وب نوشت یک شیمیست
خاطرات و تجربیات کاری (در زمینه شیمی ) 
قالب وبلاگ
لینک های مفید

روزها سریعتر از آنچه که انتظارش را داشتم می گذرد و باگذرشان انگار می خواهند با تمام وجود درک کنی که چیزهای زیادی تغییر کرده اند ... بله تغییر کرده اند ... تغییر کرده ای ... بزرگتر شده ای و هر سال به مناسبت این تغییر است که شمع های کیک تولدت را خاموش میکنی و دلت می خواد باز هم آرزو کنی... آرزوی یک تغییر دیگر!!!!...

یکسال دیگر هم گذشت... هرچند که برای من این گذر سالها عادی نمی شود و هنوز تولد را بزرگترین رویداد و فرصت یک آدم می دانم!!!!... فرصتی برای تجربه ی همه چیزها از خوب تا بد ... هر چند که هنوزم معتقدم باید جشن گرفته شود ... معتقدم هر آدمی می تواند در این روز به خودش یادآوری کند که فرصت زندگی همانقدر که می تواند طولانی باشد می تواند کوتاه باشد!!!... یادش بماند که در این پروسه ی برگشت ناپذیر ، فرصت لذت بردن از حضور کسانی که دوستشان داریم محدود است و قدردان مهربانی هایی باشیم که بی هیچ توقعی نثارمان می شود!!!!...

ممنونم مامان ...

بخاطر اینکه با تحمل نه ماه طاقت فرسا، فرصت زندگی کردن در این دنیا را به من دادی...

بخاطر بردباری هایت در راه بزرگ شدنم ...

بخاطر مهربانی ها و عشقت ...

هرچند که می دانم مثل تمامی مادرهای دنیا معتقدی که هنوز بزرگ نشدم!!!!...

ممنونم زندگی ...

بخاطر تمامی روزهای شگفت انگیزت...

بخاطر خانواده ی مهربانی که عاشقانه دوستشان دارم ودر کنارشان احساس راحتی و امنیت می کنم ...

بخاطر وجود دوستانی که لطف و محبتشان خاطرات خوبی برایم رقم زده است...

بخاطر فرصتی که برای دوست داشتن و دوست داشته شدن داشتم...

بخاطر همه چیز...

...

یک سال دیگر هم گذشت...

...تقویم ها می گویند در چنین روزی به دنیا آمده ام...

 

 

 

 

[ جمعه ۱۱ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٢:۱٥ ‎ب.ظ ] [ HODA ]

همیشه فکر می کردم آغاز یک دهه جدید در زندگی آدم می تونه اتفاق هیجان انگیزی باشه ... ده ساله که شدم آرزو داشتم بیست سالگی را تجربه کنم ... بیست ساله که شدم به نظرم رسید رسیدن به سی سالگی می تواند اوج اتفاقات شگفت انگیز در زندگی آدمی باشد ... 

و حالا ...

امروز سی ساله شدم ...

***

احساسم بهم می گه سی سالگی یه چند سالی دیر آمده و من دارم این آمدن دیرهنگام را جشن می گیرم ...

افکارم بهم میگه اعتماد به تقویم  و ساعت و روز و ثانیه و ماه و سال کاری عبث است ...

***

سی سالگی هم آمد ... اصلا چرا من هیچ احساسی نسبت بهش ندارم ... نه خوشحالم نه ناراحت ... نه حس و حال جشن گرفتن را دارم نه برایم معنایی دارد ...

فقط می تونم بگم من سی ساله شدم چون تقویم ها اینو می گن...

...

..

.

[ پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ] [ HODA ]

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

پرشی دارد اندازه ی عشق ،

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت ،

از یاد من و تو برود .

بیست و نه سالگی هم رسید ...

در یک روز ابری بهار...

با همه ی احساس گنگ اش...

مگر این تقویم کذایی یادم بیاورد که دهه سوم زندگی ام  همین جوری دارد می رود و من هنوز اول راهم !!!...

باورش سخت نیست ...باوجود اینکه تولدم در تعطیلات است اما دوستان دوران لیسانسم همگی یادشان بود و من چقدر خوشحال شدم وقتی روز تولدم بهانه ای شد برای شنیدن صداهایشان ... بهانه ای که سالهاست تکرار میشود و این تکرار دلنشین ترین تکرار زندگی است ...

در نخستین روز بیست و نه سالگی ...پیک شادی یا همون نوروزی یک کودک نه ساله را حل کردم ... فکر کنم تا گور احتمالا مشق خواهم نوشت !!!... به جای همه ی کودکانی که مرا می شناسند !!!... نوه ها و نتیجه هایم هم از برکات این مغز تعطیل بی نصیب نخواهند ماند ... خودم که کف کرده بودم وقتی سر سه سوت صفحه قرآنی را حل کردم و یک اختراع واسه کودکمان سرهم کردم و مساله های ریاضی اش را هم حل کردم و در مورد علوم و ادبیات هم یک سری نظریه دادم!!!... تازه داشتیم شعر می سرودیم که بابای کودک جان گفت باید برویم !آخ!! بچه میخواست پیکش را به من بدهد که نقاشی هایش را هم بکشم و به مدرسه شان پست کنم!!!... غافل از اینکه ما فقط امروز را کودک هستیم !!!... به فاصله ی بیست ساله مان می اندیشم ... به اینکه ما سیزده روز عید علاوه بر پیک نوروزی باید کلی مشق می نوشتیم من یکی که بعضی وقتا دفتر جدیدی برای درسهایم بر می داشتم و مجبور به پاکنویس کردن مطالب دو ثلث بودم و همه ی اینا را باید در مسافرت های نوروزی انجام می دادم بدون کمک اطرافیان!!! و حالا  که این عمو و عمه ها و خاله های باحال که با قر کمر به این گوگولی ها آموزش می دن ...معلم ها هم جرات نمی کنن تکلیف بدن ... و پیک های نوروزی هم که والدین  و بستگان درجه یک و دو و سه و دختر همسایه و ...حل میکند ...  این گوگولی ها می نالند و میگن نمی شه یک ماشینی اختراع بشه که جای ما مشق بنویسه؟؟!!!...

ما جوجه کباب تولد را دادیم ... بقیه هم با کیک تولد زیبایی که تهیه کرده بودند بساط جشن تولدمان را پربار تر نمودند .ماچ..

...

از همه ی کسانی که یک روز قبل و امروز و احتمالا فردا را به ما تبریک گفته و می گویند تشکر می کنم  و خاطر نشان می کنم که ما امروز به دنیا آمده ایم حالا شما دوست دارین روزهای دیگه را توی ذهنتان حفظ کنید دیگه مساله ای قابل تامل است !! هر چند که بنده قرار است در اولین روز  کاری ام  در مدرسه با شاگردانم جشن بگیریم و با این حساب ما تا آخر فروردین که تولد خواهر جانمان است هر روزمان تولد پارتی است ..لبخند.

...

به همه گوگولی های عزیز توصیه می کنم به جای اختراع ماشین مشق نویس بهتره چند تا فامیل متولد فروردین پیدا کنند ... ترجیحا دهه ی اول و دوم و  روز تولدشون به عنوان هدیه پیک نوروزی بهشون بدن !!!... قطعا اگر آدم خوبی باشه و شما را کچل و آویزانتون نکند یک پیک شاهکار بهتون تحویل خواهد داد!!!... فراموش نکنید یک فروردینی دانشمند علاوه بر اینکه می تونه خیلی مهربون باشه می تونه خطرناک هم باشه به خصوص وقتی خشمگین باشد ... عینهو رعد وبرق و طوفان میشه!!!... پس سعی کنید اقدامات ایمنی را انجام دهید!!!

...

امیدوارم روزهای آتی روزهایی سرشار از اتفاق های خوب و شاد باشد...قلب

 

[ چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ] [ HODA ]

این اعتقاد همیشگی که روز تولد یک روز ویژه است تنها عاملی بود که تونست بر تمام ترس ها و غصه های دیروزم غلبه کنه ... انگار بین زمین و آسمان معلق بودم ...بابا بزرگ دیروز بارها و بارها به وضعیت بحرانی رسید و ضربانهای قلبش ضعیف و ضعیف تر شد ... من خدا را قسم دادم ... چون بی انصافی بزرگی بود که این بابابزرگم در سن هشتاد سالگی ما را ترک کند ...به بیکار شدن حضرت عزرائیل کاری ندارم ... اونقدر آدم توی این دنیا هست که از جونشون سیر هستند و داوطلب عملیات استشهادی!!!..

حالا وضعیتشون تا حدی پایدار شده است ... این بزرگترین هدیه ای بود که خدا می تونست در روز تولدم به من دهد ... یک دنیا ممنونم ...

برف می باره ...

احساس می کنم همه چیز قاطی پاتی شده ... چقدر دلم می خواست در زمستان چنین برفی می بارید...

انگار همه چیزهای خوب قرار است در روزی باشند که برای من ویژه است...

...

نمی دونم ...

باید احساس از دست دادن بکنی تا لذت داشتن را بفهمی ... هر چند که منطق من می گه هر داشتنی هم ارزشمند نیست... بعضی چیزها را باید واقعا از دست داد ...

 اما وجود آدم هایی که در تمامی روزهای زندگیت یک نعمت بوده اند بزرگترین لطف خداوند است...

بابا بزرگ به کمک برادر یک شهید نام مرا از قرآن انتخاب کردند ... با تنها کسی که حاضر بودم تا قله قاف برم بابا بزرگ است...من با وجود سن و سال کمی که داشتم سفرهای بدون بابا و مامان را تنها به عشق بابا بزرگ ومامان بزرگ می رفتم...

...

زیر این برف شدید دعا می کنم ... رحمت الهی است ... و من از خدا می خواهم همه ی پدر و مادرها و پدربزرگ و مادربزرگ ها را برای بچه ها سالم و سرحال نگه داره...

...

* از تولد وبلاگم مدتها گذشته ... متولد پاییز است ... و خودمان هفتاد ساله شدیم!!!...

** هدیه های زیادی گرفتم ... هدیه های زیادی هم دادم ... یعنی چی که روز تولد باید عینهو خانم بزرگا هدیه بگیری؟!!!... من که نصف هدیه هایم را قبل از روز تولدم دریافت کردم... که می شه نتیجه گرفت بقیه بیشتر از من واسه تولد پارتی عجله داشتن!!!...

*** از بامزه ترین بخش تولدم این بود که پنجاه ساعت اینترنت رایگان بخاطر این روز فرخنده !!!هورا! از شرکتی که خدمات اینترنتمون را ازش تهیه می کنیم هدیه گرفتم!!!...درست دو دقیقه بعد از آغاز روز یازدهم فروردین واسم SMS آمد که تولدت مبارک این هدیه شرکت است!!!... تکنولوژی رو حال میکنی!!!نیشخند...

*** دنیا خیلی کوچیک و شفافه ... به شرطی که تو هم شفاف و زلال باشی ... اونموقع شاید خواسته ی دلت  زودتر به خدا برسه و سریع تر استجابت دعاهایت را مشاهده کنی و در کارت گشایشی پیدا شود !!!...اینو امروز وقتی به هدیه ی یک دوست قدیمی نگاه می کردم دریافتم !!!...

*** از اظهار لطف همه ی دوستان ممنونم ...

 

 

 

 

[ سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ ] [ HODA ]

 "ای هر که هستی لحظه ای در خود نگر باش خوبی ولی از آنچه هستی خوبتر باش"

اولین جمله ای بود که در دفترچه خاطرات الکترونیک ام نگاشتم ... دفتر " روزهای تنهایی من " که بعدها به  " خاطرات یک شیمیست در حصارک سیتی " تغییر نام یافت ...

نخستین ساعات روز شنبه هجده آبان هشتاد و یک ... برای من لحظاتی خاص است ...

 *خصوصا نخستین توصیفاتم را از خودم و وضعیت خانوادگی  ام بسیار  دوست می دارم ...

** در اولین سالگرد وبلاگ نویسی ام یکی آرزو کرد که برای پنج سالگی وبلاگم جشن بگیرم و من تنها به این جملات خندیدم ... هیچوقت یک پروسه شش ساله برای نوشتن در ذهنم نمی گنجید ... فکر می کردم بلاخره یه روزی خسته می شم و اینگونه نوشتن را می گذارم کنار ... در این شش سالی که گذشت شونصد بار خسته شدم ... خیلی وقت ها حاضر شدم سرقفلی وبلاگم را واگذار کنم ... اما هیشکی ابراز تمایل نکرد... خودم هم اونقدر ازش خسته نشدم که ترک عادت کنم و ننویسم ... یا بارو بندیل را جمع کنم و برم یه جای دیگه از نو بنویسم ... فکر می کردم این خانه ، خانه ی من است و من می تونم تا هر زمان که بخواهم بنویسم و هر زمان هم که نخواهم ننویسم ...

*** شاعر نیستم اما شعر خواندن و حفظ کردن از سرگرمی هایم محسوب می شود ... با اشعاری که می خوانم زندگی می کنم ... آخرین شعری که در واقع می شه گفت بازخوانی کردم یکی  از قصه های مثنوی بود که در هفته ی جاری خواندمش... هر مقطع از زندگی من با یک سبک از اشعار همراه بوده است ...

*معمولا تنوع طلبی در سالهای اولیه در وبلاگ نویسی من بسیار دیده می شد ... در بعضی از ماه ها چندین بار قالب وبلاگم را عوض می کردم ... اما الان فرصت این کار را ندارم ...

  • اولین هدیه ی اینترنتی که گرفتم یک لگوی طراحی شده توسط یک دوست بود که به واسطه ی همین نوشتن افتخار آشنایی با ایشان را پیدا کرده بودم ... اگه اشتباه نکنم یه هاون بود!!!!...
  • دومین هدیه هم ... یک قالب وبلاگ بود که چندین سال عوضش نکردم ...طرح و رنگش را دوست داشتم ...
  •  حالا هم که معمولا هدیه نمی گیریم !!! ... واضح تر بگم این هدیه دادن و هدیه گرفتن اقتضای همان سالهای اولیه نوشتن من بود و به گمانم جنبه ی تشویقی داشت ...خواب

** دو سه تا از دوستانم آدرس وبلاگم را داشتند ... معمولا که در جامعه ی دختران هیچ چیزی پوشیده نمی ماند ... بنابراین تا به خودم اومدم دیدم پسرای کلاسمون هم خواننده ی این نوشته ها شدن ... البته خوشبختانه اسمم لو نرفته بود چون با اسم مستعار می نوشتم !!!... اولین بار وقتی یکی از بچه ها به شوخی اسم  مستعارم را صدا زد ، برای اولین بار مجبور شدم خودم را قایم کنم ... چون یکی سریع سرش را برگردوند که ببینه قضیه از چه قراره !!خجالت!...

*** همون جناب کنجکاو آدرس وبلاگ منو در هفته نامه ی خبری دانشکده نوشته بود ... خوشبختانه روزی که قرار بود همگان خبردار بشن نشریه ی مذکور توقیف شد و هیچوقت به دست کسی نرسید جز خودم که سال بعد وارث انجمن علمی شدم نیشخند...

  • من اما با دوستان حصارکی و غیر حصارکی بسیاری به واسطه ی وبلاگ نویسی آشنا شدم ...
  • سایت های زیادی که به موضوعات شیمی لینک دادند جلوی خاطرات من نوشته اند" خاطراتی که هیچ ربطی به شیمی ندارد !!!!"شاید هم حق با اونا باشه ... چرا که  بحث و بررسی موضوعات علمی را در وبلاگ دیگری ادامه دادم و هر زمان که فرصت می کنم مطلبی به مطالب قبلی ام اضافه می کنم ... اما نوشته های من هم  از اصطلاحات شیمیایی خالی نبوده است ..از خود راضی.
  • وقتی برای اولین بار یک فلاپی از آرشیو نوشته هایم به دستم رسید که در مجله ی انجمن علمی چاپ کنم مجبور شدم برای توجیه دلایل عدم انجام چنین کاری بگم که نویسنده ی اون صفحات خودم هستم و هیچوقت قیافه متحیر و مکثی که طرف مقابلم کرد از ذهنم محو نمی شود ... هر چند که از این شیرین کاری ها زیاد در عرصه ی وبلاگ نویسی داشتم ...لبخند

** به واسطه ی علاقه ای که به موضوعات متخلف دارم در عرصه وبلاگ نویسی تیپ های مختلفی از نوشتن را تجربه کردم ... از نوشتن درباره بمب و مواد منفجره گرفته تا درج خاطرات سفرنامه ها و کارسوق های آموزشی ...این اواخر هم با وجود همه ی مشغولیت ها نوع خاصی از نوشتن را تجربه می کنم ...

 

حالا در آستانه ی هفتمین سال خوشحال می شم دوستانی که این نوشته ها را می خوانند از نحوه ی آشنایی شان با این وبلاگ بنویسند ...

به عنوان هدیه فکر می کنم دیدن این انیمیشن ها خالی از لطف نباشد ...

شاد و موفق باشید .قلب..

 

 

[ پنجشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ] [ HODA ]

خانم دکتر از همه ی بچه های آزمایشگاه معدنی دعوت کردند تا همراهمان بیایند و در این میان تعارفی بودن بچه ها و اینکه ممکنه حضورشون جو را سنگین کنه باعث شد که نیایند و به نظر من جاشون واقعا خالی بود ...

از بین بچه های قدیم که افتخار شاگردی خانم دکتر را داشتند جناب شاگرد وظیفه شناس قبول زحمت کردند و همراهمان آمدند وآقای مهربون جمع داری هم به عنوان راهنما خیلی بهمون کمک کردند ...

بعد از جشن تولد در کنار آبشار و ثبت خاطره ی این روز با دوربین هایمان ... برنامه ی بعدی مان رفتن به پیست اسکی بود ... از بین جمع مان سه نفر دچار ترس از ارتفاع بودند و اگر بچه ها شاگرد وظیفه شناس را جوگیر نمی کردند این تعادل حفظ می شد !!!!... هر چند که جناب شاگرد حسابی ما را متعجب کردند ... اما  این آقای وظیفه شناس در مدت زمانی که خانم دکتر نبودند کمک بزرگی به ما کردند و به نوعی استاد مشاور ما محسوب می شوند ... کار تحقیقاتی با ایشاننکات زیادی به ما آموخت ... برای همین نزد ما جایگاه ویژه ای دارند...

در سالن غذا خوری متوجه شدیم که جناب شاگرد به زودی داماد می شوند و قرار شد نهار عقد و عروسی را مهمان ایشان باشیم ... هر چند که هنوز هیچی نشده بخاطر دفاع دیرهنگاممون سه تا نهار بهشون بدهکاریم!!!!... اما شیرینی عقد یه چیز دیگه است ...

برای هیچکدام از ما دور از انتظار نبود ...کم و بیش در این مدت همکاری با ایشان با خلق و خوی شان آشنا شده بودیم و این حس ششم دخترانه مان می گفت که دیر یا زود شیرینی عروسی را می خوریم !!! ... به نظرم بعضی چیزها نیاز به جار زدن ندارد ... ضمن اینکه ایشان عاشقی وظیفه شناس هم بودند ... پس از طی مراحل پر استرس دفاع و کارهای مربوط به پایان نامه شان ، ما فردی را کشف کردیم که سرشار از خلاقیت بود ...

نوشته بودم عشق بعضی ها را بزرگتر می کند و دنیایشان را وسیع تر ... و درست در روزهایی که ما بخاطر نبودن استاد راهنمایمان به کمکشان احتیاج داشتیم برایمان وقت گذاشتند و با حوصله بی دقتی های ما را تحمل کردند ...

دیگر قرار نبود ما دانشجو بار بیاییم ... قرار بود با هم کار کنیم و یاد بگیریم و اشتباهاتی که به نظر ایشان وقت گیر و مشکل زا هستند را تکرار نکنیم...کارکردن با یک آقا کم بیش کنجکاوی های خاص خودش را دارد و تیم ما هم از این کنجکاوی ها در امان نبود ... اما لذت یادگیری مطالب جدید اونقدر زیاد بود که خیلی وقت ها به این کنجکاوی ها به عنوان زنگ تفریح می خندیدیم ...

نهار مفصل و خوبی بود که به افتخار تولد استاد مهمان شدیم ... اگر پیام بازرگانی هایی نظیر " نهار بعد از دفاع " و " چقدر از پایان نامه مون مونده " و " بعضی ها خاطره می نویسند " نبود ... اشتهایمان کم نمی شد ...

ما تا ابتدای اتوبان درون شهر با خانم دکتر و باقی مسیر را همراه آقای مهربون جمع داری تا دانشگاه آمدیم .... البته در این میان یک سوء استفاده کردیم و در ادامه ی لیگ برتر مسابقات ورزشی در دانشگاه ، اینبار در پارک جنگلی شرق تهران " شاگرد وظیفه شناس " را به یک سلسله مسابقات سنگین بدمینتون با شرکت دو تا  بدمینتون باز با اعتماد به نفس دعوت کردیم !!!!...

هر چند که بدمینتون بازی کردن با یک چپ دستی که یه دوغ اضافه خورده و خارج از شرایط آرمانی به سر می برد خیلی منصفانه نبود اما انگار "آقای داماد " تصمیم گرفته بودند مثل روزهایی که قرار بود ما دانشجو بار بیاییم اینبار هم رویمان کم شود !!!!...

پنجاه و هفتمین سالروز تولد خانم دکتر برای ما به عنوان شاگردان دفاع نکرده و پشت خطی که با شنیدن واژه ی پایان نامه حالمون گرفته می شود یک روز شاد و پر از خاطره بود ...

در تمام مدتی که در کنار خانم دکتر به عنوان استاد راهنما شاگردی کردم ، سیمای مادری مهربان و استادی دلسوز را در ذهنم ترسیم کردند ... خیلی وقت ها پیش آمد که حسابی از دستشون شاکی شدم و جوانی ام طغیان کرد ، اما بعدش وقتی با خودم دو دو تا چهار تا کردم دیدم واقعا این سخت گیری ها یا حرفهایی که در آن مقطع ناراحتم کرد برای این بود که سعی کنم بهتر باشم ...

وقتی از خانم دکتر خواستیم از کتاب همشهری شان "خیام نیشابوری " که به عنوان یادگاری برایشان گرفته بودیم شعری برایمان بخواند ، کتاب را که باز کردند این دو بیت زیبا را برایمان خواندند ...

تا کی غم آن خورم که دارم یا نه

وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه

پرکن قدح باده که معلومم نیست

کاین دم که فروبرم برآرم یا نه

                                               خیام

[ دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ ] [ HODA ]

 

 

شاید از دیدگاه بعضی ها  بهتر باشد نیم ساعتی را که صرف نوشتن خاطرات یکشنبه ام می کنم به ویرایش کردن پایان نامه و نوشتن مقاله صرف شود اما ...

گاهی وقت ها دلت می خواهد بنویسی ... بی هیچ مقدمه و موخره ... دلت می خواهد دیگران هم در این احساس خوب یا بدت شریک باشند و از نظرات خوبشان بهره مند باشی ...

گاهی وقت ها دلت میخواد مخاطب نوشته هات را با مسائلت در گیر کنی ، نمی دونم می شه بهش گفت باقیات صالحات اما همین قدر که کسی اشتباهات تو را تکرار نکند خودش کلی است ...

می دانم واژه هایی که بعضا برای توصیف اشخاص و مکانها استفاده می کنم برداشت های مختلفی را ایجاد می کند اما من همیشه بهترین تصور ممکنه از واژه ها را برای انتخابشان در نظر می گیرم ...

....................اینم از مقدمه چینی اولیه ...

تولد مهمترین اتفاق زندگی هر آدمی است ... روزی که می تواند شادی حضورش در این دنیای پر رمز و راز را با دیگران سهیم شود ... روزی که می تواند از خدا بخاطر سالهایی که گذشت و سالهایی که فرصت حضور و تجربه کردن بهش عنایت میشه تشکر ویژه ای داشته باشد...

فرقی نمی کند که این تولد شناسنامه ای باشد یا تحولی که انسان احساس کند تولدی دوباره یافته است ...

همه ی حسرت من از این است که ما تاریخ های خوب زندگی مون را خیلی زود به فراموشی می سپاریم و برای وقایع دردناک زندگی مون سالگرد می گیریم!!!!...

..............مقدمه چینی ثانویه ...

همه ی اینها را گفتم که بگم بیستم مهر  تولد کسی است که برای من اهمیت زیادی دارد ... ایشان بدون شک در زمره ی آدم هایی هستند که به شاگردی شان  افتخار می کنم ...

                  و بیست مهر تولد استاد راهنمای محترم بود ...

و امسال این توفیق حاصل شد تا با استادمان به یک مسافرت تفریحی خارج از شهر فارغ از کار و پروژه ( البته اگه بعضی ها می گذاشتند !!!) برویم ...

جشن تولد را کنار آبشار دربندسر گرفتیم ...زحمت حمل و نقل تضمین شده ی کیک را شاگرد وظیفه شناس گرفتند ...

راه طولانی رسیدن به  آبشار  برای من یکی به یک معمای لاینحل تبدیل شده بود !!!!...هر چند وقت یکبار عینهو رادیو پیام گزارش مسافت باقیمانده تا آبشار را از آقای مهربون جمع داری می گرفتم .... اما اینهمه راه رفتن به یکساعت توقف در کنار آبشار می ارزید ...

به خیس کردن نفیسه ...

       به شیطنت های شاگرد وظیفه شناس ...

               به ثبت تمام لحظات شیرین و خاطره انگیز توسط یک شیمیست حصارکی     به همکاری های بی دریغ آقای مهربون جمع داری و حرفهای زیبا و آموزنده ی خانم دکتر ...

به هنرنمایی مهناز در قسمت کردن کیک تولد ...

 به گوش دادن به صدای پای آب !!!...

به آرامشی که این طبیعت بکر بهت القا می کرد ...

 

 اما این تنها بخش نخست برنامه ای بود که برای تولد داشتیم ...

 

ادامه دارد ...

 

[ یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ] [ HODA ]

 

تو را به جای همه کسانی که که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود
و برای خاطر نخستین گلها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم
سپیده که سر بزند در این بیشه زار خزان زده
شاید دوباره گلی بروید شبیه آنچه در بهار بوییدیم
پس به نام زندگی هرگز مگو هرگز

تو را دوست می‌دارم

 

دومین دوره از جشن تولدهایمان امروز با جشن تولد آزاده به پایان رسید ...

سال گذشته که مجبور شدیم برایش در ماه رمضان تولد بگیریم اونقدر درگیر کارهای سمینارمون شدیم که یادمان رفت کیک تولدش را بخریم و امسال ...

ما امروز بچه های خیلی خوبی شده بودیم ... شیطنت هایمان کمتر شده بود ... به قول نسرین صمیمیت تولدهایمان در بوفه ی دانشگاه را نداشت ... چرا که برای نوآوری و خلاقیت بیشتر هم که شده تصمیم گرفته بودیم تولدهایمان در آزمایشگاه تحقیقاتی و در کنار همکلاسی هایمان برگزار کنیم.

خانم دکتر هم یکی از مهمانان ویژه ی مراسمان بودند ... برایشان جالب بود که ما دو ساله که برای همدیگه جشن تولد می گیریم ... واسه همین همه ی ما را به صرف نهار به مناسبت تولدشان در هفته ی آینده دعوت کردند ...

***

از صمیم قلب آرزو می کنم آزاده روزهای سرشار از شادی و موفقیت پیش رو داشته باشد و همه ی روزهایش پر از انرژیهای مثبت و تلاش و کوشش باشد ...

***

بیش از بیست نمودار نیازمند تجزیه و تحلیل است ... تا شنبه وقت دارم یک سمینار آبرومند ازشون درست کنم و براشون معادله سینتیکی بنویسم !!!!... این تازه بخش اول کارم محسوب می شود و سایر آنالیزها مانده است ...

آذر ماه به اصرار خانم دکتر باید دفاع کنیم ...

هنوز مقدمه ی پایان نامه ام را نبسته ام ...

...

***

اصرار دارد نامه یا بسته ای که به دستش رسیده برگرداند ... به نظرش دختره یه ذره پر رو شده ... انگار متوجه شده که من پشت سرش ایستادم ... به اینجا می رسه بر می گرده منو نگاه می کنه ... من هم مثل همیشه جدی و بی تفاوت نگاهش می کنم ...

ترجیح می دهم سئوالم را بپرسم ... برایم دیدن این بسته ها و نامه ها و تلفن ها و اس ام اس های عاشقانه غریب نیست ... تنها چیزی که در طی این سالها غریبانه به آن نگریستم منسوخ شدن واژه هایی است که از در ادبیات مکتوبمان درج شده است ...بیگانگی یک ملت با فرهنگ و ادبیاتش بدترین ضربه به پیکره ی تمدن آن کشور است ...

این روزها تعداد دخترانی که اصرار دارند به هر طریق ممکنه خود انتخاب کننده باشند تا انتخاب شونده رو به افزایش است به همان میزان ناهنجاری هایی که باعث شرمساری قشر فهیم زنان کشورمان می شود هم رو به افزایش است...نمی دونم شاید داره به یک ژست مبدل می شود ... آویزان شدن به هر قیمتی !!!!....

من به شخصه مخالف انتخاب کردن نیستم ... اما شکل و حالتی که این روزها زیاد شاهدش هستیم خیلی زیبنده نیست ...

***

نتیجه ی دربی بازی پازل دیروز و  امروز به نفع ما تمام شد ... سه بر صفر به سود نماینده ما ... قیافه شاگرد وظیفه شناس دیدنی بود ...

این در حالی بود که ایشون ما را کشتند تا سمینارشون را ارائه دهند و آخرش هم ترجیج دادند در یک مسابقه ی پازل دیگری شرکت کنند!!!!...

 

***

با شازده محبوب قرار گذاشتیم ساعتمان را به زمان کشوری تنظیم کنیم که جناب مهندس بخاطر تاخیرهایشان شرمنده نشوند !!!!...

***

ما یک کارت الکترونیک خرید کتاب به مبلغ بیست هزارتومان از دانشکده هدیه گرفتیم و بنا به توصیه خانم دکتر قرار شد کتابی نخریم !!!!...چون از پایان نامه مان عقب می افتیم ...

پنجشنبه و جمعه آزمایشگاه های تحقیقاتی به مناسبت سم پاشی گسترده نیمه تعطیل است ... اینو فقط در حد یک خبر داشته باشید ...

تا بعد ...

[ سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ] [ HODA ]

 بچه های انجمن علمی یا همون گروه 5 نفره ی معروفمان دیروز برایم جشن تولد گرفتند تا یادم باشد که بهاری بودنم را حفظ کنم ... تا یادمان بماند که دوستی هایمان با گذشت زمان با ارزش تر می شود و دیدارهای گاه به گاهمان نمی تواند بهانه ی خوبی برای دور بودنمان باشد ... از آذرماه هشتاد و پنج که پنج نفرمان تصمیم گرفتیم در سلف سرویس دانشگاه شلوغ بازی در بیاریم و واسه نساء تولدت مبارک بخونیم تا امروز روزهای متفاوتی را پشت سر گذاشتیم ... 

روزهای تمرین طیف سنجی و شیمی فیزیک حل کردنمان در بوفه ی دانشکده .... روزهایی که قرار گذاشتیم با هم در فعالیت های انجمن علمی شرکت کنیم ... روزهای نمایشگاه کتاب و جوگیری پنج نفره مان ... اتحادی که برای رسیدن به خواسته هایمان داشتیم و...
روزهای خوب و بد زیادی در این دو سال در کنار هم داشتیم ...و امروز بعد از دو سال و اندی که از آشنایی مان می گذرد...می تونم بگم دوستان خوبی دارم ...دوستانی که بودنشان برایم نعمت است ...

این رسم قشنگ تولد پارتی دانشجویی همه ی این روزها و این ارزشها را یادآوری می کند ... این عکس های یادگاری که من و دوستانم از هر جشن تولد میگیریم و خاطراتی که برایمان ثبت می شود ثمره ی این با هم بودنمان است ...

فکر می کردم توی دانشکده اگه بخواهیم این رسم را ایجاد کنیم خیلی استقبال نشود اما امروز پگاه پیشنهاد خوبی کرد ... شاید در آینده ی نزدیک تولد دختر اردیبهشت ماه مان " نسرین عزیزم " را در آزمایشگاه تحقیقاتی در کنار همه ی دوستانمان برگزار کنیم تا آنها هم در همه ی باورهای خوبمان از با هم بودن شریک شوند ...
دلم واسه بچه های حصارک سیتی تنگ شد ... بچه های متولد فروردین که با تعصب خاصی هر سال فروردین ماه را جشن می گرفتند ... چند وقت پیش وقتی میترا برایم از روزهای حصارک گفت بغض کردم ... بعضی چیزها با گذشت زمان کمرنگ می شوند حتی اگر نخواهی ... حتی اگر با تمام وجودت مقاومت کنی ... من تعجب کردم که چرا میترا دختری را به خاطر داشت که با شور خاصی درس می خوند و سر امتحان اونقدر اعتماد به نفس داشت که بچه ها می خواستند کنارش بنشینند تا شاید ...
تولد پارتی ها خودشان خاطره اند و ذکر خاطرات روزهای نخست آشنا شدنمان و تصورات اولیه ای که از هم داشتیم خاطره انگیز تر ...
***

پیشنهاد یک آشنا که همواره به شاگردیش افتخار کرده ام اینبار هم گره گشا شد ... فقط می تونم بگم خوشحالم ... حالا می مونه کارهای مقدماتی یک پروژه ی پر زحمت که امیدوارم به نتیجه برسه و در آینده ی نزدیک درباره اش بنویسم...
روزهایی را به خاطرم می آورد که فکر می کردم حصارک سیتی آخر دنیا است و اتوبوسهایی که منو به دانشگاه می رسوند وحشتناک ترین وسیله ی نقلیه است ... کلاسهای بی روح و انگیزهای رنگ پریده و اساتیدی که نمی تونستم باهاشون ارتباط برقرار کنم ...تا اونموقع تمامی راه های رفتن از حصارک را بررسی کرده بودم و هیچکدام راضی کننده نبود ... وقتش رسیده بود ... باید تعریف جدیدی را در ذهنم ایجاد می کردم و اینگونه شد که من تعاریف جدیدی را با کمک ایشان و دوستان جدیدم از شیمی پیدا کردم و همین تغییر دید خیلی کمکم کرد...

***
رنگش پریده بود و گریه می کرد ، اصرار داشت که سوار مترو نشه ... خواهرش به زور او را وارد قطار کرد ... و بهش می گفت با یه چشم به هم زدن به خونه می رسن ... اما نمی تونست آرومش کنه ... چون دختر بچه ی ده ساله از مترو می ترسید ...نمی دونم کی بود که بهش گفت : شهربازی رفتی ؟؟؟ قطار وحشت دیدی ؟؟؟ مترو شبیه قطار وحشته!!! ... بیچاره نمی دونست چه عکس العملی نشون بده !!!!

من یکی تو کف این جمله ی آرام بخش مانده بودم !!!!...
سالها قبل وقتی توی شهربازی کرمانشاه سوار قطار مثلا وحشت شدیم ... من و خاله و ندا چشمامون را بسته بودیم و فقط جیغ کشیدیم ... آخرشم نفهمیدیم کجاش وحشت بود !!!!
به این فکر می کنم وقتی این کودک ده ساله سالها بعد به گریه های امروزش فکر کند حتما خواهد خندید..
.






ادامه مطلب
[ چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٧ ] [ ۸:٠٤ ‎ب.ظ ] [ HODA ]
 
من و خانم دکتر ( استاد راهنمای عزیز ) یک وجه مشترک با هم داریم و آن به خاطر سپردن تاریخ تولد دوستان و نزدیکانمان است ... خانم دکتر موقع دفاع مریم قبل از جلسه تولد استاد راهنمای مریم و یکی از شاگردای خودش را تبریک گفت و ما هم با تعجب نگاهش کردیم و خندیدیم !!!...

تولد یعنی :.

خدا دوستت داشته که به تو تجربه حضور در دنیایی را داده که یک روز اونقدر پیچیده می شه که متحیر می مانی و روزی دیگر آنقدر در نظرت ساده است که تکراری می شود !!!!...

خداوند دوستت داشته که به تو فرصت کشف احساساتت را داده است ؛ آنقدر فرصت داده است که در کنار آنهایی که دوستشان داری و دوستت دارند باشی ...

به نظر شما یادآوری این لحظه به همه ی آدمهایی که با تولدشان نوید دهنده ی توجه خداوند به بشر بوده اند چه اشکالی می تواند داشته باشد ؟؟؟

****


و من هر سال در آستانه ی این روز خاص ... از خدای مهربانم بخاطر همه نعمات و الطافش تشکر می کنم ...

از مادرم بخاطر رنج و زحمتی که برای بزرگ کردنم متحمل شد و از پدرم بخاطر بردباری و تحملش در مقابل دشواریهای زندگی ...


همیشه از کودکی در ذهنم بابا تصویر مردی مقتدر و محکم را داشته که احساسات نهانی ترین بخش زندگیش را تشکیل می دهد و امسال موقع سفر وقتی ندا مریض شد و زمانی که ننه جان از فرزندانش حلالیت می طلبید برای اولین بار چهره ی پدری مهربان و دلسوز و اشک مردی مقتدر را دیدم که منزلتش را چندین برابر می کرد ...

***

به همین سادگی بیست و هفت سالگی هم رسید ...

از دیدگاه زنان مترقی فامیل اعم از متاخرین و متقدمین ما تا سی سالگی سنمان افزایش می یابد و پس از آن تنزل سن را خواهیم داشت !!! اما به نظر من اضافه شدن هر سال به سن آدمی یعنی اینکه بهتر است از همه ی فرصت هات نهایت استفاده را بکنی !!!!...

در خانه رسم بر این است که فرد تازه متولد شده بقیه را به صرف نهار دعوت می کند و بعد جشن می گیریم !!! ما هم به رسم کهن یک روز پیشواز رفتیم تا ملت بتونن کیک روز تولد را نوش جان کنند!!!!...

******
 

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٧ ] [ ۱:٠٤ ‎ق.ظ ] [ HODA ]

اولش من بودم یک "رکسانا روشن " که قرار بود بهش جان بدهم و به عنوان سوم شخص مفرد در دهکده کوچک جهانی تثبیتش کنم ...

 

اولش من بودم و فقط یه نام مجازی بود ...نامی که قرار بود اقتدارم را بهش قرض بدم ...

 

اولش من می نوشتم و می نوشتم بی آنکه کسی در پی هویت گم شده ی این نام جعلی باشد!!!

 

اولش من بودم بی هیچ توضیحی ...

 

  نه از " این جمله که نوشتی منظورت من بودم ؟؟" خبری بود ...نه کسی بخاطر رویکردم ازم ناامید می شد ... نه قرار بود در مقام پاسخگویی برآیم ...بی دغدغه بلند فکر میکردم ...

 

قرار بود "رکسانا " صدای من باشد ... قرار بود " هر که شد محرم دل در حرم یار بماند"...

 

جز یکی دو دوست کسی نوشته هایم را نمی شناخت ...

 

جز دو سه دوست مجازی کسی را نمی شناختم ...

 

من تمرین نوشتن می کردم و نظرات سازنده ی اطرافیانم کمکم می کرد تا به تدریج سبک نوشتن خاص خود را پیدا کنم ...

 

کم کم نظرات به ایمیل ها مبدل شد ...ایمیل ها چت ها شدن و چت ها میتینگ ها ... شناخت چهره مجازی آدم هایی که در ذهن من بخاطر نوشته هایشان بزرگ بودند...

 

ادبیات من بهم می گفت نوشته ها مثل اثر انگشت شخصیت آدمها را در خود دارند ...اشتباه نمی کردم ... اما زمانی که قلم و دفتر محرم آدم باشند نه کیبورد و Word!!!!...

 

کم کم من به میز محاکمه این آدمها کشانده شدم !!! شدم آدمی که باید بخاطر نظراتش از خودش دفاع می کرد... از " رکسانا"یم عصبانی بودم ... چون دیگر شهامت گذشته را نداشت... چون فقط به نقابی ترسو مبدل شده بود ...نقابی که با همه ی ضعف هایش دوستش داشتم ...

 

کم کم "رکسانا "یی که راوی روزهای خوب و تلخ "هدا " بود به یک اسم مبدل شد ...باید مثل همه خاطراتم بایگانی اش می کردم ....باید "هدا"یش می کردم!!!...

 

کمتر کسی درک می کرد که وقتی از چهره مجازی برای کسی مبدل به یک چهره واقعی شود، ممکن است به بخشی از خاطرات آن فرد تبدیل شود و چون این درک نبود همیشه متهم ردیف اول "من " بودم!!!...

 

قرار نبود از خاطراتی بنویسم که دیگران ممکن است نقش اول داستان باشند!!!!...

 

انگار برای ایجاد این فضای تحملیک مقدار زود بود !!! و متاسفانه هنوز هم زود است...

 

هی خود سانسوری.... هی حذف خاطرات .... تا مبادا خاطر نازک کسی ترک بردارد...

 

بارها و بارها نوشتن را تعطیل کردم ...تا مثلا شاید بتوانم از این عادت خودسانسوری فاصله بگیرم ...

 

نوشته هایم دیگر قدرت گذشته را نداشت...بارها و بارها دلم خواست بروم ...برای همیشه ...

 

دلم واسه خاطرات یک شیمیستتنگ می شد .... بارها وبارها صفحه درست کردم و هی حذفش کردم!!!!...

 

"رکسانا" به خاطرات پیوست و این هداست که در آستانه ی ششمین سال نوشتن لنگان لنگان می نگارد...

 

حال این خواسته من است که هر کس به رسم یادبود چند خطی درباره آشنایی اش با این صفحه بنگارد و مدت زمانی که مهمان این نوشته ها است...  تا شاید تکمیل کننده ی آرشیو نوشته هایم باشد...

 

 

[ پنجشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٦ ] [ ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ ] [ HODA ]

ای طفل بیگناه، که راحت نبوده ای ،

بیست و چهار ساعت از این بیست و چار سال!

گیرم که پیر گردی و در تنگنای دهــــــر،

با مردم زمانه بسازی هزار سال!!

آیا میان این همه اندوه و درد و رنج،

هرگز تفاوتی کند امسال و پارسال؟؟

تقویما که نشون میدون 24 سال پیش بوده ...یه روز بهاری ...ساعت 4 صبح ... فکر کنم اونموقع ها هم خیلی عجله داشتم که بدونم آخر و عاقبت این نه ماه موندن در اون دنیایی تنگ و تاریک شکم مامان چی میشه؟؟؟!!

در سپیده دمان اولین ساعات زندگیم ....شایدم واسه همینه که طلوع خورشید رو بیشتر از غروبش دوست دارم...

میدونم که امروزم یه روزیه مثه همه روزای دیگه ...با این تفاوت که هر سال تو این روز به خودم یادآوری میکنم یه سال بزرگتر شدم و کارهایی را باید انجام بدم که نشون دهنده این رشد یکساله باشه...

از دوستای خوبم که زحمت کشیدن کارت فرستادن و تبریک گفتن متشکرم ...

اینم یه هدیه از طرف من به همه خوانندگان وبلاگم:

اگر در کهکشانی دور دلی، یک لحظه در صد سال،

یاد من کندبی شک،

دل من، در تمام لحظه های عمر،

به یادش میتپد، پر شور،

من اینک ، در دل این کهکشان نور

این منظومه های مهر

این خورشید های بوسه و لبخند،

این رخسارهای شاد،

شکوه لطفتان را باکدامیــن عمر صدها ساله پاسخ میتوانم داد؟؟؟

مرا این دستهای گرم

این جانهای سرشار از صفا یک عمر پرورده ست.

دلم در نور و عطر این محبتهای رنگین

زندگی کرده ست.

نگاه مهرتان جان بخش چون خورشید

به روی لحظه های من درخشیده ست

به جانم نیروی گفتار بخشیده ست.

صفای مهرتان با سراپای وجودم

با تمام تار و پودم

میپذیرم ، میبرم با خویش

مرا سرمست خواهد کرد بیش از بیش

صفای مهرتان، همواره بر من میفشاند نور

اگر از جان من یک ذره ماند در جهان

در کهکشــــــــــــــانی دور...

شاد باشید...

 


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٤ ] [ ۳:۳٤ ‎ق.ظ ] [ HODA ]

امروز چند شنبه است ؟؟؟

" نمیدونم !!! تاریخ و روزا رو گم کرده ام ....شایدم خودم رو تو یکی از این روزا جا گذاشتم .... نمیدونم تو  کدوم level دارم در جا میزنم و اصلا امیدی به برانگیخته شدن هست یا نه !!؟؟!!!

تاریخ فسیل شده ی ذهنم میگه امروز تولد وبلاگمه!!!تولد رکسانا!!!تولد خاطرات یه شیمیست در حصارکسیتی خواب..

خطوط طیفی " طیف سنج جرمی اش" میگه که دو سال گذشته!!!! شونصدبار هم نو آرایی مک لافرتی انجام داده که یون مولکول پایدارتری ایجاد کنه و خطوط پر رنگ تری از خودش بجا بزاره متفکر!!!

 هیبرید با رکسانا جالبترین اتفاق ممکنه بود ... پیوند الکترونی قوی که هر روز که میگذره قویتر از قبل میشه....با هم یه کمپلکس پایدار هشت وجهی ساختیم .."ترجیحا از کمپلکسای کبالت نبود!!سبز!"

دو سال گذشت ....

تو این دوسال ...اتاقم تنها مامنی بود که با خاطری آسوده از روزهای حصارک نوشتم ... از دغدغه های یه شیمیست حصارکی .... از دانشگاه ....کانون شیمی ... شورای دبیران .... همکلاسیهایی که فقط چند ماه دیگه در کنار هم هستیم ...

گاهی هم بقول بعضیا معادله طرح کردم از اون معادله هایی که آخر ابهامه!!!

بعضی وقتا هم کارسوقیش کردم از بچه هاییماچقلب نوشتم که هنوزم که هنوزه ابراز محبتاشون بهم انگیزه حرکت کردن میده ...

نوشتن از بروبچ گروه تواشیح طه و تواشیحی که حالا واسه خودش به سرانجامی رسیده فقط اسمی از من نیست!!ناراحت! حاج خانووم بازیها و باوری که هر چند وقت یه بار از زیر خاکستر خاطرات خودش رو نشون میداد و.... همه همه دستاوردهای روزهای شیمیستی حصارک وارد بود ...

فقط میتونم بگم ممنونم از اینکه تو همه این روزا همراهم بودی ..................

در پهنه دشت رهنوردی پیداست

وندر پی آن قافله ، گردی پیداست

فریاد زدم: " دوباره دیداری هست ؟؟"

در چشم ستاره اشک سردی پیداست.

التماس دعا

 

[ چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۳ ] [ ٢:٥٦ ‎ق.ظ ] [ HODA ]

مهروزان زمانهای کهن

هرگز از خویش نگفتند سخن

که در آنجا که " تو" ئی برنیاید دگر آواز از "من"

ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد

هر چه میل دل دوست بپذیریم به جان

هر جز میل دل او بسپاریم به باد !....... 

 "فریدون مشیری " 

بیست و سه سال پیش در چنین روزی .............

امروز هم یه روزیه مث روزهای دیگه .... اما واسه من که باید به همه بروبچ شام بدم یه کم فرق میکنه !!!! یه سال بزرگتر شدن این درد سرها هم داره !!!! خب دیگه ...... فعلا باید زود نوشتن رو تعطیل کنم و برم در روزهای آینده حتما درباره سفرم خواهم نوشت ...

 

 


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۳ ] [ ٧:٠٦ ‎ب.ظ ] [ HODA ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من آن خاکستر سردم که در من شعله ی همه عصیان هاست... من آن دریای آرامم که در من فریاد همه توفان هاست... من آن سرداب تاریکم که در من آتش همه ایمان هاست.... احمد شاملو...
آرشيو مطالب
RSS Feed

Free counter and web stats  RSS FEED