وب نوشت یک شیمیست
خاطرات و تجربیات کاری (در زمینه شیمی ) 
قالب وبلاگ
لینک های مفید


شنیدن صدای یک آشنا بعد از مدتها بی خبری چقدر لذت بخش بود چرا که در این مدت کوتاه صحبت کردن با او گذری هم به گذشته داشتم به همون روزهای خاص با همان شور و اشتیاق ، باورت میشود شده بودم همون آدم قبل همون که مدتهاست فراموشش کردم همون که با قیمانده های شخصیتش را هم با دستان خودم دفن کردم ، دوباره همون هیجانها ،دستانم از فرط هیجان میلرزیدند حتی به صدایم هم سرایت کرده بود ،داشتم از گذشته میشنیدم از سرگذشت یه آدمی که خوب میشناختمش سالهاست نامش را با خودم یدک میکشم ، و این باز از زبان محبوب ترین شخصیت همان دوران ، او امروز چه بی پروا از گذشته می گفت و چقدر تکرار آن گذشته کتمان شده امروز شیرین بود،
خانم معمولی کارگر معلم پرورشی من در دوران راهنمایی بود ،اعتماد و اعتقاد او باعث شد
من به شخصیتی متفاوت تبدیل بشم ، ارتباط ما تا زمان قبولی در دانشگاه ادامه داشت بعد از آن هم آخرین بار که برای اجرا با گروه طاها به مدرسشون رفته بودم دیدمش دبیرستانی که دو سال آنجا تحصیل کرده بودم ، اتفاقات درون دانشگاه و دلزدگیهایی که پیامد آن بود باعث شد که خیلی چیزها را فراموش کنم و از خیلی چیزها هم دست بکشم
اول از همه دست کشیدن از چیزی که برایم خیلی مهم بود چون برخاسته از یک عهد بین دوستانم بود "چادر " چیزی که برای من وسیله ای برای رسیدن به هدف بود و برای خیلی هایی که با آنها در ارتباط بودم ابزاری جهت سوء استفاده !!!!دلم نمیخواست بیشتر از این شکسته شدن حرمتها را ببینم ، بعد از آن قرائت قرآن و اجرای تواشیح را کنار گذاشتم و عطای گروه طاها را به لقایش بخشیدم و همه چیز جنبه شخصی به خودش گرفت حتی اون روزا که با قرائت قرآن باعث برانگیختن احساسات میشدم هم خاطره شد یادمه یه بار که برای جشن نیم رخ به مناسبت تولد حضرت زهرا رفته بودیم بعد از هم خوانی من وندا یه خانمه از فرط هیجان به طرفم آمد و حسابی بوسم کرد من که میخ کوب شده بودم ، و امروز داشتم درباره همون آدم از خانم معمولی میشنیدم ، دلم میخواست بهش میگفتم همش خاطره است برای من دیگه اون آدم وجود خارجی نداره ، اما با زهم دلم نیامد چون اون خودش رو صاحب تمام موفقیتهایی میدونه که من در فعالیتهای قرآنی کسب کردم ، عجب شاگرد ناخلفی بودم اینکه چرا اینگونه شدم نمی دانم شاید روزی تمام اون حسهای خوب درونم متولد بشه ، اما الان نه چون در این سالها عوارض خواندن خیلی اذیتم کرد ناراحتی حنجره، کلفت شدن صدا بطوری که همیشه منو با حمید عوضی می گیرند یا فکر میکنن ما یه پسر کوچکتر از حمید تو خونه داریم ، اما از هر چه بگذریم امروز شنیدن صدای خانم معمولی روحم رو تازه کرد .

[ سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳۸۱ ] [ ۱:٠۳ ‎ق.ظ ] [ HODA ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من آن خاکستر سردم که در من شعله ی همه عصیان هاست... من آن دریای آرامم که در من فریاد همه توفان هاست... من آن سرداب تاریکم که در من آتش همه ایمان هاست.... احمد شاملو...
آرشيو مطالب
RSS Feed

Free counter and web stats  RSS FEED