وب نوشت یک شیمیست
خاطرات و تجربیات کاری (در زمینه شیمی ) 
قالب وبلاگ
لینک های مفید


از آنجایی که ما در ایران همیشه به موقع از آخرین اخبار آگاه میشیم یک روز بعد از پرتاب موشک و تجاوز به حریم هوایی ایران اطلاعات رو به مردم دادند !!!!! بعد از یک اقامت کوتاه در خانه ننه تصمیم گرفتیم ابتدا به قبرستان آبادان "بهشت رضا" و بعد به ماهشهر بریم ، شهر همچنان خلوت بود ،و قبرستان از همه جا خلوت تر ، رفتن به آنجا یه جور درسه ، اینکه زندگی همه ما آدمها فقیر و غنی به یک جا ختم میشه ، بلاخره یه مقصد مشترک پیدا می کنیم و اینکه زندگی چندین ساله یک آدم در چند خط خلاصه شود از سال تولد تا سال مرگ !
اول از همه به دیدار بابا بزرگ رفتیم ،راستش با اینکه ننه همراهمون بود بازم قبرش را گم کردیم ، موقعی که بالای قبرش ایستادم انگار همه اون خاطرات زیبای دوران کودکی در برابرم جان گرفتند ، من بودم و نوای فایز و قلیان بابا بزرگ و اون نگاههای نافذ ، دلم میخواست قدم میزدم اما جز چند قدم بیشتر نتونستم دور تر برم ، دوست داشتم به اندازه یک سال قبرش رو ببینم ، اما از آنجایی که مردگان دیگه هم حق دارند تصمیم گرفتم برای همشون یه فاتحه بخونم ، بعدش هم رفتیم سر مزار دایی حمید ، چه غریبانه بود ، هیچ کس به سراغش نیومده بود ، بابا بزرگ و مامان بزرگ با وجود اینکه به اهواز اومده بودند نتونسته بودند بیان آبادان ، خلاصه با گلهای بهار نارنج مزار غریبانه اش رو تزیین کردیم ، من اومده بودم اما این بار سرشار از انگیزه ، دلم میخواست براش از همه چیز بگم از روزهای سخت گذشته از اینکه می خوام بزرگ فکر کنم و... اما بازم هم سکوت بود و اشک ، نمیدونم چرا با وجود اینکه هیچ تصویری از اون در ذهنم نیست اینگونه دوستش دارم ، وقتی مامان و بقیه اومدن سر مزارش، من رفتم سراغ شهدای گمنام به عبارتی رفقای خودم !
خوب دایی مامان و بقیه را داشت که به دیدنش اومده بودند ولی این شهدای گمنام که کسی رو نداشتن ،برای همین رفتم بسر مزار همشون ، راستش اگه بابا دستور حرکت رو صادر نمی کرد به همه سر می زدم ، میدونستم این آخرین دیداره اما مهم نبود چون قولهایی که دادم برام انگیزه دیدار دوباره رو ایجاد میکرد ، کادوی تولدم رو هم ازشون گرفتم ، یه آدم دیگه !!! یکی که می خواد با قاعده و قانون خودش زندگی کنه !! یکی که میخواد بزرگ فکر کنه ، بزرگ عمل کنه و این منش بزرگانه رو در کارهاش به کار ببره ، ننه رو به خونه اش رسوندیم با او هم خداحافظی کردیم چون قرار نبود دیگه بیایم اون منطقه ، دلم گرفت ، هیچکداممان قدرت حرف زدن رو نداشتیم واقعا نفت این طلای سیاه که منشاء منازعات فراوانی است سهم کیست ؟ مردم یا حکومت ؟؟؟یکی این رو به من بگه ، مردم آبادان سالهاست که در کنار پالایشگاه زندگی می کنند ، این پالایشگاه رو در جنگ حفظ کردن همین مکان روزی بزرگترین پالایشگاه در خاورمیانه بشمار می آمده ، اما همین مردم کمترین سهم رو از نفت دارند ، از همین طلای سیاهی که ما بناهای اقتصادمون رو روش قرار دادیم قسمت بسیار ناچیزی صرف عمران این منطقه می شه شاید هم بهتره بگیم نمی شه ، آب آشامیدنی ناسالم ، آلودگی ناشی از محصولات پالایشگاه و پتروشیمی و... همه و همه حکایت از ظلم بزرگی می کنند که به این مردم روا داشته می شه ، زمینهای کنار جاده آبادان - ماهشهر رو آب فرا گرفته بود در گذشته تصمیم داشتن از آن بعنوان تالاب مصنوعی استفاده کنند ، در طول مسیر خانواده های زیادی رو دیدیم که به همراه اثاثیه شون داشتن آبادان رو ترک میکردند ، اینکه چقدر ناراحت شدم بماند ، بلاخره به ماهشهر رسیدیم و به پایگاه هوایی شهید بهشتی رفتیم ، نرسیده به شهر ، یه منطقه ای نچندان سرسبز ، مقر ما خانه های ویلایی مهمانسراشون بود ، پایگاه تقریبا بین ماهشهر و بندر امام " که در گذشته به سر بندر معروف بوده" قرار داشت ، خونه جالبی بود هر چند که سال قبلش هم اومده بودم قرار شد فردا به آبادان بریم.

[ شنبه ٩ فروردین ۱۳۸٢ ] [ ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ] [ HODA ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من آن خاکستر سردم که در من شعله ی همه عصیان هاست... من آن دریای آرامم که در من فریاد همه توفان هاست... من آن سرداب تاریکم که در من آتش همه ایمان هاست.... احمد شاملو...
آرشيو مطالب
RSS Feed

Free counter and web stats  RSS FEED