وب نوشت یک شیمیست
خاطرات و تجربیات کاری (در زمینه شیمی ) 
قالب وبلاگ
لینک های مفید


راستش رو بگید تا الان براتون سوال پیش نیومده ؟ خوب من فکر میکنم باید یه چیزایی رو براتون توضیح بدم ، قبل از هر چیزی باید بگم که هر نوع برداشتی برای خواننده آزاده و کلیه شخصیتها حقیقی هستند،
اسم مدرسه جدید ما دبیرستان 15 خرداد بود ، یک دبیرستان دخترانه در یک کوچه نه چندان بزرگ ،نزدیک دانشگاه هوایی شهید ستاری ، در همسایگی مدرسه تعمیرگاههای ماشین قرار داشت و تا دلتون بخواد بوی روغن و دود اگزوز ، و از آنجایی که مدرسه نزدیک به فرودگاه مهرآباد هم بود شنیدن صدای هواپیما ها هم یک چیز معمولی بشمار می آمد و برای ما معمولی تر ، چون خانه ما در پایگاه هوایی مهر آباد واقع است ، پشت فرودگاه ؛ طبیعیه که ما خیلی راحت با این آلودگی صوتی کنار می آییم، مدرسمون یک در بزرگ داشت که جلوش رو با پرده پوشانده بودند ، برای اینکه کسی داخل رو نبینه ، داخل هم یک حیاط نه چندان بزرگ به
وسیله دو ساختمان کهنه احاطه شده بود، در یکی از ساختمانها سالن اجتماعات و نماز خانه قرار داشت و در ساختمان روبرویش هم کلاسها ، کلاسهایی که پنجره هایش را تا نیمه رنگ
خورده بود ، اینکه چرا، من هم نمیدانم ،شاید بخاطر اینکه باز هم کسی دخترا رو نبینه ، اتاقهای طبقه اول را کتابخانه و اتاق مدیر ودفتر معلمان اشغال کرده بود و در طبقه دوم کلاسهای اول ,دوم و سوم دبیرستان تو حیاط هم یه سن کوچک وجود داشت که فقط جای یکی دو نفر بود ، البته در مجاورت مدرسه یک مدرسه راهنمایی دخترانه هم بود ،
اما درباره ی طیف فکری بچه ها ، عده زیادی از
آنها از خانواده های ارتشی بودند ، چون نیروی هوایی سه مجتمع مسکونی بزرگ در آن حوالی داشت ، یکی همان منطقه هوایی مهرآباد ، دیگری شهرک توحید "نزدیک میدان آذری" و سومی شهرک آسمان " نزدیک تهرانسر "و در کنار اینها مجتمع مسکونی کارکنان و اساتید دانشگاه هوایی ،به طور کلی بچه هایی که در این خانواده ها بزرگ می شوند از نظم و انظباط خاصی تبعیت می کنند ،تحصیلات حرف اول را در این خانواده ها می زند، هر چند که متاسفانه گاهی این حساسیتها رقابتهای مسمومی را بین بچه ها رواج می دهد ، خوشبختانه من و ندا چون از دوران راهنمایی در مدارس پایگاه درس نخواندیم ، کمتر از این رقابتها ضربه خوردیم ،طیف دوم بچه ها در مدرسه ،عده ای بودند که خانه هایشان در همان حوالی مدرسه قرار داشت و تفریحات سالمشان به مسجد و فعالیتهای فرهنگی آن و خانه داری محدود میشد ، بچه هایی که در زمره ی حافظان و قاریان برجسته ی قران بودند ، و در خانواده های آنها هم , حفظ قرآن خیلی اهمیت داشت ، که البته در این میان بعضی از بچه ها ی پایگاه به تاسی از دوستانشان ، حافظان مطرحی به شمار می آمدند ، مثل فرشته ، که لازمه بگم بین آنها یک رسم وجود داشت و اون این بود برای اینکه مایه تفاخر نشه و برای تواضع بیشتر بهتره کسی از میزان حفظیات حاج خانمها با خبر نشه ، بهاره هم کم و بیش به این گروهها گرایش داشت ، پدر او خلبان بود و عمویش شهید ، خانواده اودر مسائل اعتقادی سخت گیر نبودند وبطور کلی مخالف پوشش چادر و در این میان بهاره با انتخاب چادر یه جور راه مقابله را در پیش گرفته بود، او هم
تواضع را به نوعی دیگر تعریف میکرد ، وقتی راه میرفت عادت داشت سرش را تا آنجایی که امکان داره پایین بیاره ، چون معتقد بود آدم مثل درخت سیب می مونه ، بقیه اش رو هم که بهتر از من بلدید ... بهاره استاد هنرهای رزمی بود یک فرد آرام و بینهایت زیرک چون خوب میتوانست اهدافش را اجرا کند و روی افکار بقیه تاثیر گذار باشد ، در ضمن عاشق مکتب شهید و شهادت بود ، تاریخ تولد بعضی از شهدا رو خوب بلد بود همین طور تاریخ شهادتشون رو ، و از آنجایی که به همراه فرشته از اعضای هسته مرکزی لشکر 27 محسوب میشدند خوب طبیعی بود که باعث افزایش اطلاعات بقیه اعضا بشه ، بهتره در قسمت بعد درباره بقیه اعضا بنویسم

[ پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۱ ] [ ٤:٢٠ ‎ب.ظ ] [ HODA ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من آن خاکستر سردم که در من شعله ی همه عصیان هاست... من آن دریای آرامم که در من فریاد همه توفان هاست... من آن سرداب تاریکم که در من آتش همه ایمان هاست.... احمد شاملو...
آرشيو مطالب
RSS Feed

Free counter and web stats  RSS FEED