وب نوشت یک شیمیست
خاطرات و تجربیات کاری (در زمینه شیمی ) 
قالب وبلاگ
لینک های مفید


2 فروردین
صبح زود بیدار شدیم باورم نمیشد در دزفول باشیم راستش اگه جنگ نمی شد من متولد دزفول بودم ، چون پدرو مادرم سالهای اولیه زندگیشون رو در این شهر بودند ، به هر حال نمیشه منکر طبیعت زیبای دزفول شد ، رود دز و پل قدیمی روی آن ، سبز قبا " مقبره ای که مریدان زیادی داره " امام زاده رود بند " که مردم معتقدند باعث کندی آب رود دز در مسیر مقبره اش شده " و باغات اطراف شهر و ... همه و همه از زیبایی و سرسبزی دزفول حکایت می کنند ، مردم این شهر در سالهای اولیه جنگ متحمل رنجهای زیادی شدند در همون سالها بابا شاهد مرگ خیلی از دوستانش بوده ، و حتی سه تا خانه مانده به محل اقامتشون با موشک ویران می شه و اونها شانس آورده بودند که در خانه نبودند ، وقتی می آیم دزفول برامون این خاطرات رو نقل میکنن خاطراتی که من هیچوقت از شنیدنش خسته نمیشم ،
اما به هر حال ما مجبور بودیم از دزفول بریم آبادان چون مدت سفرمون کوتاه بود ، برای همین آنجا رو خیلی زود ترک کردیم و از خوردن سر شیر و شیر برنج دزفول محروم شدیم!!!!
در راه دزفول تا آبادان اول از شوش " شهر باستانی و تاریخی ایران " بعد از شوشتر " با آبشارهای زیبا " نهایتا اهواز " مرکز استان " عبور میکنیم ، بناهای شوش را سال قبل تقریبا دیده بودیم ، مقبره دانیال نبی ، کاخ آپادانا ، موزه آجر ، معبد چغازنبیل در نزدیکی آن و...
از دزفول تا اهواز جاده سرسبز و زیبایی را پیش رو داشتیم ، مزارع گندم و جو و سبزیجات و ..
راستش هر جا رو که نگاه می کردی سبز بود ، طبیعت شمال استان خوزستان همین طوری است اما هر چه به مرکز نزدیک تر می شدیم این سرسبزی و هوای معتدل جای خودش رو به گرما می داد تقریبا در اهواز اصلا از اون هوای خوب خبری نبود ، آفتاب سوزان بود و گرما و نخل !!! جاده اهواز - خرمشهر برای خانواده من سرشار از خاطره است ، جالب بود، یاد آوری این خاطرات با حسن سلیقه حمید همراه شد، نوار بندری محمود جهان رو آورده بود ، جاده بر خلاف هر سال خیلی خلوت بود ، یه جور اصظراب گنگ همه رو فرا گرفته بود ، همش منتظر بودیم نیرویی ما رو از ادامه سفر باز دارد اما نه، انگار زیاد هم بد نبود ، چون زودتر رسیدیم ، این سکوت و خلوتی در شهر هم دیده می شد ، انگار تقریبا غیر فعال بود ، مردم یا رفته بودند یا در شرف رفتن بودند ،و یا در خانه هاشان خودشون رو حبس کرده بودند ، تجربه تلخ 8 سال جنگ برای ساکنین این منطقه تجربه سنگینی بود که به قیمت از دست رفتن زندگیشون و فرزندان و خانواده شون بدست آمد، شاید دوست نداشتن تکرار بشه ،
از آنجایی که خرمشهر و آبادان فاصله ای ندارن و بقول بابا : خرمشهر ایستگاه قطار آبادانه و بقول مامان آبادان فقط فرودگاه خرمشهریهاست ، زود به آبادان رسیدیم راستش در آبادان هم کم و بیش همین وضعیت حکمفرما بود نظر همه ما این بود که چون ظهر رسیدیم باید اینطوری باشه برای همین تصمیم گرفتیم بریم خونه مادربزرگ "که ما بهش میگیم ننه" اما آنجا واقعا وحشتناک بود،

[ جمعه ۸ فروردین ۱۳۸٢ ] [ ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ ] [ HODA ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من آن خاکستر سردم که در من شعله ی همه عصیان هاست... من آن دریای آرامم که در من فریاد همه توفان هاست... من آن سرداب تاریکم که در من آتش همه ایمان هاست.... احمد شاملو...
آرشيو مطالب
RSS Feed

Free counter and web stats  RSS FEED