ساعت هفت صبح با کوله باری از خوراکی راهی ایستگاه شریف شدم !!!... من و دوست جان قرار گذاشته بودیم اینبار در دل طبیعت !!! نهار بخوریم به همین دلیل برای خودمان و سایر همراهانمان دو مدل غذا درست کرده بودیم...

چندین بار لوازمی را که نیاز داشتیم چک کردیم ... به هر کسی که بهمون زنگ زد توصیه کردیم لباس گرم همراه خودش بیاورد و خودمان هم لباسهای زمستانی مان را از چمدان در آوردیم...

ساعت هفت و نیم با استاد قرار داشتم... ایشون لطف کرده بودند و دنبالم آمده بودند ... هر دوی مان زودتر رسیدیم و به این ترتیب زودتر به سایر همراهان در دانشگاه ملحق شدیم...

تا دوست جان و خواهرشان آمدند کمی انتظار کشیدیم ... دوست جان اطلاع داده بودندکه سرکوچه هستند و جناب سروان شاگرد وظیفه شناس معتقد بودند منظور نظر دوست جان از سر کوچه ، کوچه ی خودشان است!!!...

آقای مهربون جمع داری هم راهنمای ما در این اردوی کوچک بودند ... هر چه از تهران دورتر میشدیم زیبایی های طبیعت بیشتر به چشم می آمد ...

برف....

چقدر این لباس سفید به درختان و کوهها می آمد... خوشحال بودم که دستکشهایم را آورده ام تا یک دل سیر برف بازی کنم!!!... ماشین ها را کنار جاده پارک کردیم و قرار شد اول صبحانه بخوریم... من و خواهر دوست جان که از نظر قد و قواره مثل هم هستیم مشغول یک پیاده روی با کلاس شدیم !!!... هنوز لذت این پیاده روی را حس نکرده بودیم که درست جلوی رستوران محکم خوردم زمین و خواهر دوست جان که چند قدمی از من فاصله داشت با تکل از پشت مواجه شد و او هم نقش زمین شد!!!... کاشف به عمل آمد دوست جان مشغول صحبت کردن درباره ی قد و قواره ی همسان من و خواهرشان بوده اند!!!!...

...

همراهانمان به این نتیجه رسیدند که در این کوهنوردی من را جلو بیاندازن تا با تکل از پشت مواجه نشوند!!!... دست های خواهر دوست جان خراش برداشت ... من هم که بخاطر اقدامات امنیتی بابا جان و توصیه های اکید مامان جان زیاد لباس پوشیده بودم فقط کمی احساس درد در کمرم داشتم!!!...

...

از کنار رستوران یک مسیر باریکی وجود داشت که به سمت غار می رفت... مسیری پوشیده از برف ... فضای اطراف اونقدر قشنگ بود که چندین بار از همراهان عقب ماندیم و مشغول عکاسی شدیم!!!...

می دانستیم که وقتی شاگرد وظیفه شناس جلو بیافتد باید منتظر یک اتفاق باشیم از گلوله های برفی گرفته تا تکاندن شاخه های انباشته از برف درختان که تمام وجودمان را برفی میکرد و ما را به تلافی کردن وادار میکرد!!!...

جالب این بود که شاگرد وظیفه شناس دوست جان را نشانه می گرفتند گلوله های برف به من می خوردند!!!...

شاگرد جدید خانم دکتر ( به قول خودشان ) مشغول شکار لحظه ها بودند!!!....

...

برای انتخاب یک مسیر راحت باید چندین بار از عرض رودخانه عبور میکردیم ... سنگها بعضا بخاطر عبور افراد انباشته از برف بودند و احتمال لیز خوردن وجود داشت ... اینکه کدام سنگ را برای عبور انتخاب کنی به نظر من نکته ی جالب این رفت و آمد اجباری از میان رودخانه بود !!!... انتخابی که به لیزخوردن و افتادن در رودخانه منجر می شد و یا عبوری ایمن را با خودش به همراه داشت...رودخانه کم عمق بود اما هیچ کسی دلش نمی خواست کفشها و لباسش خیس شود!!!...

...

بعد از دو ساعت پیاده روی در دل کوه بلاخره به غار رسیدیم ... دوست داشتیم که وارد غار شویم اما آقای راهنما بهمون گفتند که خاک ها سست هستند و چون یک مسیر سرازیری داریم امکان افتادن خیلی زیاده به همین دلیل در دهانه غار توقفی کوتاه کردیم و آواز خواندیم ( من و خواهر دوست جان که همش خارج میخوند!!!)...

...

موقع خروج از غار مسیری که باید به سمت پایین می رفتیم کمی لغزنده بود ... زمین خوردن ما هم که سوژه ی خلق الله شده بود بار آخر که احساس کردم پاهام شکسته !!! ...با احتیاط حرکتشان دادم ... یکی از همراهان کمکم کرد که بایستم!!!... ترس افتادن از سرم افتاده بود ... راه برگشت بسیار آسان تر از رفتن بود ... هر چند که موقع برگشت با بارش برف مواجه شدیم ...

...

به دربند سر نیز رفتیم ... با کمک بچه ها یک آدم برفی درست کردیم که بیشتر شبیه گلابی بود تا آدم برفی ... اسمش را به ابتکار خواهر دوست جان فتی نهادیم!!!... نهار را هم در مسیر خوردیم ... هوا خیلی سرد بود و خوردن نهار در این هوای سرد تجربه ی دل انگیزی بود ...

...

سوز سرما صورتمان را سوزانده بود ... دوست جان که شبیه عموی بلفی شده بودند !!!...

من که با دو تا پالتو حرکت می کردم بازم احساس سرما می کردم ...

لباسهایمان به لطف برف بازی و نشستن در دهانه ی غار برفی و گلی شده بود!!!...

شاگرد وظیفه شناس و شاگرد جدید که به صورت مشترک متخصص درست کردن آدم برفی گلابی شدند !!!...

آقای راهنما که حسابی کمکمان کردند تا از طبیعت زیبا لذت بیشتری ببریم...

خانم دکتر که با برنامه ریزی خوبشان روز خوبی را برایمان رقم زدند ...

...

می خواستم دیروز این نوشته را بنویسم اما خیلی خسته بودم ... امروز هم که متوجه شدم بدنم کمی کبود شده!!!... که از عوارض زمین خوردن های متوالی است ...

روز بسیار خاطره انگیزی بود ...

با پیشنهاد استاد قرار شد هر ماه یک روز را با هم بیرون برویم...

...

 

    



تاريخ : جمعه ٢٩ آبان ۱۳۸۸ | ٦:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : HODA | نظرات ()

سفرمان اگرچه بسیار کوتاه بود اما همین مدت کوتاه برای ما کافی بود ... آب و هوای خوب ... بوی دیوانه کننده ی برنج ... امواج زیبای دریای خزر... کباب ترش ... زیتون پرورده ... گیل دانشکده یا همون گیل وارد آبجی معمار...  همه و همه در بوجود آوردن اوقات خوش و کوتاهمون سهیم بودند ...

برخلاف من که هنوز که هنوزه نهضت فارغ التحصیلی مان ادامه دارد خواهرجانمان یک روزه از همه ی این مسائل فارغ شدند و اگر اون خواهر محترم بخش دبیرخانه زود کارشان را رها نمی کردند دیروز برمیگشتیم ... البته از طرفی هم باعث شدن ما حداقل یک روز از این آب و هوای خوب بهره مند باشیم ... به انزلی برویم ... با راهنمایی های دقیق خواهر جان در شهر رشت کمی گردش کنیم و پدرجانمان تمام هم و غم خودشان را به ایراد گرفتن از شیوه ی رانندگی مردمان مهربان شمال بگذارند !!!... حمید خان در فرصت بوجود آمده به خواهرجان کمی عکاسی یاد بدن !!!ندا جان هم یک گربه ی بیچاره را به عنوان سوژه انتخاب کنه و هی چپ و راست ازش عکس بگیره ... مادرجان برای فامیل سوغاتی بخره و من از این طبیعت زیبا لذت ببرم ...

...

از اینکه یکی اهدافت را بلند واست تکرار کنه چه حسی پیدا می کنی ؟؟؟!!!

من احساس کردم چقدر فاصله گرفتم ... چقدر در فراموش کردن چیزهایی که تا الان براشون تلاش کردم استعداد دارم ...چقدر می تونم واسه قضایای پیش پا افتاده ی دنیا حرص بخورم !!!!... و خلاصه کلی چقدرهایی بی ارزش !!! واقعا گاهی لازمه یکی اینگونه به آدم تلنگر بزنه ...



تاريخ : دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۸ | ٩:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : HODA | نظرات ()

کمتر از دو ساعت دیگر باید راهی سفر بشیم...

من کار موبایل های تنظیم شده را کمتر کرده ام ...

بیدارم و بهانه ای برای خوابیدن نیست...

افطار جمعه را در کنار هیات پنج نفرمان بودیم... تولد لادن ... شب خاطره انگیزی بود...با وجود حضور در عرصه های مختلف و مشغولیت های کاری و زندگی این عادت تولد پارتی مان بهانه ی خوبی است برای دیدن همدیگه... به اندازه ی همه ی روزهایی که از هم خبر نداشتیم کفایت می کرد... مثل قبل از آرزوهای دور و درازمان گفتیم... بحث علمی راه انداختیم  و به این نتیجه رسیدیم که باید تجربه کسب کرد...

***

همیشه همین طور بوده ...درست در لحظه ای که احساس میکنم همه چیز متوقف شده ... اتفاق های متفاوتی می افته ...نمی گم خوب ...چون خیلی وقتا این اتفاق میافته که آنچه به نظر تو خوب می آد شاید واقعا خوب نباشه... اتفاقهایی شاید  عجیب که بیشتر نوید دهنده ی روزهای سخت است تا خوشی... تصمیمم را گرفتم... راه دشوار را انتخاب میکنم هر چند به قول جناب مهندس ممکن است سوژه ی بامزه ای بشم ...یادم نمی آد هیچوقت به آسانی به چیزی رسیده باشم... امیدوارم اونقدر توانمند بشم که بتونم بیشتر بیاموزم و هیچ چیزی اونقدر ناامیدم نکنه که احساس ناتوانی کنم...

***

زمان چقدر زود می گذره ... باید برای چای آب جوش  آماده کنم... کم کم بقیه رو بیدار کنم تا راهی بشیم... یک سفر کوتاه دو روزه به شمال ایران...بلاخره این آبجی جان ما بعد از دو سال تصمیم گرفت بره دنبال کارهای فارغ التحصیلی اش... در این مدت کار میکرد اما نیازی به ارائه مدرک تحصیلی نبود!!!...یه معرفی نامه داشت...حالا با حضورش در یک محیط حرفه ای لازم دیده مدارکش را بگیره... ما هم تصمیم گرفتیم از این تنها فرصت استفاده کنیم و کمی در طبیعت شمال آرامش را تجربه کنیم...

*** 



تاريخ : شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۸ | ٢:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : HODA | نظرات ()

حالا یک هفته از همایش گذشته است و من خاطرات آخرین روز را درست در روزهای انتهایی هفته می نویسم ...  یک هفته کنکاش در گذشته به اندازه کافی خسته کننده بود ...طوری که خیلی وقتا احساس کردم از جملاتم لذت نمی برم ...

 

اما روز دوم ... ساعت پنج صبح با صدای موبایل یکی از همراهان یک سکته ی ناقص بهمون دست داد... خصوصا که منم حساسسسسسسسسس... اگه دچار تپش قلب نمی شدم قطعا موبایلش را از طبقه ی دوم پرت می کردم پایین ... خصوصا که این تلفن عزیز و محترم را شونصد متر دورتر از خودش گذاشته بود و صدای زنگ هم بلند بود !!! ... یکی دیگه از هم اتاقی های بامزه قصد کرده بود ورودش را اطلاع بده و اینجوری ما اولین سکته مان را به سلامتی رد کردیم!!!... درست در لحظه ای که به روحمون اجازه دادیم یه نیم ساعتی واسه خودش به گشت و گذار بپردازه اینبار صدای در بود که یه لرزه ی دیگه ای بر اندام ما وارد کرد !!! اشکم در اومده بود ... نفسم به سختی بالا می اومد !!!... اینبار اون هم اتاقی بامزه می خواست بگه که پشت در اتاقه!!!... ترجیح  دادم کاری کنم تا کمی آرامش پیدا کنم ... احساس می کنم بخشی از بدنم فلج است ... بدین ترتیب ما از خواب خوش صبحگاهی محروم ماندیم ... نماز صبح هم به سلامتی دوستان با ملاحظه قضا شد !!!... استرس رهایمان نکرد ... جوری که حتی نتوانستیم یک قطره آب به حلقمان بچکانیم!!!... این در حالی بود که بعضی ها دلشون واسه ما سوخت ...  و من بی صبرانه آرزو می کردم که این سفر لعنتی با این اتفاقهای عجیب و غریب و ملاحظه کاری های بی امان من تموم بشه و با خوبی و خوشی برگردیم !!!... یادم نمی آد در دوران خوابگاهی هیچوقت بچه ها از سرو صدای من بیدار بشوند با وجودی که بیشتر وقتا زودتر از بقیه بیدار می شدم!!!... اما انگار درسهای این سفر تمومی نداشت... از خودم می پرسم اگه این هم اتاقی بامزه جوگیر نمی شد و فقط به در زدن اکتفا می کرد چی می شد ؟!!!... به خصوص که بدن من شدیدا به کم خوابی حساسه و حالم بد می شه!!! ... این شرایط را برای سه تا آدم جوگیر چطوری میشه توضیح داد؟!!!...و خلاصه اینکه همه چیز به روز اول بر میگرده و ملاحظه کاری مسخره ی دوستان !!! ...به خودم قول می دم دیگه با این جماعت همسفر نشم حتی اگه مقصدش بهشت باشه!!!...

وقتی به هتل رسیدیم ترجیح می دم کنار نفیسه بنشینم و سمینارش را مرور کنیم... ساعت 10 نفیسه مثل همیشه آرام و مطمئن سخنرانی کرد ... من هم کنار خواهرش نظاره گر بودم ... موقع پرسش و پاسخ فعالانه پاسخ ها را تکرار می کردم و نفیسه هم عین اون جوابا را می داد جوری که خواهرش از این هماهنگی ما تعجب کرده بود !!!... بعد از جلسه به یکی دیگر از سالنها رفتیم و یک سمینار را دیدیم ... و در نهایت به عمارت چهل ستون رفتیم ... گشت و گذار در عمارت و عکاسی و آواز خواندن دست جمعی در گوشه ای برای من و نفیسه و خواهرش تفریح جالبی بود ...

بعد از ظهرم متفاوت تر از روز گذشته بود ...بی صبرانه منتظر بودم ببینمش... دوستانم هم کنجکاو بودند تا این دوست عزیز را ببینند ... صداقت و صراحت لحن اش را دوست دارم... رفیق روزهای سخت است... دوستی اش ثمره ی انتخاب مقدس من است ... از اینکه با بخشی دیگر از زندگیم وداع کردم اصلا متاسف نیستم ... شاید تا الان همراه خوبی برایش  نبوده باشم ... اما به بودنش افتخار می کنم ... از نزدیک دیده ام که جفا ها و تهمت های یک عده سبک مغز فقط باعث اوج گرفتنش شد !!!... حتی لشکر خیر و شری که بقیه اصرار داشتند حداقل واسه من یکی جا بندازند که در صورت ادامه دوستی با اون مقابلم صف آرایی خواهد کرد توهمی بیش نبود ...

از دور می بینمش ... حس و حال توهم پردازی ندارم که با تله پاتی و از این مسخره بازی ها همدیگه رو پیدا کنیم!!!... ما همدیگر را خیلی خوب می شناسیم با وجودی که حضورمان در کنار هم به تعداد انگشت های دست هم نمی رسد!!!... صدایش می کنم ... بچه ها گوشه ای از سالن را برای استراحت انتخاب کرده اند ...صندلی ها را کنار زده اند و روی زمین نشسته اند چون واقعا جای مناسبی برای استراحت نبود !!!...حضورش لشگر خسته ی ما را به وجد می آورد ... تا به خودمون می آییم کنار مسجد جامع هستیم ... عمارت رویاهای من ... همیشه آرزو داشتم این مکان فوق العاده را ببینم ... دوستانم خستگی شان را فراموش کرده اند ... تماشای این بنا همگی مان را سر ذوق آورده است... بعد در بازار سنتی شهر کمی گشت می زنیم ... دلم نمی خواهد برود اما این حضور کوتاه اونقدر مفید بوده که بهم انرژی مثبت بده ... حالا چهارتامون با هم مانده ایم ... کلی سوقاتی روی دستمون باد کرده ... فقط می خندیم ... من و آزاده واسه خودمون سوقاتی می خریم ... یک کاشی خیلی قشنگ...موقع برگشت باز هم مباحثات من با راننده ماشین بچه ها را می خندونه ... همگی به این نتیجه رسیدند که من استعداد خوبی برای گفتمان با رانندگان زحمتکش دارم!!!...

* میزان استفاده ی ما از بخش های جانبی همایش خیلی بیشتر از خود همایش بود ... علت عمده اش این بود که مباحث مورد علاقه مان کمتر ارائه شده بود .لبخند..

* از نکات جالب اولین روز همایش برخورد با آقای راننده ای بود که عادت داشت سر هر چهار راه ماشینش را خاموش کند و ما به این نتیجه رسیدیم ایشان در راستای صرفه جویی دارند گام بر می دارند!!!.یول..

** نوع پوشش بچه ها جالب بود ... اینکه سعی کنی از رنگهای شاد و روسری با حفظ حجاب اسلامی استفاده کنی کار جالبی به نظر می رسید ... خصوصا که در روز دوم خیلی ها از این روش استفاده کردند و ما متوجه ی سلیقه خوب ملت شدیم!!قلب!...

*** موقع برگشتن وقتی داشتیم آخرین فیلم ها را می گرفتیم خنده های اطرافیانمان برایم جالب بود... درست عینهو سال اول دانشگاه شده بودیم ... یک گروه سرخوش و بسیار شاد و اکتیو که در هر کاری یه ذره تجربه داشت...لبخند

بلاخره در آخرین شب ، با اسپیکر و ام پی تری پلیر موسیقی گوش دادیم ... برای روز بعدمان برنامه ریزی کردیم ، بنا به عادت گذشته کلی موضوع بامزه برای بحث کردن داشتیم و در حالی که از خستگی داشتیم بی هوش می شدیم گرفتیم خوابیدیم...

حافظ در آخرین روز اقامتمان غزل زیبایی به من هدیه داد...

ما سرخوشان مست دل از دست داده ایم           همراز عشق و همنفس جام باده ایم

بر ما بسی کمان ملامت کشیــــــده اند                  تا کار خود ز ابروی جانان کشیده ایم

...

 

 



تاريخ : چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : HODA | نظرات ()

آنطور که ما متوجه شده بودیم  ساعت ارائه پوستر 6 تا 6.30 بعد از ظهر بود ... واسه همین تلاش کردیم تا یک ربع زودتر از زمان مقرر خودمون را برسونیم ... بچه ها زحمت نصب پوسترم را کشیده بودند !!!... وقتی رسیدیم متوجه شدیم که نیم ساعت برنامه جلو افتاده و ما از جلسه ی شگفت انگیز پرسش و پاسخ با جماعت کمپلکس دوست محروم ماندیم!!!!... نکته ی جالب این بود که من نمی دونستم پوسترم کجاست ... شماره گذاری ها چطوری انجام شده ... در بدو ورودم یکی از اساتید دانشگاه قبلی ام را دیدم ... بعدم با عجله تونستم محل پوسترم را پیدا کنم ... از اینهمه سردرگمی خودم خنده ام گرفته بود ...  در کنار یکی از اساتید دانشگاهمون عکس گرفتیم ... پوسترهای من و نسرین و شازده ی بزرگوار نزدیک هم بود ... از میان اونهمه بازدید کننده که عشق کریستال و تصاویر ارتپ بودند انگاری موضوع ما واسه یک نفر جالب اومده بوده که اونهم بدلیل نبودن من سئوالش را نپرسیده بود !!!...

ماحصل این حضور پرشور یک گواهی نامه است ... که تخریب فوتوکاتالیزوری را غلط تایپ کرده اند!!!...

و من تنها به نیم نمره ی حاصل از یک ماه دیرتر دفاع کردنم می اندیشم ... حالا می تونم با خیال راحت مدارکم را تحویل دهم !!!... دلخوری هایم کمتر شده ... دوست دارم درباره اش حرف بزنم ... یک سوء تعبیر منشا همه ی این آشفتگی ها شد ... درس امروز این است : مشق صبوری ... برایم فرقی نمی کنه که قربانی مصلحت اندیشی سایرین شده باشم ...

بلاخره ملت به یک تفاهم پایدار رسیدن ... همگی حس میدان نقش جهان پیدا کردند !!!... خنده ام گرفته ... دوستانم کلی خاطرات بامزه از حضورشان دارند که بخش اولش را درست روبروی درب ورودی هتل برایم تعریف می کنند !!!... این در حالی است که همگی از خستگی در حال هلاک شدن بودند!!! و من و نفیسه تنها افراد سرحال این جمع محسوب می شدیم!!!...

به علت تعدد نفرات مجبور شدیم با دو تا ماشین برویم ... ماشین اولی زود پیدا می شود و من و نفیسه  و نسرین پس از معطلی زیاد تصمیم گرفتیم با اتوبوس راهی میدان نقش جهان شویم ... تجربه ی بامزه ای است ... خصوصا که دو تامون در استفاده از وسایل حمل و نقل عمومی رکورددار هستیم!!!...  نسرین طبق معمول با یک سئوال خانم های اطرافمان را دچار یک چالش عظیم کرد... همه شون یه جورایی  در حال بحث و بررسی شدند تا یک مسیر درست و نزدیک را به ما پیشنهاد بدن... سه تامون خنده مون گرفته بود!!!... بچه ها باورشون نمی شد که ما این مسیر را با اتوبوس اومدیم ...

 غروب در مسجد شاه ( امام ) بودیم !!!... سمت نگاهم به آسمان است ... انگاری آسمون ستاره هایش ر ابه مرخصی فرستاده ... روی سکوها نشستیم... گفتیم و خندیدیم ... و وقتی نور نیست ... ظلمات و تاریکی هویت می یابند... به کودک مهربان درون کالسکه نگاه می کنم ... جو شادمان ما او را هم می خنداند ... ازش می خوام دستام را بگیره ... انگشت کوچکم را محکم در دستان کوچکش نگه می داره و من می خندم و میگم اینجوری یعنی دوست!!!...

حال ...

دل من دیر زمانی است که می پندارد

دوستی نیز گلی است

مثل نیلوفر و ناز

ساقه ی ترد و ظریفی دارد

بیگمان سنگدل است آنکه روا می دارد

جان این ساقه ی نازک را دانسته بیازارد...

هنگام برگشتن نفیسه و نسرین با ته لهجه ی اصفهانی که پیدا کردن سوژه ی خوبی برای من محسوب می شوند ...

اینبار شام را در سالن می خوریم ... همه دور یک میز نشسته ایم و تمامی وقایع روز را مرور می کنیم و به این روز پر ماجرا می خندیم ... موقع برگشتن به مهمانسرای دانشگاه تقریبا همه ی همسفرانمان خسته اند ... کسی حس و حال شنیدن موسیقی و شیطنت را نداره ... هم اتاقی های من ترجیح می دن بر مواضع شان پافشاری کنند و جملات به صورت کاملا مصمم ادا می شه جوری که فکر کنی تهدید آمیز است ... " برای روز بعد خودشان برنامه ریزی خواهند کرد" ... من به دیدن یک دوست فکر می کنم ... به اینکه مجبورش کردم از بوشهر راه بیافته بیاد!!!... دلم می خواد زود خورشید طلوع کند ... سمینار نفیسه را بشنوم ... با دوست  اصفهانی ام حرف بزنم و آخرین روز اقامتم در این شهر را جشن بگیرم...

اصفهان را دوست دارم ... چون همیشه برای من مبدا تحولات عمیق فکری بوده است ... رنج ناشی از دانستن تا اعماق جانم نفوذ می کند اما بازهم سرسختانه می خواهم بیشتر بدانم ...

می خواهم بدانم چرا بعضی وقتا دلمون اونقدر کوچیک می شه که سردرش تابلوی ورود ممنوع را با افتخار می زنیم!!!؟!!!...

دوستانم بخاطر یکی دیگر از همکلاسی ها مثلا این فداکاری ها  را کرده بودند ... همکلاسی که ترجیح می داد خودش برای روز بعدش برنامه ریزی کنه!!!... من به این داستان مزحک می خندم... تصور می کنم اگر همون روز اول ازش می پرسیدن که دلش می خواد با برنامه های ما همراه بشه خیلی بهتر می شد ... شاید اینقدر دلخوری و ناراحتی پیش نمی اومد ... نه اون از بودن در کنار ما ناراحت می شد نه ما از همدیگه دلگیر می شدیم!!!... گاهی وقتا اسراف محبت هم می تونه دردسر ساز بشه!!!...



تاريخ : سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ٢:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : HODA | نظرات ()

محوطه اش برایم دلنشین است ... هر چند که قبل از رسیدن به این نقطه ی آرامش برخورد زننده ی یکی از دوستان حسابی آزارم داد ... دلم می خواد حداکثر فاصله را از کانون بحران آفرین داشته باشم!!!... تعجب می کنم چرا ما اینقدر با هم نامهربان هستیم ؟!!!... چرا اینجا را برای قد علم کردن اختلاف نظر انتخاب کرده اند !!!... یه روزی همه ی افتخارمون این بود که ما جزایر دور افتاده ای هستیم که با وجود تفاوت های زیادی که با هم داریم اما حامیان قدرتمندی برای هم هستیم !!!... خیلی وقتا همین حمایت ها باعث می شد که مورد حسادت سایر همکلاسی هایمان قرار بگیریم ... عادت کرده بودیم یکدیگر را با اختلاف نظرهایمان بپذیریم ...

اما امروز ... نمی دونم شاید آستانه ی تحمل من کم شده ... به خودم دلداری می دم ... شاید لازمه حالا که قراره واقعیت را ببینم آن را بدون کم و کاست مشاهده کنم ... یادم بماند که اشتباه حق مسلم من است ... می توانم به اندازه ی سه سال بر یک انتخاب اشتباه اصرار داشته باشم!!!... شاید من به عنوان یک اشتباهی در جمعی قرار گرفتم که حضورم جز رنج و زحمت دستاوردی نداشته و خودخواهانه به این حضور بالیدم!!!...

آرام می شم... باوجودی که نقوش روی دیوار گاهی وقتا آزارم می ده و با تمامی داستانهایی که من از پیامبران در ذهنم دارم جور در نمی آد اما برایم جالب است... تقریبا مطمئنم آرامش حقیقی را اینجا نمی توانم پیدا کنم ... فقط به قد چند ثانیه می توانم آرام باشم و ترجیح می دم بیام بیرون ... دیگه کاملا دستم اومده وقتی در چنین مکانهایی قرار می گیرم کوهی از سئوالهای ذهنی مقابلم صف می کشه ... من می مانم و یک دنیا سئوال بی جواب ...

به صلیب ها نگاه می کنم ... به لباسهای شاد روحانیان مسیحی ... به تصویر مریم مقدس ... به قبور قدیمی در محوطه ی کلیسا ...

یه گوشه ای میشینم ... 

به  آسمان خیره می شم ... می دانم آبی اش سراب چشمان من است ... یک دنیا دلتنگم می کنه ...

دانستن همیشه با شعف همراه نیست ... رنج می بری ... رنج...

من اینجا بس دلم تنگ است...

تا دلت بخواد می تونم به عنوان موسیقی متن غر غرهای یکی را از انتخاب این محل به عنوان بازدید بشنوم ...  می تونم در بیرون از محوطه ی کلیسا متلک های جوانهای اصفهانی را نشنیده بگیرم و از خودم بپرسم چرا علم این جانوران انسان نما را کشف نکرده ؟!!! می تونستند به عنوان نمونه های جالبی برای تحقیقات استفاده شوند!!!!...

از کسی دلخور نیستم ... پذیرفتم که سرمنشا تمامی این ناسازگاری ها خودم هستم ... تفکر ایده آلیستی خودم ... چرا همیشه تلاش می کنم برای یک  انسان ارزشی فراتر از حدش انتخاب کنم؟!!!...

حالا همراه جمع نمی شوم ... اصرار دارم ساز خودم را به خوبی بنوازم ... می دونم قدرت بالارفتن از اونهمه پله ی عالی قاپو در اون شرایط در توانم نبود !!!... وقتی به خودم اومدم روبروی مسجد شاه ایستاده بودم ...

 

 

این اولین ورود آنهم به صورت تنهایی را جشن می گیرم... به هر کنج و گوشه ای سرک می کشم ... از سکوتش سرمست می شوم... حتی تماشای حرکت فرهنگی یک خانواده ی فرهنگ دوست که وسط مسجد برای نشان دادن انعکاس صدا از کودک سه چهار ساله شان درخواست می کردند که جیغ بکشه شادم می کنه ... در چنین مواقعی کاملا به اون خارجی حق می دم که ما را یه مشت شتر سوار فرض کنه!!!...

دوست دارم ساعتها بنشینم و به نقش و نگارها خیره بشم... اما نزدیک وقت اذان بود و وقت بازدید تمام شده بود ...

...

موقع نهار هتل بودیم ... میزها به دقت چیده شده بود ... در یکی از بالکن های هتل که نمای خیره کننده ای  داشت ... می تونستی هر چی پشت بام های کوتاه و بلند را ببینی ... نمی دونم چرا این مسئولین اصفهانی اصرار داشتند ما فرض کنیم کنار زاینده رود خشک یا کنار دریا هستیم و قراره ایستاده نهار بخوریم !!عینک!... سایبان متحرکی که درست کرده بودند با هر بادی مثل بادبان یک کشتی واسه خودش هی اینور و اونور می رفت ... این درحالی بود که ما درست روبروی کادر اجرایی قرار گرفته بودیم و داشتیم به نحوه ی ترکیب دو دانشگاه صنعتی فکر می کردیم !!!... فکر می کردیم سهم کدوم دانشگاه در اوربیتال های ضدپیوندی بیشتر خواهد شد!!لبخند!... اونا هم فرت و فرت از خودشون عکس می گرفتند !متفکر!!... از صندلی هم خبری نبود ... در چنین شرایطی داشتن یک قد بلند می تونه نابودت کنه!!نیشخند!!... غذا خوردن به صورت ایستاده تجربه ی گرانبهایی بود که به لطف  برگزار کنندگان در روز اول نصیبمان شد ... ملت در گوشه و کنار این بالکن کوچک روی زمین نشستند و غذایشان را خوردند اما ما یک لنگه پا بر مواضعمان پافشاری کردیم که ببینیم این سبک ایستاده چه حسی داره!لبخند!!...

پس از صرف غذا همراه نفیسه به خانه ی دوستان اصفهانی شان رفتم ... انسانهایی خوب و مهربان...

اونقدر خسته بودم که پنج دقیقه پس از ورودم گرفتم خوابیدم و اگر این شازده بزرگوار با اون تماس غرور انگیزش بهمون یادآوری نمی کرد ارائه ی پوستر داریم بازم می خوابیدم!!!...

...



تاريخ : دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ٩:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : HODA | نظرات ()

 

در آخرین جلسه خانوادگی : برنامه سفر عید ، اصفهان و سپس

آبادان !!!!

بابا و مامان طبق معمول طیف موافقین رو تشکیل دادن ..... ندا هم که عضو خنثی و طرفدار حزب باد !!! .... من و حمید هم واسه اولین بار ائتلاف مخالفین را تشکیل دادیم !!!!.... ولی از آنجایی که در مردم سالاری دینی ما، پدر و مادر به دلیل اینکه احترامشون همیشه واجب بوده دارای حق وتو هستن ...همه مخالفتهای ما به کشک تبدیل شد!!!!

امسال هم مجبوریم واسه هزارمین بار قصه های عهد دقیانوس بابا و محل تولد مامان و جاهایی که بابا فقط بلده و بازارهایی که مامان فقط خوشش میاد رو ببینیم !!!!و همچنین تا دلت بخواد دید و بازدیدهای خفن !!! بعبارتی خاله بازی !!!!

گشت و گذار در اصفهان هم به دلیل نا آشنایی بابا با مسیر ها معمولا یه جوری ماست مالی میشه !!! هر چند که بابا شونصد باره به اصفهان رفته !!! اما فکر کنم فقط کمربندی شهر رو بلد باشه!!!!!پس میشه فقط به دیدار از خاله جان و دایی جانها و دوستان بابا دلخوش بود .... و باز هم یاد آوری همون خاطرات تکراری !!مادر بزرگ از اجداد اساطیری مون بگه !!! عالیسن ( علی حسن ) و محلیسن ( محمد علی حسن ) و دی معجافر ( معجونی از مادر محمد جعفر)و زن میشسن ( مشهدی حسین ) و تمام فک و فامیلی که اسماشون بیشتر از خودشون آشناست!!!گاهی وقتا اونقدر قضیه گاتی پاتی میشه که مغزمون هنگ میکنه !!!!

اما من دلم میخواد یه جایی در مجاورت کوههای زاگرس کنار یه رودخونه ساعتها بشینم و به صدای آب گوش بدم ، یا زیر درختای نارنجی که گلبرگهای گل بهار نارنجشون با نسیمی در هوا معلق میشه و به سرو صورتت میخوره راه برم .... یا غروب خورشید رو از کنار شط بهمنشیر تماشا کنم .... کنار پل خرمشهر راه برم .... به قایقها نگاه کنم....گلهای شقایق بچینم ....تو مزارع سرسبز جاده دزفول اهواز قدم بزنم ....

هر وقت هم که دلم گرفت به سراغ مزار دایی و بابا بزرگ برم ....از ماهشهر تا بوشهر راه زیادی نیست ، دلم میخواد یه بار دیگه خلیج فارس رو ببینم ....تو نخلستان بابا بزرگ که حالا فقط چند نخل سالمش مونده یه گشتی بزنم ....سرشیر دزفولی .... ماست بهبهانی .... آش جنوبی ... ماهی صُبور تنوری که روی دله های بزرگ و توی گرمای ظهر درست میشه ...سمبوسه و سس تندش ... و حتی اگه حسش بود بخاطر دلخوشی مامان چند تا میگوی قلیه رو بخورم !!!...بجای آجیل ،باسورک ...

بجای سبزی های فانتزی ، پرپین ..... و به جای اسفناج .... طوله و ماست بخورم !

دوست دارم که یه شب با همه خانواده کنار زاینده رود باشیم ...صدای آب در سکوت شب فوق العاده است!..دیدن مساجد و بناهای تاریخی اصفهان ....

نمیدونم شاید خواسته های زیادی باشه ...اما همین خواسته ها داره منو مجبور میکنه که امسال تهران بمونم و رفتن رو تحریم کنم !!! ...کاش منم یه کم دلم واسه دیدن بازار کویتی های آبادان و یا بازارچه های مرزیش و حتی رفتن به بریم و باوارده و شنیدن خاطرات بابا بعنوان موزیک متن ، ضرب المثلهای مادر بزرگ با لهجه غلیظ بوشهری تنگ میشد ...شاید بهتر میتونستم تصمیم بگیرم !!!!!...

دلم یه سکوت طولانی میخواد ..............................



تاريخ : پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۳ | ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : HODA | نظرات ()

پنجشنبه 13 شهریور :

صبح ساعت 6 با صدای برپای بابا بیدار شدیم ، دلم نمیخواست چشمام رو باز کنم ، چون شب قبلش تا دیر وقت بیدار بودم ، تو همون حالت خواب بیداری به بابا التماس میکردم که بیخیال بشه ، اما نمیشد ، چون فرمانده تصمیم گرفته بود که ما رو از جامون بلند کنه و تصمیم اون هیچوقت عوض نمیشه !!! با سختی تمام چشمام رو باز کردم ، تا وسایلمون رو جمع کردیم ساعت 7 شد ، از اونجایی که تو ماشین خوابیدن "

به دستور فرمانده !!!" آزاد بود ، دوباره چشمام رو بستم تا به سیر آفاق وانفس ادامه بدم ، راستش دلم نمیخواست رفتنمون از مشهد رو ببینم ، وقتی بیدار شدم نزدیکای نیشابور بودیم و بابا تصمیم گرفته بود ما رو به دیدن یکی دو تا از مکانهای زیبای نیشابور ببره !!!! منم فکر میکردم دارم خواب میبینم ، آخه این تصمیمها خیلی کم گرفته میشه اونم توسط بابا !!! خلاصه اولش به دیدن مقبره خیام رفتیم و بعدش از مقبره عطار و کمال الملک دیدن کردیم ، و در نهایت در یکی از پارکها ی شهر صبحانه خوردیم .توقف نسبتا طولانی در نیشابور داشتیم ، بقیه راه هم به دیدار از شهرهای سبزوار ، شاهرود ، دامغان و سمنان و ... گذشت ، ساعت 7 بود که به تهران رسیدیم -------------------

خیلی سعی کردم این نوشته های آخر رو خلاصه بنویسم ، خب میدونی مثلا دارم برای امتحان میخونم ، هر چند که همه کاری میکنم الا درس خوندن درست و حسابی !! از اون نوع خوندنهایی که احساس خوبی به آدم دست میده !!! آخ که چقدر دلم میخواد .....

راستش رو بخوای میخواستم به این نوشتن خاتمه بدم !!! اما دوباره یک بهانه !!!! همون انگیزه گم شده !!!

امروز سرشار از انگیزه نوشتنم ، چون دوباره طاها برگشته ، چون همه چیز بر خلاف تصورات من بوده ، طاها زنده است ،

تو قلب بچه ها !!!! خدایا متشکرم ، بخاطر همه چیز ...

خبرهای خوشی شنیدم ، دوباره بچه ها میخوان جمع بشن !!!

تولد حضرت علی!!! خدای من بهتر از این نمیشه !!! تازه امسال یه مهمون کوچک هم داریم ، سید مهدی

فکر میکنی مامان این کوچولو کی باشه

؟؟؟؟ فرشته !!!!!!!!!!! منم میشم خاله بزرگه ، خوب دیگه ناسلامتی 24 ساعت از مامانش بزرگترم !!!جالبه نه ؟؟؟!!!

دوباره ازم اجازه گرفتن !!!!!!!! راستش نمیدونم باید با چی موافقت میکردم ، انگار هنوزم من سرگروهشونم !!!!!!! خب دیگه ما هم اجازه نامه رو صادر کردیم تا دوباره بچه هارو ببینیم !!!!!!

دعا کن همه بتونن بیان ...هیچ کس امروز باورش نمیشد من دلم واسش تنگ شده باشه !!!!!!!!!!!

بی صبرانه در انتظار دیدن بچه ها هستم ....یعنی میشه ؟؟؟؟؟؟؟؟

باورت میشه دوباره میخوام قرآن بخونم!!! بچه ها هر کدومشون برنامه ای رو ادامه دادن ، فرشته که مربی پرورشی شده ، ثمین هم همین طور ، مهدیه و لیلا هم که دانشجو هستن ، فاطمه هم که درکنار خونه داری حفظ قرآنش رو ادامه داده ، اینکه چقدر حفظ کرده سریه !!! نمیتونم بگم !!!

مهم اینکه که بعد از دو سال دوباره بچه های طاها میخوان بخونن ..... یه سکوت دوساله !!!!! خدایا چقدر دلم میخواد هرچه زودتر فردا برسه ،باور میکنی هنوز نمیدونم چی میخوایم بخونیم !!! خب دیگه بلاخره استاد اعظم جناب علامه !!! باید انتخاب کنن !هر چند که تا الان به همه چیز فکر کردم الا تواشیحی که باید خونده بشه !!! تازه یه چیز جالب شنیدم ، بچه ها اکثرا نامه هایی رو که من براشون نوشتم نگه داشتن !!!

چقدر به خودم امیدوار شدم بماند !!!!!!!!

خب اگه فرصت شد فردا حتما از اجرامون خواهم نوشت .



تاريخ : سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٢ | ٢:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : HODA | نظرات ()

چهارشنبه 12 شهریور :

امروز آخرین روز همایش بابا اینا بود ، روز تقدیر از گروهای برتر ، ما هم صبح به همراه آرزو و مامانش و یکی از خانمها به بازار امین رفتیم ،میدونی تا ساعت 11 داشتیم بجای بازار اصلی از پاساژ مجاور دیدن میکردیم ، اگه من و مامان هوس خریدن تنقلات رو نمیکردیم ، قطعا بازار اصلی کشف نمیشد ، خلاصه من که هزاران بار نشستم ، راستش خرید کردن حوصله میخواد ، برای من که به خریدهای هدفدار عادت دارم اینکه یه جایی بدون ذهنیت قبلی برم خیلی سخته !!!!!سرانجام ساعت 12.30 خانمهای محترمه رضایت دادن که بازار رو ترک کنیم .

خوشبختانه کار بابا خیلی زود تموم شده بود ، برای اولین بار بود که برای صرف غذا همراهمون می اومد ، روزهای دیگه اونا رو با یه اتوبوس از جلسه به سالن غذا خوری می آوردن !!بلاخره امروز سنت شکنی شد و نوع غذا عوض شد، راستش رو بخوای اونقدر تو این چند روزه جوجه کباب به خوردمون داده بودن که احساس مرغ بودن میکردیم !!! با بچه ها صدای مرغ در میاوردیم، تازه امروز در کنار غذا مقداری غذای نذری حضرت گذاشته بودن !!! ما که زود غذامون رو خوردیم بعدش هم به همراه آرزو تصمیم گرفتیم بجای اینکه سوار اتوبوس بشیم پیاده مسیر رو طی کنیم ، تو این چند روزه همش کارمون همین بوده ،صبح و شب ، آخه میدونی بحثهای جالبی تو این پیاده روی میکنیم ، آرزو حقوق میخونه ، خاطرات جالبی از محیط دانشگاهشون داره ، جلوی در سالن طبق معمول آقایون حلقه هایی رو تشکیل داده بودن و داشتن با هم حرف میزدن ، اینکه از بین اون حلقه های فشرده راهی برای خارج شدن پیدا کنی کلی وقتمون رو گرفت !!! اونا اکثرا در سنین میان سالی هستن ، بقول ما پیرمرد!!! اما طبع شادشون را با وجود کار و مشغله دشواری که دارن از دست ندادن ،بعد از یه بحث جالب بلاخره رسیدیم ، چون خیلی خسته بودیم کفایت مذاکرات رو زود اعلام کردیم تا بریم بخوابیم ، من که خیلی زود بیهوش شدم ، و....ا....ی !!! انگار دوباره سرما خوردم، بدتر از این نمیشه ، جالب اینکه یه بار خواستیم مثلا با معرفت بشیم و به یکی از دوستان خیرمقدم بگیم ، همین که اومدیم متن

رو ویرایش کنیم یکی از همون عطسه های مسخره سراغمون اومد و با فشار یه دکمه

sms

ناقابل ارسالش کردیم !!!!!!به ما نیومده که با معرفت باشیم "

اینم یه نتیجه اخلاقی "

امشب آخرین شبی بود که به حرم میرفتیم ، تو صحن آزادی ، بوشهریها سینه میزدن !!! یه چیز جالب اینه که امروز به سوره فتح رسیدم ،تعبیر همون خواب مرموز ، حالا واست میگم "

یک هفته مونده به سفر ، خواب دیدم که با دوستام رفتیم مشهد ، اینکه وسایلم رو اونجا گم کردم و حرم تغییرات زیادی بخاطر ساخت و ساز کرده بود ، بماند، اما نکته جالبش این بود که یک نفر با اصرار میخواست فالم رو بگیره ، منم با وجودی که به این چیزا اعتقاد ندارم ، اما تسلیم شدم ، اونم قرآن رو برام باز کرد و این آیه رو خوند :

انا فتحنا لک فتحا مبینا

بعدش هم برام تعبیرش رو خوند بازم از قرآن و این آیات :

فمن یعمل مثقال ذره خیرا یره ، و من یعمل مثقال ذره شرا یره

تا اومدم ازش معنی فارسیش رو بپرسم تو شلوغی حرم محو شده بود ، ضمن اینکه نتونستم صورتش رو ببینم چون اون رو پوشونده بود ......بقیه اش هم سانسور میگردد

"

امروز در دنباله خوندن سور قرآن به همراه معانی شون به سوره فتح رسیدم ، خدای من !!! باورش یه کم سخته ، خوندن آیات بدجوری من رو هیجان زده کرده بود ، همه چیز درست مث همون صحنه ای شده بود که تو خواب دیدم !!!! دلم میخواد بمونم اما نمیشه، امشب فقط یک ساعت فرصت خداحافظی داشتم ، تو همین یکساعت کلی کار کردم ، نگران نباش برای همه دعا کردم ، بعدش هم با یه دختر عرب صحبت کردیم ، بدبختانه اون زیاد انگلیسیش خوب نبود ، ما هم دست و پا شکسته و یه خط در میون باهاش عربی ، انگلیسی حرف زدیم ، چهره زیبایی داشت اهل یکی از شهرهای عربستان بود و دانشجوی دندانپزشکی !!! به همراه شوهر و مادرشوهرش برای اولین بار به ایران اومده بود ، خلاصه اینکه گفتگوی خوبی با هم کردیم ، هر چند که خیلی سخت بود !!!

یعنی دارم میرم ؟؟؟ یکسال دیگه !!! نمیدونم می تونم سال دیگه بیام یا نه !!! موقع برگشتن بارها ایستادم و به گنبد طلایی حرم امام رضا خیره شدم ، قدرت سخن گفتن رو نداشتم ... میتونم دوباره بیام ؟؟؟؟؟ باید خداحافظی کرد اما گفتنش سخته ،این فضا ، این آدما که هر کدومشون با یه زبانی با خدا راز و نیاز میکنن ، این عشق ... ازم نخواه با همه اینا وداع کنم و به خودم وعده یکسال دیگه رو بدم . میخوام تو ذهنم ثبتشون کنم همه رو .

الان که دارم مینویسم وسایلمون رو جمع کردیم برای اینکه فردا باید بریم ، چقدر زود گذشت چقدر....



تاريخ : دوشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٢ | ٦:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : HODA | نظرات ()

دوشنبه 10 شهریور:

از امروز رسما همایش بابا اینا شروع شد ، اونا صبح در جلساتشون شرکت میکنن ، برای خانواده ها هم برنامه های مختلفی ریخته شده ، از زیارت گرفته تا بازدید از مکانهای جالب مشهد ، البته بدلیل اینکه بیشتر خانمها طرفدار خرید هستن ، رفتن به بازارهای مختلف در اولویت قرار داره !!!!! من که تازه حالم یه کم خوب شده ، صبح نتونستم برای زیارت برم !! برای همین با مامان تو پایگاه مشهد یه کم پیاده روی کردیم ، بعدش هم برنامه نهار بود تازه همراهانمون رو دیدم ، مکاشفات ما نشون میده که امسال اکثر اعضای گروهمون در یک ساختمان ساکن هستن !!! راستی امروز نهار فسنجان بود ، هر چند که من با این غذا رابطه خوبی ندارم اما نکات جالب و آموزنده ای یاد گرفتم ، توی سالن غذا خوری بین اساتید و علمای آشپزی روی مزه اش اختلاف افتاده بود ، یکی میگفت : شیرینه، یکی دیگه میگفت : ترشه ، و در نهایت بعضی ها معتقد بودن که : ملسِ !!! بعدش هم همه شروع کردن به دادن دستور طبخ این غذا ، خلاصه یه پا کلاس آشپزی بود !!!

بعد از ظهر با همون نقشه مدرن یه گشتی تو شهر زدیم ،امشب حرم میرم ؟؟؟؟؟ فکر نمیکنم چون خیلی خسته ام ، تازشم برنامه گفتمان داریم ، با آرزو و الهام دختران یکی از همکارای بابا که تازه بازنشسته شده ، تعریف خاطرات با مزه !!! خب دیگه باید برم ، بچه ها منتظرن ....

سه شنبه 11 شهریور:

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

بلاخره اومدم ، بعد از یکسال !!! انگار سالها گذشته ،دلم میخواد باهات حرف بزنم ، حرفهای زیادی واسه گفتن داریم ، بغضهای یکساله ، دلتنگیها و راز و رمزهایی که فقط تو میدونی و بس ، دلم میخواد اونقدر وقت داشتم که میتونستم از همه چیز بگم ....

میدونی همه اینا حرفه !!! چون همه حرفها و عهدهای مهم ما در سکوت گفته میشه !!! اینبارم با همراه همیشگیم میام ، راستش گذر سالها هم نتونسته اون رو ازم جدا کنه ، حتی با وجود اینکه همیشه سعی کردم چیزهایی رو که دوست دارم به دیگران ببخشم اما در مورد اون .... باور کن نمیتونم ....این دفعه هم با تسبیح دایی میام ، مث همیشه !!! با یه دنیا حرف از یه هدای نوین !!

دلم میخواست زمان متوقف میشد ، آخه میدونی من که مث آدمیزاد نمیشینم دعا بخونم ، اول از همه باید همه صحنهای حرم رو بازدید کنم ،یه سری هم به کبوترای حرم بزنم ، و بعدش میشینم زیارت نامه میخونم ، آخرش هم خسته میشم و میگم :

آخه از کجا بدونم سر امام کجا خاک شده ؟؟؟!! بازم سئوالات بی سر وته ....

خواندن نماز ، دعای توسل و ... خلاصه کلی آداب ورسوم ، تا زمان گفتگو فرا برسه .....

تازشم امروز دوست ندا رو دیدم بچه مشهده ، بقول خودشون "

جله جوله <اینکه املاش رو درست نوشته ام بماند >" دختر جالبی بود ؛ من داشتم دعا میخوندم اونا داشتن بحث معماری میکردن !!! خب دیگه هر کس یه جوری دعا میکنه !!!!

نزدیکای ظهر بود که رسیدیم ، بلاخره دست از بی معرفتی برداشتم و با میترا " حاج خانم " تماس گرفتم ، خب میدونی از موقعی که میترا اومده من همش مسافرت بودم ، از شنیدن صدای شادش بعد از مدتها کلی خوشحال شدم ،

بعد از ظهر بعد از اتمام جلسه بابا اینا ، به همراه بابا و جمیع مهمانها رفتیم طرقبه ، قرار بود بابا ما رو مهمان کنه !! البته دلیل خاصی نداشت ، خب دیگه اینجا ما فرمانده هستیم !!! پاهام خیلی درد میکنه ، چون پیاده روی وحشتناکی کردم ،

راستی امشب حرم میرم ؟؟؟؟؟؟

حتما میرم ، هیچ چیزی نمیتونه مانع بشه ، تازه نمیشه شبهای حرم رو از دست داد.....



تاريخ : یکشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٢ | ٢:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : HODA | نظرات ()

یکشنبه 9 شهریور:

امروز ساعت 7 صبح به سمت ساری حرکت کردیم ، سفر از جاده شمال ، هوای خوب و خنک مناظر زیبا ،دیدن صحنه های کار و تلاش مردمان روستایی در مزارع ، جنگلهای زیبای گلستان ، بیابانهای شمال خراسان و... هر چند که تا فرصتی هم بدست میاوردم میخوابیدم !!!!

خب دیگه جام که خوب بود هوا هم که از اون بهتر !!! دیگه چی میخواستم !!! فقط برای اینکه دیدن برخی از مناظر رو از دست ندم به بقیه سپرده بودم منو صدا کنن !!!!

بلاخره به مشهد رسیدیم ، مثلا با تجهیزات کامل اومده بودیم !!! یه نقشه مجهز با آخرین تغییرات !!! اون جوری که نقشه نشون میداد ما باید از شمال مشهد وارد میشدیم چون از قوچان اومده بودیم ، ولی بجاش از غرب مشهد وارد شدیم !!!!!!!!!

تازشم بیشتر خیابونا بخاطر حفاریهای شرکت مترو مسدود بودن !!! بلاخره بعد از صرف کلی فسفر به پایگاه رسیدیم ، حال من که خیلی بد بود ، نمیدونم چم شده بود !!!! تقریبا میشه گفت که جزو آخرین نفراتی بودیم که رسیدیم ، خلاصه وقتی مستقر شدیم بابا مجبور شد منو ببره دکتر !! چون حالم خیلی بد بود !!! حالا هم که دارم مینویسم تازه از دکتر برگشتم ، گویا مسموم شدم !!! خیلی جالبه ، آخه میدونی معمولا تو سفرایی که داریم چیزی نمیخورم ، خوابیدن دیگه فرصتی واسه خوردن نمیزاره !!! فکر کنم از خواب زیاد مسموم شدم !!!!!!!!!!! برای همین محکوم به نوش جان کردن دو تا آمپول ناقابل شدم !!!!



تاريخ : شنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٢ | ٧:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : HODA | نظرات ()

ساعت 3 بود که تهران را ترک کردیم ، قرارمون این بود که بجای هر گونه اعتراض در اولین فرصت انتقادمون رو مطرح کنیم ، معمولا هم طرح انتقاد به این صورته که مامان مقدمه ابتدایی رو میگه بعد من باید اصل موضوع رو بگم آخرش هم ندا و حمید بسته به موضوع حرفهاشون رو میزنن ، این یعنی یه گفتمان اساسی !!!! هر چند که سخت ترین کار به عهده منه ، و از آنجایی که معمولا حوصله مقدمه چینی ندارم ، خیلی رک انتقاد میکنم ، و اینجوری بود که بابا برامون توضیح داد که بخاطر سنگینی کارش فرصت نکرده بوده که برنامه ریزی کنه !!!! ما هم کودتا کردیم و گفتیم تعیین مسیر با ما !!!! بابا را مجبور کردیم از جاده فیروزکوه به سمت بابلسر بره !!!!!!!!!!!!!!!

برای اولین باره که میخوام از جاده شمال به مشهد برم فکر میکنم فرصت خوبی میشه تا با جاهای جدید آشنا بشم ، خصوصا شرق استان مازندران ، و استان گلستان و شمال استان خراسان .برای همین خیلی هیجان زده ام !!!! ساعت حدودای 8 بود که به بابلسر رسیدیم ، پایگاه مقداری از شهر فاصله داره ،امشب میهمان پایگاه هستیم ، ویلای محل اقامت ما چهار تا اتاق نسبتا بزرگ داره ، اما من نمیدونم چرا این نوابغ تو اتاقاشون کولر نزاشتن !!!

با وجود اینکه خیلی خوابم میاد اما بحث شیرنی که با ندا شروع کردیم خواب رو ازم گرفت ، میتونم بگم به نتایج خوبی رسیدم ، حالا میتونم به طور یقین بگم که چه قولی در حرم

خواهم داد ، یه عهد دیگه ، یه شروع دیگه .... خدایا واقعا متشکرم ،راستی برات نگفتم

smsیه بنده خدایی بدجوری من رو شوکه کرد !!! 

خدای من ، اون از کجا میدونست که یکی از آرزوهای من اینه که به غار حرا برم !!! نمیدونم شاید خودم بهش گفتم ، فعلا که مغزم کار نمیکنه ، چون یه گره بزرگ تو بحثمون با ندا بوجود اومده !!!!

خدایا به تو توکل میکنم ....



تاريخ : جمعه ۱٤ شهریور ۱۳۸٢ | ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : HODA | نظرات ()

 

من دلگیرم ،هیچ کس حاضر نشد به سئوالم یه جواب روشن و واضح بده ، ،باشه اشکال نداره ، تحریمم را از هفته آینده شروع میکنم ، نه ! از همین جمعه که بیاد !!! نپرس چرا ؟ چون نخواهم گفت تا وقتش برسه !!!

بازم معرفت وروجک و دوستاش که نگذاشتن من افس "

بقول اونا افسرده "بشم !!! زود منو به دانشکده شون دعوت کردن !!! خوب دیگه منم قبول کردم !! برای همین یکشنبه به همراه بابا و ندا به رشت رفتیم .صبح زود تهران را ترک کردیم ، ساعت 9 بود که به رشت رسیدیم ، قبل از ورود به گیل دانشکده تصمیم گرفتیم یه مقدار در شهر گردش کنیم ، که به نتایج مهمی رسیدیم !!! اولا : در رشت اصلا به قوانین راهنمایی رانندگی توجه نمیشه ، این رو میشه از سرعت و سبقت غیر مجاز رانندگان فهمید!!! ثانیا : مردمان رشت به رنگ قرمز علاقه زیادی دارن ، حالا چرا ؟ منم نمیدونم ، بیشتر ماشینها رنگ قرمز داشتن!!!! و در آخر اینکه در رشت فروش چتر مشکی به خانمها ممنوع است !!! چرا که این رنگ مختص آقایون است !!!! بقیه مکاشفات هم بماند ...

بلاخره بعد یک توقف کوتاه تصمیم گرفتیم به دانشگاه بریم ، هوا ابری بود ، ورود ما به گیل دانشکده با نم نم بارون همراه شد !!!!

البته هیج ربطی به ورود شیمیستهای ناشناس نداشت !!! چون این قضیه فقط مخصوص حصارک سیتی است !!!!!! اما انگار داشت ربط پیدا میکرد ، چون وقتی ما در ماشین بودیم بارش بارون قطع میشد به محض اینکه قصد میکردیم بیایم قدم بزنیم ، نم نم بارون شروع میشد !!!! کم کم داشتم به چشمام شک میکردم ، اما انگار واقعیت داشت ، آسمون بازیش گرفته بود ، اصولا در همه دانشگاههای ایران که دارای رشته معماری هستن ، بچه ها در دانشکده هنر و معماری تحصیل میکنن ، اما در گیل دانشکده بچه های معماری در دانشکده معماری و هنر درس میخونن ، حالا چرا ؟ تصور میکنم باید از خود گیلانی ها پرسید !!!البته بگم که هیچ اشتباهی صورت نگرفته !!!

دیدار خوبی بود ، چون دوستای خوبی پیدا کردم ، بچه های شاد و مهربون . قرار بود ندا

پروژه اش را تحویل بده که یه مقدار معطل شد ، بعد از تحویل پروژه دانشکده رو ترک کردیم ، میتونم بگم جای جالبی بود یه شهرک دانشگاهی بزرگ !!! اما موقع برگشت هم این بازی آسمون ادامه داشت چون بارندگی شدید تر شد !!! تصور میکنم یه تلافی بود ، حالا چرا؟ بهتره از آقای هامونی بپرسید!!!!!!

در راه بازگشت به لطف وروجک به مقام شوفری نائل شدیم ، که باید بگم خیلی کار سختی بود ، برای اینکه اولا نباید بخوابی "

برای من که این کار شکنجه بود چون در بیشتر سفرهای با ماشین بدلیل علاقه فراوان به خواب ، بیشتر سیر آفاق و انفس میکنم "ثانیا نباید بزاری راننده بخوابه و این مستلزم اینه که باهاش حرف بزنی و دائم سرویس بدی !!! اینم از اون کارها بود ، آخه باید یه موضوع پیدا میکردم که بابا بهش علاقه داشته باشه که زیاد سخت نبود از نقد کتاب تا مسائل سربازی و مشکلات جوانها و ... خلاصه نزاشتم بخوابه ، اما قبول دارم سرویس دهیم یه کم بد بود ، چون حوصله ریختن چای و میوه پوست کندن را نداشتم ،برای همین چای داغ به خورد راننده دادم !! تازشم به بابا میگفتم میوه با پوست خیلی بهتره!!!

خب دیگه از آنجایی که قراره ما تحریمات خود را به زودی شروع کنیم بهتره توقف نوشتن را همین جا اعلام کنیم !!!!



تاريخ : سه‌شنبه ٤ شهریور ۱۳۸٢ | ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : HODA | نظرات ()

بلاخره برگشتیم ...

خیلی خوش گذشت ، مرخصی خوبی بود ، دستاوردهای خوبی داشت و...

در خلوت آنجا تونستم به خیلی از سئوالهای ذهنم جواب خوبی بدم ، بعبارتی برنامه 5 ساله پنجم زندگی مون رو اصلاح کردیم !!!!

خوشبختانه ویلای محل اقامت ما روی یک تپه مشرف به دریا قرار داشت و خیلی راحت میتونستی از طبیعت زیبای اطرافت استفاده کنی ، اینکه چه درسهایی از این مناظر بدیع آفرینش گرفتم بماند ، فقط میتونم بگم همه اینها دوباره من رو به قدرت و حکمت و بزرگی خداوند رحمان معترف ساخت .

واژه ها یاریم نمیکنن ، دلم میخواد همه اون چیزا دست نخورده تو ذهنم بمونن ، یه چیزی منو وادار به سکوت میکنه ، شاید بخاطر اینکه تو یه هفته گذشته خیلی کم از نوشتن استفاده کردم برای بیان حرفها و احساسات !!!! و اگه نوشتنی هم بوده فقط برای ثبت تاریخ

وقایع بوده و بس !!! تو این مدت با نوع دیگری از گفتگو آشنا شدم ، با یک زبان دیگه ...

برای همینه که نمیتونم بنویسم ، میدونی گاهی اوقات با کلمات نمیشه حق مطلب را ادا کرد ،

مث همیشه به قاموس هدایی متوسل میشم که بگذار و بگذر ......



تاريخ : یکشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٢ | ۱:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : HODA | نظرات ()


امروز با وجود اینکه کلی برنامه برای خودم ریخته بودم به اصرار مامان مجبور شدم همراهشون برم رشت ، اونم برای یه سفر یک روزه !!!! قرار بود وسایلای ندا را از خوابگاه بیاریم . صبح همگی با فرمان بابا آماده شدیم سه سوت !!! از اثرات بچه ارتشی بودنه !!!
من که خیلی دلم میخواست بخوابم اما مگه میگذاشتن اونقدر سر به سرم گذاشتن تا قید خواب رو زدم !!! از طرفی مدت بسیار طولانی بود که شهر هایی که در مسیر راهمان بودند را ندیده بودم !!! و رشت هم که اصلا نرفته بودم !!! یعنی فرصتی پیش نیومده بود ، خلاصه همه این دلایل دست به دست هم دادند تا مسیر را با دقت نگاه کنم .فرمانده اولین توقف را در منجیل اعلام کردند حدود 5 دقیقه و از آنجایی که دیدن ما خیلی خسته شدیم قرار شد رودبار هم بایستیم و اینطوری مثلا شهر را هم زیارت کردیم ، راستی سد سفید رود عجب منظره زیبایی داشت من که حسابی لذت بردم ضمن اینکه اولین نیروگاه بادی ایران در منجیل را هم دیدیم . ساعت حدودای 10 بود که به رشت رسیدیم . یه شهر بزرگ که قسمتی از بافت قدیمی خودش را حفظ کرده بود ،از آنجایی که ندا وسایلش را جمع کرده بود زیاد معطل نشدیم ، بعد هم با راهنماییهای او به بازار اصلی و کهن رشت رفتیم ، بیشترین مکاشفات ما در همان بازار صورت گرفت ، مثلا اینکه رشتیها به آواز خواندن خیلی علاقه دارن !!!! آقا تا دلت بخواد شعرهای جور واجور در مدح خیار و باقالی و ماهی و...را با زبان گیلکی شنیدیم.
دوم اینکه این زبان گیلکی عجب زبانیه !!! من که هر چی هوش و درایت به خرج میدادم بازم یه قسمتیش را نمیفهمیدم ، راستش تا به حال اینقدر انرژی برای فهمیدن یک زبان صرف نکرده بودم !!!! واقعا خیلی سخته !!! در ضمن فهمیدم که رشتیها به شیمی خیلی علاقه دارن چون خیلی از این کلمه استفاده میکنن!!!!هر چند که انگار نسل جدیدشان با زبان گیلکی چندان مانوس نیستند اما به هر حال رسانه های استانی خیلی سعی میکنند که بچه ها با این زبان آشنا بشن !در راه برگشت تنها کاری که تونستم بکنم این بود که بعد از صرف غذا از غفلت ندا و حمید سوءاستفاده کنم و یه مقدار بخوابم ، اینم مثلا تعطیلات مفید ما !!!!!



تاريخ : جمعه ۱۳ تیر ۱۳۸٢ | ٥:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : HODA | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.