وب نوشت یک شیمیست
خاطرات و تجربیات کاری (در زمینه شیمی ) 
قالب وبلاگ
لینک های مفید


فرشته خیلی سعی کرد که در تابستان رابطه ما خوب بشه ولی فایده ای نداشت آخرش با شعر فروغ روبرو شد ، "رفتم مرا ببخش و...." که بنا به قول فاطمه خورد شد ، بجاش من و بهاره کم کم از هم خوشمان آمد . برای کنکور دانشگاه ،آزاد مدرسه من و مامان رو بعنوان مراقب معرفی کرد ، جالب بود بچه هایی که هر کدام از من دو سه سال بزرگ تر بودند فکر می کردند که من با آن قیافه حاج خانمی از همشون بزرگترم ، بعد از کنکور وقتی فهمیدند کلی حالشون گرفته شد ، از یه وجب دختر حساب بردن هم نوبره !!!!! بلاخره روز کنکور فرا رسید ، حوزه امتحانی من مدرسه ای در فرحزاد بود ، صبح زود بابا به همراه مامان من رو بردند به مدرسه مذکور ، راستش بچه ی اول بودن این فرقه ها رو هم داره ، امتحانم رو خوب دادم و مناطق نزدیک به خانه رو انتخاب کرده بودم ، که در نهایت با اعلام نتایج در منطقه خودمون اولویت اولم قبول شدم ، وقتی برای گرفتن پرونده ها به مدرسه رفتیم خانم قنبری معاون مدرسه پیشنهاد کرد که برم مدرسه شاهد ثبت نام کنم چون از مدرسه مان اسم خواسته بودند و او می خواست من رو معرفی کند ، خوب مدرسه شاهد از مدارس خوب منطقه بود و درست دیوار به دیوار مدرسه ای قدیم من بود، در خانه همه موافق این مساله بودند و در آخر مدیر مدرسه منصرفم کرد چون معتقد بود که با روحیه من سازگار نیست و پس از آن مدرسه طلاچیان "نزدیک ترین مرکز پیش دانشگاهی به خانه" را انتخاب کردم در روزهای آخر شهریور خانم معمولی از ما خواست که برای تزیین مدرسه بهش طرح بدیم چون اون در سال جدید مربی پرورشی شده بود و هیچ کس به اندازه من و ندا نمی تونست براش مثمر ثمر باشه ، خانم علیپور هم در شیف مخالف مدرسه جدید من مربی بود ، ما هم نشستیم فکر هامون رو به کار انداختیم و شروع کردیم ، به مناسبت ایام فاطمیه و هفته دفاع مقدس باید مدرسه رو آماده می کردیم ، پیشنهاد ما این بود که یک سنگر درست کنیم به علاوه اینکه آثار شهدا را هم به نمایش بگذاریم هر چیزی بغیر از اون عکسهای وحشتناک،"لحظه شهادت "از لیلا جانباز هم خواستیم بیاد و بدین ترتیب شروع کردیم یه سنگر درست کردیم در جایی نزدیک به راه پله ها ، پیراهن سربازی برادر یکی از بچه ها رو بعلاوه یه سربند برداشتیم و با رنگ خونی اش کردیم ، بعنوان لباس شهید ، و با چفیه هم کبوتر درست کردیم ، فاطمه گیاهی و من کارمون نوشتن تراکها و تزیین آنها بود ، ندا و لیلا جانباز هم کارشان تدارکات و تزیین بود ، برای اینکه هزینه ای به مدرسه تحمیل نشه پیشنهاد کردیم سقا خانه رو با یونولیتهای مازاد مدرسه به همراه ورقه های آلومنیومی درست کنیم و این کار با خوش فکری ندا انجام شد ، از مسجد محل هم عکسهای شهدای محله رو گرفتیم و خودمون هم عکسهای شهدای اوایل انقلاب و جنگ به همراه قسمتی از حرفهاشون رو روی مقوا با طرحهای مختلف کار کردیم ، صحنه راهرو ها مثل جبهه شده بود وسط راهروی ورودی هم با خاک قسمتی از قبرستان بقیع رو کار کرده بودیم ، خانم قنبری خیلی تشویق مون کرد چون کار به این شکل برای اولین بار در مدرسه انجام می شد ، خانم معمولی هم که در اولین قدم حسابی خوش درخشیده بود ، هنر استفاده از افکار چیزی بود که او همیشه در کارهایش استفاده می کرد ، روز اول مهر قرار شد ما در مدرسه تواشیح بخونیم ، خوب تمرین نمی خواست ، مدرسه طلاچیان هم از ما خواسته بود آنجا هم اجرایی داشته باشیم و از آنجایی که سه نفر از ما شاگرد آنجا محسوب می شد قبول کردیم ، اول در مدرسه قبلی بخونیم بعد هم بریم طلاچیان!! و قرار نبود قرآن را ما بخوانیم ولی فرشته همه کارها را خراب کرد و من را معرفی کرد ، در مدرسه جدید بچه های دبیرستان هجرت "همان همکلاسیهای با معرفت که بخاطر تغییر رشته کلی برام حرف در آورده بودند "
هم بودند ، خوب من مجبور شدم تنهایی بخوانم ندا در آخرین لحظات گفت حاضر نیست جمع خوانی کنیم ، تنهایی رفتم به طرف سن مدرسه اما بالا نرفتم راستش نمی تونستم اون اضطراب رو تحمل کنم ، چون قطعا در اجرای تواشیح حالم بد میشد ، برای همین کنار سن ایستادم و سوره انفطار رو خوندم ، سکوت بچه ها بهم آرامش میداد ، دبیر پرورشی جدیدمان که حسابی ذوق زده بود ، معاونین هم متعجب که اینهمه فریاد زدند اما بچه ها ساکت نشدند بعد من با 5 دقیقه خواندن همه رو دعوت به سکوت کردم ، یادمه قبل از اینکه شروع کنم خیلی از بچه ها رو دیدم "دوستان قدیم " بعضی ها هم من رو به دوستاشون معرفی می کردند و میگفتند فلانی خیلی قشنگ می خونه!!!!!!خلاصه خوندن تواشیح و قرآن تمام شد ، مربی پرورشی زود اسمم رو یادداشت کرد که بازم ازم استفاده کنه ،من هم فقط به فرشته غضبناک نگاه کردم .

[ پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸۱ ] [ ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ] [ HODA ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من آن خاکستر سردم که در من شعله ی همه عصیان هاست... من آن دریای آرامم که در من فریاد همه توفان هاست... من آن سرداب تاریکم که در من آتش همه ایمان هاست.... احمد شاملو...
آرشيو مطالب
RSS Feed

Free counter and web stats  RSS FEED