وب نوشت یک شیمیست
خاطرات و تجربیات کاری (در زمینه شیمی ) 
قالب وبلاگ
لینک های مفید


تقریبا همه دوست داشتند یه جورایی در تمرینهای ما حضور داشته باشن ، خصوصا اینکه از اعضای گروه وصف کار من را شنیده بودند ، ولی جرات نمی کردند ، خوب راستش من قبل از هر تمرین رو این ژست جدی بودن خیلی تمرین میکردم ، وقتی خوب جدی میشدم یک دفعه با صدای بلند از بچه ها میخواستم بیان سر تمرین و اون موقع همه میدونستند که هیچ شوخی پذیرفته نمی شه ، برای همین بقیه گهگاه از پشت در کارهای ما را دنبال میکردند
وقت رفتن به خانه من و ندا برنامه فردا رو میریختیم چون اصولا برای مشاوره ارزش خاصی قائل هستم ، بعد از هر اجرا با وجود اینکه همه از کارمان تعریف میکردند ولی بچه ها همه دوست داشتن نظر من رو بدونند ، نمی دانم چرا اینقدر تایید من براشون مهم بود ، نمره ای که من میدادم براشون ارزش داشت ، خلاصه حسابی تحویلم میگرفتند !!!! خوب اون موقع سابقه من در این فعالیتها خیلی زیاد بود ، وقتی یه قسمت تواشیح رو بارها براشون بی وقفه تکرار میکردم ، میگفتن ضبط گیر کرد!!! و می دونستن که خیلی از کارشون ناراضیم ،
و امان از روزی که عصبانی می شدم ، راستش یه جورایی خودم هم وحشت میکردم ، اونموقع حتما یه دعوایی کلی با همه اجتناب ناپذیر بود اشکالاتشان را بهشان می گفتم
بعدش هم با عصبانیت هر چه تمام محل تمرین رو ترک میکردم ،یه همچین زمانی فرشته اولین کسی بود که می اومد منت کشی ! ما بخاطر جمع صمیمی و دوستانه ای که داشتیم سختیهای زیادی رو تحمل میکردیم ، گاهی محل برای تمرین مهیا نبود ، مدت طولانی رو
برای یافتن جا می گذروندیم، مربی پرورشیمون هم به تنها چیزی که توجه نمی کرد همین مساله جای ما بود ، راستش رتبه آوردن ما یه جورایی به نفع مدرسه و مربی مربوطه بود
اما او به همه کار می رسید الا تواشیح ، خیلی تحمل کردیم تا اینکه بلاخره کاسه صبرمون لبریز شد و یک روز بهش اعتراض کردیم ،
اون روز کتابخانه بخاطر کلاس تقویتی اشغال بود به ما گفته شد که در یک کلاس در مجاورت سالن اجتماعات تمرین کنیم ، اما آن مکان هم اشغال شده بود ، تصور کن خسته باشی و بعد هم باید برای چند روز بعدش یک اجرا داشته باشی ،آنوقت برای تمرین هم جا نداشته باشی ، پیش هر کسی رفتیم جوابی نداد ، تا اینکه مربی رو پیدا کردیم و بهش گفتیم ، تصور ما این بود که کمک میکند ، او هم گفت : خوب من چی کار کنم . این حرفش من رو خیلی عصبانی کرد این یک توهین آشکار به من بود که از درس و همه چیزم گذشته بودم و مسئولیتهای این خانم را برعهده گرفته بودم و ایشون هم به جای رفع مشکلات ما وقتش را صرف خدمت به گروههای تواشیح مدارس دیگر میکرد ، گفتم : بچه ها تمرین تعطیل، ندا هم که قبل از من یک جواب کوبنده به خانم داده بود او را حسابی عصبی کرد خانم معمولی از ما خواست صبر کنیم ، کتابخانه ظرف چند ثانیه خالی شد ، خوب ما در یافتن جا موفق شده بودیم ، اما قبل از هر چیز باید نطق آتشین خانم مربی رو می شنیدیم ، هممون دور یک میز نشستیم ، من صندلی مقابل خانم علیپور رو انتخاب کردم ، ندا و لیلا جانباز هم در طرفینم نشستند ، بقیه بچه ها هم در کنار آنها فرشته هم نزدیک خانم علیپور نشست ، بعد اون شروع کرد ، اولش خیلی سعی کرد آرام حرف بزند ، که من خیلی هوای شما رو دارم و جونم رو براتون میدم فرشته هم گفت : شما وقتتون رو به مدارس دیگه میدید نه ما که یک دفعه صداش رفت بالا ، هر چی دلش خواست بارمون کرد ، من که تا اون موقع عصبانیت خانم علیپور رو ندیده بودم شوکه شده بودم ، فقط وقتی به خودم اومده دیدم تمام صورتم از اشک خیس شده ، بقیه بچه ها هم همینطور اشک میریختند ، اون به ما میگفت قدرت طلب ، شما سوءاستفاده چی هستید ، و هر چه خانم معمولی سعی میکرد نمی تونست آرامش کند تا اینکه لیلا جانباز حالش بد شد و با سرعت کتابخانه رو ترک کرد
انگار تازه فهمیده بود که ما چهره واقعی اش رو دیدیم ، با عصبانیت کتابخانه رو ترک کرد
اون وقت بغض همه ترکید و برای مدتی فقط گریستیم ، باورم نمی شد از اون انسان آرام توقعش نمی رفت که اینگونه برخوردی کند ، قرار شد دیگه تمرین نکنیم

[ سه‌شنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸۱ ] [ ۳:٠٩ ‎ق.ظ ] [ HODA ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من آن خاکستر سردم که در من شعله ی همه عصیان هاست... من آن دریای آرامم که در من فریاد همه توفان هاست... من آن سرداب تاریکم که در من آتش همه ایمان هاست.... احمد شاملو...
آرشيو مطالب
RSS Feed

Free counter and web stats  RSS FEED