وب نوشت یک شیمیست
خاطرات و تجربیات کاری (در زمینه شیمی ) 
قالب وبلاگ
لینک های مفید


به بعضی از آدمها تنها زمان است که کمک میکنه تا خودشون رو اصلاح کنند ، یادمه وقتی می اومدم مدرسه همیشه با دخترکی روبرو میشدم که سعی میکرد از خودش یک تصویر معصومانه و مظلوم نشان دهد کسی که از دوست داشتن و ابراز آن میترسید چون معتقد بود یه طور وابستگی گنگ پیامد آن است ، اگر هم کسی رو دوست داشت آنقدر آزارش میداد تا نفرت جای آن را بگیرد ، بعد هم ادعا میکرد که مانع یک ضربه روحی شده ! نمیتونستم نسبت بهش بی تفاوت باشم و از کنار این همه اشتباه بی تفاوت بگذرم ، او قسمتی از دوران کودکی من بود ، خیلی سخت بود نفوذ کردن به لایه های شخصیتی یک چنین فردی ، او از خودش یک چهره دست نیافتنی ساخته بود دوست داشت معما گونه جلوه کند
مقابله با چنین آدمی زحمت فراوانی را به دنبال داشت ، او معتقد بود که به دوستی کسی احتیاج ندارد ، دوستی یه جور رفع نیازه ، و وظیفه او رفع نیازه های اطرافیانش است !!!
از فرشته میگویم دختری در نهایت سادگی اما با عقایدی که بوی کهنگی می داد ، خیلی راحت تر از اون که بتونه فکرش رو بکنه بهش نزدیک شده بودم ، دلم میخواست من رو میفهمید حرفهام رو درک میکرد و دست از اون عقاید وحشتناکش بر میداشت ، اما اون بجای اینها برایم از عاقبت دوستیهای دبیرستانی میگفت ، از فراموشکاری آدمها ، چهره معصوم او توجیه کننده تمام اعمالش بود ، او بخاطر درد ناشی از کیستهای دستش گهگاه با دستی بسته به مدرسه می آمد و آنوقت نبودی ببینی که آن لشکر بیچاره اش چه میکردند ، کافی بود روز قبلش بین من و او بحثی اتفاق افتاده باشد ،آنوقت روز بعد من متهم ردیف اول بودم ، راستش من و او فقط یک روز تفاوت سنی داریم و این یک روز منشا برکات زیادی در رابطه مان شد !!!! آمدن من به این مدرسه با شناخت این آدمها همراه بود هر چند که خیلی ها هم در اون مدرسه بودند که بسیار معقولانه برخورد میکردند اما جذابیت این گروه برای من اون حصاری بود که به دور خودشون کشیده بودند ، با وجود این مساله گروه طاها را درست کردیم ، موسسان اصلی آن من و ندا بودیم ، از لیلا جانباز هم استفاده کردیم چون او هم از حافظان قرآن بود ، فاطمه گیاهی ، فاطمه اهوارکی ، اکرم و زهرا " از اعضای گروه تواشیح دوران راهنمایی" و فرشته بقیه اعضای گروه را تشکیل میدادند ، در تمرینهای روزانه دلهای ما به هم نزدیک شد و این طوری تونستیم یک تغییراتی بوجود بیاریم ،
تقریبا ساعتها روی قسمتهای مختلف تواشیح کار میکردیم ، چون من معتقد بودم هر صدایی باید دارای یک روح و اصالت باشد ، کارمان تقلیدی بود اما تقلید صدا نه ،
وقتی تمرین شروع میشد راس یک ساعت مشخص بچه ها در کتابخانه جمع میشدن میدانستند که من روی این نظم خیلی حساسم و میدونستند که بد جوری برخورد میکنم ، یک تنبیه مخصوص ، بعد دور یک میز مینشستیم و اولش براشون یه نطق میکردم ، اشکالات کار رو گوشرد میکردم و حالا نوبت کار بود ، ممکن بود یک خط را بارها تکرار کنیم تا شاید نظر م رو تامین کنه ، ندا و من قسمتهای مختلف رو بارها برای بچه ها تکرار میکردیم ، گاهی مجبور میکردم تک تک بچه ها همراهم بخوانند ، بعدش هم می رفتیم برای زنگ تفریح ، اون موقع کارمون خنده و مسخره بازی بود ، شعر میخوندیم ، گاهی هم وسط تمرین یکی خراب میکرد و کارمون برای مدتی تعطیل میشد و میزدیم زیر خنده ،
کم کم همه با این روش تمرین من خو گرفته بودند ، آخ از روزی که بچه ها می خواستن کسی رو اذیت کنند و یا می خواستن نقشه یک شیطنت رو بریزنند دیگه از کنترل خارج میشدند ، آدمهای شاد و سر زنده ای در گروه طا ها داشتیم .

[ شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۱ ] [ ۱:٠٢ ‎ق.ظ ] [ HODA ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من آن خاکستر سردم که در من شعله ی همه عصیان هاست... من آن دریای آرامم که در من فریاد همه توفان هاست... من آن سرداب تاریکم که در من آتش همه ایمان هاست.... احمد شاملو...
آرشيو مطالب
RSS Feed

Free counter and web stats  RSS FEED