خبر کوتاهی بود ... خبری که می دانستم بلاخره باید بشنوم... هرچند که انتظار داشتم حداقل دو سه خط به عنوان توجیهات برایم بخوانند یا نه اگر زحمتشان می شود حرفی بزنند با ذکر نامم در این نامه های از پیش آماده بنویسند... اما دنیا هیچوقت بر اساس انتظارات ما نیست...

برای ترم جدید شش – هفت واحد درسی داشتم ... روز و کلاسهایم کاملا مشخص شده بود ... با خیال راحت مشغول تدوین طرح درس های جدیدی برای واحدهایی بودم که هرکدام را بیش از نه بار درس داده بودم ... بخشهایی از درس را برای سایتم آماده کرده بودم که به تدریج واردش کنم ... به تدوین پاورپوینت و فیلم های آموزشی هم فکر کرده بودم ... حتی نمونه سئوالات هر جلسه را هم آماده کرده بودم ... به قول همکارانم حوصله ام زیاده برای شش واحد ناقابل و دریافتی خالص جلسه ای پنج هزار وپانصد تومان به عنوان استاد حق التدریس اینهمه وقتم را تلف می کنم !!!!... اما برای من قضیه خیلی متفاوت تر از این ها بود!!!!...

اما دیروز .... دیروز لعنتی ... تنها با چند کلمه به این همه اشتیاق و شور و شوق چندین ساله خاتمه داده شد... "دانشکده با تدریس شما در ترم بعد موافقت نکرده است !!!!" ... شوخی بی مزه ای بود ... تنها چیزی که در ذهنم تکرار می شد این بود که این دانشکده ای که امروز با تدریس من موافقت نکرده است چهارسال گذشته کجا بوده است ؟!!!...اصلا دلایلشان چه بوده است ؟!!!... جوابی نبود ... فقط موافقت نکرده است !!! جمله ای است که بارها و بارها در ذهنم تکرار شد... جمله ای تمامی آرزوها و اشتیاقم را تحقیر کرد ...

راستش اگر بهم می گفتند که مثلا مدیرگروه می خواهد دخترخاله یا نمی دونم پسر فلان همسایه شان را به جای من دعوت کند یا مثلا رئیس دانشکده یک دوستی دارد که یک نفر را توصیه کرده که در گروه ما تدریس کند و شماباید بروی، دربست می پذیرفتم !!!!... چون بلاخره وقتی قراردادی و موقتی باشی ... وقتی در این ایران عزیز و گل وبلبل زندگی کنی که بعضی ها پایبند مدیریت های قبیله ای هستند... این چیزها بدیهی ترین اتفاقاتی است که باهاش روبرو می شوی ... یا اگر بهم می گفتند از شما بی سوادتر و بی حال تر توی سیستم مان نداریم و یا شما اصولا مدرس خوبی نیستی و کارت را نمی پسندیم باز هم می پذیرفتم که حتما نقصی وجود دارد، چون به عنوان یک انسان می دانم که کامل نیستم و هنوزم خودم را دانشجو می دانم ... اما اینکه با چند کلمه سروته یک قضیه را بهم پیوند بزنیم بدترین پایانی بود که برای خودم در این سیستم انتظار داشتم...

از طرفی می توانم به خودم امیدواری بدهم که بیش از چهارسال در دانشگاه آزاد اسلامی بدون پارتی و وصل بودن به خواص و تنها براساس توانمندی هایم دوام آوردم و این یک رکورد ارزشمند است ... عینهو شکست تیم ملی ایران مقابل آرژانتین واسه خودم شادی کنم و گودبای پارتی بگیرم...

می توانم به این فکر کنم که تجربه ی فوق العاده ای نصیبم شد که در یک محیط دانشگاهی کار کنم... به این فکر کنم که آن مدیر محترم با عدم موافقتش بزرگترین خدمت را به من کرد و باعث شد که بفهمم اینجا جای من نیست و پروسه ای که از مدتها قبل در ذهنم بایگانی کرده بودمش را به مرحله ی اجرا در بیاورم... اما هیچکدام از اینها نمی تواند دردی را که در قلبم احساس میکنم کمتر کند...

راستش این زمین اونقدرها که فکر میکنیم بزرگ هم نیست... خدا را چه دیدی شاید یک زمانی نوبت به ما رسید... این درد و تلخی را در قلبم برای همیشه نگه خواهم داشت ... تا یادم نرود... تا مثل مدیر دانشکده مان عمل نکنم و با مدرسم به صرف داشتن مدرک کارشناسی ارشد عینهو گوسفند برخورد نکنم و سعی کنم در همه حال پاسخگو باشم!!!!...

این روزها هم می گذرد... باید فکر کاری جدید باشم...

در ادامه بخشی از ارزشیابی دانشجویانم در درسهای مختلف را می گذارم ... فقط به این منظور که در این دوره ای که بیشتر تفکر دانشجوها براین است که استاد باهاشون لج است ... دادن این نمرات به استادشون جالب توجه هستند...

 



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩۳ | ٧:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : HODA | نظرات ()

بلاخره روز آخر هم فرا رسید... حالا نوبت گسستن زنجیرهای وابستگی بود ... این پروسه ی آموزش قدم به قدم با تمامی حواشی اش باید تکمیل می شد... من باید امروز بر خلاف تمامی روزها فقط ناظر کارهای شاگردانم می بودم... همپای آن ها مضطرب شدم... عصبانی شدم ... یه جاهایی با دانشجویان حواسپرت و بی خیال حسابی دچار مشکل شدم ... اشتیاق عجیبی داشتم تا این آخرین روز هم صحنه ی یادگیری برای یک عده باشد و عرصه ای برای نمایش توانمندی های عده ی دیگر...

بیش از شش سری آزمایش در پنج نوبت مختلف انجام شد... با دقت اعداد را تغییر داده بودم ... تقریبا بیش از دو ساعت درگیر همین محاسبات ساده بودم ... بیش از پنج بار محلولهای مختلف را برای کارشان آماده کردم و بارها و بارها هنگامی که یکی از دانشجویانم نتیجه ی کارش را نشان میداد حس افتخار و غرور را تجربه کردم ...

خیلی سرحال نبودم ... پادرد ، درد آشنای این روزهای من است ... اما سعی کردم در این روز که به گمان من جشن پایان دوره ی دانشجویان ترم اولی و به باور دانشجویانم روزی سخت و پر استرس بود حدالمکان همه چیز عادی باشد...

بخش جانبی کارمان در این ترم تحقیق درباره ی ایمنی آزمایشگاه و همچنین عکاسی از اکثر مراحل کار در آزمایشگاه بود ... با دیدن برخی از این عکس ها که نشان از دقت اعضای گروه می داد حس میکنم که خستگی این روزها کم شد...

از این ترم راضیم... از دانشجویانم راضیم ... اگرچه برای این رضایت تلاش نیاز بود... اگرچه ترم آینده نمی بینمشان ولی مطمئنم دلم برایشان تنگ خواهد شد...

انگاری بار بزرگی از روی دوشم برداشته باشند... احساس سبکبالی میکنم... دعا می کنم اشتیاقی که من در تک تک دانشجویانم دیدم همچنان ادامه داشته باشد...

الهی شکر ...

 

 

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٢ | ۱:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : HODA | نظرات ()

*برای هر دانشجو سال اول یک برگه تدارک دیده شده است که شامل روش کار یکی از آزمایشهایی است که در طول ترم انجام داده است. امتحان به صورت جزوه باز و فردی برگزار می شود و دانشجویان می توانند هر وسیله ای که لازم دارند با خودشان به سر جلسه بیاورند. در ادامه از دانشجو خواسته می شود که خودش با توجه به مطالبی که در کل ترم یاد گرفته است وسایل مورد نیاز کارش را انتخاب کند. نیم ساعت یا چهل و پنج دقیقه فرصت خواهد داشت که آزمایش و محاسبات مربوطه را انجام دهد. از آنجایی که بر طبق دستور کار مصوب دانشگاه، ما در کل ترم بیشتر روشهای مختلف تیتراسیون و محلول سازی را آموزش دادیم . بنابراین آزمایش بر این اساس تنظیم می شود و دو سئوال دیگر مربوط به آزمایشهای دیگری است که با توجه به محدودیت وقت امکان انجامش نیست. ضمن اینکه تلاش شده است که محلول سازی و تیتراسیون هر دو در آزمایش طراحی شده مد نظر قرار گیرد و غلظت های انتخابی کاملا متفاوت از دستور کار است. در بخش محاسبات دانشجوها می توانند تا جایی که در کار هم اختلال ایجاد نکنند به همدیگر کمک کنند.

** در آزمایشگاه شیمی معدنی یک ، ماجرا جور دیگری است . در کل ترم ضمن بررسی واکنش ها راندمان و درصد خلوص بیشتر مواد محاسبه شد . بنابراین دانشجویان در دو جلسه ی امتحانی یک ساعت و نیمه یکی از آزمایشهای دستور کار را انجام خواهند داد . آزمایشی که در طول ترم انجام نداده اند اما از نظر ساختاری کاملا شبیه واکنش های قبلی است. امتحان به صورت گروهی و جزوه باز برگزار می شود. دانشجوها باید به سئوالات موجود در برگه ی امتحانی پاسخ دهند و ضمن اینکه قبل از امتحان از موضوع امتحانی شان کاملا آگاه هستند و می توانند اطلاعات لازم را از منابع موجود استخراج کنند .

این بود خلاصه ای از شالوده ی اصلی جلسه ی امتحان ما در یکی از واحد های دانشگاه آزاد یونیورسیتی...اما دلم می خواد اینجا از نیمه ی پنهان ماجرا هم بنویسم.

** در مورد آزمایشگاه شیمی عمومی یک در طول ترم همه ی تلاشم این است که چند چیز مورد توجه بگیرد. اول:کار گروهی دوم :نوشتن صحیح یک گزارش کار علمی ( که برای این یکی مجبور می شوم ساعتها وقت بگذارم و جمله به جمله ی گزارشها را چک کنم ) سوم: ایمنی در آزمایشگاه و توجه کردن دانشجوها به مسائل ایمنی چهارم : ایجاد اعتماد به نفس در بین دانشجوها با بررسی کارهای فردی هر کدام از اعضای گروه ( این یکی هم کاری دشوار است به ویژه اینکه ضمن اینکه تاکید میکنیم بی احتیاطی در آزمایشگاه می تواند خطر آفرین باشد و همین در برخی ترس ایجاد می کند باید به دانشجوها این باور را القا کنیم که شما می توانید با کنترل شرایط با این مواد کار کنید. ) پنجم : بررسی واکنش های شیمیایی ، محاسبات ویژه ی آزمایشی ششم : تلاش برای بالا بردن دقت دانشجویان در هنگام آزمایش ( به قول دانشجوها بازی رنگها ... در هر آزمایش از بچه ها می خواهم که تغییرات ایجاد شده در محلول ها را به صورت جزئی بنویسند. ) هفتم : برای هر درس یک هدف و یک طرح درس تهیه می شود و سعی می شود به صورت واحد در تمامی کلاسها مطالب درسی بیان شود. هشتم : خلاصه ی درسها به صورت منظم در سایت علمی گذاشته می شود. نهم : تکالیف تحقیقی متناسب با موضوع کاری به گروهها سپرده شود.

***اما هنگام امتحان این درس هدفم شناسایی نقاط ضعف باقیمانده است.شاید بیشتر بخشش ریشه ی روانی ماجرا باشد ... اینکه اولا بدون حمایت افراد گروه و خودم یک فرد بتواند به تنهایی کار کند. ثانیا میزان تسلط فرد بر عوامل محیطی و استخراج اطلاعات با توجه به منابعی که در اختیار دارد مورد سنجش و ارزیابی قرار می گیرد. ... در این امتحان من سعی می کنم تا جایی که ممکن است پاسخگوی سئوالات نباشم و در موارد خاص با طرح سئوالات هدفدار دانشجو را به سمت پاسخ صحیح هدایت می کنم.

**** پر رنگ کردن جلسه ی امتحانی که شبیه هیچ کدام از جلسات امتحانی دوران دانش آموزی و دانشجویی بچه ها نیست کمی دشوار است. از آن مهمتر بخش پشتیبانی ماجرا مثل تهیه محلولهای امتحانی و وسایل مورد نیاز دانشجوها هم بخش چالش برانگیز دیگری است . با وجود همکاری بسیار زیاد همکارانم در بخش آزمایشگاه اما باید قبول کرد که بعضی از عوامل از حوزه ی اختیارات آنها خارج است. در پایان هر ترم بعضی وقت ها با مشکل شیشه آلات آزمایشگاهی مواجه می شویم که معمولا تا نامه نگاری و مسائل اداری انجام شود زمانی باید بگذرد.

*یک لیست از نمراتی که در طول ترم درج شده است . امتیازاتی که بخاطر کارهای تحقیقاتی کسب شده است هر ترم برای دانشجویانم تهیه می کنم. فعالیت ها به چند بخش تقسیم می شوند و در نهایت میانگین گرفته می شود.

وقتی نمره ی امتحان عملی را کنار بقیه ی نمرات قرار می دهم نمره ی کل هر دانشجو محاسبه می شود. باید تمامی دقتم را به کار ببندم تا مبادا اشتباهی رخ دهد . نمرات چندین بار چک می گردد. در نهایت به سایت دانشگاه اعلام می شود.

ادامه دارد...



تاريخ : یکشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٢ | ۱:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : HODA | نظرات ()

قبل از طلوع خورشید بیدار شدم... دلم میخواست زمان متوقف میشد... طلوع خورشید را از داخل واگن خواهران (مترو) می بینم... به خودم می گم این خورشید خانم هم از من دیرتر پا میشه ... آخه این چه وضعشه!!!!...

آخرین جلسه ی کلاسمان با شیرینی های خامه ای یکی از دانشجوهای سال اولی افتتاح شد... حالا می تونم بگم ترم سختی بود ... جدال برای تنوع ... فشار کاری مضاعفی را به من تحمیل کرد... اصلا برای همین بود که من میخواستم معلم باشم... میخواستم روزهام متفاوت باشد...حالا دلم برای همه چیز تنگ می شود... برای آزمایشگاهی که روزهای اول کارم را به خاطرم می آورد و حالا با حضور این دانشجوهای سال اولی باز هم خاطرات دیگری ازش خواهم داشت...

سعی کردم تا آنجایی که زمان اجازه می دهد مطالب ضروری را بهشان یاد بدهم... آپدیت کردن دو سایت به صورت همزمان کار ساده ای نبود تا در صورت ایجاد مشکل برای یک سایت دانشجوها امکان دسترسی به مطالب را داشته باشند ...ارتباط منظم به صورت ایمیل بخش ... تهیه جزوات درسی مورد نیاز هم با توجه به شرایط کاری غیرثابت و دغدغه های مختلفی که دارم خیلی وقتا اذیتم کرد اما کار جدیدی بود که برای نخستین بار تجربه اش کردم... تصحیح خط به خط گزارشکارهای دانشجوها هم چالش دیگری بود به ویژه که شاگردان محترم به نمرات کم عادت نداشتند ...ایجاد انگیزه و اشتیاق برای دانستن و عادت دادن افراد به کار گروهی برای بچه هایی که فقط هدفشان گرفتن نمره بود از دیگر کارهای سخت این دوره بود ...خیلی وقتا دیدم که بعضی از اعضای گروه برای نجات خودشان به هم گروهی هایشان کم لطفی کردند و با زیرآب زنی و مطرح کردن مسائل مختلف تلاش کردند که سهم خودشان را در مشکلات گروهی کمتر کنند... اما در این میان من مجبور بودم مقاومت کنم ... خودم را به کوچه ی معروف بزنم و به راه حل های مختلفی فکر کنم که می تواند منافع فردی و گروهی را در یک راستا قرار دهد...

حالا من دانشجویانی دارم که عاشق امتحان دادن به سبک گروهی هستند... از کار گروهی لذت می برند... می دانند که باید اشکالاتشان را در گروه حل کنند ... از انجام محاسبات راندمان واکنش لذت می برند... استفاده از دستکش و عینک ایمنی تقریبا برای خیلی ها به صورت یک عادت در آمده... از اینکه محلولهای اولیه برای انجام واکنش شان را خودشان تهیه کنند دچار استرس نمی شوند... وقتی امتحان می دهند کارها را تقسیم می کنند... راستش سطح توقعات من نسبت به گذشته خیلی پایین آمده ... اما از آنجایی که باز هم به احتمال زیاد با همین بچه ها ترم بعد کلاس خواهم داشت ... به همین مقدار کم بسنده می کنیم...

حالا اونقدر فرصت دارم که در کلاسم کمی بنشینم و به بلورهای قشنگی که سنتز کرده اند نگاه کنم و لذت ببرم... با وجودی که برای این لحظه مجبور شدم کل ترم هر جلسه بیش از ده ساعت کار پیوسته وبدون استراحت داشته باشم... مجبور شدم خیلی وقت ها از خوردن نهار هم چشم پوشی کنم... اما فکر کنم ارزشش را داشت...

....

یکی از خوانندگان محترم از استعمال واژه " حاج خانم های چادری " در یکی از پست های شدیدا شاکی بودند و به این خاطر اعلام انزجار کردند...

اولا انشالله سفر حج قسمت همه ی مومنات بشه که به مقام حاج خانمی نائل بشن... ثانیا حاج خانم فحش نیست... یک واژه ی احترام آمیز برای کسانی است که حجابشان را به خوبی رعایت می کنند که البته ما این سبک را در بین زنان مسلمان عربستان ، لبنان و برخی از کشورهای عربی زیاد می بینیم...

و آخر اینکه

لطفا تعصب را از میان واژه ها برداریم... این تعصب گند که من از همه بهترم تو از همه بدتری ،ما را به این روز و حال در آورده ...

اینکه من حجاب این حاج خانم های چادری را می پسندم عقیده ای صرفا شخصی است...احترامی است که برای این افراد قائلم و لازم هم نمی بینم که همه جا جار بزنم... ضمن اینکه این جماعت معزز اونقدر بزرگوار هستند که نیازی به دفاع امثال من و شما ندارند...

اینکه من نمی توانم مثل آنها در حد و حدود حجابم دقیق باشم مشکل من است قرار نیست بخاطرش شما را مجازات کنند...

به سلایق و علایق همدیگه احترام بگذاریم و اعتقادات ناهمسو با اعتقادات خودمان را به صلیب نکشیم...

اینکه من مثلا چادری هستم دوستانم باید چادری باشند یا چادری نیستم پس نباید با جماعت چادری کاری داشته باشم و ... دسته بندی های قراردادی ذهن های محدود است... اگر خودمان مهارت ایجاد ارتباط صحیح و تعامل با عقاید و نظرات مختلف را نداریم حق نداریم این را برای بقیه تجویز کنیم...

ما قبل از اینکه چه پوشش و عقایدی داشته باشیم یک انسانیم ... یک انسان با ظرفیت های فراوان ... چرا می خواهیم محدودش کنیم.؟!!!...



تاريخ : سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٢ | ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : HODA | نظرات ()

خب فکر می کنم باید چند موضوع را توضیح بدهم ... اول اینکه درمورد بار معنایی کلمه سکوت بگم ... اینکه این سکوت را در کجا به کار ببریم و در چه جمله ای واقعا مهم است... اما در مورد استعمال این واژه توسط خودم باید بگم که در اون سالنی که همه در حال صحبت بودند و طبیعتا صدا به صدا نمی رسید و جناب اسمال هم بالای منبر رفته بودند و داشتند با دانشجویان من بحث فلسفی می کردند این درخواست کاملا منطقی به نظر می رسید ضمن اینکه خوب به خاطر دارم در ادامه حرفهایم براشون توضیح دادم که می خوام از شاگردانم سئوال بپرسم ... و در ضمن شروع جمله با یک ببخشید بود ...

ببینید قبول کنید که ما آدمها همیشه زمانی به تمامی بخش های یک جمله فکر می کنیم که اون جمله برای ما نقش مهمی داشته باشد در غیراینصورت خیلی وقتا پیش می آد که تمام قضاوت هایمان را بر اساس تکه های بریده شده از یک جمله بنا می کنیم و باید بگم درصد بسیار بالایی از این قضاوت ها هم دچار اشکال خواهند بود ... موضوع آقا اسمال هم همین بود که سریع بدترین معادل را برای سکوت انتخاب کرد ... تا اینجاش من حق را به ایشان می دهم و تصور می کنم می توانست به جای اون جنجال و توهین های بعدی با یک انتقاد هوشمندانه که واقعا هم حق مسلم ایشون بود من را متوجه ی بار معنایی کلمه کنه و اونایی که منو می شناسن می دانند که آدمی نیستم که بخاطر غرور و این حرفها از زیر بار پذیرش اشتباهم شانه خالی کنم ... ایشان در ادامه با استفاده از ادبیات نامتعارفی که بیشتر شبیه ادبیات چاله میدانی بود می خواست خودش را به جمع ثابت کند و نشان دهد که همین کلمه به عنوان یک خوراک برایش کافی است تا همه متوجه ابهت حضور ایشون شوند ... کلمه ای که من به کار بردم یک کلمه ی کاملا مبهم و با بار استعاره بود و هر کسی از ظن خود می توانست ترجمه ی متفاوتی ازش داشته باشد اگر کسی به کل جمله فکر می کرد می دید من واقعا قصد بی احترامی به ایشون را نداشتم اگر هم مثل آقا اسمال فکر می کرد می دید که من بازم بهش گفتم سکوت کن ... اما روش ایشون واقعا در نوع خودش بی نظیر و غریب بود ... اولا جلوی نزدیک به صد دانشجو من را بی ادب خطاب کرد و بعدش با فریاد حرفهایی که ذکر کردم را زد و سکانس آخر نمایشش را در اتاق اساتید به پایان برد!!!!...

حالا من مساله ام اینه ... بر فرض محال که من به ایشون توهین کردم ... اصلا به جای سکوت بهش گفتم خفه شو!!! اصلا درگیری فیزیکی باهاش داشتم ... قوانین مربوط به حوزه ی مسئولیت ایشون می گوید که باید به مقام بالاتر گزارش می دادند و من بخاطر رفتار ناشایستم مورد توبیخ و اخراج قرار می گرفتم ... همه ی بحث من همینه... از مردمی که جای خودشان نیستن و عادت دارن همزمان نقش مظلوم ... قاضی ...اجرا کننده ی حکم را بازی کنند...

ضمن اینکه شما وقتی در یک محیط کاری هستی طبعا سلسله مراتب وجود داره و شما موظفی طبق سلسله مراتب عمل کنی ... فضای دوستانه و احترام جای خودش اما سلسله مراتب می گوید وقتی یکی در این سیستم نوع کارش با شما متفاوت است وکارش از کار شما حساس تر است حتی در صورتی که به نظر شما بدترین آدم دنیا بود لازم نیست شما راسا این فرد را مجازات کنید ... این آقا در اون سلسله مراتب یک کارمند ساده بخش انتظامات بود... با وجودی که من نمی دونستم اما مسئولینش به من گفتند که قوانین شان به این آدم این اجازه نمی دهد که بخواهد اینگونه برخورد کند ایشون باید اول به مسئولین بالاترش گزارش می کرد بعد با اجازه ی آنها وارد عمل می شد!!!!... من هم به چیزی بیش از این فکر نکردم ... برایم سنگین بود منی که در نقش یک مدرس هستم و نقش کوچکی در بخش تربیت نسل جدید بر عهده ام گذاشته شده اینگونه توسط یک کارمند ساده این بخش که بر طبق قوانین حوزه ی کاریش هم عمل نمی کنه مورد توهین قرار بگیرم!!!!... من می گم هر کسی هستی باش اما وقتی بهت یک مسئولیت سپردند سعی کن وظایفت را خوب انجام بدی انتظاری نیست بهترین باشی حداقل در حد و اندازه ای که برایت مقرر کردند باش...

نکته ی بعدی وظیفه ی امثال آقا اسمال ها ایجاد نظم و امنیت در دانشگاه است ... چیزی که متاسفانه بخاطر عدم آموزش برخی از این افراد مورد سهل انگاری قرار گرفته ... مثلا ترم پیش در کلاس من چند مورد دزدی وسایل دانشجویان اتفاق افتاد اما این افرادی که حوزه ی کاریشون پیگیری چنین مواردی بود دائم مسئولیت این امر را به دیگری پاس می دادند !!!!... افرادی مثل آقا اسمال به پوشش و مدل مو و روابط آدمها و کلا همه ی شئونات زندگی انسانها توجه دارند الا مسئولیتی که بر عهده شون گذاشته شده ...

مساله ی آخر اینکه ... همه چیز را با هم قاطی نکنیم... من از یک رفتار شما رنجیدم همین و بس ... این برای من حق ایجاد می کند که از شما بخاطر رفتارتان انتقاد کنم و ایراد بگیرم... اما برای من این حق را ایجاد نمی کند که بروم و بخاطر خوش خدمتی یا هر چیز دیگری برای شما یک پرونده ی قطور از ضعف های کاری تون درست کنم !!!... می خواهم خودتان را جای من قرار دهید برای یکی توضیح دهید که معنای کلمه ای که به کار بردید فقط صبر کردن بوده و نه چیز دیگر ... بعد این آدم جلوی بیش از صد نفر از دانشجویان دانشکده که همگی شان شما را می شناسند به شما توهین کند و تهدیدتان کند ... این انتظار بزرگی است که در اون شرایط بنشینید و فرهنگ و ادبیات بومی این آقا را آنالیز کنید و به این فکر کنید که آیا این آقا تمام حرفهایتان را شنیده و بازهم ادعاهای کذایی اش را تکرار می کند یا مبتلا به ناشنوایی هدفدار است!!! ... وقتی که دارد شما را جلوی همکارانتان تحقیر می کند و عصبانی تان می کند و همه دارند با لذت به چنین فیلم اکشنی نگاه می کنند شما مشغول تقسیم حق ایشون باشید !!!!... این تنها انتخابی بود که اون شرایط سهمگین برای من گذاشت ازش دفاع نمی کنم ... اما یک انتخاب بود ... من هیچوقت در زندگیم با چنین موضوعی مواجه نشده بودم و قطعا تجربه ای نداشتم ...

من می گم به این افراد نباید اجازه داد در اموری که بهشون مربوط نیست دخالت کنند ... من بر اساس تصمیم و مصاحبه ی اعضای هیات علمی دانشگاه وارد این سیستم شدم ... از من آزمون صلاحیت علمی گرفته شده ... خوشبختانه پارتی هم در کار نبوده ... هیچ فرد ذی نفوذی را در این سیستم نمی شناسم که بخاطر توصیه اش به خودم افتخار کنم ... هر ترمی که تمام می شود حتی این امید را برای خودم قائل نیستم که ترم بعد تدریس کنم!!... تصور می کنم کسانی باید در مورد روش کار و تدریس من نظر دهند که در این حیطه تخصص دارند ... دانشجویانم باید نظر دهند که یک ترم را با روشهای من سر کرده اند ... این همان سلسله مراتبی است که من ازش دفاع می کنم...

این همان اشتباه است که متاسفانه مشابه اش را در کشورمان زیاد می بینیم ... آدمهایی که برای خودشان این حق را قائلن که در تمامی حوزه ها بی هیچ پشتوانه ی علمی و تجربی قضاوت کنند !!!!...

 

 

 

 



تاريخ : دوشنبه ۸ خرداد ۱۳٩۱ | ٩:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : HODA | نظرات ()

** بله آقا اسمال قصد کوتاه آمدن نداشت هر چی تلاش کردم که بهش توضیح بدهم علت این درخواست صرفا نگرانی از سرنوشت برگه های امتحان بود فایده ای نداشت ایشان هی برای خودش قسمت آخر جمله ی من را تکرار می کرد بعد یهو آتیشی می شد و فریاد می کشید !!!!... منم که دیدم حوصله برخورد با چنین موجودی را ندارم به اتاق اساتید رفتم و برگه های امتحانی ام را مرتب کردم که دیدم ایشون فریاد کشان وارد اتاق اساتید شد و از مسئول دفتر هی نام منو می پرسید که یکی از دختران دانشجو به صورت معجزه آسایی در صحنه ی جنایت حاضر شد و با صدای بلندی که بسان فرشتگان بارگاه الهی بود اسمم را تکرار کرد و ایشون در ادامه ی مستفیض نمودن ما از ادبیات فاخرشان، هنگام خروج از دفتر مسئول دفتر اساتید باز هم بلند بلند افکارشان را تکرار کردند که " می دهم دهنش را سرویس کنند!!!!"

**من که خیال می کردم قضیه تمام شده مشغول مرتب کردن برگه هایم شدم که دوباره ایشان را پشت سر خودم دیدم که این دفعه ی جلوی تمامی همکاران من دوباره تمامی جملاتی که بیرون از دفتر اساتید تکرار می کرد ... این دفعه این من بودم که واقعا تحملم تمام شد و در جواب فریادهایشان ، بر سرشان فریاد کشیدم که شما به چه حقی اومدین هی این جملات را تکرار می کنید ... ایشون هم برای اینکه کم نیاره گفت : می رم ازت شکایت می کنم ... یه کاری می کنم دیگه توی دانشگاه رات ندن ... یه کاری می کنم که ترم دیگه تدریس نکنی ... دیدم اگر باز هم سعی کنم محافظه کار باشم این آقا باز هم رفتار توهم آمیز خودش را تکرار خواهد کرد ... سرش فریاد کشیدم و گفتم شما مثل اینکه متوجه نیستید من بهتون می گم امتحان پایان ترم بچه ها بوده و برگه های امتحانی برای من خیلی اهمیت داشته و طبیعی بوده ازتون خواهش کنم که کمی صبر کنید که دنبال برگه ها بگردم ... با فریاد به من می گه : به من می گید نمی فهمی نشونتون می دم !!!! آخر سر بهش گفتم : به هر مرجعی که دلت می خواد گزارش کن ببینم به کجا می رسی!!!!...

القصه همکاران من که گویا در آن لحظه مهیج ترین فیلم ساخت دانشگاه را می دیدن همه با قیافه های بهت زده فقط به من خیره شدن و فقط در این میان یکی سکوت را شکست و پرسید چی شد !!!!... حالا شما اون جو را تصور کن که چه بلبشویی است به ویژه اینکه خیلی هاشون تو رو نمی شناسن ... خیلی ها فقط نام تو را شنیدن و هیچ ذهنیتی ازت ندارن و حالا این اولین دیدار تو مایه های فیلم های اکشن بزن بزن هندی شده!!!! می گم هندی نه هالیودی !!! چون واقعا اگر من یک مرد بودم حتما کارمان به درگیری فیزیکی می کشید!!!!...

حالا نکته ی جالب ماجرا اینه که من هر چی از مسئول دفتر می پرسم این کیه و اسمش چیه می گه شما خونسردی خودت را حفظ کن یه لحظه اینجا بایست ... آخرش مجبور شدم از دانشجوها بپرسم که دیدم دوباره این آقا اومده از مراقبین کلاسم می پرسه که چرا دانشجوها سرکلاس شما تقلب می کردند ... این دفعه دیگه قاطی کردم به ویژه دیدم که ایشون شدیدا دنبال پیدا کردن نقطه ی ضعف در کار منه ... بهشون می گم که شما مگه سر کلاس من بودید می گه آره ولی شما که سرکلاست نبودی!!!!... می گم آقای محترم شاگردای من در دو کلاس بودند و طبیعی است که من در آن واحد در دو کلاس نباشم... می گه همینه دیگه شاگردات تقلب می کنند و خب نمی تونید کلاستون را اداره کنید ... بهش می گم خب شما لطف کن به من ثابت کن اون دانشجوهایی که تقلب کردند را بیار اینجا می گه باشه نشونتون می دم... تا بهتون ثابت بشه ... حالا مراقب کلاس من بهش می گه اونی که شما دیدی مربوط می شد به دانشجویی که یادش رفته بود اسمش را روی برگه بنویسه درخواست کرد که برگه را بهش بدم تا اسمش را بنویسه این زیر بار نمی ره !!!... با وجودی که سعی می کردم عصبانیتم را کنترل کنم اما نمی شد در همون اوضاع قاطی و پاتی بهش میگم : تو که بدون اینکه سر کلاس من باشی اینگونه قضاوت می کنی من از دانشجوهای دیگه چه انتظاری می تونم داشته باشم ... دوباره بهش بر می خوره و می گه شما به من می گین تو .. به چه جراتی به من می گین تو باید بگین شما !!! ... با همون حالت عصبانی بهش گفتم درست حق با شماست ... تو درست نیست... دوباره جو برداشته و شروع می کنه به چرت و پرت گویی و متهم کردن من انگاری با این اشتباه لغوی بهش مجوز داده شده که هر چی دلش می خواد بگه !!! منم دیدم حالش خوب نیست به مراقبین کلاسم گفتم من رفتم دفتر حراست دانشگاه !!! بلاخره اونجا یکی هست که بفهمه این آقا کی بوده !!!!...



تاريخ : یکشنبه ٧ خرداد ۱۳٩۱ | ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : HODA | نظرات ()

**آقا تکذیب میشود ... شدیدا تکذیب می شود ... قبل از اینکه به لطف خبرگزاری کلاغ پرس با چنین داستان هالیودی مواجه بشین که مثلا استاد با مشت زد زیر چشم آقای اسمال ( اسم مستعاره !!) یا آقای اسمال مثلن گیس های استاد را کشید و فریاد می کشید که گیس بریده عمرا بگذارم کار کنی و از این حرفها ... بگذارید خودم ماجرا را تعریف کنم ... اما قبلش حوصله کنید چند تا مقدمه کوچک از ما را تحمل کنید که تا ببینید ما در چه فضای دوستانه ای قرار داریم و چطوری شد که دعوای تاریخی من و آقا اسمال در گرفت!!!!...

**من هر ترم امتحاناتم را در آزمایشگاه برگزار می کنم دانشجوهایم در یک فضای صمیمی می آیند و امتحانشان را می دهند و آب از آب تکان نمی خورد ... خودم هم به عنوان عضو موثر خیلی وقتا با راهنمایی های هدفدار سعی می کنم مشکلاتشان را برطرف کنم چون عقیده دارم که جلسه ی امتحان یک جلسه ی آموزشی است. القصه این ترم مسئول آزمایشگاه به ما فرمودند که استاد گرامی ما بعد از هفته ی نخست خرداد آزمایشگاه را نیاز داریم و شما نمی تونی امتحانت را در آزمایشگاه برگزار کنی ... چون چند ترمی است که ما با یک شیوه ی جدید به اسم آزمایشگاه فشرده مواجه هستیم که بخاطر کمبود فضای فیزیکی که داریم کلاسهایی که امکان برگزاری شون نیست را به این صورت برگزار می کنند!!! این آزمایشگاه فشرده معمولا مثل آزمایشگاههای ما است اما در یک هفته به صورت فشرده در چند ساعت برگزار می شود!!!!... و بدین سان قرار شد ما کلا شیوه ی امتحانمان را عوض کنیم و تقریبا مثل بقیه شویم و در ساعت نهار ، در دانشکده ی علوم امتحانمان را برگزار کنیم.

** در دانشکده ی ما دانشجو حق ندارد در دفتر اساتید با استادش حرف بزند چرا که مزاحم بقیه می شود و این به نظر من خوب است ... البته جدیدا یک محدودیت دیدار برای دانشجویان و اساتید گذاشته اند به گونه ای که شما اگر قرار است مثلا با ده نفر ملاقات کنید جایی برای این ملاقات وجود ندارد مگر راهروهای دانشکده!!!!...

حالا با این پیش فرض بریم سراغ دعوای من و آقا اسمال...

قرار بود امتحان پایان ترم را برگزار کنیم و از آنجایی که مسئول دفتر اساتید کلاسمان را مشخص می کرد تا لحظه ی آخر ما را دق مرگ کرد تا شماره ی کلاسمان را بزند آخرش هم با وجود اینکه اینهمه ما گوشزد کردیم که تعداد دانشجویانمان پنجاه نفر است قرعه یک کلاس کوچک بناممان افتاد که مربوط به استاد اعظم شیمی معدنی همکار معزز خودمان بود ... از آنجایی که ما به پایبندی ایشان به برگزاری سروقت کلاسهایشان آگاه بودیم با دانشجویانمان قرار گذاشتیم پنج دقیقه زودتر برگه هایشان را تحویل دهند که ما با آقای دکتر برخوردی نداشته باشیم و همه چیز درست و به قاعده باشد... هنگام شروع امتحان مسئول دفتر لطف کردند یک کلاس دیگر آن طرف دانشکده به ما دادند و بدین سان هر ده دقیقه یکبار بین دو کلاس در رفت و آمد بودم!!!!...به گونه ای که بیشتر دانشجوهایی که در راهروها نشسته بودند بارها و بارها مرا دیدند!!!... القصه در ساعات پایانی امتحان یکی دو تا مشکل کوچک پیدا شد دو تا از دانشجوها که دیر آمده بودند به اصرار می خواستند امتحان بدهند و ما چون جایی برای امتحان گرفتن نداشتیم مجبور شدیم زمان را زیادتر کنیم!!!...

همه ی چیزها خوب پیش می رفت تا زمانی که برگه ها گرفته شد و من مشغول جواب دادن به بچه ها بودم و قرار بود طبق هماهنگی هایی که با بعضی از دانشجویان داشتیم برای فرصت بیشتر موضوع تحقیقاتی را برای چند نفر مشخص کنیم ... دانشجویان همچنان حرف میزدند و بعد از یک مدت صدای فریاد کسی آمد که مشغول هدایت بچه ها به طبقه ی پایین بود و ازشون درخواست می کرد که سریع راهروی طبقه ی دوم را ترک کنند!!!!

از آنجایی که من داشتم با دانشجوها صحبت می کردم متوجه ی ایشون نشدم و زمانی که برگشتم دیدم یک نفر داره با مراقبین کلاس من بحث می کند و خب تصورم از لحن کلامشان این بود که ایشون باید یکی از دانشجوها باشد... اولش صبر کردم که حرفهایش تمام شود اما گویا ایشون اصلا خیال تمام کردن صحبتشان ر ا نداشت ... به محض اینکه ایشون خواست نفسی تازه کنه من به سرعت جمله ام را تکرار کردم : ببخشید آقا شما یک لحظه سکوت کنید من از شاگردام یک سئوالی بپرسم ... و سراغ برگه های امتحانی را از مراقبان گرفتم چون تصور می کردم در کلاس آقای دکتر جا مانده است!!!!... و وقتی مطمئن شدم که اینگونه نیست باز هم به حرفهای دانشجوها گوش دادم ... ایشون که گویا این کلام من خیلی براش سنگین و ثقیل بود اول از بچه ها پرسید این کی بود ؟ بعدش هم که بهشون گفتن که ایشون استاد ما بود یهو صداش را برد بالا که چه بی ادب !!!!... و دوباره حرفش را تکرار کرد این دفعه خطاب به من که " بی ادب!!!!!!" ... با وجودی که حرفش به نظرم بی منطق بود اما چون فکر می کردم دانشجو است بهش حق دادم که با دهان باز فکر کند و هر چی در مغزش می گذرد به زبان آورد!!!!... اما انگاری ایشون دست بردار نبود چون درست مقابل من قرار گرفت و گفت : شما به چه حقی به من می گی ساکت باش!!!!...

و اینگونه بود که ماجرا آغاز شد!!!!...

 

 

 

 



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه ٧ خرداد ۱۳٩۱ | ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : HODA | نظرات ()

***برای نخستین بار در سه سال اخیر سئوالهای یکی از امتحانها را دو سه روز قبل از امتحان تایپ کردم !!! ترم گذشته تا نیمه شب مشغول آماده کردن سی و چهار سری سئوال مختلف بودیم تا سرخوش از این رکورد شکنی به عالم علم خدمتی کرده باشیم !!!!...اما این ترم تصمیم گرفتم کمی واقع بین تر باشم و دست از این جوگیری های بی حاصل بردارم!!!...

** در ترمی که گذشت چهار تا همکار دانشجو داشتم که دستیارم بودند ... هر چند که اصولا نود درصد کارها را خودم انجام می دادم و برای اینکه این حضور بی فایده نباشد مسئولیت های مختلفی را به عهده شان می گذاشتم از جمله این مسئولیت خطیر که چهار نمره ی دانشجویان را ایشان بدهند!!!... تصور می کردم این اختیار یک مسئولیت پذیری خاصی را در بعضی ها ایجاد می کند اما از شما چه پنهان به نظرم یه جورایی قضایا برعکس شد!!!... در امتحان عملی که گرفتم و قرار بود همکاران فقط نقش شان در اختیار گذاشتن مواد مورد نیاز دانشجویان باشد جوگیری و رفاقتی کار کردن یکی حسابی کار دستش داد !!!!... چون پس از اعلام نمرات خیلی ها مدعی شدند که این همکار ما راهنمایی شون کرده و گفته نمی خواد روی یک بخش از ماده شون کار کنند و بهتره اونو دور بریزن !!!!... وقتی هم که ماجرا به روبرو کردن و این حرفها رسید جناب همکار هرگونه همکاری را تکذیب کردند!!!!...

** راستش فکر می کنم یکی از برکات این همکاری با من برای بقیه این بود که مورد توجه جماعت النساء دانشکده قرار گرفتند ... بخاطر چهار نمره ی ناقابلی که هیچ کسی جز من نمی داند با محاسبات مختلف ضریبش درنهایت به قد یک نمره ی ناقابل می رسد چه عشقهای درپیتی که خلق نشد!!!!...

*** از طرفی واقعا نمی دونم چی بگم ... من که در طول عمرم از هر چی عشق بی منطق و غریب دانشجویی خودم را دور نگه می داشتم و یه جورایی باهاش مخالف بودم این ترم هر کسی همکارم شد یه جورایی عاشق شد و از دست رفت!!!!... فکر کنم ترم بعد از طرف نهاد عزیز بخاطر ترویج فرهنگ ازدواج بین جماعت عزب ازم تقدیر بشه یا شایدم از واحد معزز حراست یک توبیخ دریافت کنم !!!!... در هر صورت شمشیر دولبه ای است که هر دو طرفش برای ما مفید نیست!!!!...

*** نمره ی زبانم به یمن سال نود و یک، 91 شد ... البته نسبت به ترم گذشته افت داشتم اما خب راستش نمی دونم چی شده که چند ترمی است که عاشقwriting های بی سرو ته و Listening های با لهجه های مختلف موسسه مان شدم!!!!...

فردا امتحان پایان ترم خواهم گرفت... امیدوارم همه چیز خوب پیش برود ...

 

 

 

 



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه ٧ خرداد ۱۳٩۱ | ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : HODA | نظرات ()

چند خطی درباره ی روزهایی که گذشت نوشتم و پاک کردم ... انگاری مثل یک شاگرد وظیفه شناس داشتم به خودم گزارش می دادم که چه گلی به سر خودم زدم !!!!... روزهای دانشجویی ام به خاطرم آمد که هر وقت خانم دکتر در دانشکده رویت می شدند ما باید گزارشات مبسوط خودمان را خدمتشان ارائه می کردیم ... از اونجایی که من یه ذره رویم زیادتر از بقیه بود وظایف آتی ام را خودم می نوشتم و خدمتشان می بردم و ایشون احیانا یکی دو مورد بهش اضافه می کردند و من هم خرسند از اینکه زیاد وقتشان را نگرفتم یک هفته ای واسه خودم سرگرم بودم!!!... تا گزارش کار بعدی و پیشنهادات بعدی!!!!...

بلاخره در سال جدید موفق شدیم دانشکده ی سابقمان را ببینم ... تغییرات تا اندازه ای جالب توجه بود ... به ویژه اینکه اساتید جدید و باانگیزه در گروههای مختلف مشغول به کار شده بودند...  اما یه چیزهایی تغییر نکرده بود و فکر نمی کنم هرگز تغییر کند ... مثل خانم دکتر نازنین ما که هر وقت منو می بینن یه نکته ی قابل تامل درباره ی چاپ نکردن مقاله ام می گویند و اینبار هم مثل قدیم باز هم شنوای این نکات بودم اینکه ایشان وقتی برای تصحیح و حتی اضافه کردن مواردی که به نظرشون لازمه در مقاله مان اضافه شود ندارند!!!!... فکر می کنم اگر من در این مدت صفحاتی که دائم اصلاح شد و در آخر به زباله دان تاریخ پیوست را نگه داشته بودم می تونستم یک کتاب درباره  تیتانیا بنویسم!!!... که البته تصور میکنم حواشی اش مشتریان زیادتری داشت و واسه خودم یه پا نویسنده شده بودم!!!... نکته ی جالب دیگر واکنش دانشجویان جدید با اسم من بود ... یک مکث و بعد هم یه نگاه عاقل اندر سفیه!!!!... می تونم حدس بزنم چه داستانهایی در باب تنبلی های مضاعف من شنیده اند که اینم خیلی دور از ذهن نیست ... اصولا ما هم در زمان خودمان از این ماجراها زیاد می شنیدیم!!! و اون زمانا همیشه به خودمون می گفتیم الهی ما عین اینا نباشیم و خب دعاهامون مستجاب نشد!!!!...

 



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ | ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : HODA | نظرات ()

نمی تونم کتمان کنم که کنترل همه چیز یه جورایی از دستم خارج شده ... خیلی راحت خونسردی خودم را از دست می دهم ... گاهی وقتا به پناهنده شدن به یک روستای دور افتاده فکر میکنم ... اما خب فکر کردن همیشه راحت تر از عمل کردن است می دونم خیلی زود حوصله ام سر می ره و دلم برای اینهمه شلوغی و بی نظمی تنگ می شه و میخوام برگردم ... فعلا راه حلی براش ندارم ... باید بگذارم همه چیز همین جوری حفظ شود ...دلم میخواد فکر کنم با طی کردن این مراحل قطعا روزهای خوبی را هم تجربه خواهم کرد ...

 



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٠ | ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : HODA | نظرات ()

در هفته ای که گذشت تنها یکشنبه اش کلاس داشتم ... آخرین جلسه ی آزمایشگاه معدنی مان در سال هشتاد و نه برگزار شد... عمده ی حرف های بچه ها درباره ی اولین جلسه مان در سال جدید بود ... من هم تصمیم گیری در این مورد را به خودشان سپردم چرا که در صورتی که چهاردهم فروردین به هر دلیلی تعطیل شود باید یک جلسه کلاس جبرانی برای خودشان بگذارند و طبیعی است که در این مورد وقت من هم باید در نظر گرفته شود ... روزهای یکشنبه من سه تا کلاس دارم که یکی از کلاسها بخاطر تداخلی که با امتحانات کلاس زبانم داشت یک جلسه از بقیه کلاسهایم عقب بودند نکته ی جالب این بود که در آخرین جلسه بچه ها توافق کرده بودند که کمی بیشتر بمانند برای اینکه این یک جلسه جبران شود اونچه برای من مهم بود همکاری شون بود که باعث شد که کلاسمان زودتر از زمانی که من انتظار داشتم تمام شود و همه ی کارها انجام شود و اینکه خودشان توافق کردند که اولین جلسه بعد از عید نیایند و کلاس جبرانی اش را هم مشخص کردند!!!... در چنین مواردی وقتی همه چیز مطابق قاعده و اصول و هماهنگی انجام می شود و ساز مخالفی نداریم من هم مخالفتی نمی کنم و ترجیح می دهم به نظر اکثریت احترام بگذارم...

...

وقت نداشتم به سنت هر ساله کارهایم را در سال هشتاد و نه بررسی کنم اما به صورت خلاصه یه مروری داشتم... در کل باید بگم سال متوسطی بود ... تجربیات زیادی داشتم که میتونم بگم بخش عمده اش لذت بخش نبودند ... ولی بهترین قسمتش این بود که کم کم جای خودم را توی زندگی پیدا کردم ... تقریبا می دونم  چه انتظاری از خودم و از زندگی پیش رویم دارم و از نظر خودم این دستاورد بزرگی است... در سال هشتادو نه مطالعاتم در حوزه های مختلف بیشتر از شیمی بود ... سعی کردم به کودک درونم توجه بیشتری داشته باشم و به علایقی که به دلایل تحصیل همواره در حاشیه قرار داشتند توجه بیشتری کنم ... همچنین می تونم بگم در حوزه های احساسی خودم رو ارزیابی کردم می دونم اشکالات کارم کجاست و از همه مهمتر  احساس می کنم منطق بیشتری وارد زندگیم شده و سعی میکنم در مقابل اشتباهاتم زود جبهه گیری نکنم و اونو به عنوان یک تجربه بپذیرم...

سال هشتاد و نه برای من سال سیاست زدگی بود و از این بابت خیلی خوشحالم ... خب حقیقتا به عنوان یک جوان ترجیح می دم در زندگیم دنبال موضوعات مهمتری باشم تا اینکه مشغول مطالعه درباره ی موضوعاتی باشم  که جذاب نیستند ... نسل ما نسلی است که نمی شود به سن تقویمی اش خیلی اعتماد کرد ... همیشه چند سالی جلوتر از سن واقعی مان زندگی می کنیم  فکر می کنیم و عمل  میکنیم ...

در حوزه تخصصی خودم سال هشتاد و نه سال بدی بود ... استاد بزرگی را از دست دادیم که یکی از وزنه های شیمی محسوب می شدند ... سال هشتاد و نه اگرچه مصادف با آغاز سال جهانی شیمی بود اما برای من بعد از اون بی احترامی دربان دانشگاه خودمان به نظر سال کسل کننده بود ... میتونم بگم بیشتر از علم برای خودم متاسف شدم که در کشور ما هنوزم آدمهای تندرویی وجود دارند که در زندان تصورات غلط خودشون اسیر هستند و فکر میکنند هر کسی وارد دانشگاه می شود الزاما قراره دوستی از جنس مخالف خودش را ملاقات کنه!!!... از اینکه  این افراد مانع ورود آدمها به دانشگاه می شوند واقعا متاسفم!!!...  نمی دونم شاید اگر من روزی رئیس دانشگاه بشم و با چنین آدمی در حوزه ی کاریم مواجه بشم قطعا ازش خواهش میکنم که یک دوره روان درمانی را حتما بگذرونه چون واقعا این آدمها خطرناک هستند !!!... خیلی از کارهای تحقیقاتی  که مد نظرم بود و قرار بود با فردی که در ادامه ی کار تحقیقاتی من در آزمایشگاه مشغول به کار بود روش کار کنم بخاطر جلوگیری از این اصطکاک آزار دهنده تعطیل شد!!!...بیشتر کارهایم به صورت تلفنی یا  با ایمیل انجام شد که متاسفانه به نتایجی که مورد دلخواهم بود نرسیدیم ... خب تصور کن وقتی وارد دانشگاه اونم دولتی و فلان و بهمان می شوی اول از همه قیافه ات و پوششت اسکن بشه بعدش که تاییدیه اولیه را گرفتی و کارت معتبر برای ورود به دانشگاه در اختیار مسئول مربوطه قرار بدی شروع کنه سئوالات بی ربط بپرسه و در مقابل تو که با همه صداقت داری بهش میگی میخوام برم فلان دانشکده و پیش فلان استاد برگرده بگه من از کجا بدونم تو واقعا می خوای اینجاها رو بری !!؟!!!؟! چون از این در می خوای وارد دانشگاه بشی از کجا معلوم با یکی قرار نداشته باشی و هدف دیگه ای نداشته باشی؟!!!...

در نهایت باید بگم سال هشتاد و نه سالی قرو قاطی بود ...

...

امیدوارم سال جدید سالی پر از شادی و موفقیت و اتفاق های خوب برای همه باشه قلبقلب..



تاريخ : جمعه ٢٧ اسفند ۱۳۸٩ | ٥:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : HODA | نظرات ()

 

هنوز هم طعم تلخ دانشگاه رفتن با اعمال شاقه در دهانم هست حتی بعد از گذشت یک شبانه روز توام با تب و جنگ با ویروسهای سرماخوردگی!!!...

هنوزم  حرفها یا بهتر بگویم تراوشات فکری احمقانه مامور انتظامات دانشگاه توی ذهنم هست و هر بار از خودم می پرسم ما واقعا در این کشور به دانشگاه نیاز داریم؟!!!... خودم جواب خودم را می دهم که بله برای تحقیر جوانان مان نیاز داریم!!!...

برای ورود به دانشگاهی که بیش از دو سال در آن درس خواندی و اسمش بقیه را کشته و خودش تو و همکلاسی هایت را، چرا باید یه مشت مزخرفات را بشنوی و تلاش کنی لبخند بزنی !!!

نه حجابم اشکال داشت ... نه اندازه ی مانتویم از خط کش مامور عزیز کوتاهتر بود... نه قرار بود بدون کارت شناسایی وارد دانشگاه بشم  و نه آنقدر بیکار هستم که وقتم را تلف کنم و از غرب به شرق تهران بیایم تا محیطی را ببینم که اصلا برایم دلپذیر نیست...

تنها یک آدم بی انصاف را دیدم که تنها به خاطر حجاب برتر به خودش اجازه داد هر چی دلش می خواهد بگوید فقط به دلیل اینکه من طبق عادت روزهای دانشجویی ام  از اولین در ورودی دانشگاه وارد شدم  که به اندازه سه تا دانشکده با دانشکده ی خودمان فاصله داشت ... نمی دانم باید به این مسئولیت پذیری مان باید خندید یا به حال آدم های تهی مغزی که تنها به لطف رابطه ، صاحب چنین مسئولیتی شدند که قادر به انجامش نیستند گریست ؟!!!...

مامور انتظامات ورود من را از این درب دانشگاه مجاز نمی دانست چون گفت " از کجا معلوم شما نخوای بری یه چرخ توی دانشگاه بزنی!!!!"( حالت گفتنش از صد تا فحش بدتر بود!!یعنی اگر اون حاج خانوم یکی میزد تو گوش ما و می گفت نمی شه همین که گفتم !!!!زودتر درد و سوزش اش از بین می رفت!!!!) ... بهش میگم " یعنی اگر من قصد داشته باشم همزمان به کتابخانه بروم و بعد به بانک دانشگاه سری بزنم  که همه ی اینها به این درب نزدیک هستند چون دانشجوی فارغ التحصیل دانشکده ی شیمی هستم باید این مسیر نسبتا طولانی را بروم به دانشکده ی شیمی بعد از آنجا برای رفتن به کتابخانه نیت کنم و بعدبرگردم برم کتابخونه!؟!!" میگه " بله !!! من از کجا بدونم شما می خوای این جاها را بری!!؟!!" بهش می گم : یعنی اگر از اون درب بروم اونا می فهمن؟!!... می گه " نمی دونم !!!" ... به همین سادگی نتیجه گرفتم ادامه بحث بی فایده است ... حتی وقتی شما کارت معتبرت را گرو بگذاری و تصمیم داشته باشی خیر سرت زکات علمی که همین ها توی کله ات کرده اند نشر دهی!!!... من چرا یادم می رود که گاهی وقتا باورهایم مثل عهد دقیانوس می ماند ... 

به همین سادگی نتیجه گرفتم " ورود به دانشگاه جرم است!!! و الا با آدم عینهو مجرم رفتار نمی کردند!!!"

به همین سادگی نتیجه گرفتم " اصلا وقتی استاد راهنمات اینهمه وقتت را تلف کرده و حاضر نیست مقاله ات را بفرسته چرا خودت را معطلش کردی و حاضری این حرفها را بشنوی ؟!!!..."

*پوشش هایی که شاگرد جدید خانم دکتر سنتز کرده بود بلاخره در حضور ما جواب دادند ... هر چند که من یه مقداری نسبت به محاسبات ایشون دچار شک و تردید هستم ... اما بنده ی خدا اونقدر خوشحال شدند که سریع به همسرشان خبر این پیروزی را دادند!!!...

** من و دوست جان هم  مقاله هایی که برای مقایسه احتیاج داشتیم با هم بررسی کردیم... طبق معمول حضورمان کار با چند نرم افزار را به بچه ها یاد دادیم...

** "دانشگاه محیطی علمی است وقتی روز آدم را با این مسخره بازی ها تلخ می کنند چه انتظاری می شود داشت که فرد بتونه نتیجه ی درستی از فعالیت علمی اش بگیرد؟!!!... یادمه زمان دانشجویی مان همیشه عبور کردن از این درب انتظامی واسه من زجرناک بود چرا که به نظرم  رد شدن از مقابل نگاه سنگین و شکاک مامور انتظامات از رد شدن از پل صراط سخت تر است ... حتی با وجود اینکه همه ی استانداردهایشان را رعایت کنی... "

*تصمیم گرفتم این قضیه را به مسئولین دانشگاه منعکس کنم ...  اگرچه که می دانم بی فایده است ... اما سکوت کردن یعنی تایید همه ی این اشتباهات ...

***

بلاخره ADSL  هم به خانه ی جدید آمد ... هر چند که وصل شدن خط هم ماجرایی واسه خودش داشت...

اما هرچه بود از دست سرعت کم اینترنت راحت شدیم!!!...

 

 



تاريخ : جمعه ۱٩ شهریور ۱۳۸٩ | ۱:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : HODA | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.