وب نوشت یک شیمیست
خاطرات و تجربیات کاری (در زمینه شیمی ) 
قالب وبلاگ
لینک های مفید


خیل چیزها رو نمی شه عوض کرد گاهی وقتها وقتی به خودت می آی می بینی که خیلی دیر شده و فرصت جبران نداری ، آنوقت وقتی به پلهای خراب شده پشت سرت خیره میشوی میبنی که جز یک افسوس و حسرت تلخ چیزی برایت باقی نمانده ، نمیدانم چرا دارم این چیزها رو دوباره مرور میکنم شاید بخاطر اینکه همیشه عادت کردم در ماههای آخر سال به جمع بندی کارهایم بپردازم و به نوعی خودم رو ارزیابی کنم ، و این بار قرعه بنام یک دوستی فسیل شده افتاد ، دوستی که گهگاه جان میگیرد و دوباره به فراموشی سپرده میشود میخواهم از لیلا بنویسم و دوستی با او ، شاید هم مجبور شدم چند جلسه را به او اختصاص بدهم که فکر میکنم ارزشش را داشته باشد ،
یادم می آد تازه کلاس سوم دبیرستان بودیم مدرسمون کلا شده بود نمونه مردمی مثلا کلاس بالا ، من هم تصمیم گرفته بودم رشته ام رو عوض کنم فقط به خاطر نمره ریاضی
اون روزا تو مدرسه بین بچه ها معمول نبود که کسی رشته اش را عوض کنه و وقتی چنین اتفاقی می افتاد که مسئولان مدرسه صلاح می دیدند و دانش آموز بدبخت رو مجبور به تغییر رشته اش می کردند ، برای همین وقتی دوستام فهمیدند من رشته ام را عوض کردم توی کلاس شایعه کردند که فلانی رو مدرسه مجبور کرده ، ولی از بد حادثه چون در لیست کلاسها که در برد مدرسه نصب شده بود اسم دانش آموز با معدلش نوشته شده بود یه مقداری خجالت زده شدند ، نمی دانم اما محیط آنجا برایم جالب نبود از اول هم دلم نمی خواست در این مدرسه درس بخوانم ، سال قبلش هم سر مسابقات تواشیح بدجوری با مربی پرورشیمان درگیر شده بودم ، آخرش سوم شدیم ، یک جور تفکر خاص مسخره ای در سال جدید شیوع پیدا کرده بود ، مثلا اول سال مد کردند که باید مقنعه چانه دار بپوشید بعدش بچه ها رو سر همین مساله کلی اذیت کردند ، چیزی که من رو از آنجا منزجر کرد تصمیم مسخره ی یکی از این آدمهای تازه به دوران رسیده بود ، یک روز اومد سر صف و گفت از فردا همه باید مانتو های یک سره بپوشید ، مانتو نباید دکمه داشته باشد ، باید جادکمه اش را هم بدوزید ، و روز بعدش همه رو چک میکرد آن موقع استدلالش این بود که شما دکمه های مانتو هایتان باز میشه اسلام در خطر است !!!! زشته برای یک دختر بعد میپرسن مال کدوم مدرسه است و.... خلاصه من و ندا صبح تازه یادمون افتاده بود که امروز بگیر وببنده ، سریع یه جلوی مانتویمان را کوک زدیم ، بعد هم چون چادری بودیم گفتیم به ما گیر نمیده خوب راستش من مثلا مسئول بسیج آن مدرسه بودم با کلی القاب مسخره من جمله عضو فعال منطقه و قاری قرآن و مسئول گروه تواشیح و.. بقول خودشان "تو مایه افتخاری "
خلاصه ما با همین بی خیالی رفتیم و درست هم گیر دادن به ما ، که چرا جا دکمه ها دوخته نشدن ، این کوکها رو بعدا می شه باز کرد و هر چی دلش خواست خانم متجدد بار من ندا کرد و نگذاشت ندا بره سر کلاس ، من هم همین طوری هاج و واج ایستاده بودم ، باورم نمیشد این برخورد را با من و ندا بکنند ، یادمه همون روز که رسیدیم خونه به مامان گفتم دیگه حاضر نیستم به اون مدرسه برگردم حتی برای یک ثانیه ! اولش فکر کردند شوخی میکنم ولی ......

[ دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۱ ] [ ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ] [ HODA ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من آن خاکستر سردم که در من شعله ی همه عصیان هاست... من آن دریای آرامم که در من فریاد همه توفان هاست... من آن سرداب تاریکم که در من آتش همه ایمان هاست.... احمد شاملو...
آرشيو مطالب
RSS Feed

Free counter and web stats  RSS FEED