وب نوشت یک شیمیست
خاطرات و تجربیات کاری (در زمینه شیمی ) 
قالب وبلاگ
لینک های مفید


دوباره دارم مینویسم ، تصورش برای خودم هم سخته ، راستش تو این چند روزه آنقدر اتفاقات مختلف برام افتاده که تمایز بین دو حالت خواب وبیداری یه کم مشکل شده ،
ذهنم پر شده از چیزهایی که دلم می خواست خیالی باشن ، اما انگار نمیشه یه بار هم درگیر خیالات بشم ، خوب بعد از این همه مقدمه پردازی می خوام از خاطرات این چند روزه بگم اما قبل از اون دو چیز رو متذکر می شم : اول ، هدف از نوشتن این خاطرات صرفا اطلاع رسانی است ، کاری که در طی سالیان دور در دفترچه خاطراتم انجام میدادم .دوم:قصد توهین به هیچ قومیتی یا طرفداری از آن مطرح نیست .
29 بهمـــــــــن
خبر کنسل شدن مرخصی بابا بد جوری حال همه رو گرفت، این وسط من هم نتونستم کاری کنم چون طبق معمول اخبار در موقع خواب بنده منتشر گردید و جهانیان از موضع ما بی خبر ماندند !!!! فقط با چشمان سرخ حمید " در مواقع ناراحتی اینجوری میشه" و با قیافه عبوس مامان مواجه شدم ، بابا هم که زود خوابیده بود ، منبع موثق ما هم ندا خانم بودند که ایشون هم کسل تشریف داشتن !!! یه چیزایی رو خلاصه بهم گفتن ، با حمید که اصلا نمیشد حرف زد چون من از ظهرش یه جورایی بهش گفته بودم نمی ریم ، چون اوضاع مناسب نیست ، اونم کلی بهم اعتراض کرد و گفته بود بابا تصمیم گیرنده است ولی خوب دیگه از قدرت فکری ما زنها همیشه غافل می مونه ، آخه من شرایط می سنجم و تقریبا تا یه حدی میدونم که چه چیزی اتفاق می افته ، چون ارتش آماده باش بود ، طبیعی بود یه کم سخت گیری بشه ، خلاصه حدس من این بود که رفتن ما یا کنسل میشه یا با تاخیر انجام میشه ، به سراغ مامان رفتم و او رو یه کم شاد کردم اما بجاش خودم خیلی خسته شدم ، آخه مامان آنقدر انرژی مثبت بهت میده که بجای زندگی دلت می خواد خودکشی کنی !!! آخر شب هم خودم اشکم در اومد ، راستش خیلی برنامه برای این سفر داشتم ، بگــــــذریم ، صبح ما بیرون بودیم که بابا زنگ زده بود و فرمان حرکت رو صادر کرده بود ، قرار شد فرداش بریم ، مامان هم افتاده بود رو دنده لج که من نمی آم و از آنجایی که من و ندا خیلی کارها می تونیم بکنیم ، راضیش کردیم ، تقریبا همه چیز رو جمع کردیم قرار شده با ماشین خودمون بریم ، خوب باید زود بخوابم می خوام فردا موقع سال تحویل بیدار باشم .
اول فروردین
صبح زود من همه رو بیدار کردم ، اول از همه ندا رو ، راستش دلم نمی خواست سال نو رو تو خواب تحویل بگیریم هر چند که شب قبلش تا صبح از هیجان سفر نخوابیده بودم، آخه ما
مثلا داشتیم می رفتیم منطقه جنگی !!!! بابا رو بیدار نکردم چون تنها راننده ما محسوب میشد و راننده اگه موقع رانندگی هوشیار نباشه ، دیگه خدا عالمه چی سر مسافراش می آد
خودم هم رفتم کنار سفره هفت سین نشستم و شروع کردم به خواندن دعا و قرآن بقول بقیه حسابی حاج خانم شدم !!!!! برای همه دعا کردم از مرده ها گرفته تا زنده ها ، دوست نداشتم کسی جا بمونه ، بعدش هم نیت کردم و از خدا خواستم یه توصیه قرآنی بهم بکنه و قرآن رو باز کردم ، خیلی جالب بود اول صبـــــــــر، دوم ،نمــــاز و سوم انفـــــاق.
بعدش هم تا سال تحویل شد کتاب حافظ رو باز کردم خلاصه برای همه فال گرفتم ، بازار ماچ و بوسه هم حسابی گرم بود، آخر همه بابا بیدار شد و ما ساعت 6 به سمت دزفول حرکت کردیم ، من که حسابی خواب از سرم پریده بود شروع کردم به دعا خواندن ، چقدر بچه مثبت بودم بماند ، راستش اتوبان تهران -قم خیلی خسته کننده است ، باید یه جوری خودم رو سرگرم می کردم ، صبحانه رو هم در راه خوردیم ، و چون می خواستیم بریم جنوب لباس گرم اصلا با خودم نیاورده بودم ، برای همین خیلی سردم شده بود ، ترجیح دادم به جای اینکه به سرما فکر کنم بگیرم بخوابم ، این طوری هم از اتوبان قم-اراک راحت میشدم هم از سرما !!! برای رسیدن به دزفول باید سه استان رو پشت سر می گذاشتیم ، استان قم ، استان مرکزی و استان لرستان و طبیعتا سه نوع آب و هوا را می تونستیم
ببینیم ، گرم و خشک ، معتدل . سرد و کوهستانی . و از آنجایی که من اصلا از پوشش بیابانی و کویری خوشم نمی آد تا خرم آباد گرفتم خوابیدم ، ساعت 1 بود که به خرم آباد رسیدیم ، در پارک بین راه قرار شد نهار بخوریم ولی هوا آنقدر سرد که نتونستیم بیرون بنشینیم ، داخل ماشین غذا رو صرف کردیم ، از خرم آباد تا اندیمشک جاده کاملا کوهستانی بود ، کوههای زاگرس با طبیعت زیبایشان !! راستش کوه مظهر استقامت و صبر بشمار می آد و من هر سال با دیدنشون کلی انرژی می گیرم ، یه جوری غمها و ناراحتیهام رو پیششون به امانت میگذارم ، این اولین چیزیه که با دیدن کوههای سر به فلک کشیده زاگرس در ذهنم نقش می بنده ، محو تماشای آنهمه کوه شده بودم و بارها و بارها با خودم تکرار کردم ، فتبارک الله احسن الخالقین ، راستش زندگی تو اون طبیعت بکر یه نعمت خدادادی است که نصیب هر کسی نمی شه ، و برای ما شهرنشینان یه فرصت !!!!! بعد از خرم آباد شهری با آثار تاریخی فراوان من جمله قلعه فلک الافلاک و... و گذر از پل دختر بلاخره به اندیمشک رسیدیم اولین شهر از استان خوزستان ، در مسیر راه از پادگان دو کوهه هم گذشتیم ، بابا برامون توضیح داد که زاغه های مهمات در تپه ها پنهان شده اند راستش به طرز جالبی از طبیعت برای پنهان کردنشون کمک گرفته اند!!! از اندیمشک تا دزفول راهی نبود ، مقر ابتدایی ما پایگاه دزفول بود ، همان جای همیشگی با درختان نارنج، من که تا وسایلم رو گذاشتم سریع اومدم بیرون و از روشنایی هوا نهایت استفاده رو بردم و در اون باغ زیبای جلوی ویلای محل اقامتمون قدم زدم ، ندا و حمید هم کلی نارنج و گل بهار نارنج و رز چیدند . بد جوری سردم شده بود نتونستم بیشتر بمونم ، برای همین زود برگشتم ، انگار مریض شده بودم ، گلوم خیلی درد میکرد ، خدا کنه همه حدسیات من غلط از آب در بیاد چون حوصله دوا رو ندارم ، قرار شده فردا بریم آبادان ، با سه رای من و حمید و بابا تصویب شد ، خوب این دفعه به ائتلاف مردان خونه پیوستم ، هر چند که زنان هم برام خط و نشان کشیدن و وعده انتقام رو دادند ، فعلا تمام بدنم بخاطر 11 ساعت مسافرت بی توقف درد می کنه !!!!!!

[ جمعه ۸ فروردین ۱۳۸٢ ] [ ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ] [ HODA ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من آن خاکستر سردم که در من شعله ی همه عصیان هاست... من آن دریای آرامم که در من فریاد همه توفان هاست... من آن سرداب تاریکم که در من آتش همه ایمان هاست.... احمد شاملو...
آرشيو مطالب
RSS Feed

Free counter and web stats  RSS FEED