کرد به پای همه ی مردها و زن های دیگر دنیا بنویسیم و بگوییم همه اینجوری هستند !!!... شاید اون یک فرد به اون درجه از شعور و معرفت در عشق و دوست داشتن نرسیده !!! شاید کلا درک درستی از این واژه نداشته !!! شاید هم مفاهیم و تعاریفی که داشته با تعاریف ما متفاوت بوده است و کلا انتخاب ما انتخابی درست نبوده باشد!!!... شاید هم ما آدم مناسبی برای اون فرد نبوده باشیم ... مجموعه ای از این شاید ها وجود دارد که با اندکی تامل می توانیم قضاوت درستی داشته باشیم...

مهمه که چقدر اون فرد برای ما مهم بوده است ... چقدر دوستش داشتیم ... این عشق شاید بتواند برای ما یک تجربه ی خوب باشد ... ممکنه خیلی وقتا خاطره ای محو از اون فرد ذهنمان را درگیر کند ... اینا شاید وجود داشته باشد ... هر چند که من واقعا دانش اینو ندارم که بگم نشانه سلامت یا بیماری است !!!... اما این باور عامیانه که در فرهنگ ما رواج دارد که اشتباه یک فرد را به پای یک گروه بزرگ بنویسیم را لطفا ترک کنیم!!!... اشکالات هر فردی مربوط به خودش است !!!...

...

حل تمرین های کلاس را به یکی از پسرها دادم که برای همه تکثیر کند ... آقا هم برگه ها را به یکی از خانم های کلاس داده بود ... بچه ها هم سرگردان پیش من آمدن که خانمه برگه ها را برداشته و برده و نسخه ی دیگری از من می خواستند!!!... ازش می پرسم خانمه چه شکلیه!!... می گه استاد نمی دونم !!!... چشماش زرد بود !!!... قدش کوتاه بود!!!... بهش میگم یعنی یرقان داشت؟!!! که چشماش زرد بود ؟!!... حالا هر چی من و بقیه دخترا فکر میکنیم به نتیجه نرسیدیم که این موجود چشم زرد کجا بود !!!... ضمن اینکه همه شاگردام هم قد کوتاه هستند!!!...آخرش یه خانم با موهای زرد رویت شد که یک کفش پاشنه سه سانتی پوشیده بود !!!... ( اینم از توصیفات مبسوط  !!!!)نیشخند

[ دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱:٤٢ ‎ب.ظ ] [ HODA ]

این دو روز را باید روزهایی که هدا پر کار می شود نامید ... از صبح علی طلوع با کامی جان مشغول تایپ کردن بودیم تا شب !!!... وقت های بیکاری هم جواب تمرین هایی که سر کلاس داده بودیم را می نوشتیم !!!...

این دو روز عینهو دریای الکترونی هر چی کتاب شیمی معدنی بود را روی میزمان قرار داده بودیم !!شده بودیم عینهو روزهای دانشجویی مان که وقت امتحان فیلمان یاد هندوستان می کرد و ویرمان می گرفت که در هر درسی چند تا کتاب اضافه تر بخوانیم!!لبخند!...  

و بلاخره این دو روز را باید روزهای کریستالوگرافی نامید !!! ( حالا عینهو با جنبه ها کامنت نزارین عشق اول و آخرمونه!!! آدم حس تهوع بهش دست می ده از این تعارفاتی که ما هر روزه به خورد هم دیگه می دهیم !چشمک!) ... ما شیمیست ها به ویژه از نوع معدنی اش کارمون حساب و کتاب داره ( بهللللللللله ... قابل توجه شیمی فیزیکی ها که هی می گن ما محاسبات داریم!عینک!!) ... همین جوری نیست شما یه بلور خوشگل توی طبیعت ببینی ما هم ببینیم و با خیالی آسوده از کنارش رد بشیم و احیانا یه ذره قربون صدقه ی رنگ و روش بریم!!!... نخیر!!! ما می اندیشیم که این از چه عناصری ساخته شده است !!!...  

کلا همین جوری خوش می گذره ... مثلا شما خاک زرد می بینی حدس می زنی اکسید آهن داره !!!... از همه مهمتر ما معدنی ها هم کوانتوم می خوانیم و دوست می داریم ... هم شیمی آلی از نوع پیشرفته اش می خوانیم و با آلکن و آلکان و آلکین و پلیمر ها سروکار داریم و تازشم می دونیم SN1 و SN2 چیه !!!از قر و قمیش های رادیکال ها هم آگاهیم !!!... از همه مهمتر باید یه ذره هم با دستگاههای آنالیز آشنا باشیم... حالا زمین شناسی و ریاضیات و فیزیک را ننوشتم که ریا بشه!!!... اونوقت من نمی دونم چرا همه فکر میکنند ما خاک بازی می کنیم؟!!!عصبانی...  

فردا قصد دارم درباره ی نیمه رساناها یا همون Semiconductor توضیح بدم ... فکر میکنید فقط ورزشکارها دوپینگ می کنند این نیمه رساناها هم از این کارها می کنند ... اونم از نوع خفن !!!... اصولا لهجه ی ما سر کلاس انجیلیسی یا همون انگلیسی است ... البته به قول دوست جانمان translation همزمان داریم !!! حالا چرا به قول دوست جانمان چون ایشان از وقتی که رفتند کلاس زبان فارسی صحبت کردن یادشون رفته !!!... چه عذابی کشیدن از دست ما این بچه های " هاش دو اُ " یا همان " اچ تو اُ" خودمان (H2O)!!! که غیر شیمیستی اش می شه آب !!!...

آخرین جلسه کلاس را می خواهیم خوش باشیم به ویژه که باید سئوالات امتحانی را قبل از کلاس تحویل بدهیم و سئوالاتی طرح کرده ایم باقلوا!!!... از اون سئوالات ترکیبی که خودمان عاشقش هستیم !!!... البته اصلا سخت نیستند یه ذره سلولهای خاکستری مغز را ورزش می دن و مهمتر از همه اینه که مشابه شان را سر کلاس حل کرده ایم !!!...حالا به قول معروف هیبریدشان کردیم تا یک امتحان استاندارد در بیاد!!!...

**

ما یک سی دی گلچین از آثار خوانندگان مصری برای پدرجانمان رایت کردیم ... ایشان هم به همه دوستانشان پز این سی دی را داده اند ... حالا ما باید چندین سی دی دیگر برای رفقای پدرجان رایت کنیم که یکی شان با صدای این خواننده می خوابه ...یکی شون بیدار می شه ...یکی شون گریه می کنه !!! ... خلاصه گلچینی از دلایل است این سی دی خاطره انگیز ... نمی دونم وقتی ما هم پیر شویم کدام ترانه می تواند امروزمان را یادآوری کند!!!؟!!!

**

اصولا هیچ چیز به اندازه تماشای انیمیشن نمی تونه حال منو خوب کنه !!!... یه مدت برنامه ریزی کرده بودم هر روز فوتبالیست ها را ببینم !!!... شده بودم سوژه ملت !!!... حالا هم میخوام به عنوان جایزه برای خودم سری جدید مجموعه شرک را بگیرم!!!... پسر خاله جان وقتی کوچک بودند همپای خوبی برای تماشا کردن این مجموعه ها بودند اما حالا بچه به یک نوجوان تبدیل شده و حوصله نداره!!!...اگر انیمیشن خوبی سراغ دارید لطفا معرفی کنید ...

[ سه‌شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ] [ HODA ]

این ترم دو جلسه ی فوق العاده واسه دانشجو ها گذاشتم ... حدودا هشت فصل باید درس می دادم یعنی دو تا کتاب !!!... حالا فقط یک فصل مانده !!!... خودم از کوتاه بودن ترم راضی نیستم ... یعنی یه جورایی به نظرم کیفیت کار را کم می کند ... هر چند که من سعی کردم تند تند درس ندم... یکی دو بخش را به صورت جزوه در آوردم ... یعنی لازم بود ... یک فصل را که درس دادم و با دادن جزوه اش یک نظمی به گفته هایم دادم فصل دوم را هم درس ندادم فقط به صورت خلاصه وار یه چیزایی گفتم !!!...

به این ها حل تمرین ها را هم اضافه کن که در برنامه ی درسی اصلا ساعتی برای حل تمرین گنجانده نشده بود!!!... حل سئوالاتی که در طول ترم به صورت تکلیف داده بودم را باید به بچه ها می دادم !!!...

به نظرم وقتی کار خوبی را می بینیم باید تشکر کنیم ...این ترم دانشجوهای آزمایشگاه در حد خودشان خوب بودند... نواقصی هم که وجود داشت کاملا طبیعی بود ... پنجشنبه وقتی یکی از اساتید معدنی را دیدم لازم دیدم ازش تشکر کنم ... تدریس خوب کمک کرده بود تا سر واحد آزمایشگاه کلاس پویایی داشته باشیم... میخواستم یادم بماند که خیلی وقتا آدم ها تکمیل کننده ی کار همدیگه هستند ... آخر انرژی مثبت !!!...

...

از وقتی آقای آموزش و پرورش مدرسه ها را تعطیل کرده به ما که خیلی خوش می گذرد ... مادرجان تمام وقت در منزل هستند ... هر چند که ما مدتی است دست پخت شان را فراموش کرده ایم ... یه جورایی معده مان شگفت زده شده است !!!... حالا من و حمید در مرخصی به سر می بریم!!!... همین جا از آقای آموزش و پرورش تشکر میکنیم !!!... فقط خواهشا یک بخشنامه ای چیزی صادر کنید که معلم ها اینقده موقع پخت غذا از خودشان خلاقیت نشون ندن !!!... چون اینجوری ما توفیق رژیم اجباری پیدا خواهیم کرد!!!...

...

پیامک زده بودند که طرح تعویض سیم کارت های عتیقه به صورت کاملا رایگان !!! ما هم که آخر قانون مداری هستیم رفتیم که سیم کارت عتیقه مان که از اون گرون تومانی ها بود را تعویض کنیم !!!... آقای مخابرات منطقه مان گفتند بزارین خودش بسوزد چرا می خواین پنج هزار تومان برای تعویض سیم کارتتان هزینه کنید!!؟؟!... من موندم پس چرا پیامک های تشویش اذهان می فرستند ؟!!! اینا جرم نیست ؟!!!...

...

کامی جان از وقتی متوجه شده که قراره سرش هوو بیاریم دچار تشنج شده !!!... مثل این سکته ای ها هی میره ما هی احیاش میکنیم!!!...دیروز موس اش را نابود کرده بود !!!... اما نمی داند که وقتی ما تصمیم بگیریم هوو بیاریم یعنی اینکارو می کنیم !!! ... کلا استطاعتش را داریم عدالتش را هم پیدا می کنیم ... پس مشکلی نیست ...فقط نمی دونم چرا این کامپیوتر خنگ ما اینو نمی فهمه!!!؟!!...تازشم نسوان کلا موجودات عادلی هستند !!! ... عادلتر از بعضی ها !!!... امروز یه چیز جالب شنیدم اینکه در یک تحقیق در انگلستان ثابت شده بود مردها بیشتر از زن ها دروغ می گویند و تازه برای توجیه این سوتی بزرگ!!! می گفتند مردها دروغ مصلحتی زیاد می گن!!! بدون تحقیق هم کاملا واضح و مبرهن بود !!!... تازشم نیازی نبود که توجیه بشه ...بعدشم این انگلیسی های استعمار پیر سوسول چه دروغ های مسخره ای میگفتند مثلا من زیاد ننوشیدم ... یا نمی دونم مشکلی نیست و از این حرفها ...یکی نبود بهشون بگه می مردین عینهو آدم کامل جواب می دادین تا توی آمارگیری اینا به عنوان دروغ واستون ثبت نمی شد!لبخند!!  البته فکر کنم اگه در کشور ما این آمارگیری انجام میشد احتمالا همه ی دانشمندان را شگفت زده می کرد!!!.. وکلا ممکن بود یک رکورد دیگه از خودمان به یادگار بگذاریم!!! ...به ویژه از نظر نوع دروغ!!! چرا که واقعا ما در خلاقیت حرف نداریم !!! دروغهایی میگیم بالدار !!! یه مرحله بالاتر از شاخدار!!نیشخند!   بعضی هامون  هم عینهو آب خوردن دروغ می گوییم تازه اصلا هم خجالت نمی کشیم و کلا وجدانمان را به مرخصی استعلاجی فرستادیم!!!... مساله ی دیگه اینه که دروغ مصلحتی دیگه چه صیغه ای است ؟!!!...از همه ی اینها مهمتر اینکه ما به خاطر باورهای دینی که در مملکتمان داریم کلا نباید دروغ بگیم و دروغ یک گناه بزرگ محسوب میشود اما متاسفانه می بینیم که این دروغگویی در بعضی جاها به صورت فرهنگ در اومده !!! به نظر من بهتر است آدم سکوت کند تا دروغ بگوید!!!  

...

به یکی دو روز استراحت مطلق احتیاج داشتم ... به سیاه کردن کاغذها... به تمام کردن کتاب های نیمه خوانده و شروع کتاب های جدید...

وقتی کلاس چهارم ابتدایی بودم دخترعمه جانم یک دفترچه خاطرات قفل دار معطر بهم هدیه داد ...دوست داشتم دوستانم برایم چند خطی به یادگار بنویسند ... تا سالها همین جوری بود ... هر کسی هر چه دلش می خواست می نوشت ... معلم هایم... دوستانم ...

از آنجایی که من کلا خیلی وسایلم را خوب نگه می دارم این دفترچه فرم اولش را دارد !!!... دفترچه ی خاطراتی که هیچ خاطره ای درش ثبت نشده است!!!... تصمیم گرفتم شبیه دفترچه خاطراتش کنم ...

 

 

 

[ یکشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ٧:٤٠ ‎ب.ظ ] [ HODA ]

این هفته در نوع خودش شاهکار بود !!!... کلاس آزمایشگاهمون تمام شد ... دو تا از شاگردامون که واسه خودشون رفته بودند تعطیلات !!!... منم در نهایت خونسردی بهشون گفتم نمره ی آزمایش را صفر می گیرید به همین راحتی!!!...اما کلا ترم باحالی بود ... هر آتیشی دلمون خواست سوزاندیم!!!... حالا هم می خواهیم امتحان بگیریم... جالبه وقتی اسم امتحان می آد شاگردامون به جای اداهای استرس آور ...میزنن زیر خنده!!!... نمی دونم ما اینا رو دیوانه کردیم !!! یا به اینا خیلی خوش گذشته !؟!!!...

برخی از مباحثی که نباید سر کلاس بگم را به صورت جزوه در آوردم و به بچه ها خواهم داد !!!... جزوه نویسی با اعمال شاقه !!! در این تعطیلات پر برکت که آقای آموزش و پرورش برای ما گذاشته بود هر روزمان پر برکت بود!!! یه روزش خانه مان را تکاندیم !!! یک روز نخود فرنگی پاک کردیم !!! یه روز دیگه اش هم تا آخر شب مشغول ادیت کردن سئوالات و غر زدن بودیم که چرا اینقده به این گوگولی ها رو می دهید!؟؟!!...به همین دلیل مجبور شدم کار خودم را یه روزه انجام بدم ... همین امر باعث شد چهارشنبه مان واسه خودش چهارشنبه ای شود!!!...

شب تا صبح که از زور تب و کوفتگی عضلات نخوابیدیم ... صبح هم عینهو جنازه ها شده بودیم ، سردرد بدی داشتم و فشار خونم هم شدیدا پایین بود !!!... اما از رو نرفتم!!!...جوری که آقای پدر مجبور شدند ما را به دانشگاه برسانند تا نشان دهیم که در راه علم باید خفه شد!!!... هر کی وارد کلاس می شد و قیافه ی تابه تای منو می دید متوجه میشد که در حال موت یه چرت و پرتی می گوییم!!! ... وقتی دانشجو بودم اینقده از این استادای خفن که موقع بیماری هم دست از درس دادن بر نمی داشتند بدم می اومد!!!... حالا خودم شده بودم یکی از اونا!!!...

فعلا زنده ام ... راستش در چنین مواقعی واقعا خدا را شکر میکنم که مامان و بابا در کنارم هستند!!!... در مواقع بیماری واقعا به حمایت و کمک یکی احتیاج داری !!!... به نظرم هیچکسی به اندازه ی پدر و مادر نمیتونه به آدم آرامش بده... امروز به این فکر کردم اگه من یک مادر بودم و بچه ام مریض بود احتمالا خودم زودتر از بچه به لقاءالله پیوسته بودم!!!...

...

حالا که ترم داره تموم میشه بیشتر احساس میکنم که دلم می خواد بازم فرصت تدریس داشته باشم!!! همیشه تجربه های اول بی نقص نخواهد بود !!!... امیدوارم ادامه داشته باشد ... اما اینبار با کمترین اشتباهات !!!...

 

[ چهارشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ٩:٥٦ ‎ب.ظ ] [ HODA ]

به صورت تصادفی چند تا آهنگ ازش دانلود می کنم ... با کنجکاوی تمام به محض تمام شدن آهنگ ها سریع گوش میدهم ... چشمام را می بندم ... خاطرات کودکی ام مقابل چشمانم رژه می روند ... نمی فهمیدم چی میخواند... واسه اینکه به زبان عربی بود ... تقریبا همه ی فامیل این ترانه ها را دوست دارند ... شاید بخاطر حزنش و شایدم واسه اینکه بین عرب زبان ها بزرگ شده اند و تا حدی واژه ها برایشان آشنا است ... حالا به مدد نت معانی روبرویم است ... از عشق می خواند ... حالا جملاتی که در بچگی بدون هیچ احساسی فقط تکرارشان می کردم و یه جایی توی ذهنم جا خوش کرده بود معنا می یابد!!!...

بابا جان قصد داشتند ترانه های ام کلثوم خواننده ی معروف مصری را روی سی دی داشته باشند ... دلم میخواست خوشحالشان کنم ... برایشان دانلود کردم ...با شنیدن دوباره اش آدم هایی را به خاطر آوردم که حالا خاطره شده اند... دلم گرفت... افزایش سن با همه جذابیتش این درد را با خودش دارد ... دنیا کم کم از آدمهایی که می شناختی تهی می شود !!! آدمهای دیگه جای قبلی ها را می گیرند ... هر چند که خاطره ی قبلی ها یه جایی توی ذهنت بایگانی خواهد شد ...

باید طیف سنجی درس بدم ... نمودارهای تانابه و سوگانو را نگاه می کنم نمی فهمم!!!... سعی میکنم اول نمودارهای ارگل را ببینم شاید یه چیزی یادم بیاد اما یادم نمی آد!!!... میرم دنبال انتقالات ... انگاری یخ مغزم داره کم کم آب می شه!!!charge transfer واسم آشنا است!!!... حالا یادم می آد این عناصر واسطه تابع حزب باد هستن!!! در هر محیطی که قرار بگیرن یه ادایی دارند!!!...high spin و low spin!!!!...

حالا می دانم چه باید بگویم!!!... آخرین جلسه ی آزمایشگاهمان فردا است ... امیدوارم همه چیز خوب پیش برود!!!...

...

 

 

 

[ شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ٩:۳٦ ‎ب.ظ ] [ HODA ]

قیافه اش شده بود عینهو گچ ...سفید... مثل روزهای خودم که حس و حال امتحان دادن نداشتم اما محکوم به امتحان دادن بودم!!!... حالا جاهامون عوض شده بود قرار بود که ازش امتحان بگیرم !!!...خیلی بد است که بتونی احساسات طرف مقابلت را حدس بزنی !!! ... اصلا این امتحان چیه که ما یکی رو شبیه گچ کنیم؟!!!...

امتحان نگرفتم...به همین راحتی ... گفتم هر وقت حالت خوب شد بیا ... باورش نشد ...فکر کرد باهاش شوخی کردم ... گفت دوستش صبح بهش توصیه کرده نذر کنه واسه اینکه امروز ازش امتحان نگیرم !!!... گفتم لازم نبود نذر کنی می اومدی به خودم می گفتی!!!...

میدونم که استاد خوبی نمی شم استثنائات که توی رشته مون کم نیست یه جوری به روش کارم سرایت کرده است... چپ و راست استثنا قائل میشویم !!!...یه جورایی فکر کردم چرا ما همه سعی میکنیم شبیه هم بشیم... شبیه بقیه استادا فرت و فرت امتحان بگیریم ... با قیافه جدی به همه نشون بدیم که تصمیممون عوض نمی شه و اینو به عنوان باحالی فرض کنیم!!!...

از بلورهای سنتز شده بچه ها طیف گرفتم ... آخرین بخش کارم را در دانشگاه خودمان تمام کردم تا بلکه رضایت استاد جلب شود و قال قضیه مقاله کنده شود فکر کنم به اندازه دو تا پایان نامه واسش کار کردم اما هنوزم راضی نیست!!!... دوست جان هر چی کامپیوتر در آزمایشگاه بود بعلاوه کامی جان خودش را درگیر دانلود فیلم کرده بود به این ترتیب ما نتونستیم حتی یک مقاله مطالعه کنیم !!! ( عینهو تماشاگرنماها !!!) ...اونقدر غرق دانلود کردن بود که نتونستیم یه بخش از طیف هایمان را ازش بگیریم!!!...هنوزم این عادت مسخره مان از بین نرفته که وقتی در آزمایشگاه هستیم شلوغ بازی در نیاریم!!!... تمرکز بقیه را هم از بین بردیم !!!...

در اتوبوس گزارش کار آزمایشگاه تصحیح می کنیم و نامه ی فدایت شوم زیر هر گزارش می نویسیم!!!... در مترو برگه تصحیح می کنیم و حرص می خوریم ... در اتاق اساتید تمرین های جلسه ی قبل کلاسمان را چک میکنیم و برای بچه ها علامت های خوشگل می گذاریم!!!... کتاب معدنی یک را لحظه ای از خودمان جدا نمی کنیم یه جورایی شده بچه مون... مقاله های فوتوکاتالیزور هم همین طور ... هر وقت از اون یکی خسته میشیم دست به دامن این یکی میشیم...یه جورایی از این روند خوشم نمی آد... احساس میکنم در یک تکرار مسخره گیر کردم ... دلم موضوع جدید می خواد ... مطالعات جدید ...

...

دلم نمی خواد بپذیرم که احساسم درست است ... گاهی وقتا مقاومت کردن در برابر آنچه حقیقت است جز رنج و درد دستاوردی ندارد...میدونی اگر بپذیرم خیلی از باورهایم ترک برمیدارد ...باورهایی که از یک آشنایی ساخته ام...

بعد چاره ای نیست ...هر چه که مربوط به این قضیه است باید فراموش شود ... میدونم یکی میخواد بهم ثابت کنه که هر چی گفته بود و هر چی از خودش ساخته یه دروغ بیش نبوده ... دانستن این یکی مثل تیر خلاص می مونه...

حالا دارم کم کم باور میکنم ...

باور میکنم که گاهی وقتا به حرفهایی اعتماد میکنیم که مبنای درستی ندارند و تنها برخاسته از یک قلیان احساسی دروغ است ...

باور میکنم که دروغگوی خوبی نبود ....

باور میکنم که گاهی وقتا دلمان میخواد به دروغ هایمان اعتماد کنیم... میخواهیم اشتباه را بر فرض آگاهی مان از اشتباه بودنش خود تجربه کنیم...

من همه ی این باورهای تلخ را که مثل خنجر توی قلبم فرو می رود باور میکنم...

میل عجیبی به شروعی دوباره دارم ... باید از اول شروع کنم ... این تجربیات می تواند سرمایه های خوبی برای آغازی دوباره باشد... یه اتفاق خوبی افتاده...دیگه از عواملی که باعث رنجم میشود ناراحت نیستم ... دارم یاد می گیرم سپاسگذار وقایع تلخ و شیرین اطرافم باشم... سخته اما شدنی است... شاید واسه اینکه با هر زمین خوردنی تلاش میکنیم با قدرت بیشتری بلند شویم و قدم هایمان محکم تر میشود...

به همین دلیل :

بخاطر همه چیز متشکرم ...بخاطر طوفان ها و موج های سهمگین که زندگی مان را از روال عادی خارج می شود ...بخاطر روزهای کسل کننده ی تکرار ناشدنی مان ... بخاطر دلتنگی ها...عشق ها ... خوشحالی ها ... اشک هایمان ... بخاطر حضور کسانی که دوستشان داریم و نداریم...

شاید اگر این چیزها نبود داستان زندگی مان اینقدر هیجان انگیز و جذاب نبود ...

الهی شکر...

...

[ چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ] [ HODA ]

هفته ی نسبتا شلوغی داشتم ... تقریبا همه روزهایم پر بود از کار و فعالیت ... بعد از مدتها تونستم به دانشگاه خودمان بروم... تجدید خاطره ی خوبی بود ... هر چند که ما تا اسم دانشگاهمان می آید دچار تپش قلب می شویم!!!... از بس که بهش علاقه داریم!!!...استاد جان را هم دیدیم ... خوشبختانه قراره امسال با همت مضاعفشان و تلاش مضاعف ما بلاخره طلسم شکسته بشه و ما هم صاحب مقاله بین المللی بشویم!!!... ضمن اینکه طبق معمول این سالها شکلات سوغاتی خانم دکتر از فرنگ را هم نوش جان نمودیم!!!... هرچند که شاگرد جدید ایشون که از قضا داره روی بخش دیگری از پایان نامه ما کار میکنه یکی از تست های ما را نابود کرد!!!...

شاگرد وظیفه شناس هم در دانشکده رویت شد البته ما که با قابلیت هایشان از قدیم آشنایی داشتیم به خصوص متلک های بی مزه شان!!!... بد نیست با گذر سالها یه ذره در رفتارمون تجدید نظر کنیم و از یه سری عادت های بد دست برداریم !!! این تنها پیام اخلاقی بود که به نظرم رسید!!!...

...

مادربزرگ آقای کارهای سخت آزمایشگاهمون به رحمت ایزدی پیوست و یکشنبه ای خانم ها همه ی کارها را انجام دادن!!!...به ما هم توصیه شد برای بلورگیری محلول هایمان را داخل آون بگذاریم!!!... نمی خواد داخل بشر بگذاریم یکی دو روز بماند چون بشر ندارن!!! کریستالیزور را هم نمی شناسن!!!... زمان آزمایش ما هم یکساعت است و لطف میکنند می گذارند نیم ساعت اضافه تر بمانیم!!!... این زمانی که برای آزمایشگاه اختصاص دادن بعضا برای سنتز صرف می شود و بعد از ساعت کلاسی ما تا شب آزمایشگاه پر است و بچه ها اجازه ندارن بیان و محلول هایشان را چک کنند!!!... واسه همین من روز اول خواهش کردم برای هر کدام از گروه های ما یک بشر صد سی سی بزارن کنار !!!... حالا چون گروههای دیگر آزمایشگاه وسایلشان را شکستند گروه های ما باید جواب بدن!!!...

این هم نوع دیگری از آموزش است که دارم تازه باهاش آشنا می شم!!!... در هر صورت قرار شد در هفته جاری یک امتحان برگزار کنیم که open book باشد تا من هر چی دلم بخواد سئوال بدم!!!...

...

حالا هر وقت که در دانشگاه رویت می شوم بچه ها سئوالات مختلفی را آماده می کنند که ازم بپرسند این خیلی خوبه چون مجبورم بیشتر مطالعه کنم ... چهارشنبه یکی از بچه ها سوالات یکی دیگر از اساتید آزمایشگاه را آورده بود که بیشتر مربوط به بخش طیف سنجی بود !!!فرکانس های کششی کلیه ترکیبات کمپلکسی که سنتز کرده بودند را خواسته بود و تعریف چند تکنیک طیف سنجی !!!... به قول دانشجوی من: رقیب شما سئوالات خفن داده!!!...ما متوجه شدیم رقیب ما خفن تر از ما هستند !!! چون ما خودمان اینا رو پیدا میکنیم و به بچه ها می دیم و ایشان دانشجو ها را دنبال نخود سیاه می فرستند!!!...البته شایدم بخاطر اینه که دوتامون برداشت متفاوتی داریم وقتی دانشجوها آزمایشگاه را هم نیاز بر می دارند اگر قراره که بیشتر از حد کتاب معدنی سئوال بدی باید قبلش براشون موضوع را باز کنی ... نه اینکه اول مجبورشون کنی که درباره ی چیزی سرچ کنند که خودشون نمی دونن اصلا چیه خوردنی است ؟!!! ... زنده است ؟!!!... به چه دردی می خوره!!!...و این سرچ وقتی که نمی دونن کدوم بخش به درد کارشون می خوره چه فایده ای داره؟!!!...

...

بعضی وقتا همه چیز خوبه ...شاید بهتر از اونچه که تصورش را می کردی خوب ... اما یهو به سرت می زنه که این ماکت خوبی را که اذیتت می کنه رها کنی ... اونوقت ممکنه دچار حساسیت هم بشی ...شروع کنی به مصور کردن خاطرات قشنگ... به جا گذاشتن رد واثری از خوبی...

اونوقت ممکنه تصمیم بگیری که بقیه را دچار تناقض کنی !!!... افکارشون را به چالش بکشونی ... مجبورشون کنی که باهات اتمام حجت کنند که از ما گفتن بود !!!... و تو ... در این صحنه ی بی نقصی که برنامه ریزی کردی به تماشای واکنش آدمها بنشینی...

چی می گم !!!... تصمیم گرفتم دوباره به پیله ی تنهایی هایم پناهنده بشم... یک تابلوی ورود ممنوع را بر سردرش بزنم ... همه ی چیزهای تصنعی و حال بهم زن را فراموش کنم ... یادم برود که فکر بقیه را خوندم!!!...

وقتی یک فصل را تمام می کنی ... باید بررسی اش کنی!!!... حالا می توانی درباره اش حرف بزنی ... و بنویسی که :

نگران نباش...

من که کاری نکردم...

فقط میان بزم شاهکاری که تدارک دیده بودی فکرت را خوندم!!!!...

شاید بهتر باشه اگر بخواهیم کسی را سرکار بگذاریم یه ذره از اون سلولهای بی مصرف مغزمون کمک بگیریم و جوری عمل کنیم که اون بنده خدا متوجه نشه!!!... اعتماد و احترام بقیه را به سخره نگیریم وقتی خودمان با این ارزشها بیگانه هستیم!!!...

[ جمعه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ٤:٥٩ ‎ب.ظ ] [ HODA ]

یکشنبه:

معمولا واسه اینکه سحر بیدار بشیم دو تا ساعت رو کوک میکنیم و در نهایت زنگ موبایل رو هم تنظیم میکنیم ، ولی از آنجایی که دیدیم این عملیات هیچ اثری نداره تصمیم گرفتیم یکی از ساعتها رو از رده خارج کنیم ، فاصله بین زنگ ساعت و موبایل رو 20 دقیقه میزاریم چون طبق تجربیات شیمیستیمون همیشه 20 دقیقه بعد از زنگ ساعت بیدار میشیم!!!! وقتی هم که ساعت زنگ میزنه ، هر کدوممون اسم اون یکی رو صدا میکنه ، مث حضور و غیاب !بعدش هم خودش میخوابه !!!!!! زنگ موبایل در حقیقت اولتیماتوم نهایی برای بیدار شدنه ، اونوقته که یکی بساط چای رو آماده میکنه و اون یکی سفره رو میاندازه ویکی دیگه هم رادیو رو روشن میکنه و..... سحری مختصری میخوریم و بعد هم سریع وسایل رو جمع میکنیم و وضو میگیریم و آماده خوندن نماز .... زمان کوتاه باقیمانده تا اذان صبح را هر کدوممون یک کاری میکنیم ، یکی قرآن میخونه اون یکی دعای مستحبی و یا با خدا خلوت میکنیم و...

وقت اذان هم که اتاق پر میشه از جانماز ها و سجاده ها و چادر های رنگارنگ !!!!

ساعت اول کلاس دارم " خوردگی فلزات " با ملیحه سر کلاس میرم ، بعد از اون هم که طبق معمول معدنی 2 با دکتر آقابزرگ ، که بعد از نماز ظهر و عصر در مسجد باید واسه دانشجوها سخنرانی کنه ،

با وجودی که خیلی دلم میخواد در جلسه سخنرانیش شرکت کنم ، اما باید به کانون برم و مشکل کار آزمایشگاه رو حل کنم ، سنگ اندازی یکی از بچه ها بد جوری اعصابم رو ریخته بهم !!!! دلم نمیخواد از قدرتم در جهت حذفش استفاده کنم ، تقریبا همه بچه ها میخوان که اون نباشه ، اما من ..... دلم میخواست منم مث اونا به یه قطعیتی میرسیدم اما ...

آخه میدونی به قطعیت رسیدن من یعنی حذف کامل او، اونم واسه همیشه !!! چون هیچ راه برگشتی رو واسش در نظر نمیگیرم !!!!!!!!

کار آزمایشگاه رو درست کردیم ، هماهنگیهای اولیه انجام شد ، تا موقعی که رسما در آزمایشگاه آزمایشهای خودمون رو انجام ندیم نمیتونم بگم که موفق شدم ، فعلا رئیس موافقت کرده ، انگار دنیا رو بهم داده باشن ، بچه ها همه مث من شدن .... ساعت سوم هم در ادامه درس معدنی 2 ما شیمیستهای ترم بالایی !!! کودتا کردیم و تاریخ امتحان رو تعیین کردیم ، هر چقدر هم که بچه های دیگه التماس کردن قبول نکردیم ، حرف آخر رو هم بنده در کمال قساوت قلب زدم !!! آخه میدونی بهاره ازمون خواست که بخاطر اون این تاریخ رو انتخاب کنیم ... واین طوری شد که ما هم کودتا کردیم !!!

به استاد گفتم :

در همه جا حرف استاد حجته من نمیدونم چرا بچه ها اینقدر اصرار بیهوده میکنن ..... استاد هم که سخت تحت تاثیر قرار گرفته بود گفت : حق با این خانمه ، تاریخ امتحان همونه که گفتم " یعنی ما بهش گفتیم " بچه ها که به خونمون تشنه بودن ، تا کلاس تموم شد زود بیرون رفتیم !!!! بدترین ساعت تو زندگیم ساعت چهارم یکشنبه هاست ، تجزیه دستگاهی .....کسل کننده ..... مسخره ..... استاد که کلی از سئوالهای ما ذوق زده شده بود می گفت : برای اولین بار در طی سالهای اخیر با دانشجوهای با اطلاعات و کنجکاوی مث ما برخورد میکنه که سئوالات تخصصی ازش میکنن !!!! نمیدونم خودش رو مسخره کرد یا ما رو !!! آخه میدونی تو این ساعت از 20 نفر دانشجو 10 نفرش رو بچه های ما تشکیل میدن !!!!

دلم میخواد بخوابم ، امشب دوباره گزارش آزمایشگاه نوشتن شروع شده ،فکر کنم بهتر از این نمیشه که ...........

[ چهارشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٢ ] [ ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ ] [ HODA ]

یک هفته پرکار ........

از شنبه و کلاس دکتر سپهراد و حرفهای جالب استاد نمیشه گذشت ، این هفته از همه مون حلالیت طلبید ، چون میخواست آخر هفته به خونواده اش در مشهد سر بزنه و ضمن اینکه این

شبهای قدر را هم در مشهد باشه !!!!!!!! دکترا بهش توصیه کردن بهتره روزه نگیره ولی از آنجایی که این استاد سخت کوش ما گوشش به این حرفها بدهکار نیست میخواد این سه روز رو روزه بگیره !!!!!!!

باید به انجمن برم ، یه اتاق کوچک در انتهای راهروی طبقه سوم دانشکده شیمی !!!! رفتن به انجمن مساوی است با هزاران درخواست ، دلم میخواد همشون رو اجابت کنم ، اما .......

اول باید کار کتابخونه رو تموم کنیم ، هنوز شماره گذاری کتابها مونده چون خیلی از بچه ها حاضر نیستن کتابهایی را که سال پیش گرفتن به انجمن بدن !!!! تازه کتابهای جدید هم مونده !

مثلا گروه آموزش مسئولیت این کار را برعهده گرفته اما من که مسئول این گروه هستم هیچی از شماره گذاری نمیدونم ، بیچاره همکارم !!! اون بنده خدا همه کارا رو به کمک دوستاش کرده !

راستش نمیدونم اگه یه نیروی کمکی خوبی مث اون نداشتم چی کار باید میکردم ؟؟؟؟ خوشبختانه مشکلات من رو درک میکنه ، کافیه من فقط طرح بدم ، دیگه اجرا و بقیه چیزا با اون و دوستاشه !!!!! بلاخره شماره گذاری کتب فارسی رو تموم کردیم . از همه گروههای دیگه عقب تریم ، هنوز نتونستیم جلسه گروه آموزش را تشکیل بدیم ....

در حین شماره گذاری کتابها باید به گزارش کمیته های مختلف هم گوش کنم ، کارمون به مراحل آزمایشگاهی نزدیک شده ، باید با رئیس صحبت کنم ،

با وجود اینکه که یکی از بهترینهای دانشکده است اما حالی به حالیه !!!! یه روز اونقدر خوشحاله که هر چی بخوای اجابت میکنه ، یه روز دیگه هم ..... خدا بهم صبر بده !!!! کارهای پژوهشی هم شروع شده از من انتظار حرکت دارن ، خیلی از بچه های زرنگ دانشکده را مجبور کردم که باهامون همکاری کنن !!!!!!!بعبارتی با کانون آشتی شون دادم !!!!!! بچه های نشریه حسابی کارشون گره خورده ، در اولین فرصت باید به فوق برنامه برم و در مورد انتشار نشریه صحبت کنم و....

واییییییییییییی کلاس معارف !!!!! باید سریع خودم رو به کلاس برسونم ، خیلی جالبه ، اول جلسه استاد از بچه ها درس میپرسه ، یاد دوران دبستان بخیــــــــــر!!!! باوجود اینکه روی مطلب مسلط هستم حوصله شرکت در این بازی مسخره را ندارم !!! اما بجاش وسط درس با استاد یه بحث جانانه در مورد پیامبر کردم !!!!!!!!

خوابــــــــــگاه:

از اول هفته که وارد اتاق میشم بچه ها دارن گزارش آزمایشگاه تجزیه دستگاهی رو مینویسن بهاره وقتی به یه چیزی گیر میده دیگه ول کن نیست ، نمیدونم بگم خوشبختانه یا متاسفانه !!!

دلم میخواد درس بخونم اما نمیتونم ، بدجوری اعصابم میریزه بهم !!! اونا باید وظیفه شون رو انجام بدن اما من .... باید تجزیه دستگاهی مسخره رو بخونم ..... بهشون غبطه میخورم ..... بالاترین نمره آز تجزیه 2 کجا و ..... این حسرت ...... ترجیح میدم خواب باشم ، اما نمیشه ....

بیچاره بهاره هروقت اومده اتاق ما ، من خواب بودم ، نمیدونه که ساعت خوابم رو با ورودش تنظیم کردم !!!!!هنوز نتونستم با این مساله کنار بیام .....چون مرجان نبود ،

خوشبختانه بهاره شنبه شب رو بیخیال نوشتن گزارشکار شد ، و فرصتی دست داد تا با هم به دیدن بعضی از بچه ها بریم ، بعد از 6 ترم برای اولین بار مهمان دو تا از بهاره های کلاس بودم ،معمولا وقتی 4 تا شیمیست دور هم جمع میشن که اسم سه تا شون بهاره باشه ، نمیشه آروم نشست !!! هر چی سعی کردم ادای خانم بزرگا رو در بیارم نشد !!! از همه بیشتر شیطنت کردم و کلی خندیدیم !!

بعدشم که نقش یه مشاور را برای بهاره بازی کردم، جالبه خودت نا آرام باشی و منجی دیگران بشی ، تازه تو این وقتا بخوای بهترین توصیه ممکن رو بکنی !!! بهاره بیشتر وقتش رو به خوندن درسها اختصاص میده ، من که میگم :

به خوردن دروس !!! ده مرحله بالاتر از خوندن !!با این وجود همیشه ناراضیه !!!! و یه مقدار زودرنج !!! نمیدونم تونستم بهش کمک کنم یا نه ؟!! تقریبا تا ساعت 12 وقتم اینجوری پر شد ..

 

[ چهارشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٢ ] [ ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ] [ HODA ]

بازم کارگاه آموزشی .... حضور بچه ها .....

این دفعه هم خیلی تصادفی قبول کردم که با گروه فعال وصمیمی کارسوق همراه بشم . آخه میدونی روزی که بهم خبر دادن مشغول یک سخنرانی پر احساس درباب مسئولیت پذیری بودم و این جوری شد که .....

تازشم کلی با همکارام هماهنگ بودم !!!! صبح که تازه یادم اومده بود که بپرسم واقعا تاریخ و ساعت برگزاری کارگاه درسته یا نه ؟؟؟؟ اونم درست یک ساعت قبل از شروع برنامه !!!!!

بعدشم وسط راه متوجه شدم مسئولیت خطیر تهیه ماکارونی را به من سپردن!!!! واسه همین از ایستگاه اتوبوس تا بعد از دانشگاه تهران در جستجوی یک بسته ماکارونی !!! بودم. به خودم امیدواری میدادم که

تو اگه این بسته رو تهیه کنی میتونی یک قدم به جایزه نوبل خودت رو نزدیک کنی !!!!اما در عین ناجوانمردی این جایزه رو از دست دادم ..گریه.... همه مغازه های در طول مسیر ، اونوقت صبح بسته بودن !!!! اما بجاش تصمیم مهمی گرفتم و اون این بود که اگه یه روزی جایزه نوبل رو بردم یک سوپر بزرگ ماکارونی در خیابان انقلاب افتتاح کنم که شبانه روزی باشه !!چشمک!

تصور کن از همه جا بیخبر باشی و بعد مجبور بشی واسه مسئول برنامه توضیح بدی که چی کار میخوای بکنی ، نمیدونم چی گفتم .... اما آخرش همه چیز لو رفت .....

برنامه از طرف اتحادیه انجمنهای علمی دانش آموزان در محل آموزشگاه آینده سازان برای بچه های فعال انجمن برگزار میشد ، بچه هایی از دبیرستانهای مختلف با رشته های متفاوت که یه مقدار کار رو واسمون مشکل میکرد .

اولین برنامه رو برگزار کردیم ، تمرین خوبی بود ،نقاط ناهماهنگ کارمون رو زود بر طرف کردیم ، تصور میکنی چی بود ؟

ســـــــــــــــرکه

+جوش شیرین --------رقص ماکارونی --------تجربیات یک شیمیست !!!!!!!

در مرحله دوم نوبت آقای معینی بود ، چون ایشون معمولا مهارت زیادی در مشارکت بچه ها در فعالیتهای گروهی دارن . شاهد حضور گسترده بچه ها در انجام آزمایش و توجیه های اونا بودیم . طوری که خودشون آزمایش میکردن ، مشاهداتشون را در نهایت علاقه بیان میکردن و بعد با کمک ایشون نتیجه میگرفتن .

مرحله سوم کار بصورت مشارکتی توسط هر سه نفر مون انجام گرفت ، در این قسمت من در اوج فعالیت خودم قرار داشتم !!!! نکته جالب توجه رابطه میزان علاقه بچه ها با نحوه انجام آزمایش بود ، هر چقدر که بچه ها علاقه بیشتری نشون میدادن کار بهتری انجام میشد .

انجام دو مرحله پایانی با توجه به روزه بودن بچه ها و خستگی مفرطشان در مراحل اولیه خیلی مشکل بود برای اینکه مجبور بودیم اول خستگی رو از انها دور کنیم . و فعالشون کنیم .

و امـــــــــــــــــــ..........ـــا از حواشی کــ.....ـارســــ......ـوق

علاقه یکی از بچه ها و سئوالات مکررش از من و آقای معینی خیلی ما رو خوشحال کرد طوری که فکر میکردیم میخواد شیمیست بشه خصوصا بعد از ابراز عقیده فیلسوفانه اش در باب خواندن دروس !!! اما وقتی سئوالاتش تموم شد بهمون گفت : من به شیمی بعنوان یک علم جانبی علاقمندم دنبال کنم ، میخوام مهندسی برق و یا مهندسی پزشکی بخونم !!!!!!!!

در این جلسات ما چیزهای زیادی یاد گرفتیم هر چقدر به جلسات انتهایی نزدیک میشدیم با کشفیات جدیدی روبرو شدیم ....

اول از همه فهمیدیم که گاز دی اکسید کربن باعث شعله ور شدن شعله میشود ،متفکر برای همین در یک جلسه فوق تخصصی تصمیم گرفتیم به سازمان آتش نشانی اخطار بدهیم که از این گاز در اطفای حریق اصلا استفاده نکنندو از این به بعد از روشهای مکانیکی نظیر استفاده از بیل برای خاموش کردن آتش استفاده شود ، که همین جوری هم باعث رشد کشاورزی میشن و هم عمل خداپسندانه ای را انجام میدن چشمک.... در یک جمله از این به بعد مصدوم را با بیل خاموش میکنیم ..نیشخند...

در آخرین جلسه بخاطر کوششهای بی نظیر اعضای گروه های دیگه در تفهیم مطالب با سیل نبوغ بچه ها روبرو بودیم ، بچه ها در توجیه پدیده رقص ماکارونی از واژه های زیر استفاده میکردن ...

ماکارونی

حرکتی موجی شکل دارد که این موج میتواند سینوسی یا کسینوسی باشدیول ، اینکه ماکارونی به پایین سقوط میکند بخاطر سقوط آزاد و یا مقاوت و فشار هوا استمتفکر. اصولا ماکارونی ها از یک سلول اولیه ساخته میشوندقهر و..... نتیجه علمی :منحنی الکترو کاردیوگرام مغز بچه ها یک خط ممتد بود !!!!!!!!!!!

نتیجه اخلاقی :

مخ بچه های مردم حسابی قاط زده بود !نیشخند!!!

نتیجه شیمیستی :

بدلیل واکنشهای اکسیداسیون و احیا و فوق سیر شدن و خواص ابر رسانایی ونقش باکی بال در این قضیه مخ ها کاملا تعطیل بود عینک....

دوستان خوبی پیدا کردم ، حسابی شیطنت کردم ، یک اثر هنری به جامعه هنری معرفی کردم اولین لوستر شیمیستی "

خودم و آقای بصیری به همراه مژده و دوستش با کاغذ در نهایت خلاقیت درست کردیم" قرار بود مثلا باکی بال باشه که ما در این تلاشهای شبانه روزی نوع دیگری از آن را کشف نمودیم ، فاقد تقارن !!!!زبان!!!!

5 بار یک آزمایش رو توضیح دادن کشنده بود ، طوری که در راه برگشت همه جا رو شبیه ماکارونیهای رقصان میدیدم ....سبز..

[ پنجشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٢ ] [ ۸:٢٥ ‎ب.ظ ] [ HODA ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من آن خاکستر سردم که در من شعله ی همه عصیان هاست... من آن دریای آرامم که در من فریاد همه توفان هاست... من آن سرداب تاریکم که در من آتش همه ایمان هاست.... احمد شاملو...
آرشيو مطالب
RSS Feed

Free counter and web stats  RSS FEED