وب نوشت یک شیمیست
خاطرات و تجربیات کاری (در زمینه شیمی ) 
قالب وبلاگ
لینک های مفید


بلاخره بعد از دو روز اسارت در حصارک سیتی اومدم خونه ، اونم در یه روز بارانی ، میدونی بارون برام خیلی دوست داشتنی است اما دلم نمیخواست امروز بارونی باشه، بخاطر اینکه جمع ما بهاریها یه مهمان محترمی داشت ، یکی از شیمیستهای"یا به قول استاد مستشاری شیمی چی " قرار بود بیاد دانشگاه ما ، البته مجری این دعوت هم من بودم ، خوب از اثرات معاون کلانتر شدن " مسئول روابط عمومی گروه شیمی یاهو "است، خلاصه همه چیز مهیا بود جز اینکه مهمان ما چه ساعتی وارد حصارک میشوند، برای همین در طول تاریخ زندگانی ام یه بار تلفن همراهم رو در کلاس از حالت منشی در آوردم ، تا مثلا در صورت تماس مهمان محترم سریع کلاس رو ترک کنم ، و از آنجایی که سر کلاس خیلی الکترون مصرف کرده بودم برای پاسخگویی به سئوالات ابتدایی استاد ، حسابی مثبت شده بودم !!!! استاد هم که عادت داشت هر چند وقت یکبار به من نگاه کنه تا مثلا حرفهاش رو تایید کنم که یهو زنگ تلفن همه چیز رو خراب کرد ، اصلا فکرش رو نمی کرد که تلفن من باشه خلاصه با شرمندگی فراوان کلاس رو ترک کردم ، از افتخارات حصارک آنتن دهی بالای تلفن همراه است !!! اصولا ما در حصارک همه کارهامون کامپ..ی...وتر ی است " البته یه لاف ابودانی بود "خلاصه کل راهرو رو دور زدم تا مثلا یه جای درست پیدا کنم اینم یه جورشه !!!! بعد هم مهمانمون را راهنمایی کردم و ایشون اومدند ، اما نکته جالب اینه که در همه جای دنیا مهمان معمولا تاخیر میکنه اما در حصارک سیتی ما این سنت رو شکستیم و با 10 دقیقه تاخیر به استقبال مهمانمان رفتیم ، و نکته جالب بعد مواجهه شدن با نگاههای کنجکاوانه ملت فهیم دانشجو بود !!!! نمی شد که پلاکارد زد که بابا باور کنید بحث و دیدار ما علمی است برای همین به خودمون گفتیم "بیخیال "ما همچنان بر مواضع خود قاطعانه پافشاری میکنیم ،گفتگوی خوب و مفیدی بود خیلی چیزها یاد گرفتیم ، خیلی دلم میخواست انجمن علمی دانشگاهمون مجری این بحثهای علمی بین دانشجویان دانشگاههای مختلف میشد
ولی وقتی تو انجمنی دانشجویای عضو آن قادر نباشند یه گفتگوی سالم و بی دغدغه داشته باشن واقعا این توقع یه کم بیجا است ، به هر حال ما این کار را کردیم و به نتیجه خوبی هم رسیدیم . هر چند که وقت آن شیمست محترم را هم به عبارتی ضایع کردیم .
یه چیز دیگه ای که من رو خیلی متعجب اما خوشحال کرد پیام یه همکلاسی بود ، فردی که کم وبیش میشناسمش ، راستش روز شنبه وقتی از نظر یکی دیگر از همکلاسیها درباره نوشتن خاطراتم آگاه شدم یه کم ناامید شدم ، اما پیام این دوست محترم برام خیلی ارزش داشت ، نظراتش جالب بود و در خور احترام " باید بگم من اهل تعریف و تمجید بیجا نیستم "هیچکس منکر فرهنگ والا و غنی ما نیست ، متاسفانه یه عده در چند سال اخیر با استفاده ابزاری از دین دارند فرهنگ اعراب بدوی را جایگزین این فرهنگ غنی میکنند ، این در حالی است که همین اعراب بدوی هم متمدن شدند ،و دارای یه فرهنگ !!!!! شاهد آن هم ورود بی رویه لغات عربی در صحبتهای عامیانه ماست ، و باز این در حالی است که ما زبانمان آنقدر غنی است که نیازی به وام گیری ندارد ،متاسفانه دید ظاهری همین عده هم معضل دیگری است ، اینکه بر اساس قیافه حکم دین داری یکی امضا شود .... و این قصه سری دراز دارد ....
در روزهای آینده باز هم خواهم نوشت این دفعه درباره بچه های کلاس و القابشون تا به خواسته دوم این همکلاسی محترم هم پاسخ گفته باشم !!!!!!!!!!

[ دوشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٢ ] [ ٤:٥۳ ‎ب.ظ ] [ HODA ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من آن خاکستر سردم که در من شعله ی همه عصیان هاست... من آن دریای آرامم که در من فریاد همه توفان هاست... من آن سرداب تاریکم که در من آتش همه ایمان هاست.... احمد شاملو...
آرشيو مطالب
RSS Feed

Free counter and web stats  RSS FEED