وب نوشت یک شیمیست
خاطرات و تجربیات کاری (در زمینه شیمی ) 
قالب وبلاگ
لینک های مفید


هنوز هم تکرار آن روزها برایم جالبه اینکه من آنهمه شهامت رو یک دفعه از کجا آورده بودم ، وقتی گفتم نمی رم باورم نمیشد که این کارم رو عملی کنم مامان اصرار داشت که باید در همین مدرسه درستون رو ادامه بدید ولی من زیر بار نمی رفتم آنها هم به من میگفتند به فکر ندا باش آینده تحصیلی تون با این تعویض مدرسه در خطر می افته ولی آن هم در من اثری نداشت آخر سر مجبور شدند من و ندا را به مدرسه ای نزدیک خانه بیارن ، در آنجا خانم معمولی "معلم پرورشی سابقمان " معاون بود ، اونا هم اولش کلی کلاس برامون گذاشتند چون ما داشتیم مثلا از یکی از بهترین مدارس منطقه می آمدیم یک مدرسه معمولی ، برای اینکه محیط اینجا رو باور کنیم اولش کلی شرط و شروط گذاشتند
ولی بلاخره یک روز صبح با بابا رفتیم مدرسه پرونده هامون رو گرفتیم باورت میشه با سمبل افتخارشون چه طور برخورد کردند مثل یک غریبه !!!!! آخرش وقتی همه کارهای انتقالمون انجام شد یکی از معاونین مدرسه یادش آمده بود که فلانی داره مدرسه رو ترک می کنه ، میخواست مثلا منصرفمان کنه ، اما هیچ چیز من را آرام نمی کرد جز رفتن ، بهم میگفتن خانم فلانی خیلی از کارش پشیمان شده اما من مثل یک آدم بی احساس فقط ایستادم و تماشا کردم ، وقتی آن مدرسه رو ترک کردیم به خودم قول دادم که یک روز
بر میگردم ،یک جور حس انتقام ، به خودم گفتم همه این چیزهایی رو که با زحمت برای این مدرسه به ارمغان آوردم ازشون می گیرم، و بعد تا نزدیک خانه فقط گریستم . خیلی سخت بود اما شد ، من آن مدرسه را ترک کرده بودم در مدرسه جدید هم چندان غریب نبودم چون بیشتر همکلاسیهای دوران راهنمایی و دبستانم در آنجا تحصیل می کردند من و ندا روز بعد
رفتیم سر کلاس خیلی دلم میخواست حداقل یه آشنا در کلاسمان باشه که خدا دعایم را مستجاب کرد و من در کلاسی افتادم که یکی از بچه های زرنگ دوران دبستان هم در آنجا بود اما چه فایده که ما زیاد با هم صمیمی نبودیم ، همون روز اول همه فهمیده بودند که من رشته ام ریاضی بوده و جالب اینکه در این مدرسه تعویض رشته یه جور کلاس بود چون از همون روز اول من شده بودم رقیب شاگرد زرنگها غیر از من هم یکی دیگر از بچه های همون مدرسه که در کلاس ما بود رشته اش را عوض کرده بود ، و دیگری هم رقیب دوران راهنمایی من بود ، خوب من وندا زیاد احساس غربت نکردیم چون هم ناظم مدرسه رو میشناختیم هم معلم پرورشی مدرسه رو ، اون زمانها ما عضو تشکیلات پویندگان بودیم همین فرزانگان امروزی که شاخه بسیجه ولی اون موقع شاخه جایی نبود و خانم علیپور مربی
پرورشی مدرسه جدید در اردو هایی که ما بعنوان کمک مربی می رفتیم بعنوان مربی می آمد "در دوران راهنمایی" خلاصه اینکه هنوز یکی دو روز نبود که ما مدرسه جدید آمده بودیم من هم عهد کرده بودم که دیگه قرآن نمی خونم ، اما چون یکی دیگه از معاونین مدرسه از ما زیاد خوشش نیامده بود و فکر میکرد خانم معمولی از من و ندا بیخودی تعریف کرده مجبور شدم با اصرار خانم معمولی وفقط بخاطر اون زیر قولم بزنم .

[ دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۱ ] [ ٢:٥۸ ‎ب.ظ ] [ HODA ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من آن خاکستر سردم که در من شعله ی همه عصیان هاست... من آن دریای آرامم که در من فریاد همه توفان هاست... من آن سرداب تاریکم که در من آتش همه ایمان هاست.... احمد شاملو...
آرشيو مطالب
RSS Feed

Free counter and web stats  RSS FEED