وب نوشت یک شیمیست
خاطرات و تجربیات کاری (در زمینه شیمی ) 
قالب وبلاگ
لینک های مفید


دو روز بعد نتایج رو از طریق بخشنامه به مدرسه اعلام کردند و گروه ما رتبه اول رو کسب کرده بود ، کسب این رتبه برای مسئولین مدرسه خیلی خوشحال کننده بود ، چون برای اولین بار بود که گروه تواشیحشون رتبه می آورد ،مدیر مدرسه که کلی ذوق زده شده بود ما رو به دفترش دعوت کرد و ازمون تقدیر کرد ، اما کسب این رتبه تبعات دیگری را هم به دنبال داشت ، از آن جمله زیر سئوال رفتن بقیه گروهها ی فرهنگی مدرسه که توسط
بچه های قدیمی و زیر نظر مربی اداره میشد ، برای مدرسه من بعنوان یک دانش آموز جدید محسوب می شدم که در اولین سال ورودش فعالیت های مختلفی رو انجام داده و تونسته یک شهرت و وجهه خوبی برای آنها کسب کنه ، برای همین خیلی ها دست به کار شدن ،مثل بهاره و خود خانم علیپور ، تصمیم گرفتند یک برنامه در باره شهید و شهادت راه بیاندازند و چون عصر برگزار می شد به جای شب خاطره ،عصر خاطره نام گرفت
بچه های لشکر 27 هم که عشقشون این چیزها بود کار تبلیغات رو به عهده گرفتند ، خانم علیپور واقعا تلاش می کرد ،کار نوشتن تراکها رو خودش به تنهایی بر عهده گرفت ، سالن با همکاری بچه ها تزیین شد با نوشته ها و همچنین عکسهای شهدا که بیشتر صحنه های شهادت رو نشون میداد ، در بین آنها هم چفیه ها رو به شکلهای مختلف در آورده بودند مثل کبوتر و ... بعد هم با گونی یک سنگر درست کرده بودند ، خلاصه قرار بود یک فرمانده سپاه سخنرانی کنه و زیارت عاشورا خوانده شود ضمن اینکه از ما هم دعوت کردند براشون تواشیح بخونیم ، چون بیشتر بچه ها ی گروه از برگزار کنندگان بودند و با اصرار بهاره دعوتشون رو قبول کردم ، اما شرط کردم که فقط تواشیح بخونیم و در مجلسشون شرکت نکنیم ، به دو دلیل اول بخاطر بانیانش ، بهاره و خانم علیپور و دوم چون اصلا اعتقادی به این جور تقدس نمایی ها نداشتم ، در این مجالس به تنها چیزی که بها داده نمیشود همان شهدا هستند چون یک سری موجودات فرا زمینی معرفی می گردند ، درصورتی که آنها فرزندان همین ملت بودند و روی این زمین رشد کردند و... خلاصه روز موعود فرا رسید ، ما در اتاق کنار سالن نشستیم ، تا نوبتمان شد ، رفتیم داخل سالن ،بچه ها همه یک چفیه دور گردنشون بود با یک گل سینه که روش عکس رهبر بود ، رو دیوار ها پر بود از عکس اجساد شهیدان ، دیدن اون تصاویر بدجوری من رو منقلب کرد ، حالم خیلی بد شد ، گیج شده بودم هیچی در ذهنم نبود ، برای همین از ندا خواستم در موقع خواندن بچه ها قسمتهای تکخوانی رو یادم بیاره و اگه مکث کردم اون ادامه بده ، برامون یه موکت پهن کرده بودند روی سن ، خوب ما قرار گذاشته بودیم یکی یکی بنشینیم ، جای من وسط بود وقتی نوبت من رسید که بنشینم طبق معمول چادر زیر پام موند برای همین یه کم تامل کردم ، به خودم می گفتم : آخه تو چه سرگروهی هستی که همش خراب میکنه !!!! شروع کردیم ، ندا قبل از شروع هر قسمت متن رو آرام برام می خوند ، تا اینکه تمام شد ، چقدر خوب بود انگار دنیا رو بهم داده بودند زود بلند شدیم که بریم که البته بخاطر عکاسی بچه ها کمی معطل شدیم خانم علیپور می خواست همه کارهایش ثبت بشه ، حالا کی دنبال مقام بود بماند !!! چون من یه مقدار گیج بودم از ندا خواستم کمی صبر کنیم ،برای همین رفتیم نماز خانه "در طبقه دوم سالن" نشستیم هنوز عکس اون شهید با بدن پاره پاره از جلوی چشمانم محو نمی شد ، بچه ها ازم اجازه گرفتن که برن در سالن آنقدر فکرم مشغول بود که نمی دونم چی بهشون گفتم و اونا هم رفتن ، فقط فرشته مانده بود بهاره هم اومد پیش ما و هی اصرار میکرد که بریم تو سالن پیش بقیه ، راستش اصلا حوصله شنیدن حرفهاش رو نداشتم ، از طرفی داشتم با خودم کلنجار می رفتم که فراموش کنم ولی نمی شد ، اشکم در اومده بود ، نمی دونم خانم علیپور با این کارش چی رو میخواست ثابت کنه ،یعنی شهدایی که اون همیشه از قداستشون میگفت حالا به مرتبه ای رسیدن که بشه با استفاده از اونا پایه های قدرت خودش رو محکم کنه !!! شاید هم من واژه قداست رو خوب متوجه نشده بودم، خلاصه حالم کمی خوب شد ، به ندا گفتم: بریم بهاره خوشحال شد چون فکر می کرد ما میخوایم بریم به سالن ، برگشتم به سمت فرشته و گفتم : تو برو پیش بچه ها ، او هم گفت : خوب تو چی کار می کنی ؟ گفتم: ما می ریم خونه، گفت : خوب منم نمی رم ، میخوام با مهدیه " از طرفداراش " برم یه مجلسی که دعوتم کردند مولودی بخونیم ، بهاره که اینها را شنید خیلی ناراحت شد ، خیلی سرد باهاش خداحافظی کردم داشتیم از پله ها می اومدیم پایین یه دفعه بهاره با صدای بلند گفت : یعنی بخاطر من هم نمی مونید و زد زیر گریه ، فرشته برگشت به سمتش ، آن دو تا برای همدیگر خیلی ارزش قائل بودند ،سعی کرد آرامش کند اما من حال و حوصله این رمانتیک بازیها و لوس بازیها رو نداشتم اومدم پایین ، خانم معمولی که بهاره رو خیلی دوست داشت و از نزدیک شاهد ماجرا بود ، کلی از دست ما عصبانی شد و به بهاره میگفت : بهار جان مهم نیست خوب نیان ، این همه آدم تو سالنه خلاصه ما از فرشته خداحافظی کردیم و رفتیم خونه.

[ سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸۱ ] [ ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ] [ HODA ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من آن خاکستر سردم که در من شعله ی همه عصیان هاست... من آن دریای آرامم که در من فریاد همه توفان هاست... من آن سرداب تاریکم که در من آتش همه ایمان هاست.... احمد شاملو...
آرشيو مطالب
RSS Feed

Free counter and web stats  RSS FEED