وب نوشت یک شیمیست
خاطرات و تجربیات کاری (در زمینه شیمی ) 
قالب وبلاگ
لینک های مفید


انگار این تکرار ها پایانی ندارد ، گاهی آنقدر جذابه که دلت میخواد هزاران بار اون صحنه در زندگیت اتفاق بیافته و گاهی اونقدر بد و وحشتناک که آرزو می کنی فراموش بشه
درست یک روز بعد از اون محفل کذایی بود صبح طبق معمول با لیلا جانباز قرار داشتیم که بریم مدرسه ، اولش با لحن خاص و مشکوکی بهمون سلام کرد ، من و ندا کمی تعجب کردیم ، انگار دلش نمیخواست با ما به مدرسه بیاد ، خوب ما مجبورش نکرده بودیم او همیشه خودش منتظر ما می ایستاد ، من بخاطر اینکه از فضای سردی که ایجاد شده بود کم کنم گفتم : راستی دیروز خوش گذشت ؟انگار یه دفعه زده باشی به هدف، برگشت و گفت : آره نمیدونی چی شد و برایم از ماجراهای بعد از رفتن ما گفت ، گویا خانم علیپور انتظار نداشته ما به این لجبازی ادامه بدهیم و در مجلس او شرکت نکنیم ،برای همین پس از انتهای برنامه بچه ها رو یه جا با اصرار جمع می کنه و صحبت رو شروع می کنه و یه دفعه می زنه زیر گریه ، بچه ها هم شوکه می شن و خلاصه بعد از کلی حلالیت طلبی مثل فیلم هندیها همه می پرن در آغوشش ، "آخ که این دخترا اگه رمانتیک نبودند دنیا گلستان می شد، همه بد بختی اونا از این ضعف نشات می گیرد " اونا با این کارشون مشروعیت حرفهای اون مربی رو تایید کردند ، منم وقتی که اینها رو شنیدم تا مدرسه حتی یک کلمه هم حرف نزدم ، راستی چرا ؟ من با این کارم داشتم از حق آدمهایی دفاع می کردم که خودشون به اشتباهاتشون معترف بودند ، چه قصه تلخی ! اینکه مجبور باشی بخاطر مقام مقابل یه آدم زانو بزنی !!!! وقتی به حیاط مدرسه رسیدیم ، فرشته و بقیه بچه ها به نوبت اومدند که مثلا یه جوری من رو راضی کنند ، که بابا تو دیگه کوتاه بیا ، جالب بود ، اما دلم نمی خواست قیافه هیچکدامشان رو ببینم ، بخاطر آنها این همه حرف خوردم ، و حالا که تا نتیجه گیری چیزی نمانده بود با این کارشان من رو حسابی زیر سئوال بردن، میدونی بیشتر ضربه هایی که آدمها میخورند "جدای از اشتباهات فردی " بخاطر دوستانی است که انتخاب می کنند ، اشتباهاتی که گاهی باعث میشه درست در لحظه آخر نتیجه برعکس بشه و اون روز من حال یه شکست خورده رو داشتم ، یک فرمانده که لشکرش فرار کرده بودند و اون اصرار داشت که باید از حق اونا دفاع کنه ، ولی درس بزرگی گرفتم ،درس خوب و این کافی بود
"نباید به قدرتهای انسانی تکیه کرد برای اینکه موفق باشی روی پاهای خودت بایست و به نیروی خودت اتکا کن "
خوب قصه تواشیح در آن سال هم تمام شد ، ورود غیر منتظره من توانسته بود سبب خلق خاطرات و تجربیات مفیدی شود ، هر چند که در آخر سال بخاطر همین تواشیح کم مانده بود خانم شمس " دبیر شیمی " از امتحان آزمایشگاه محرومم کند ، و جلوی همه بچه ها بخاطر 10 دقیقه تاخیر کلی داد و بیداد کرد و اشکم رو در آورد ،به طوری که با چشمانی اشکبار جوابها را نوشتم و درست نمی تونستم برگه رو بخونم ، ولی از همه جالب تر نمره ام بود که نفر اول شده بودم ، بیست ، باورم نمی شد چون خانم شمس اهل ارفاق نبود !!!
در قسمتهای بعد از بچه های کلاس خواهم نوشت و قسمت اول مجموعه "من و لیلا" را تمام میکنم و اگر عمری باقی ماند قسمت دوم را در فراغتی بعد خواهم نوشت ،

[ چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸۱ ] [ ٧:۳٠ ‎ق.ظ ] [ HODA ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من آن خاکستر سردم که در من شعله ی همه عصیان هاست... من آن دریای آرامم که در من فریاد همه توفان هاست... من آن سرداب تاریکم که در من آتش همه ایمان هاست.... احمد شاملو...
آرشيو مطالب
RSS Feed

Free counter and web stats  RSS FEED