وب نوشت یک شیمیست
خاطرات و تجربیات کاری (در زمینه شیمی ) 
قالب وبلاگ
لینک های مفید


دوشنبه کار خاصی نداشتم جز کلاس مسخره کامپیوتر ، که تصور کن داس و ویندوز یاد بگیری استاد چون یه کم چاقه همیشه دیر می آد سر کلاس ، آخه کلاس ما طبقه سومه خوب من فکر میکنم تا بخواد بیاد یه روز طول میکشه ما هم کلاس رو تعطیل کردیم این بچه ترسوهای ترم پایینی سر کلاس نشستن و باعث شدن ما غیبت بخوریم ،تو این مدت هم اصلا با خونه تماس نگرفتم ، راستش دلم نمی خواست سست بشم ، آخرش هم بابا بهم زنگ زد ، جالب بود موبایل در اتاقمان هیچوقت آنتن نمیداد ولی اون روز من با بابا خیلی راحت حرف زدم ، بعدش هم یه کم درس خوندم و شام رو درست کردم تا الهام اومد ، یه کم هم رفتم سر به سر فوزیه و نازنین گذاشتم و برگشتم ، هر کاری کردم که راضی بشن اختلافشون رو با الهام حل کنند نشد ، بد جوری از هم متنفر شدن ،سه شنبه اومد و من شمارش معکوس خونه رفتن رو آغاز کرده بودم ، مشکل درس اخلاقم حل شد ، کوئیز تجزیه رو علیرقم مطالعه درس درست جواب ندادم چون بین دو اصطلاح تجزیه ای اشتباه کردم استاد یه چیز دیگه رو میخواست، بعدش هم دستم رو در کارگاه شیشه گری بد جوری بریدم ، خونش هم بند نمی اومد ، با همون حالت کار کردم ، به بچه ها می گفتم ببینید من چه فداکارم در راه علم خونم رو هم فدا کردم ، بچه های کلاس جز یکی دو نفر همه ترم پایینی هستند ، حاجی هم با ما کلاس داره ، راستش خیلی قشنگ کار میکنه ، من نمی دونم این همه دقت رو خدا چرا به پسر ها داده!!!؟؟؟!!! هوا مه آلود بود و قدم زدن در اون هوا چقدر لذت بخش بود با الهام قرار گذاشته بودیم و حسابی صحبت کردیم در مورد زندگی یک دانشمند بزرگ"آقای مهابادی " که پدر بزرگ الهام میشده وجزء اولین کسانی بوده که در ایران لیسانس ریاضیات داشته ،بحث پر باری بود ، ضمن اینکه قرار گذاشتیم در ایام محرم برنامه ویژه ای داشته باشیم

[ جمعه ۱٦ اسفند ۱۳۸۱ ] [ ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ ] [ HODA ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من آن خاکستر سردم که در من شعله ی همه عصیان هاست... من آن دریای آرامم که در من فریاد همه توفان هاست... من آن سرداب تاریکم که در من آتش همه ایمان هاست.... احمد شاملو...
آرشيو مطالب
RSS Feed

Free counter and web stats  RSS FEED