وب نوشت یک شیمیست
خاطرات و تجربیات کاری (در زمینه شیمی ) 
قالب وبلاگ
لینک های مفید


خسته شده بودم ، خیلی به استراحت احتیاج داشتم ، به باز بینی گذشته ، دلم میخواست خودم قضاوت کنم و در دادگاه وجدانم مقصر رو پیدا کنم ، مهم نبود بقیه چه فکری میکنند برای همین شبها بعد از خواندن درسهایم مدتی رو به فکر کردن و نوشتن اختصاص داده بودم نمیتونستم باور کنم که واقعا این خانم علیپور همان آدمی بود که من میشناختمش هم او که بچه ها بخاطر حسن رفتارش عاشقش بودند ، باورم نمی شد، چقدر سخت بود این دو چهره رو کنار هم بگذاری ، بقیه شرایط من را نداشتند اونها به رابطه معلم و شاگردی فکر میکردند و اینکه هر چه از جانب معلم گفته شود حق است ، اما ذهن سرکش من این فرضیه رو قبول نمی کرد ، نمی تونستم بخاطر اون وجهه مقدس معلمی از خطاهای انسانیش بگذرم ، چقدر دشوار بود کنار آدمهایی باشی که چشمها شون رو رو حقایق بسته بودند و تو بخوای از حقیقت براشون بگی و تازه توقع داشته باشی قضاوت کنند ، دوباره سکوت کردم ، گاهی زمان چاره ساز می شه ، خانم علیپور اون روز بخاطر فرشته آنقدر عصبانی شده بود ، نوشته بودم که همه مسئولیتها از فرشته گرفته شد و او هم گهگاه نارضایتی خودش را بنا به دلایلی نشان می داد ، از طرف یه جایی از بچه های انجمن اسلامی دعوت به عمل آورده شده بود خوب من که بدلیل مشکلات کاری و درسی عذر خواهی کردم ، خانم علیپور هم به جای من یکی دیگر از بچه ها رو برد ، دو سه تا از اعضا هم مثل من عمل کردند ، اسمهای ما روی کارت نوشته شده بود ، خانم علیپور هم اسمها رو خط میزد و نفرات دیگری رو می نوشت ، فاطمه هم کلاسی من از ایشون خواسته بود که جای یکی از این اسمها نام فرشته رو بنویسه ، خوب این کار شد ، اما فرشته خیلی عصبانی شد و کارت رو پس فرستاد و کلی اعتراض کرد که من مسئول نیستم پس چرا باید برم بدید به خواص !!
فاطمه این قضیه رو میدونست اما چون تو این وقتها نبوغش گل میکنه ، باعث ناراحتی فرشته می شه ، قضیه رو یه جور دیگه جلوه میده که من به خانم علیپور گفتم فرشته نمی آ‌د اما ایشون اصرار کردند اسمت رو بنویسند ، و اون روز که با ما دعوا کرد روی سخنش با فرشته بود ، اما چون جلوی همه بچه ها صورت گرفت برایم قابل قبول نبود ، چون فرشته از اعضای گروه من بشمار می آمد، خوب تو اون روزا بچه ها بدون من تمرین کردند اولش اومدند اجازه گرفتند ، من هم مانع نشدم سرپرستی گروه هم تا اطلاع ثانوی بر عهده فرشته بود ، او هر چه کرد که راضیم کند فایده ای نداشت ، خانم معمولی هم نتواست کاری انجام بدهد ، آنقدر دلیل وجود داشت که بشه من رو برای مدتی به حال خودم رها کرد ، مدیر و معاونین از این قضیه آگاه شده بودند، حق رو به بچه های ما دادند خوشحال بودم که موفق شدند ، اما جز یک روز و نیم بیشتر نتونستم صبر کنم ، راستش من الفبای خواندن رو به آنها یاد داده بودم یک کار پایه ای خوب ، و حالا که موقع نتیجه گیری شده بود نمی تونستم رهایش کنم ، با اصرار معاونین مدرسه برگشتم سر کارم ، قول دادند همه امکانات رو برایم مهیا کنند ، می دونی تواشیح برای ما یک عشق بود ، ما مدح پیامبر رو میکردیم اما ساعتها روی معانی متن کار می کردیم ، خوب می فهمیدیم که چی میخونیم ، همیشه در آغاز هر تمرین به یکی از اهل بیت متوسل می شدیم آنوقت یه حس خوب تا آخر تمرین همراهمون بود ، گذر زمان رو احساس نمی کردیم ، چون از اون جمع لذت می بردیم

[ چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸۱ ] [ ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ ] [ HODA ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من آن خاکستر سردم که در من شعله ی همه عصیان هاست... من آن دریای آرامم که در من فریاد همه توفان هاست... من آن سرداب تاریکم که در من آتش همه ایمان هاست.... احمد شاملو...
آرشيو مطالب
RSS Feed

Free counter and web stats  RSS FEED