وب نوشت یک شیمیست
خاطرات و تجربیات کاری (در زمینه شیمی ) 
قالب وبلاگ
لینک های مفید


شروع کردن قسمت دوم را با یک تاخیر یک هفته ای انجام دادم ، قرار بود موکولش کنم به تابستان ، اما تصمیم گرفتم اگر عمری باقی ماند در تابستان درباره چیزهای دیگری بنویسم
راستش آدمهای زیادی در زندگی ما وجود دارند که اگه بخوای درباره هر کدامشان بنویسی یه مجموعه کامل میشه ، ولی باز هم مجبورم یه مقدمه نسبتا بلند را بنویسم تا به اصل مطلب برسم ،اما دوست دارم هر کسی که این سطور را می خواند برایم چند خطی بنویسد
تا اگر مطلبی رو مبهم توضیح دادم کمی بیشتر بازش کنم ، نکته بعدی : سعی می کنم در
هفته دو روز رو به این خاطرات اختصاص دهم ، یــــــــــــــــا حق
وقتی کلاس سوم تمام شد رفتم خونه بابا بزرگ ، راستش زندگی با نسل گذشته برام همیشه جالب بوده ، حتی در اوج بچگی یک بار با بابا تنها از بوشهر آمدم تهران ، بدون مامان و بقیه ، و جالب اینکه بابا من را گذاشت و برگشت و برخلاف بقیه بچه ها اصلا بهانه گیری نمی کردم ، آن زمان درست مصادف بود با فوت امام و ما مجبور بودیم که بخاطر انتقال کار پدر به پایگاه همدان وسایلمان را جمع و جور کنیم ، ولی من دلم میخواست با بابا بیام تهران و بدین ترتیب اومدم ، روزهای خوبی بود ، و وقتی هم که از همدان آمدیم تهران بیشتر تابستانها فرصت دست میداد که مدت طولانی را پیش آنها بمانم و الا باید به دیدارهای هفتگی اکتفا می کردیم ، خلاصه اینکه کتابهایم رو جمع کردم و مهاجرت کردم خونه بابا بزرگ ، حدود یک هفته ای خانه شان بودم ، در اتاقی که بنام دایی حمید بود ، آخه آنها هر جا که می رفتند یه اتاق رو فقط برای گذاشتن وسایل باقیمانده از دایی اختصاص میدادند ، آنجا بود که یکی دیگر از تسبیح های دایی رو به من دادند ، خوب دیگه من از حق نوه اول بودن خودم حسابی سوء استفاده کردم و هر چه مال دایی بود را برداشتم از نوارهای صداش گرفته تا تسبیح هایش هر چیزی که می توانستم دور از چشم مادر نگهداری کنم ، چون مامان خیلی رو دایی حساس بود ، هر وقت چیزی از او را در دست کسی میدید ساعتها گریه می کرد ، دایی عاشق جمع آوری تسبیح بود ، من هم کارش را ادامه دادم
یه تسبیج نفیس سبز رنگ را به من دادند ولی خوب این یکی از تسبیحهای نفیس دایی بود که مامان بزرگ مثل جانش آنها را نگهداری میکرد ، یادمه وقتی نوار هایش را به من دادند بابا بزرگ اشک می ریخت ، خیلی سفارش کرد گمشان نکنم ، من هم قول شرف دادم . کارم شده بود درس خواندن از صبح تا شب در اتاق دایی روبروی عکس بزرگی از او که در اتاق نصب شده بود ، هر چند وقت یک بار هم مامان بزرگ که حوصله اش سر می رفت می آمد برام حرف میزد ، زندگی متنوعی داشتم تا اینکه مجبور شدم برای شرکت در کلاسهای تقویتی مدرسه برگردم به خونه ، در کلاسهای شیمی وفیزیک ثبت نام کرده بودم ، شیمی رو خانم شمس درس میداد ،در اولین جلسه موقع حضور وغیاب به اسم من که رسید بلند گفت ایشون یکی از دانش آموزان زرنگ و با اخلاق کلاس هستند، من که حسابی جا خورده بودم ، تا آخر آن روز کار بچه ها شده بود تکرار حرف خانم شمس و مسخره کردن من ، اسمم شده بود با اخلاق !! در کلاس تقویتی فرشته و بهاره هم بودند که پیش هم می نشستند ، من هم پیش الهه یکی از همکلاسیهای دوران راهنمایی ام مینشستم ، ما دو نفر سر کلاس تست فعالیت خوبی داشتیم ، شیمی برای هر دویمان لذت بخش بود ، ساعتهای تفریح هم کار بچه ها آب بازی بخاطرگرمای هوا بود ، فرشته همیشه یه کیسه با خودش می آورد پر آبش می کرد و خلایق را خیس آب می کرد ، البته با من زیاد شوخی نمی کردند چون می دونستند که زیاد طرفدار این مسائل نیستم

[ پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸۱ ] [ ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ] [ HODA ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من آن خاکستر سردم که در من شعله ی همه عصیان هاست... من آن دریای آرامم که در من فریاد همه توفان هاست... من آن سرداب تاریکم که در من آتش همه ایمان هاست.... احمد شاملو...
آرشيو مطالب
RSS Feed

Free counter and web stats  RSS FEED