وب نوشت یک شیمیست
خاطرات و تجربیات کاری (در زمینه شیمی ) 
قالب وبلاگ
لینک های مفید


در کلاس من پیش فاطمه مینشستم هر چند بعد از ترم دوم و مقایساتی که بین من و فرشته ایجاد شده بود فاطمه هم ساز رفتن رو می زد ، که من آزادش گذاشتم ، شاگرد اول ما مریم بود بعدش هم زهره که او هم مثل من تغییر رشته داده بود ، ترم دوم درسهایمان کلا تغییر کرده بود و در حقیقت میشه گفت یه بلای آسمانی بر سر ما نازل شده بود ،یکی از سخت گیر ترین دبیر های مدرسه رو داشتیم ، خانم شمس " دبیر شیمی " وقتی می آمد در کلاس نفسها در سینه حبس می شد ، جدیت او همه ما رو می ترساند ، همیشه روزی که باهاش کلاس داشتیم حالم خوب نبود ، تمام بدنم یخ می زد ، امان از موقعی که تصمیم می گرفت درس بپرسد ، دیگه مصیبت عظمی بود ، همه می دونستند که جریمه دارن ، یادمه یک بار ازم درس پرسید بعد از جواب دادنم خوشش آمد تا آخر ساعت مجبورم کرد تمرین حل کنم ، کمر درد گرفته بودم ،کلی هم ازم تعریف کرد ولی این تعریفها نمی تونست ما رو با او صمیمی کند ، معلم دیگه مون خانم قربانی بود دبیر زیستمون که بچه ها بهش میتوز میگفتن ، بخاطر اینکه هر جلسه تقسیم میتوز رو توضیح می داد کلافه شده بودیم ، دبیر زمین شناسی هم که خیلی مهربان بود ، یه خانم ورزش هم داشتیم که هر جلسه سر ورزش مو های من رو می کشید و هی می پرسید سر تو با چی می شویی ؟ منم از حرصم رفتم موهام رو کوتاه کوتاه کردم ، اونم دیگه تحویلم نگرفت !!!! دبیر قرآنمون هم خانم علیپور بود سر کلاسش که همش نصیحتمون میکرد البته جمله آغازینش این بود که "بچه ها من به خودم میگم و ...." دبیر ادبیات هم که عاشق من بود برای اینکه سر کلاس شعر بخونم یا سر فعل و فاعل باهاش جنگ کنم ، یه آزمایشگاه زیست داشتیم که دل و قلوه پاک می کردیم ! آز شیمی هم خود خانم شمس انجام میداد ، یادمه دبیر زیستمون خانم میتوز در کلاسمان خیلی بین بچه ها فرق میگذاشت من هم این مطلب رو تو دفتر خاطراتم نوشته بودم ، فرشته نامرد هم یک بار ازش انتقاد کرده بود ، دفترم هم پیشش بود ، بعنوان سند بهش نشون داده بود اونم 5 نمره ترم من رو مشروط به نوشتن یک انتقاد جانانه کرد ، آخرش هم یه جوری فرار کردیم ، مریم شاگرد اولمون با من یه جورایی آشنا بود برادرش شاگرد مامانم بود ، اما برای من اصلا مهم نبودخوب بچه های زیادی در اون مدرسه وجود داشتند که خواهران یا برادراشون شاگرد مامان بودند ، ولی ما فقط با هم دوستان صمیمی بودیم هضم این مساله برای مریم سخت بود ،فکر میکرد من از اون آدمهایی هستم که برایم مقام و منصب خانواده خیلی ارزش داره و یه جور فخر محسوب میشه ، که البته اینگونه نبود، از بقیه بچه ها به لیلا میتونم اشاره کنم ، که البته ما زیاد با هم صمیمی نبودیم ، اون یه جورایی به نحوه قرائت قرآنم علاقه داشت به همراه بهناز دوستش ، که البته این مساله برای من زیاد مهم نبود ، چون من بر خلاف فرشته دلم نمی خواست یه لشکر پر از مرید برای خودم درست کنم ، برای همین زیاد توجه نمی کردم ،اما آشنایی با لیلا بهانه ای شد که در سال بعد ما دوستان صمیمی بشیم ، البته لیلا با بهاره هم دوست بود و همسایه شان هم بشمار می آمد و فرشته و فاطمه رو هم خوب می شناخت اما همیشه با اونا سر مسائل جزئی جنگ می کرد ، او همیشه یک انگشتر نقره ای در دستش داشت ، نمیدانم چه رازی در آن نهفته بود که وقتی فاطمه اون رو تو دستش می دید عصبانی می شد و بعد هم اذیتش می کرد ، اما دوستی با اون خیلی چیزا را روشن کرد اجازه بدید در فرصت بعدی در این باره به تفصیل بنویسم ،

[ پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۸۱ ] [ ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ] [ HODA ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من آن خاکستر سردم که در من شعله ی همه عصیان هاست... من آن دریای آرامم که در من فریاد همه توفان هاست... من آن سرداب تاریکم که در من آتش همه ایمان هاست.... احمد شاملو...
آرشيو مطالب
RSS Feed

Free counter and web stats  RSS FEED