"همیشه باید یک سانت بزرگتر از الگو ببری ، این یکسانت خط دوخت است ، کوک ها باید به یک اندازه باشند و فاصله ها درست رعایت شود و ... "

طبق دستورالعمل جلو می روم ، الگوها را می برم ، خط دوخت را رعایت می کنم . بعدش هم داستان دوخت و دوز است و کوک هایی که باید کوک باشند نه ناکوک!!!!... تکه های الگو خیلی زودتر از انتظارم به هم وصل می شوند ، مثل مادری می مانم که منتظر تولد فرزندش هست ، فرزندی که خودش خلق کرده است !!!!!...

" بخشی از کار را نباید بدوزی ، بعد پشت رویش کن و از همان حفره الیاف درونش بریز و اینبار کوک مخفی بزن..."

وقتی پشت و رویش کردم و الیاف را داخلش ریختم تا مدتها مشغول شکل دهی دست و گوشهایش بودم... حالا می دونم کوک مخفی معجزه پر کردن حفرات است !!!! ... می تونم هر وقت حفره ای ایجاد کردم یا حفره ای درونم ایجاد شد با همین کوک مخفی بخیه اش بزنم !!!! ... وقتی کارم تمام شد به آنچه مقابلم بود نگاه کردم ، عروسکی که من ساخته بودمش!!!!!...

توی زندگیم همیشه از اینکه عروسک باشم متنفر بودم اما تا دلت بخواهد عروسک بازی کردم !!!!! با دستان کودکانه ام برای عروسک هایم لباسهای رنگارنگ دوختم ... به عنوان شخصیت های داستانهایم بازی کردند و جایشان حرف زدم !!!!!... روزگاری من و عروسکهایم دنیای خیال انگیزی را با هم ساخته بودیم اما مث همه اتفاقهای ریز و درشت زندگی بلاخره یک روزی فرارسید که همه شون را توی یک کارتن زندانی کردم به این امید که در دنیای واقعی داستانهای بهتر از داستانهای خودم ببینم ، ولی این دنیای جدید پر بود از عروسکهایی که حرف می زدند اما فکر نمی کردند!!!!... ضربه می زدند اما اثری از عذاب وجدان و تاوان کار نبود ... توی این دنیای جدید دروغ به پادشاهی رسیده بود و خیانت مشاور اعظم شده بود!!!!... عروسکها با وقاحت تمام نام خودشان را انسان گذاشته بودند و انسانیت را به تبعید اجباری فرستاده بودند ...بارها و بارها وسوسه شدم به این زندان اجباری عروسکهایم خاتمه بدهم و این دنیا و همه داستانهایش را رها کنم و دوباره با هم به همان دنیای خیال گون کودکی برگردیم . اما دیگر داستانی نبود که به بازیگری نیاز داشته باشد ، دنیای عروسک های متحرک ،ذهنم را از هرچه خیال بود تهی کرده بود !!!... هیچ چیزی نمی توانست این خلاء فکری که محصول جدال با همه باورهای خوبم از دنیای آدم بزرگها بود را از بین ببرد...

حالا من دارم عروسک سازی را یاد می گیرم ... با تجربه ای که از دنیای آدم بزرگا دارم عروسک می سازم... می دونم هر چه عروسکهایم نا متقارن تر باشند طرفداران بیشتری خواهند داشت... برای دخترانم بینی های مینیاتوری و گونه های سرخ و چشمانی رنگی و مژه ها و موهای بلند و ... می گذارم. می دانم کسی به این فکر نمی کند آیا عروسکهای من حرف می زنند ؟!!! یا فکر می کنند ؟!!!... آدم بزرگا بهم یاد دادند اینکه فقط یکی فکر کند و حرف بزند کافی است!!!!!...

حس می کنم مثل پدر ژپتو شده ام با این تفاوت که دلم نمی خواهد عروسکهایم زنده شوند!!!!... چون فکر می کنم عروسکهای دنیای واقعی جایی برای عروسکهای من نمی گذارند !!!!...

 

...

سیزن پنجم  once upon a time  ، سیزن سوم Reign  و House of Cards، سیزن دوازده Grey’s Anatomy   و فیلم های Zootopia  و The Intern بعلاوه مجموعه آهنگ های lindsey stirling و کتاب ژرفای زن بودن نوشته مورین مورداک بخش عمده تعطیلات من را به خودشان اختصاص دادند ... با خوشحالی تمام می رویم که فاز دوم تعطیلات را شروع کنیم ... 

 

 



تاريخ : چهارشنبه ٢ تیر ۱۳٩٥ | ۳:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : HODA | نظرات ()

ماه های مختلفی از سال به عنوان جانشین بر حق مادرجان مسئولیت خانه رابردوش دارم...یک مدیریت نصف و نیمه اما وقت گیر... تمام تلاشم را می کنم تا کارم را درست انجام دهم... کاری که دوستش ندارم اما به حکم منطق و صد البته گذر سن به این نتیجه رسیده ام که لازم نیست همه ی کارهای ما در زندگی جذاب و دوست داشتنی باشد... برای خودم برنامه ی غذایی درست کرده ام ... روزهای جارو کردن خانه که کم از خانه تکانی نیست یک جدول کاری دارم که در ذهنم ذخیره اش کرده ام تا بتوانم براساس آن کارها را انجام دهم... به جرات می توانم بگویم که اگر روی مود کار کردن باشم روی هرچی کارگر پرتلاش و وظیفه شناس را سفید می کنم ، یکی باید جلوی اونهمه تلاش صادقانه ( یا به قول اعضای منزل خودشیرینی های ) من را بگیرد...

امروز یکی از آن روزها بود ... روزی که به عنوان یک دختر وظیفه شناس ، یک زن با سلیقه و دقیق ، یک کدبانوی تلاشگر، یک کارگر خستگی ناپذیر و البته یک شیمیست باید به وظایف ملی میهنی ام عمل می کردم ... این آخری گاهی وقت ها عینهو مسائل ناموسی عمل می کند!!!... مخصوصا که اعضای خانواده انتظار دارند فرمول تمامی مواد های شیمیایی دست ساز ، روشهای لکه بری از تمامی سطوح ، حلال تمامی مواد مورد استفاده در منزل و قارچ کش و از بین برنده باکتری ها را از بر باشم!!!!... به عبارتی اگر با دانش شیمی بتوانم گره ای از مشکلاتشان بردارم به این نتیجه می رسند که من چه استعداد نهفته و نخبه ای بودم که هدر رفتم !!!!...

باید یادم باشه که همه چیز با استاندارد مادرجان انجام شود تا ایشان مجبور به دوباره کاری نشود!!!... البته که با حضور اینجانب با قد 173 سانت هم نیازی به مردان خانه نیست و از دید مادرجان تا ارتفاعات را می توانم پوشش دهم ، در چنین مواقعی حس یک نردبان بهم دست می دهد که ازش برای جابه جایی شیشه های بنشن ، در آوردن و نصب پرده های خانه ، پاک کردن شیشه ها و اصولا برداشتن و گذاشتن هر چیزی که در ارتفاع بالاتری قرار دارد استفاده می کنند!!!!... نهایتا با یک چهارپایه می شود سرو ته کاستی های موجود را بهم آورد!!!!...

می دانم مث قبل تند و فرز نیستم و سعی می کنم با حوصله کار را انجام دهم هرچند که نافرم بودن بدن هم بیشتر به این مساله دامن می زند و دردهای عضلانی مانع جدی می شوند... فعلا که جارو کردن مادر که بیشتر شبیه خانه تکانی شده است ادامه دارد و البته که از شانس خوشم با تعطیلات من همراه شده است...

...

این روزها مشغول مطالعه ی کتاب " راهنمای درمان اهمال کاری " نوشته ی مونیکا رامیرز باسکو هستم . کتاب جالبی است که توسط آقای مهدی اکبری و مصلح میرزایی ترجمه شده است و توسط انتشارات ارجمند منتشر شده است. در کنارش کتاب "از دو که حرف می زنم از چه حرف می زنم " نوشته ی هاروکی موراکامی را که به تجریه ی نویسنده در آماده سازی خود برای مسابقات دو ماراتن می پردازد را هم شروع کردم ... یه جورایی جوگیر شده ام دویدن را شروع کنم هر چند که به دلیل مشکل پادردی که دارم دچار تردید هستم و البته خوب می دانم که دارم اهمال کاری می کنم!!!!...

در این مدت انیمیشن free Birds (2013) که به داستان بوقلمون ها می پرداخت و همچنین انیمیشن Rio2(2014) که باز هم داستان به جامعه ی پرنده ها مربوط می شد را دیدم . به ویژه مجذوب اون صحنه ی بازی فوتبال پرنده ها شدم ...

 

 

 

 فصل دوم سریال Saving Hope را دیدم این سریال به ماجراهای دکترهای یک بیمارستان می پردازد و با تصادف رئیس بخش جراحی بیمارستان و به کما رفتنش شروع می شود .البته به فارسی دوبله شده اما خب من به صداهای شخصیت های داستان عادت کرده بودم و برایم سخت بود که سریال را با دوبله ببینم... تصمیم گرفتم فیلم ها و سریالهای ناتمام را مث کتابهای ناتمام در این تعطیلات باقیمانده ، به اتمام برسانم ...

 

 



تاريخ : یکشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : HODA | نظرات ()

**یادش بخیر یه زمانی چقدر نامه های سرگشاده و سربسته و ... برایش می نوشتیم !!!... این روزها دیگه دل و دماغی برای این کارها وجود ندارد... با وجودی که کلاس ندارم و  این ترم کلاسهایم در موسسه به نصف رسیده است اما این احساس خستگی همه چیز را تحت الشعاع خودش قرار داده است !!!... امروز داشتم  به این سئوال فکر می کردم  اگر بهم بگن فردا آخرین روز عمرته چیکار میکنی؟!!!... جواب خیلی ساده است ... تفریح می کردم ... چیزی که الان وقتی برایش ندارم... دقیقا زمانی که ما نیت می کنیم و تمام تدابیر را هم می اندیشیم که یک برنامه تفریحی معمولی داشته باشیم شونصد تا کار روی سرمان هوار می شود و به صورت کاملن ساده ای قید این نیت را می زنیم!!!...

*** دیروز یکی از شاگردانم تعریف می کرد که چون صبح خواب مونده بود به مدرسه نرفته بود !!!... و مامانش مجبور شده بود در توجیه دلیل غیبتش بگه مریض بوده!!!... 
نمی دونم خواب موندن یک مرض است یا نه !!! اما  چیزی که برای من جالب بود این بود که اگر مادر این دانش آموز راستش را می گفت احتمالا به دلیل راستگویی نمره ی انضباط بچه کم می شد!!!!... به عبارتی به لطف دروغگویی که خوشبختانه ما برایش یک نام توجیهی  به نام " مصلحتی " انتخاب کرده ایم همه چیز به خیر گذشته است؟!!!... از نظر تربیتی این قضیه یک نتیجه ی جالب دارد و اون اینکه دروغگویی = نمره بیست!!!! و زندگی آدم را همین دروغ های کم اهمیت می سازد!!!... اما واقعیت اینه که زمونه طوری شده که دروغگویی به یک فضیلت تبدیل شده است و دروغگوها موفق تر هستند !!! اینو نمی تونیم کتمان کنیم !!!... واسه همین واقعا نمی شه برای بچه های امروز از فواید راستگویی تعریف کرد  و مثلن بهشون گفت که اگر همیشه سعی کنید راستگو باشید جامعه و مردم اطراف شما را به عنوان یک انسان با کمالات و ... می شناسن!!!...

*** بلاخره رفیق قدیمی مان که قرار بود به جای برگزاری مراسم ازدواج به سفر حج مشرف بشه تصمیمش را عوض کرد !!!... راستش این دوست ما اول میخواست بره کربلا که یه سری عملیات تروریستی توی کربلا انجام شد و یه جورایی جور
نشد که بره... بعدش که تصمیم گرفت بره مکه که روابط ایران و عربستان یه ذره تیره
شد !!!... سوریه هم که با توجه به شرایطش و نوع شغل دوستم و همسرش اصلن امکان نداشت... در نهایت برای آرامش جهان تصمیم گرفتن در همین ایران خودمون جشن بگیرن!!!...

*** یک شاگرد جدید دارم که غریبه نیست... یه جورایی یک نهضت فامیلی باعث این ماجرا شده ... تصمیم گرفتیم پسرخاله گریزپای مان را به آغوش علم برگردانیم !!!... به همین دلیل روزهای جمعه  را به آپدیت کردن اطلاعات ایشون اختصاص دادیم ... من فعلن شیمی تدریس میکنم و خواهر جان فیزیک ... نکته ی جالب اولین جلسه ی مان دغدغه ی پوریا برای انتخاب رشته بود !!!... ازم می پرسید کدوم رشته پولساز تره!!!...من یکی که کلن قاطی کردم و ترجیح دادم بحث را به پیوندهای اتم و مولکولها بکشانم!!!... اما خواهر جان که معمولا پایه چنین مباحثی است بچه را کاملن روشن کرد ...

*** مامان بزرگ معتقد هستند اگر در زندگی شون دانس (dance) کرده بودند زندگی موفق تری داشتند!!!... کلن من شیفته ی اون لهجه ی بریتیش مامان بزرگ جان در تلفظ کلمات انگلیسی هستم!!!... به نظر منم کاملن حرف حکیمانه ای گفتند... خیلی وقتها بدون اینکه بخوایم واسه خودمون محدودیت های ذهنی ایجاد می کنیم و اینجوری است که از تجربه کردن اجتناب میکنیم... تا یادم نرفته بگم که جدیدا کشف کردم ایشون از طرفداران مایکل جکسون بودن که تصور کنم اونم بخاطر نوع دانس ایشون باشه!!!!... این روزها وقتی می بینمشون دلم برای کودکی هایم تنگ میشود ... برای روزهایی که او سرحال تر و قوی تر از امروزش بود ... ناخودآگاه به امروز که می رسم خشمی توام با ترس پیدا می کنم ... می دانم می توانست بهتر از امروزش باشد... فقط می تونم بگم دوره و زمانه ی بدی شده ...بعضی وقتها ضربه های جبران ناپذیری از کسانی که انتظارش را نداریم می خوریم و اونوقته با تمام وجود دلمون می خواد فکر کنیم  چیزی که اتفاق افتاده همش یه خیال و اوهامه !!!... در صورتی که واقعیت را نمی شود تغییر داد و متاسفانه مامان بزرگ یکی از قربانیان همین واقعیت است ...

** این روزها دارم سریال  Game of Thronesرا می بینم ...با وجود تعاریف زیادی که ازش شنیده بودم فضای سریال یه جورایی به نظرم زیادی غیر واقعی است!!!... نمی دونم شاید چون هیچ تصوری ازش نداشتم... سریالهای تاریخی قبلی که دیده بودم چون در واقع یه جورایی مستند تر بودند برای من جذابیت بیشتری داشتند اما در مورد این یکی هنوز نتوانستم داستان را درک کنم  و فکر میکنم زمان می برد تا این اتفاق بیافتد...

*** در این مدت چند تا انیمیشن جالب هم دیدم ... یکی شون Alvin and the Chipmunks: Chipwreckedبود که به نظرم قدرت قسمت های قبلی اش را نداشت...  و دیگری Ice Age: Continental Drift بود که داستان جالبی داشت ... در کنار این دو انیمیشن قدیمی Mulan برای تجدید خاطرات گزینه ی خوبی بود ... در چنین مواقعی فقط می تونم بگم ... خدایا این تعطیلات بین ترم را از ما نگیر...نیشخندقلب

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٠ | ٢:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : HODA | نظرات ()

خوشبختانه این آقای آشنا این روزها تا می تونه ما را باخبرهای هیجان انگیزش شگفت زده می کند!!!!... فقط می دونم یک رابطه ی قوی بین آنچه من می خواهم و آنچه رخ می دهد وجود دارد!!!!... یه جورایی دلم میخواد در سال جاری تا می توانم تجربیات مختلف و متفاوتی داشته باشم... دلیل و انگیزه ی خاصی برای این تصمیم دارم... دلیلی که شاید خیلی خودخواهانه باشد اما اگر هم اینطور باشد تصورمیکنم کمی خودخواهی برای تغییر ذائقه ی زندگی من لازم باشه!!!!...

امیدوارم حرفهای آقای آشنا به حقیقت بپوندند اینجوری من سه مقطع را تدریس خواهم کرد ... راهنمایی ... دبیرستان و دانشگاه ... اگر خدا بخواهداز هفته ی آینده از شنبه تا جمعه سرکلاس خواهم بود و جز تعطیلات رسمی روزهایم خالی نخواهند ماند ... تنها نکته ی جالبش اینه که جمعه ها خودم دانش آموز خواهم بود...اینم همون قضیه حسنی و مکتب و جمعه و این حرفهاس!!!!...

خوشبختانه بابابزرگ حالش بهتر شده و اگر مشکلی پیش نیاید قطعا بعد از دو سال به منزلشان خواهم رفت و از ایشان عیادت خواهم کرد!!!!... البته این به این معنا نیست که در این مدت ندیدمشان یک ماه پیش منزلمان مهمان بودند !!!!... اما خب من شخصا عادت ندارم  بدون دعوت جایی بروم و خب فرقی نمی کنه چقدر با میزبان رابطه ی نزدیکی داشته باشم...

...

در این تعطیلات شگفت انگیز ... چند تا فیلم و سریال خوب دیدم که از میان آنها می تونم به دو انیمیشن جالبRio  و HOP اشاره کنم ...کلا موضوعات جالبی داشتند به ویژه اینکه تکراری نبودند  و از سوژه های جدیدی استفاده شده بود...

 

 



تاريخ : چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠ | ۱:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : HODA | نظرات ()

برگه های امتحان اول تصحیح شد و نمراتش هم در سایت گذاشته شد و امتحان دوم هم گرفته شد و شونصد تا برگه روی دستمان مانده که باید تصحیح شود!!!... دیروز باید سرجلسه ی امتحان می رفتم ... توی اتوبوس دو تا از شاگردانم منو شناسایی کردند و تا خود دانشگاه به قول خودشون داشتند اشکال گیری می کردند و منو خفه کردند!!!...درست جلوی درب دانشکده یکی از بچه ها اعلامیه فوت پدربزرگش را نشانم داد و اصرار داشت که امتحان ندهد و من براش برگه ی امتحانش را پر کنم !!! می دونستم که شرایط روحی مناسبی نداره اما خب حد اختیارات من به اندازه پنج نمره  بود که مشکلش را حل نمی کرد ... ازش خواهش کردم بیاد سر جلسه و هر چی یادش هست در برگه بنویسه  و البته بهش اطمینان خاطر دادم که می تواند روی کمک من هم حساب کند ... البته در طول امتحان خیلی فرصت نشد که قولم را عملی کنم اما اولین برگه ای تصحیح کردم برگه ی او بود و خوشبختانه قبول شد!!!...

باید از دانشجویانم تشکر کنم که واقعا با تمیز نوشتن برگه ها لطف بزرگی به من کردند و از همه مهمتر خاطرات خوبی برایم به یادگار گذاشتند ...

کلا وقتی استاد خودش استرسی باشه  راحت تر می تونه دانشجویان استرسی اش را درک کنه !!!...این کاملا به من که سابقه ی طولانی در تجربه ی انواع و اقسام استرس ها را دارم ثابت شده و برای همین سر جلسه امتحان وقتی با این واژه ها روبرو می شوم که استاد قفل کردم برایم غریب و یا احیانا مسخره بازی نیست... سعی میکنم به آن فرد اطمینان خاطر بدم که این حالت فقط چند دقیقه دوام می آورد و او می تواند با مدیریت این لحظات خیلی  خوب به سئوالات جواب دهد ... واسه همین معمولا زیاد با دانشجویانم حرف می زنم و خیلی کم پیش می آد که یه گوشه ای بنشینم ...

فارغ از اینکه نتایج امتحان چی باشه دوستی هایی که در جریان این تدریس به وجود آمد ارزشمند است...

...

دقیقا دو سال پیش بود که وقتی درب آمفی تئاتر دانشکده ی مواد را باز کردم و از سالن بیرون رفتم باورم نمیشد که بلاخره جلسه ی دفاعیه ام تمام شد ... اگرچه بعد از اون تا مدتها روی طرحم کار کردم  اما تنها حسرتی که از اون روزها برایم باقی مانده این است که با وجود کثرت مقالات داخلی تا حالا نتایج کارم را برای هیچ مجله ی بین المللی نفرستادم و همین باعث شده احساس کنم که عملا کاری انجام ندادم!!!!...

دلم می خواد یک طرح جدید تحقیقاتی را شروع کنم و میخوام فضایش را ایجاد کنم ... اگر کسی موضوع جالبی به ذهنش می رسه خوشحال می شم راهنمایی کنه...

...

این چند وقته چند تا فیلم و انیمیشن دیدم ... " مری و مکس " انیمیشنی بود که واقعا به دلم نشست... هر چند که Toy Story هم جالب بود ... کلا از اینکه کارتون های امروزی تا اندازه ای رئال هستند لذت می برم ...ما نسلی هستیم که با فضای رویاپردازانه ی کارتون ها  بزرگ شدیم ... سیندرلایی که با شاهزاده رویاهایش ازدواج می کرد و زیبای خفته ای که با یک بوسه نجات می یافت و عاقبت به خیر می شد و خلاصه اینکه همه  یه جورایی به سر منزل مقصود می رسیدند و در نهایت آسودگی و زیبایی به زندگی شون ادامه می دادند ... اما حالا با کارتون هایی مواجه هستیم که کاراکترهایش مشکلی با از دست دادن زیبایی شون ندارند و می دانند که برای بدست آوردن چیزی در زندگی باید هزینه اش را هم داد ... دوستی و عشق مفهومی واقعی تر به خودش گرفته و کسی منتظر شاهزاده ای با اسب سفید نیست و از همه مهمتر نتیجه ی نهایی داستان است که لزوما شاد نیست ...

مری و مکس



تاريخ : جمعه ۱ بهمن ۱۳۸٩ | ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : HODA | نظرات ()

امروز دوقلوهای مامان جان مهمانمان بودند !!! ...یه جورایی این دو داداش شیطون سرقفلی مامان جان تشریف داشتند ... من که  چند باری که سرکلاسشون رفتم واسه اینکه اشتباه نکنم به یکی شون می گفتم  آقای داداش!!... واسه مامان جان دلشون تنگ شده بود و ضمن اینکه براش بامبو گرفته بودند " از فواید سرقفلی بودن ...من نمی دونم اینا از کجا فهمیده بودن مادرجان ما عاشق بامبو است!!!؟!!"

القصه ما چند وقتی تصمیم داشتیم واسه اتاقمون چند تا بامبو بگیریم که با گلدون هایی که داریم ست شود !! اولش این فکر خبیثانه به سرمون زد که از بامبوهایی که در اتاق پذیرایی داریم برداریم !!! اما خواهر جان فرمودند که بامبو باید تعدادش فرد باشد!!! ... بعدش تصمیم گرفتیم برای روز مادر بخریم که خودمون هم بی نصیب نباشیم و این بامبوهای اتاق پذیرایی سهم ما بشه که این توطئه هم توسط بقیه خنثی شد ... چون واسه مادرجان هواپز خریدیم و اینگونه ما نذر کردیم که اگر اتفاقی نیافتد واسه تولد مادرجان می خریم که امروز این دوقلوهای افسانه ای باز هم روی ما را کم کردند!!!...

ما هم وقتی کلاس سوم بودیم برای روز معلم با همکلاسی هامون رفتیم خونه ی خانم معلمان که اونموقع ها چون شوهرشان نظامی بودند در پایگاه ساکن بودند و یه جورایی هم محلی محسوب می شدند ...مراسم بامزه ای داشتیم یه ذره قر کمر و کف مرتب ... البته با صدایی که فقط خودمون می شنیدیم ... یه مراسم ماچ و بوسه مبسوط با خانم معلم که به نظرمون بدون مقنعه خیلی خوشگل تر بود ...بعدشم قول دادیم به هیشکی نگیم که اومدیم خونه شون !!!...

...

بلاخره تونستم کارتون The Princess and the Frog را ببینم ... کلا کارتون های Walt Disney را دوست دارم ... یه جورایی حس نوستالژیک دارد !!!... بچگی مون با سیندرلا و لنگه کفشش و سفید برفی و هفت کوتوله و زیبای خفته و میکی موس و... گذشته است ... حالا هم یه جورایی معجزات عشق در کارتون هایی که توسط این شرکت ساخته می شود واسم قابل تحمل تر است ...مرا برای لحظه ای هر چند کوتاه به کودکی هایم می برد ...



تاريخ : جمعه ٢۱ خرداد ۱۳۸٩ | ٢:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : HODA | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.