وب نوشت یک شیمیست
خاطرات و تجربیات کاری (در زمینه شیمی ) 
قالب وبلاگ
لینک های مفید


برگشتن چقدر این واژه برام تازگی داشت ، برخلاف گذشته اصلا ناراحت نبودم ، یه حس خوبی بهم میگفت که چیزهایی که بدست آوردم ارزش برگشتن را داره ، باید برگردم و دوباره شروع کنم ، چیزی که بعد از اینهمه سال هیچوقت از تکرارش خسته نشدم ، شروع دوباره !!!
صبح هوا بارانی بود با وجود اینکه احساس سرمای مفرط می کردم اما دل رو به دریا زدم و شروع کردم به قدم زدن ، خیس شده بودم ، با ندا کلی گل بهار نارنج چیدیم، راستش عطر سحر انگیزی داره !! و برای من سرشار از خاطره است ، در احادیث به استجابت دعا در موقع بارش باران سفارش شده و از آنجایی که من این چیزها خوب یادم مونده برای خودم یه محفل روحانی بوجود آوردم ، اگه این خروس بی محل خونه " جناب حمیدرضا خان " مجبورم نمی کرد که بیام زیر سایبان شاید تا الان مستجاب الدعوه شده بودم البته در بیمارستان!!! اما به یک نتایجی هم رسیدیم که بماند ، برخلاف من که عاشق هوای بارونی و برفی هستم بابا از باران شدید بخاطر لغزندگی جاده متنفر بود ، و این رو هر چند وقت یک بار تکرار میکرد ، همین باعث شد که تا تهران بارندگی داشته باشیم !!!! تو اتوبان تهران_قم شدت بارندگی به قدری بود که اصلا نمیشد مقابلت رو ببینی ، واقعا وحشتناک بود ، اولش تگرگ بود و بعدش بارون شدید ، بیشتر ماشینها توقف کرده بودند ، اما بابا دست بردار نبود می خواست هر طور شده به خونه برسیم ، آخرش هم برنده شد ، ما هم کلی اذیتش کردیم ، بهش میگفتیم: چون شما هی غر زدید ابرهای باران آور باهاتون لج کردن !!!!!!!!
اینم آخر یه سفر پر ماجرا ، یک نکته دیگه هم بگم و اون اینه که تلمبه خانه تنگه فنی در مسیر راه خرم آباد - اندیمشک ، یکی از مهمترین مراکزی است که در جنگ خیلی سعی شد که نابودش کنند اما نتونستند ، علتش هم اینه که این تلمبه خانه نفت جنوب رو به پالایشگاه کرمانشاه و تهران می فرسته و از این نظر خیلی مهمه .
این دفعه خیلی دوست داشتم که زود کار نوشتن خاطراتم رو تموم کنم برای همین بعضی قسمتهاش رو از دفترچه خاطراتم سرقت کردم ،اما واقعا خاطرات این شیمیست مفلس پایانی نداره ، دوست داشتم یه جوری تمومش می کردم ، راستش دارم به بستن این صفحه فکر میکنم ، دوره انقراض نسل شیمیستهای خاطره نویس حصارکی فرا رسیده ، اولین قربانیش هم من هستم !!! هر چند که دوستان خیلی به من لطف داشتن و تو این مدت خیلی با نظراتشون بهم کمک کردن ، میخوام بگم که به رکسانا رسیدم ، روشنی اش رو با تمام وجودم حس کردم و لبریز از یه حس ناشناخته شدم یه حسی که حتی نمی تونم توصیفش کنم ، رکسانا اگرچه یه اسم خیالی بود اما به من این فرصت رو داد تا هدا رو بشناسم و از دریچه چشمان رکسانا اون رو ببینم ، باورش کنم با تمام خوبیها و بدیهاش اشتباهاتش و حتی دغدغه هاش ، از اینکه قرآن باعث شد تا یه هـــــدای دیگه از بین نامهای مختلف بوجود بیاد خوشحالم ، راستش باید از بانی آن کار قشنگ هم تشکر کنم ،"اون برادر شهید با پیشنهادش جهت انتخاب اسمم مسئولیت سنگینی رو بهم سپرد "
امروز من با تمام روزهای بد و خوب 21 سالگی وداع کردم، شروع یک سال جدید با فکرهای جدید ، هر چند که پذیرفتن این بزرگ شدن یه کم سخته ، باز هم توکل به خــــــــدا
نمیدونم بازم ادامه بدم یا نه؟ تو این مدت با آدمهای زیادی آشنا شدم خیلی سعی کردم که پیام آور مهر و محبت باشم ، یه دختری باشم که به همه اجازه بده عقایدشون و حتی انتقاداتشون را از خودش از جامعه دختران و ... بیان کنند ، اولش یه کم بهم بر میخورد اما بعد به این نتیجه رسیدم که ایراد عمده ما فرار از انتقادات سازنده است ،برای همین هیچوقت پیشرفت نمی کنیم !!! اگه همه دخترای جامعه ایران که من اونا رو مثه دوستای خودم و خواهرم می دونم سعی کنند که با واقعیات منطقی روبرو بشن و حتی در بدترین شرایط زندگی خالق بهترین چیزها باشن ، شاید امروزه ما شاهد پدیده های شومی نظیر فرار ها و کارهای نادرست نبودیم ، انگار شعار شد اما نه، یکی از دستاوردهای من از صحبتهای صریح توجه به این نکته بود ، اینکه ما گاهی انسانیت هم رو فراموش میکنیم ، خوب دیگه شاید ننوشتم ، نمیدونم انگار باید یه نیرویی مجبورم کنه ، یه انگیزه ای که نمیدونم کی میآد شاید همین فردا شاید خیلی دیرتر ، تا اون موقع شما برام بنویسید . وقتشه که کم کم برم سراغ همون دفترچه خاطرات و برای خودم بنویسم .

[ سه‌شنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٢ ] [ ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ] [ HODA ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من آن خاکستر سردم که در من شعله ی همه عصیان هاست... من آن دریای آرامم که در من فریاد همه توفان هاست... من آن سرداب تاریکم که در من آتش همه ایمان هاست.... احمد شاملو...
آرشيو مطالب
RSS Feed

Free counter and web stats  RSS FEED