وب نوشت یک شیمیست
خاطرات و تجربیات کاری (در زمینه شیمی ) 
قالب وبلاگ
لینک های مفید


آخرین شب اقامت در خوابگاه هم به خیر و خوشی تمام شد ،در این میان من ماندم و انبوهی از خاطرات تلخ وشیرین ، که مقداریش رو با الهام دوره کردیم ، هر دویمان موقع حرف زدن از گذشته هیجان زده شده بودیم ، الهام که تونسته بود بر تمام مشکلات روحی اش غلبه کند و سلامتی اش را بدست آورد بسیار راضی بود ، من هم خوشحال بودم چون خیلی سعی کردم همراه خوبی براش باشم ، حالا او یک انسان معمولی و نرمال بود و این کار آسانی نبود ، راستش اگه الهام خودش اراده نمی کرد، هنوز هم افسرده گی شدیدش را داشت ، خدا را شکر میکنم که با یک انسان با اراده دوست شدم ، اما این دوستی برای من هم درسهای زیادی را به دنبال داشت ، اینکه دنبال خوبی مطلق نباشم و آدمها را با اشکالات ریز و درشتشان قبول کنم ، با اشکلات خودم منطقی تر از قبل روبرو شوم و خلاصه هزاران درس ریز و درشت ، خلاصه آن شب رو به دیدار از بچه هایی که سهم زیادی در خاطرات مشترکمان داشنتد گذراندیم ، اول از همه به دیدن سمیرا رفتیم هم اتاقی سابقمان ، راستش من فرصت نکردم در جشن تولدش شرکت کنم ، برای همین کادوی او را خیلی دیرتر از بقیه دادم ، با سمیرا هم کلی یاد گذشته ها کردیم ، از اون روزهایی که می خواست برای امتحانات خودش رو آماده کنه و می رفت یه جای دنج رو تو اتاق مطالعه پیدا می کرد و ما اون رو از طریق موبایلش ردیابی می کردیم ، یا موقعی که تصمیم گرفتیم الهام رو غافل گیر کنیم و براش جشن تولد گرفتیم ، یادمه که هر کدام شعرهامون رو نوشتیم سمیرا هم نقاشی کرد ، چقدر اون روز الهام حالش خوب بود ، ما با سمیرا خاطرات خوبی داشتیم و تکرار اون همه ماجرا برای هر سه مان لذت بخش بود ، بعدش هم رفتم با اعظم خداحافظی کردم ، دوستی من و اعظم هم در نوع خودش خیلی جالب بود ، ما در کلاس تاریخ اسلام بخاطر تحقیق با هم دوست شدیم یک جلسه با هم فقط چند کلمه حرف زدیم از جلسات بعدش من در کنارش مینشستم و براش شعر می نوشتم ، آنقدر با هم صمیمی شدیم که حتی تابستان که او می رفت خونه شون نجف آباد برام نامه می نوشت ، و حالا هم دوستیمان ادامه دارد ، بهش قول دادم قبل از اینکه بره اردوی جنوب به دیدنش برم و خلاصه خوش قولی کردم ، آخرش هم پنجمین زیارت و به عبارتی آخرین زیارت عاشورا را در اتاق خواندیم ، راستش این خوندن با همه خوندن های دیگه فرق داشت ، این رو الهام درست بعد از تموم شدن دعا گفت ،روز بعدش هم که بچه های اتاق مجاور ازم پرسیدن دیشب شما دعا خوندی ؟ گفتم بله ، گفتن: ما فکر میکردیم اولش نوار ضبطه ، خلاصه کلی با تعریفهاشون شرمنده مون کردن ، ما اینیم دیگه !!!!!!!!بلاخره تمام شد ، امیدوارم سال جدید سال خوبی برای همه بچه های حصارک باشه

[ دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۱ ] [ ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ] [ HODA ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من آن خاکستر سردم که در من شعله ی همه عصیان هاست... من آن دریای آرامم که در من فریاد همه توفان هاست... من آن سرداب تاریکم که در من آتش همه ایمان هاست.... احمد شاملو...
آرشيو مطالب
RSS Feed

Free counter and web stats  RSS FEED