وب نوشت یک شیمیست
خاطرات و تجربیات کاری (در زمینه شیمی ) 
قالب وبلاگ
لینک های مفید


آبادانیهای قدیمی خاطرات جالبی دارن ، و با هر بار سفر به آبادان ما قسمتی از آنها رو میشنویم ، بابا امروز ما رو به دیدن مدارسی که در آنها درس میخواند برد ، از هم کلاسیهاش می گفت ، از عشق به فوتبال حتی از شیطنتهاشون ، دایی مامان هم کلاسی و صمیمی ترین دوست بابا بوده و هست ، یه دوستی ریشه دار که پیوند خانوادگی محکمترش کرده ، از مظلومیها فوتبالیستهای آبادان که یکی شون همکلاسی بابا بوده ، حتی از معلمهاشون ، در کنار او ، مامان هم بعضی اوقات چیزهایی اضافه میکنه ، چند وقت قبل در یکی از روزنامه های صبح خبر واگذاری قسمتهایی از خرمشهر به آبادان رو نوشته بود
و از آنجایی که مامان خرمشهریه و بابا آبادانی ما سر همین مساله کلی اذیتشون کردیم ، مامان که می گفت : غیر ممکنه تازه باید از آبادان به خرمشهر بدن ، بابا هم که یه جور وانمود میکردکه بدش نمی آد همه خرمشهر مستعمره آبادان بشه !!! من و ندا هم میگفتیم : خرمشهریها پایین برره ای هستن و آبادانیها بالا برره ای ، حالا کدوم آب رو روی اون یکی می بنده ، حتما خرمشهر اروند رو می بنده آبادان هم بهمنشیر !!!! امروز روز آخری بود که در آبادان بودیم ، دوباره همون گشت و گذار در شهری که تقریبا غیر فعال بود و بعد از اون رفتن به خرمشهر کنار پل شهید جهان آرا که بعد از جنگ ساخته شده ، رفتن به مسجد جامع خرمشهر و نهایتا پیدا کردن خونه ای که تمام خاطرات دوران کودکی و جوانی مامان رو داشت ، راستش موقع جنگ با خاک یکسان می شه ، بعد از جنگ بابا بزرگ اون رو فروخت ،یادمه اولین بار که اومدم آبادان، اینجا رو دیدم فقط کاشیهای کف خانه معلوم بود اما حالا پیدا کردنش خیلی سخت بود چون آنجا رو ساخته بودند ، آخرش با پرس و جو پیداش کردیم ، می تونستم مامان رو درک کنم احساسش رو ، اون نگاه سرشار از حسرتش رو ، اگه جنگ نمیشد ، شاید حالا همه تو اون خونه جمع میشدیم ، دایی ها و خاله ها و بچه هاشون ، اما الان همه از هم دورند ، شاید سالی یک بار فرصت دیدار دست بدهد ،
در کنار پل به راحتی می تونستی صدای توپها موشکها رو بشنوی ، مردم هم که از روی پل به اون طرف مرز خیره شده بودند ، با اینکه دلمون نمی خواست شهر رو ترک کنیم اما باید می رفتیم ، بلاخره باید این وداع صورت می گرفت ، چقدر سخت بود و باز هم سکوت بود و سکوت ، راستی امروز عمو محمد رو دیدیم فکر می کردیم اون هم رفته ، هر چی اصرار کرد که به خونه اش بریم قبول نکردیم چون فرصتمون کوتاه بود می خواستیم از گردش در شهر نهایت استفاده رو بکنیم ، دیدن عمو بعد از دو سال !!! در نوع خودش بی نظیره ، آخه سال قبل رفته بود اصفهان ، عمو محمد در شرکت نفت کار می کنه ، خلاصه اینکه خیلی دلم می خواست امسال اون آبادان شلوغ و سرشار از زندگی رو ببینم اما عراق و جرج بوش نگذاشتن
حالا معلوم نیست کی دوباره این دو شهر رونق میگیرن ، فرماندار آبادان و خرمشهر از مردم خواسته بودند که شهر را ترک نکنند ، و یا وسایلشون رو نبرند ، اما بیشتر مردم به این خواسته عمل نکرده بودند ، آخرین شب در ماهشهر هم به یک مهمانی ختم شد ، رفتن ما به خانه آقای کیوانی فرمانده پایگاه و دوست صمیمی بابا و یک گفتگوی صمیمی حسن ختام سفر به خوزستان بود فردا به دزفول می ریم تا چهارشنبه عازم تهران شویم .

[ یکشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٢ ] [ ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ ] [ HODA ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من آن خاکستر سردم که در من شعله ی همه عصیان هاست... من آن دریای آرامم که در من فریاد همه توفان هاست... من آن سرداب تاریکم که در من آتش همه ایمان هاست.... احمد شاملو...
آرشيو مطالب
RSS Feed

Free counter and web stats  RSS FEED