وب نوشت یک شیمیست
خاطرات و تجربیات کاری (در زمینه شیمی ) 
قالب وبلاگ
لینک های مفید

این دفعه بدون مقدمه پردازی می رم سر اصل مطلب :
اولا سه شنبه کلاسهامون تمام شد ، یعنی خودمون تعطیلش کردیم راستش تا سه شنبه هم زیادی اومده بودیم ، چون کلاسهای تخصصی با همکاری اساتید محترم و دانشجویان غیور تعطیل شده بود !!!!! خوب ما بچه های شیمی تو هیچی اگه توافق نداشته باشیم تو تعطیل کردن کلاسها همکاری می کنیم ، من که هر کی ازم می پرسید :"فلانی می ری سر کلاس ؟" می گفتم : " ما برای همبستگی با قشر مظلوم دانشجویان شهرستانی کلاسها رو تحریم کردیم !!!!!"اما با تمام همبستگی که داشتیم من بیچاره بعد از کلی غاز چرانی در دانشگاه ساعت چهارم رفتم کارگاه شیشه گری ! همه کلاسها یه طرف کارگاه هم یه طرف دیگه ، از یه جهت خوشم می آد اما خیلی خسته کننده است ، یعنی چی که بشینیم لوله آزمایش درست کنیم ، خوب اگه خواستیم میریم می خریم !!!!! بیگاریه ،
بعد هم که اومدم خونه ، مامان در یک اقدام انقلابی ، سریع رفت سر اصل مطلب که کی می خوای بهم در خونه تکانی کمک کنی ؟؟؟؟ جمله مذکور در نهایت امری بودن ادا گردید ، خب من هم قول شرف دادم که روز بعد کمکش کنم ، چهارشنبه هم که کارم همین بود بچه خوبی شده بودم غرهام رو سر خودم زدم ، بطوریکه همه فکر کردن خل شدم ، چند کار همزمان خیلی جالب بود ، اگه این حمید شیرین عسل قالی ها رو نشسته بود ، امروز مثلا روز استراحت من می شد !!!!! راستش این پسرها بعضی اوقات بدجوری اعصابم رو خورد می کنند ، کار دومم نصیحت کردن حمید بود ، که بابا برامون کار درست نکن ، مسخره حالا بخاطر تنوع طلبی می خواد اتاق عوض کنه ، این یعنی قتل من !!!! تصور کن اون همه وسایل رو ببری ، خدا رحم کنه با یه بدبختی منصرفش کردم ، دلم میخواست خفه اش کنم ، آخه من که زور بازوی اون رو ندارم ، موقشنگ!!!!!! مامان هم که حامی درجه یک اوست ، از طرفی به مامان میگفتم کار ما شیمیستها اختراع این مواد پاک کننده است که شما راحت باشین نه اینکه خودمون کار کنیم !!! ولی فایده ای نداشت چون هنورز نطقم تمام نشده بود یه تشت پر از کف با یه ابر دادن دستم و چون دستام حساس هستن لطف کردن یه دستکش هم دادن ، حمید هم که بهم می گفت : آب پرتقالی !!!!! خلاصه حسابی سر کار بودیم ،و تازه ادامه دارد ، راستش بعضی ها بهم ایراد گرفتن که این مزخرفات چیه می نویسی اصلا چیزی برای خوندن نداره ، خب بهشون حق میدم ، منم همین عقیده رو دارم ولی چه کنم آخه خاطرات یک شیمیست اونم در حصارک سیتی که نقطه صفر دنیا است چه بعد آموزشی می تونه داشته باشه جز اینکه کنکوریها مراقب باشین عوضی بجای خیابان مفتح تهران راهی حصارک نشین !!!!!!!!!!!!!

[ پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۱ ] [ ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ] [ HODA ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من آن خاکستر سردم که در من شعله ی همه عصیان هاست... من آن دریای آرامم که در من فریاد همه توفان هاست... من آن سرداب تاریکم که در من آتش همه ایمان هاست.... احمد شاملو...
آرشيو مطالب
RSS Feed

Free counter and web stats  RSS FEED