وب نوشت یک شیمیست
خاطرات و تجربیات کاری (در زمینه شیمی ) 
قالب وبلاگ
لینک های مفید


راستش رو بخوای فکر نمی کردم که بتونم پنج روز رو تو اون خوابگاه تحمل کنم ، اما بلاخره تموم شد ، روزهای جالبی رو داشتم که بد نیست ازشون یادی کنم ، از شنبه شروع میکنم که صبح اول وقت مثل بچه مثبتها صبحانه رو برای بقیه درست کردم و خودم فرصت نکردم بخورم ، بعدش هم در آزادی با میترا قرار داشتم، که البته میترا کمی دیر کرد ، در آخرین لحظات به تلفن همراهش زنگ زدم وفهمیدم نزدیک آزادیه ، البته اون هم با من تماس گرفته بود که طبق معمول متوجه نشدم ، خوبی همراهی با میترا مصادف با یک صحبت متنوع بود و در نهایت ما نرسیدیم بریم خوابگاه، یه راست رفتیم سر کلاس ، هوا هم فوق العاده سرد بود حاج آقای معارف هم اومد و یه نطق آتشین در فواید و مضرات تکنولوژی جدید خصوصا اینترنت کرد و در تمام این مدت هم من جلویش نشسته بودم و با بی حوصله گی تمام گوش می کردم ، راستش حوصله نوشتن شعر رو هم نداشتم ، ساعت دومش رو بیکار بودم که به نوشتن جزوه شیمی فیزیک گذشت ، بعدش هم که طبق معمول شنبه ها شیمی فیزیک داشتیم ، دکتر سپهراد تا اومد سر کلاس و دید تعداد بچه ها کمه عصبانی شد و در کلاس رو بست و صندلیش هم گذاشت پشت در و شروع به حضور و غیاب کرد ، این در حالی بود که ساعت حدود دو و پنج دقیقه بود ، بعد که کارش تمام شد به بچه هایی که پشت در بودند اجازه ورود داد ، من که ردیف اول نشسته بودم کارم خنده بود ، آخه عاطفه پشت در بود و هی فشار میداد تا در رو باز کنه اما نمی تونست ، به ما اشاره می کرد من که از زور خنده نمی تونستم جوابش رو بدهم مهرنوش بیچاره داشت براش با اشاره توضیح میداد،
خوب وقتی کلاس تموم شد نوبت آزمایشگاه آلی رسید ، کارمان صاف کردن اسید بنزوئیک بود، راستش وقتی تو آزمایشگاه دخترها وسواسی عمل میکنند حتما باید منتظر فاجعه باشی و آن روز مهرنوش درست این بلا رو سر ما آورد یه دفعه ارلن محتوی اسید بخاطر جوشش ، بیشتر محتویاتش ریخت بیرون ، و من هم جلوی ارلن بودم راستش خشکم زده بود بد جوری شوکه شده بودم زهرا و مهرنوش هم که در طرفین من بودند یه مقدار فاصله شون رو از ارلن زیاد کرده بودند بچه های دیگه هم از ترس از میزهاشون فاصله گرفته بودند ، نمیدونم چی شد یه دفعه دستم رو بردم سمت چراغ بونزن ، و با راهنمایی استاد خاموشش کردم ولی هر چی اسید بود ریخت رو دستم ، راستش مثه پسر شجاع شده بودم خودم هم خنده ام گرفته بودم چون تمام بدنم داشت می لرزید ، استاد که بدتر از من با وجود همه جدیتش می خندید ، خلاصه شده بودیم سوژه طنز !!!!!!!!!!!! بقیه اش هم بماند برای یه روز دیگه

[ پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۱ ] [ ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ] [ HODA ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من آن خاکستر سردم که در من شعله ی همه عصیان هاست... من آن دریای آرامم که در من فریاد همه توفان هاست... من آن سرداب تاریکم که در من آتش همه ایمان هاست.... احمد شاملو...
آرشيو مطالب
RSS Feed

Free counter and web stats  RSS FEED