وب نوشت یک شیمیست
خاطرات و تجربیات کاری (در زمینه شیمی ) 
قالب وبلاگ
لینک های مفید

انگار هزار روز در حصارک بودم یکی نیست بگه خوبه داری خاطرات پنج روز رو می نویسی اگه میخواستی خاطرات یه ترم رو بنویسی چه فاجعه ای میشد ، سه شنبه شب بچه ها تصمیم داشتن که مراسم چهار شنبه سوری رو بگیرن ، ولی بسیجی ها در مسجد اعلام کردند که اجازه نمیدهیم شب اول محرم از این کارها کنید ، خلاصه مراسم کوچکی رو برگزار کردند و بعدش هم که الفرار !!! نکته دیگه این بود که بلاخره ما هم لقب دار شدیم ، راستش ترم پیش همه دغدغه فوزیه اسم پیدا کردن برای من بود ، آخه همه بچه ها اسم داشتن بجز من ، مثلا اسم فوزیه کزت بود ، اسم نازنین هم ننه عباس بود ، و الهام هم بالستونی بود ، کار من باعث شد که یه لقب برام درست کنه ، آرایش موهام بد جوری کار دستم داد وقتی رفتم اتاقشون دوتاشون مثه قوم یاجوج ماجوج ریختن سرم، نازنین که میخواست بدونه موهام چند متره !!!!ما اینهمه همدیگر رو دیده بودیم و اون حالا تازه متوجه شده بود که موهای من خیلی بلنده ، فوزیه هم که مرض گره زدن موهام رو پیدا کرده بود می خواست خفه ام کنه ،خلاصه آخرش تصمیم گرفتن اسمم رو"حنا دختری در مزرعه "بزارن، من هم از اتاقشون فرار کردم ، میخواستن منو به قتل برسونن، حسودا !!! یکی نیس مگه خودتون مو ندارین چی کار به موهای مردم دارین !!!!!خدا رو شکر بلاخره چهارشنبه هم اومد ، آز تجزیه رو خوب انجام دادیم ، هفته دیگه هم چهارشنبه نمی ریم ، خونه خونه خونه چقدر این واژه آرامش بخشه ، وقتی رسیدم پوریا هم بود دردانه پسر خاله مان ، با اون زبان شیرین کودکانه اش گفت: خیلی دلم برات تنگ شده بود ، من هم کلی باهاش بازی کردم و بعدش هم رفتیم سینما ، فیلم کلاه قرمزی و پسر خاله ،اونم که از بس رمانتیکه بخاطر هر اتفاقی که برای شخصیتهای فیلم می افتاد گریه می کرد ، اینم خاطرات چند روزه ما ، راستی از شنبه هم می رم حصارک ولی قول میدم دیگه خاطراتش رو ننویسم ،

[ جمعه ۱٦ اسفند ۱۳۸۱ ] [ ۱:۱٩ ‎ب.ظ ] [ HODA ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من آن خاکستر سردم که در من شعله ی همه عصیان هاست... من آن دریای آرامم که در من فریاد همه توفان هاست... من آن سرداب تاریکم که در من آتش همه ایمان هاست.... احمد شاملو...
آرشيو مطالب
RSS Feed

Free counter and web stats  RSS FEED