وب نوشت یک شیمیست
خاطرات و تجربیات کاری (در زمینه شیمی ) 
قالب وبلاگ
لینک های مفید


روز مسابقه فرا رسید و من تصمیم دارم برای نوشتن از آن روز از یادداشت های دفتر خاطراتم کمک بگیرم که اینگونه شروع شده است
امروز روز آخر بود 6 ماه اتنظار این لحظه رو کشیده بودم حالا نوبت ادای دین بود میخواستم همه شاهد باشند ، اما خیلی عصبی بودم نمیدانم چرا دلم میخواست به نحوی از شر این فشارهای عصبی رها شوم ، تمرین بچه ها کمی به من امید داد که خوب می خوانند پس تصمیم گرفتم باهاشون نخونم ،وقتی آمدم انگار بچه ها تازه یادشان آمده بود که یک بار نوار تواشیح رو گوش کنند و فهمیده بودند که برخی قسمتها رو غلط می خونند و مثل اینکه همه اشکالات هم به تکخوانی بر می گشت ، برام جالب بود ، شاگردانم حالا به اون درجه رسیده بودند که اشکالات مرا بگیرند ، پس کارم رو در وهله اول خوب انجام دادم
اما من بخاطر صدای های بچه ها در برخی قسمتها نو آوری انجام داده بودم ، ولی آنها
مضطرب بودند که با یک سر گروه نا هما هنگ چه کنند ، خوب من هم بهشون گفتم : نمیام ، وقتی این حرف من رو شنیدند اول از همه فرشته هم گفت من هم نمی آم
رفتم به کلاس ندا بهش گفتم با هم میریم خونه ، ندا میدونست که منظورم چیه ، اما لیلا جانباز این رو نمی فهمید دوباره دلیل خواست ، نمیدونم یه دفعه چی شد سرش داد کشیدم گفتم ، نمیام همین ، اونم با ناراحتی رفت بیرون از خانم معمولی خواست بیاد من رو آروم کنه ، میدونست اون تاثیر خوبی رو من داره ، و هیچوقت رو حرفش حرف نمی زنم ،
او هم اومد وطبق معمول من تسلیم شدم ، باید جلوی مدیر اجرا می کردیم ، کارمان خیلی خوب بود اما همگی دچار یک وسواس شده بودیم ، بعد از اجرا باید می رفتم سر کلاس شیمی ، آنهم با اون معلم سخت گیر از خانم معمولی خواستم شفاعتم رو بکنه ، وقتی رفتیم سر کلاس خانم شمس اول یه نگاهی به من کرد، بعدش هم بدون هیچ حرفی اجازه داد سر جام بنشینم ، وقتی خانم معمولی رفت ، خودم رو آماده کرده بودم که سرزنشش رو بشنوم ، چون ما باید قبل از شروع کلاس با ایشون هماهنگ می کردیم و اجازه میگرفتیم، اما او هیچ اعتراضی نکرد خیلی جالب بود ، بچه ها بعد از زنگ همه دورم جمع شدند و گفتند چی کارت کرده بودند مثل ارواح شده بودی !!! بعد از اون باید می رفتیم سایت کامپیوتر برای تمرین ، ولی من تمرین رو تعطیل کردم بچه ها همه رو صندلیها نشستند قرار شد هر کسی یه چیز خوب تعریف کنه ، و این طوری شدیم همون بچه های شیطون و اضطراب یادمون رفت ، تازه عکس هم گرفتیم یکی از بچه ها که برای دیدن خانم معمولی آمده بود یک دسته گل آورده بود ما هم سرقتش کردیم آمدیم در سایت با خانم قنبری عکس گرفتیم ، غذای آن روز رو مهمان مدیر بودیم ، چه کیفی داشت ، خانم مدیر سنگ تمام گذاشته بودند ، بچه ها ازم می پرسیدند : نوشابه بخوریم ، آخه از سه روز قبلش ممنوع کرده بودم ، منم گفتم : چون خانم قنبری خریده بخورید صداتون نمی گیره !!!!سر همین مساله کلی خندیدیم ، بعدش هم مراسم آب بازی داشتیم آخرش هم آنقدر شیطنت کردیم تا یک بار دیگه قبل از رفتن به منطقه بخونیم ،
بلاخره به همراه خانم قنبری رفتیم سالن فجر روبروی دانشگاه صنعتی شریف ، موقعی که ما رسیدیم مسابقات شروع شده بود از بچه ها خواستم در صندلیهای انتهای سالن بنشینند چون اعضای سال اولیمون خیلی اضطراب داشتند ، برای همین رفتیم عقب ، فاطمه گیاهی خیلی می ترسید ، برای همین مجبور شدم که سر گرمش کنم ، متن تواشیح رو دادم بنویسد ، همزمان اجراهای گروهها رو گوش میدادیم و من هم نقاط ضعفشون رو میگفتم ، اینطوری اون خاطر جمع شده بود که نه بابا سر گروهشون یه چیزی حالیشه ، خلاصه وقتی کار نوشتن تمام شد ، رفتیم جلوتر نشستیم ، فاطمه که نتونست جو رو تحمل کنه رفت با خانم قنبری بیرون ، ندا هم که داشت نوار گوگوش گوش می کرد ، اینکه چه تناسبی با تواشیح دارد بماند ، من و فرشته هم داشتیم کار گروهها را آنالیز میکردیم ، خلاصه همه فکر کرده بودند ما هم عضو کمیته داوران هستیم ، هر چند که داوران رو خوب می شناختم ، زمانی که اول دبیرستان بودم با گروهشون یک تواشیح برای استان تمرین می کردیم ، اونموقع یکی از اعضای گروه تواشیح اسوه "آقایان" با ما تمرین میکرد ، البته من بخاطر مشکلات درسی نتونستم کاملا در تمریناتشون شرکت کنم ، تازه مدرسه قبلی ما با مدرسه اونا که در مجاورت هم قرار داشت یه رقابت وحشتناکی داشت ما با اختلاف بیست و پنج صدم نمره دوم شده بودیم ، خوب می تونستم حدس بزنم که چه نمره ای میگیریم ، بچه های گروههای دیگه فکر می کردند من مربی این گروه هستم نه عضو آن !1
بهتره در قسمت بعد ادامه اش رو بنویسم

[ جمعه ٢٥ بهمن ۱۳۸۱ ] [ ۱:۱٦ ‎ق.ظ ] [ HODA ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من آن خاکستر سردم که در من شعله ی همه عصیان هاست... من آن دریای آرامم که در من فریاد همه توفان هاست... من آن سرداب تاریکم که در من آتش همه ایمان هاست.... احمد شاملو...
آرشيو مطالب
RSS Feed

Free counter and web stats  RSS FEED