وب نوشت یک شیمیست
خاطرات و تجربیات کاری (در زمینه شیمی ) 
قالب وبلاگ
لینک های مفید


تقریبا یک نمره پیشرفت معدلی چیز کمی نبود تازه جزء نفرات برتر هم محسوب می شدم ندا هم همینطور بود ، اما در این میان فرشته نتوانسته بود در درس ریاضی نمره قبولی را کسب کند ، برای او که تا سال قبلش شاگرد ممتاز بود ضربه سنگینی بود ، و بعد از آن شروع مقایسه بین من و او مولود یک کدورت بود ، خیلی سخت بود به او ثابت کنی که مقصر نیستی ، و اتفاقات بعدی مانع این کار شد پدر بزرگ من فوت کرد و من کلا از خیال ثابت کردن بیرون آمدم ، خوب بهمن ماه برای گروه ما اتفاقات ناگوار بسیاری رو به ارمغان آورد فوت پدر یکی از بچه ها و بستگان دور و نزدیک بقیه در فاصله های زمانی کوتاه ما رو خیلی از نظر روحی خسته کرده بود برای همین تمرینات را تعطیل کردیم آن روزها من و فرشته با هم قهر بودیم اما ابتکاری که همیشه داشتم باعث شده بود علیرقم قهر بودنمان با هم حرف بزنیم ،حتما میپرسید چطور ؟خوب ما برای هم مینوشتیم ، اولش هم
من شروع کردم ، دوستانما ن کلی از این کار ما متعجب بودند که با اینکه از هم ناراحتیم برای هم می نویسیم ،آنقدر نوشتیم تا احساس کردیم که حالا وقت حرف زدنه !!!!!!!
خوب حاج خانمهای لشکر 27 که نمیتونستند این ماجراها را برای خودشون هضم کنند کلی اذیتمون کردند ، راستش من نمیتونستم اون موجودات را درک کنم ،آنها یک کارهای عجیبی انجام میدادند مثلا آلبوم عکس داشتند که همش عکس شهدا بود ، بهشون میگفتن برادر !
یکی دیگر از شاهکارهاشون این بود که از همین برادرهای شهیدشون می خواستند که صبح بیدارشون کنند برای نماز ، خوب اینها یه جور افراط بود من هم با شوخی میگفتم به برادراتون بگید براتون ساعت بخرن تا خواب نمونید ، جالب اینکه بنده بخاطر دایی جانم عضو افتخاری مجمع خواهران دارای برادر شهید بودم چون همه یادگاریهای داییم پیش من بود ، یا مثلا می خواستند به هم عکس هدیه بدند عکس شهید میدادند یا چفیه !!!! زیرش هم مینوشتند التماس دعا داریم شدیدا ، مثلا یک روز می آمدند تولد شهید باکری رو به هم تبریک میگفتن ، خوب چون اکثرا در بسیج مسجد محلشون بودند طبیعی بود ، سر زیارت عاشورا تا همه رو کفن نمیکردن دعا رو تمام نمیکردن ، برای همین با من خیلی مخالفت میکردن چون من سر یک ربع دعا رو تموم میکردم ، میگفتن حال نداد!!!!! خلاصه یه جوری بودند دیگه ، یه جور غیر قابل درک ، میدونم باورش کمی سخته اما باید بین آن آدمها باشی تا بفهمی من چی میگم ، با من همیشه دعوا میکردن که تو که او ن بالاهایی چرا دست ما رو نمیگیری هرچی قسم و آیه که بخدا اشتباه میکنید باورشون نمیشد میگفتن تو داییت رو داری یه جور پارتی، من میگفتم خدا باید پارتی آدم باشه خلاصه همش دعوا بود ، با این مجمع خرافاتی های خشک مذهب . 

[ چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸۱ ] [ ٤:٤٩ ‎ب.ظ ] [ HODA ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من آن خاکستر سردم که در من شعله ی همه عصیان هاست... من آن دریای آرامم که در من فریاد همه توفان هاست... من آن سرداب تاریکم که در من آتش همه ایمان هاست.... احمد شاملو...
آرشيو مطالب
RSS Feed

Free counter and web stats  RSS FEED