وب نوشت یک شیمیست
خاطرات و تجربیات کاری (در زمینه شیمی ) 
قالب وبلاگ
لینک های مفید


بلاخره امتحانات این ترم هم تموم شد روی هم رفته ترم بدی نبود چرا که برای اولین بار بعد از دو سال ونیم تحصیل در این دانشگاه احساس کردم که کم کم از اینجا داره خوشم می آد شاید خیلی تعجب آور باشه ولی تا قبل از این آمدن به دانشگاه فقط یه وظیفه بود نمیدانم چرا نتوانستم با آن سازگار بشم ، ولی گذشته مهم نیست مهم شروع این علاقه است ، اینکه باورش کردم با همه نقایصش و مزایایش ، حالا هم می خواهم از خاطرات این چند روزه بنویسم اول اینکه این ترم حسابی خودم رو به کوچه علی چپ زده بودم اصلا نمیدونستم وقت امتحان و شماره کلاسها کدام است برای همین دچار یه سردرگمی شده بودم اگر هم میدونستم آنقدر شک میکردم که اعصابم حسابی خورد میشد ،اوج این
بی خیالیها روز سه شنبه بود که مجبور شدم ساعت 6 صبح راهی حصارک سیتی بشم
تصور کن تا ساعت 4 صبح بیدار باشی و فقط 1 ساعت بخوابی و آنوقت از ساعت 5 صبح بلند بشی و تازه اون موقع یادت بیاد در حالی که کمبود خواب داری دختر خوبی بشی و برای بقیه یه صبحانه خوب درست کنی بعد هم کلی با خودت کل کل کنی که لباس گرم بپوشی یا نه ، آخ اگه مامان یه کم دیرتر بیدار میشد چقدر خوب بود چون اون مثل بازرسان من رو چک میکنه که لباس گرم پوشیدم یا نه ،مثل یه بچه کوچک ، البته حق داره چون من خیلی بد جور مریض میشم ، و باعث زحمت بقیه اما با این همه کنترل اولا دستکش ها مو با خودم نبردم ثانیا کلی غر زدم که هدبند نمی خوام ، و راهی دانشگاه شدم اول بارون حسابی خیسم کرد بعدشم برف ، تازه امتحانم هم وقت سوم بود ، و من هم یادم افتاده بود خیلی دلم میخواد تو این هوا قدم بزنم ، قدم زدن همانا و سرماخوردن هم همانا اونم چه سرماخوردنی ، تمام بدنم درد میکرد، صورتم میسوخت و خلاصه اینکه یه بار اومدیم رمانتیک بشیم این هم عواقبش ، از اشتها هم افتاده بودم گلویم میسوخت تصورکن در اون حالت باشی بعدشم غذای دانشگاه غذایی باشه که دوست نداشته باشی ،صبح هم بخاطر عجله فراوان هیچی نخورده باشی و تا ساعت 3 گرسنه باشی اونوقت دکتر هم یه آمپول برات بنویسه ، داشتم بی هوش میشدم ،خلاصه از دست پرستاره فرار کردم و با الهام رفتیم بوفه یه چیزی خوردیم ،بعدشم مثلا دوره درس ، که دیدم نمیتونم سرم رو پایین بیارم صورتم بدجوری درد میکرد ،همش هم بخاطر سینوزیت ،اونجا بود که کلی خودم رو لعنت کردم که کاش به حرف مامان گوش کرده بودم ، خلاصه ماجرایی داشتم تا صبح که بخاطر تب و کوفتگی عضلات و درد گلو نتونستم درست بخوابم هر نیم ساعت یک بار از خواب میپریدم ، تو اون حالت تازه میخواستم یکی از قضایای ماکسول را اثبات کنم ولی یادم نمی اومد بدجوری احساس عجز میکردم دلم میخواست زود این شب لعنتی تموم بشه
چقدر دلم برای خونه تنگ شده بود توی این وقتها مامان حتما کمک خیلی خوبی بود ، مجبورم میکرد که پاهایم رو خنک کنم ولی تو اون موقعیت اصلا نای راه رفتن رو نداشتم
دکتر هم داروی خاصی نداده بود فقط سرم شستشو و یه شربت که چون خواب آور بود ازم خواسته بود اون شب نخورم ، یعنی در حقیقت هیچ چیز جز اون آمپول که برای کاهش این حالت که دکتر اسمش رو آلرژی گذاشته بود نمیتونست حالم رو خوب کنه که من هم نزدم
باورت میشه ساعت 5 صبح با التماس از خدا میخواستم کمکم کنه تا حداقل بلند بشم الهام که صدامو شنیده بود خیلی ترسیده بود ، نمیدونم ولی با هر مشقتی که بود بلند شدم
و تازه باید دوباره دختر خوبی میشدم صبحانه درست میکردم ، ظرفها رو یه آبی می زدم
بعد هم هم اتاقیمو بیدار میکردم ، به خودم میگفتم آخ که چه دختر ماهی هستی !!!!!!
نمیدونم امتحان چطور تمام شد چون اون روز استاد سپهراد هم مثل برج زهر مار بود و بعد از کلی تهدید که اگه تقلب کنیدو خلاصه بگیر وببند ، اعصاب همه رو خورد کرد ، ولی یادمه دو تا سئوال را کاملا غلط نوشتم چون منظور آن را خوب متوجه نشده بودم ، آخه تو بگو استاد باید تمام دق و دلی هاش رو بگذاره برای روز امتحان ، من هم که خیلی حالم خوب بود با این کارش نور علی نور شد ولی هر چه بود تموم شد مهم این است ، اگه دیروز ننوشتم بخاطر همین مریضی مسخره بود که البته الان بهترم چون کنار خانواده ام هستم و هیچ چیز نمیتونه به یک بیمار جز همدردی اطرافیانش کمک کند ، میبینی شروع این تعطیلات برای من یکی خیلی خوش یمن بود چون امروز میخواستم با ندا برم موزه که نرفتم ضمن اینکه اوج همدردی بابا به این خلاصه شد که "دختر تو که قبل از اینکه بری حالت خوب بود تو اون دانشگاه چه بلایی سرتون می آرن اگه می بینی نمیتونی بری خوب دیگه نرو دانشگاه "
راستش تو این وقتها بابا با در آوردن حرص من و تحریک غیرتم مجبورم میکنه که کمی از بچه بازی و ضعف در مقابل بیماری دست بردارم ، ولی نمیدونه که دخترش چقدر شجاع بوده مطمئنا اگه اونم این وب لاگ رو بخونه به من حق میده ، اما از یه چیز نمیشه گذشت و اون اینه که من هنوز بزرگ نشدم ،

[ پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۱ ] [ ٤:٤۱ ‎ب.ظ ] [ HODA ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من آن خاکستر سردم که در من شعله ی همه عصیان هاست... من آن دریای آرامم که در من فریاد همه توفان هاست... من آن سرداب تاریکم که در من آتش همه ایمان هاست.... احمد شاملو...
آرشيو مطالب
RSS Feed

Free counter and web stats  RSS FEED