وب نوشت یک شیمیست
خاطرات و تجربیات کاری (در زمینه شیمی ) 
قالب وبلاگ
لینک های مفید

خوب فکر میکنم این نوشتن ها کمی خسته کننده شده دلم میخواد حتما این را بهم گوشزد کنید ، اما این وقایع چه ربطی به لیلا داره ، باید کمی صبر کنید
کارم در مدرسه روزها رسیدگی به این مسائل و شبها خواندن درس بود آنهم از دو جنبه چون در آن سال ورود به دوره پیش دانشگاهی متضمن شرکت در کنکور بود ، بنا براین تا دیر وقت درس میخواندم ،بدجوری رقابت می کردم ، دوست داشتم از همه جوانب نمونه باشم بنابراین بدجوری به خودم سخت میگرفتم ، فشارهای عصبی ناشی از اجراهای تواشیح و قرائت قرآن در مجالس مختلف و ضعف جسمانی که از این برنامه فشرده ایجاد شده بود ، بدجوری نگرانم کرده بود ، بعد از هر اجرا تا مدتها دمای بدنم پایین بود و می لرزیدم
استرس وحشتناکی رو تحمل میکردم ، اما یه جور عشق نمی گذاشت که رهایش کنم
خوب تبعا از عوارضش هم در امان نبودم ، یادمه بعد ازیک اجرا حالم بدجوری متغییر شد فشارم پایین آمد سرم گیج رفت و افتادم و دیگه هیچ چیز نفهمیدم فقط وقتی به خودم آمدم دیدم بچه ها بالای سرم ایستادند ندا که داشت گریه میکرد ، فرشته هم دستام رو گرفته بود و مدام صدام می کرد بقیه هم بدجوری ترسیده بودند رفته بودند ناظم و مربی بهداشت رو خبر کرده بودند و هر چی آب بود رو سرم خالی کردند ، وقتی مامان فهمید حسابی عصبانی شد تهدیدم کرد که اگه از بار مسولیتهایم کم نکنم نمی گذاره برم مدرسه ،
ولی تنها چیزی که برام مهم بود موفقیت همه جانبه بود در درس بخاطر بابا که مخالف تغییر رشته ام بود در تواشیح بخاطر حرفهای مربیان مدرسه قبلی که بعد از رفتن من کلی پشت سرم بد گفته بودند و موفقیتهای گروهمان را نتیجه زحمات خود میدانستند و خلاصه اینکه بدجوری مشغول بودم اگه در این میان وقتی هم داشتم با بچه های مدرسه مامان سرود کار میکردم ، تا اینکه امتحانات نهایی رو دادیم و نتایجش اومد هر چند که من خیلی پیشرفت کرده بودم اما این پیشرفت پیامد دیگری را برایم به ارمغان آورد ...

[ چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸۱ ] [ ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ] [ HODA ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من آن خاکستر سردم که در من شعله ی همه عصیان هاست... من آن دریای آرامم که در من فریاد همه توفان هاست... من آن سرداب تاریکم که در من آتش همه ایمان هاست.... احمد شاملو...
آرشيو مطالب
RSS Feed

Free counter and web stats  RSS FEED