وب نوشت یک شیمیست
خاطرات و تجربیات کاری (در زمینه شیمی ) 
قالب وبلاگ
لینک های مفید


وقتی بعد از سالها موفق بشی یک رابطه نه چندان خوب را به یک دوستی و علاقه تبدیل کنی ، شاید اولین پیامدش همین احساس خوب و شاد بودن باشه ، من و فرشته بعد از سالها حالا در کنار هم بودیم مثل دو تا دوست ، باورش برای آنهایی که ما را میشناختند و حتی خودمان هم مشکل بود ، اما اراده ما چیز دیگری میگفت ، در مدرسه هواخواهان فرشته کم نبودند یه جور مرید، که با تمام وجود به او اعتقاد داشتند ، من و ندا اسمشون رو گذاشته بودیم" لشکر 27 مشتاقان "سر همین مساله کلی فرشته رو اذیت میکردیم ، او قدرت فراوانی از این بابت داشت کافی بود اراده کند ،خیلی از بچه ها موقع تمرین ما میایستادند فقط برای اینکه وقتی فرشته میره خونه تا یک مسیری همراهش باشند ، و برای این آدمها خیلی شگفت انگیز بود که فرشته خیلی از من حساب می بره اینکه مجبورش میکنم یک قسمت از تواشیح را بارها و بارها گوش کند و بخواند و بر او سخت میگیرم و تازه مثل بقیه با او برخورد میکنم شاید هم کمی سخت تر ،همیشه به او اعتراض میکردند ، آنموقع صبحها برای بچه ها از طرف کمیته آموزش انجمن اسلامی کلاس قرائت قرآن گذاشته بودم جالب اینکه چون به صورت حرفه ای کلاس نمیرفتم و بیشتر با نوار تمرین میکردم مجبور بودم قبل از کلاس کلی متن جمع آوری کنم شاگردانم هم زیاد بودند هر کاری میکردم که یه جوری از زیر کار در برم نمی شد چون خانم علیپور هم یکی از طرفداران پر و پا قرص آن جلسات بود اگر هم خودش نمی آمد خواهر زاده اش را می فرستاد ، خلاصه برای خودمون کار درست کرده بودیم ، همین بچه ها ی مرید فرشته صبحها در کلاس من بودند میدانستند که من اصلا اهل این مسخره بازیها و لوس بازیها نیستم
در نظر آنها آدم غیر قابل نفوذی بودم که ممکن نبود که به این بازی مسخره ای که درست کرده بودند وارد شوم ، برای همین از من کاملا نا امید شده بودند ، کارهایم را خیلی گسترش داده بودم ، مسئولیت بسیج را هم به لیست کارهایم اضا فه کرده بودم ، بسیج را مقابل انجمن قرار داده بودم ، یک رقابت تمام عیار مسئول انجمن مدرسه بهاره بود او با این کار من کاملا خلع سلاح شد ، یک کودتا ،مثلا عضو هیات مرکزی انجمن باشی و این کارها !!!!
از طرف دیگر اجراهای گروه ما در مراسم مختلف خارج و داخل مدرسه از گروه ما یک وجهه خوبی ساخته بود ، همه کاره گروه بودم مربی و سرپرست و ... خانم علیپور خیلی به من اعتماد داشت اصلا حتی سر تمرین ما نمی آمد ، او در منطقه دو دوره گذشته داور مسابقات قرآن و تواشیح بود ولی به ما توجهی نداشت گاهی این بی توجهی اعصابم را بدجوری خورد میکرد اما باز هم تحمل میکردم ....

[ چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸۱ ] [ ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ ] [ HODA ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من آن خاکستر سردم که در من شعله ی همه عصیان هاست... من آن دریای آرامم که در من فریاد همه توفان هاست... من آن سرداب تاریکم که در من آتش همه ایمان هاست.... احمد شاملو...
آرشيو مطالب
RSS Feed

Free counter and web stats  RSS FEED