وب نوشت یک شیمیست
خاطرات و تجربیات کاری (در زمینه شیمی ) 
قالب وبلاگ
لینک های مفید


این چند روزه حسابی درگیر وقایع جالبی بودم از شنبه شروع میکنم که فقط کمی سرما خورده بودم چون ساعت سوم کلاس داشتم و ظهر هوا گرم بود ترجیح دادم فقط یک ژاکت بپوشم تازه در آن موقع روز هم کلی مسخره خاص و عام شدم راستش بعضی چیزها لازم به بیان شدن ندارد از نگاههای کنجکاو مردم میتوان فهمید که به چه چیزی فکر می کنند حداقل این دانشگاه رفتن هیچ فایده ای نداشته باشد این دو سه واحد مردم شناسی که کاملا عملی است و هزینه ای هم برای دانشگاه ندارد یک نفعی دارد با خودم گفتم بهتره زیاد توجه نکنم اما وقتی به دانشگاه رسیدم انگار هوا سردتر شده بود نمیدانم یا دمای بدن من بالا رفته بود یا هوا سرد بود ولی انگار هر دو اتفاق افتاده بود نمیدانم شیمی فیزیک کی تمام شد حتی توان صحبت کردن با بچه ها را نداشتم بدبختی این است که هر وقت سرما میخورم صدایم پسرانه میشود و این مایه مسخره کردن آقایان بامزه میشود ترجیح دادم به جای اظهار فضل سکوت اختیار کنم بعد از کلاس راهی خوابگاه شدم مثلا فکر کردم که اگر کمی استراحت کنم هم حالم بهتر میشود هم برای امتحان میان ترم آزمایشگاه تجزیه میتوانم بهتر بخوانم اما بعد از یک ساعت توان بلند شدن را نداشتم و فقط میلرزیدم بیچاره الهام مثل یک پرستار از من مراقبت کرد من مانده بودم با گلویی چرک کرده سینوزیتهای چرک کرده که از زور درد قادر نبودم سرم را خم کنم و تازه نمیتوانستم حرف بزنم و این برای من که همیشه عادت دارم دروس را برای خودم تکرار کنم یعنی مرگ مطلق اینکه چطور درس خواندم بماند اینکه تا صبح هم از زور درد ناله کردم هم همینطور اما چیزی که خیلی ناراحتم کرد امتحان آزمایشگاه بود که بخاطر تب بالا یک سئوال دو نمره ای را در عین بلد بودن غلط نوشتم اینکه حاضر نشدم از استاد خواهش کنم که امتحانم را یک روز دیگر بدهم هم بیشتر ناراحتم کرد واقعا که غرور بیجا این جور مواقع آدم را به زمین میزند بعد هم تازه کار با مواد معدنی و درست کردن اسید نیتریک که داغ دلم را تازه کرد چون سئوالی را که اشتباه نوشته بودم درست کردن محلولها بود ساعت دوم شیمی فیزیک داشتم و این در حالی بود که تبم واقعا بالا بود دکتر دانشگاه هم که آنقدر سرش شلوغ بود که مجبور شدم از خیرش بگذرم و از همه جالب تر اصرار من بر ادامه روزه بود هنوز از شیمی فیزیک بیرون نیامد باید روپوش آزمایشگاه میپوشیدم و راهی آزمایشگاه معدنی میشدم
در آنجا بچه ها خیلی هوایم را داشتند ولی من خودم باید یاد میگرفتم برای همین خیلی از کارها را خودم انجام دادم درست کردن پر منگنات و جالب اینکه در دستور کار نوشته بود استفاده از عینک الزامی است و این در حالی بود که ما یک عینک هم در آزمایشگاه نداشتیم خلاصه با هزار بدبختی رسیدم خانه ،مادر که کلی بخاطر این بی توجهی شماتتم کرد چون او تاکید کرده بود لباس گرم بپوشم و من گوش نداده بودم حقم بود اینطوری مریض شوم
خواستم بخوابم اما یک صدای یک دوست قدیمی و درخواستش یک مقدار من را در معذورات نگه داشت فرزانه برادرش تازه سر بازی رفته و او از من میخواست تا به پدرم بگویم که توصیه برادرش رابکند میدانی این یعنی سخت ترین کار چون در حوزه مسئولیت
من نیست کاش یک چیز دیگر میخواست هر چند که دیروز بخاطر تولد پدر میشد به او گفت اما من نتوانستم باید مادر را واسطه کنم راستش نه بابا دوست دارد ما در حوزه مسئولیتش دخالت کنیم و نه ما علاقه ای داریم از طرفی احوال فرزانه را هم درک میکنم سربازی چندان راحت نیست چون من در یک منطقه نظامی زندگی میکنم و میبینم که با سربازها چه رفتاری دارند راستش همین رفتارها در برخی موارد نادرست است مثلا از آنها به عنوان کارگر در ساخت تاسیسات استفاده میکنند و .... بهتر است بیشتر نگویم چون برایم معذوریت دارد البته پدر من در ارتباط مستقیم با سربازها نیست اما دوستان زیادی دارد و این خیلی
کارم را دشوار کرده چون میدانم اگر بخواهد میتواند اینکه او بخواهد مهم است اما آخرین اتفاق جالب اینکه به احتمال زیاد یکی از همکلاسیهای من پدرش آبادانی است و همکلاسی پدرم بوده البته او پدرش را چند ماه پیش از دست داد اما اینکه من چندان از او خوشم
نمی آید و حالا مجبورم برای آگاهی از صحت و سقم این موضوع درباره آن موجود پرس و جو کنم در نوع خودش یک نوع خودکشی محسوب میشود حالا ببینیم چی میشه

[ دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۱ ] [ ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ ] [ HODA ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من آن خاکستر سردم که در من شعله ی همه عصیان هاست... من آن دریای آرامم که در من فریاد همه توفان هاست... من آن سرداب تاریکم که در من آتش همه ایمان هاست.... احمد شاملو...
آرشيو مطالب
RSS Feed

Free counter and web stats  RSS FEED