وب نوشت یک شیمیست
خاطرات و تجربیات کاری (در زمینه شیمی ) 
قالب وبلاگ
لینک های مفید


وابستگی و عشق ورزی به سرزمین در میان ما ایرانیان بیش از هر جای دیگر به چشم میخورد اینکه با تمام مشغله های زندگی تلاش میکنیم تا سنتهایمان همچنان زنده و پا برجا بماند در خور تحسین است ، اما در میان بچه های خوابگاه شاید بودن یک همشهری یه نوع مسکن بشمار می آید برای همین دیدو بازید بین همشهریها زیاد است ولی بچه های جنوب به دلیل خوش برخوردی ذاتی شان یا همون خونگرم بودن دوستان زیادی دارند ، و از اون جایی که من به دلیل یه شجره نامه طولانی جنوبی الاصل محسوب میشوم طبیعتا از این امر مستثنی نیستم ،شاید هم اتاق بودن با نازنین و فوزیه در دو ترم قبل بی تاثیر نبوده
فوزیه مثل من خانواده اش آبادانی هستند که به دلیل شروع جنگ به بوشهر مهاجرت کردن او بر خلاف من خیلی خوب به لهجه آبادانی مسلط است با اینکه متولد بوشهر و برزگ شده
همان جا می باشد ، روزهایی که خوابگاه میروم چون اتاقشان در طبقه دوم خوابگاه خودمان است حتما به آنها سر میزنم و این ملاقاتها گاهی اوقات منشا شیطنتهای خاصی می شود که این بار می خواهم یک نمونه از آنرا شرح دهم ، ماجرا از روز تولد نازنین شروع شد
بچه ها که برای دیدنش می آمدند و من هم طبق معمول پیششان بودم ،تا اینکه یکی از بچه های ایلام که با نازنین هم کلاسی بود اومد ،داشت از کرامات خودش و دوستانش صحبت میکرد ، برای من و فوزیه حسابی خسته کننده شده بود که من تصمیم گرفتم یک مقدار اذیتش کنم ، برای همین به فوزیه رو کردم و گفتم : راستی فوزیه فهمیدی دانشمندان زمین شناسی به یک کشف مهمی در باره مادها رسیده اند ، فوزیه که مشتاق شده بود ازم خواست برایش توضیح بدم و من هم با آب وتاب شروع کردم که آره مادها موقعی که میخواستن بیان ایران سر دو راهی اهواز آبادان بودن که یه دفعه یه آبادانیه رو میبینن ، آبادانیه بهشون میگه : کوکا الان هوای اُبودان خیلی گرمه موقع خرماپزونه بهتره برین همدان خودوم میآم دنبالتون ، فوزیه هم که در داستان سرایی ید طولایی حرفم رو ادامه داد و خلاصه یه داستان با تمام مستندات جعلی از آبادان و مادها وروابط آبادانیها ساختیم و تحویل دوست نازنین دادیم ، بعدش هم موقعی که خواست میوه بخوره داشت یه پرتقال تامسون برداشت که دوباره گفتیم اینا مال نخلهای بوشهر ، بوشهریها یه نخلی کاشتن با کابری دو منظوره تابستانها خرما میده زمستونها پرتقال ، خلاصه حسابی سر به سرش گذاشتیم ، راستی شما چی فکر میکنین شاید هم وجود داشته مثلا ممکنه که مادها رسیده بودن کنار هتل کاروانسرای آبادان نزدیک بریم و بوارده بعد دیدن هوای آبادان خیلی گرمه و یا قلیه ماهی بهشون نساخته بوده یا سمبوسه ها فلا فل آبادانیها با سس تندشون باعث افزایش اسید معدشون شده بوده و برای همین تصمیم گرفته بودن که برن به یه جای خوش آب وهوا که با دسرهای شیرین ازشون پذیرایی کنن ، اینم یه لاف از نوع اُبودانیش بود، ها ولــــــــــــک

[ شنبه ٥ بهمن ۱۳۸۱ ] [ ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ] [ HODA ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من آن خاکستر سردم که در من شعله ی همه عصیان هاست... من آن دریای آرامم که در من فریاد همه توفان هاست... من آن سرداب تاریکم که در من آتش همه ایمان هاست.... احمد شاملو...
آرشيو مطالب
RSS Feed

Free counter and web stats  RSS FEED